تبليغاتX
خاطرات جبهه

خبر رو داشته باشید:

استعفای میرحسین از فرهنگستان هنر 
 
میرحسین موسوی اواخر همین هفته از سمت ریاست فرهنگستان هنر استعفا می دهد .

یک منبع آگاه به خبرنگار شفاف ضمن اعلام این مطلب گفت :
موسوی تصمیم دارد دوشنبه 18 آبان ماه  در کنفرانسی مطبوعاتی از سمت خود در فرهنگستان هنر استعفا دهد و دلایل خود را در این زمینه تشریح کند .
سایت خبری "جالب نیوز"
http://www.jalebnews.com/view-12048.html

از این طرف ... راه خروج این وره ... لطفا سریعتر ...

فقط جناب میر حسین لطف کنند و تکلیف حقوق و مزایا و هزینه های این چند ماه اخیر را که زیر نظر رئیس جمهور غیر قانونی! (البته از نظر ایشون) کار می کردند، روشن کنند. اگر چه باید بیشتر آن صرف کارهای خیر! همچون رفع مشکل برخی کارگردان های فقیر! ان ور آبی و یا حمایت از حامیان خیابانی در ماه های اخیر شده باشد!

البته اون هفته نشد عیبی نداره، فقط زودتر تکلیف بقیه مناصب دولتی و بیت المال غصبی را روشن کنند، آن وقت همراه گوگوش، اکبر گنجی، کروبی، محتشمی، بنی صدر، رضا پهلوی، اوباما، سارکوزی و مریم و مسعود رجوی علیه نظام جمهوری اسلامی خط و نشان بکشند و "جنبش سبز لجنی" راه بیندازند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7:38  توسط حمید داودآبادی  | 

این داستان، در اوج ترورهای منافقین در کوچه و خیابان، اتفاق افتاده است و اصلا واقعیت ندارد!!!
همه شخصیت های داستان، بجز "موتور سیکلت"، ساختگی هستند!

ظهر روز یکشنبه داغ 8 شهریور ماه 1360 آقا سعید قصه ما، همراه خانم دکتر، سوار بر موتورسیکلت دولتی اش می شود. زینب کوچولویش را هم جلوی خودش نشانده تا باد پوست نازک و نازش را اذیت نکند!

هنوز از منطقه "نازی آباد" محله حجاریان، تهرانی، باغی، گنجی؛ عبدی، ربیعی و کوهی دیگر از اطلاعاتی ها، دور نشده که یک دستگاه موتورسیکلت با دو سرنشین، می آید دنبال آقا سعید قصه.


آقا سعید که خودش خیلی این کاره بوده، تا می آید دست به کمر ببرد و مثل فیلم های وسترن، اسلحه بکشد و با حرکتی سینمایی، جلوی خانم خود افه بیاید و هر دو راکب موتور را با یک گلوله نفله کند، که داستان جور دیگری شکل می گیرد.

چرخ موتور لیز می خورد و آقا سعید با زن و بچه نقش بر زمین می شود. آقا سعید در همان حال که بین زمین و آسمان معلق بود! صدای شلیک گلوله ای را شنید. هر آن منتظر بود جاییش سوراخ شود! ناگهان متوجه شد یکی از تروریست های منافق، بالای سر او ایستاده و مثلا می خواهد انتقام همه همرزمانش را که توسط سعید و دوستانش بازداشت و اعدام شده اند، یک جا بگیرد.

منافق لوله اسلحه را به طرف سر سعید می گیرد. خلاصی ماشه را فشار می دهد و ...

ناگهان صدای گریه زینب کوچولو، نکته مهمی را به آقا سعید یادآوری می کند. آقاسعید، سریع دست می برد و بچه گریان کوچولوی خود را که به خاطر زمین خوردن آسیب دیده و کنار مادر خود روی زمین ولو شده است، به دست می گیرد.

تروریست منافق که تصور می کرد آقاسعید الان مسلسلی در می آورد و هر دو منافق را تکه تکه می کند، در کمال تعجب می بیند آقا سعید، فرزند گریانش را همچون "سپر بلا" مقابل صورت خود می گیرد.

منافق تروریست که آمده بود آقا سعید را بکشد، جا می خورد. این بچه این وسط چه کاره است؟

بجای آن که به طرف بچه بی گناه شلیک کند، لوله اسلحه را پایین آورده و به طرف دوستش می دود. سوار بر موتور می شوند و می گریزند.
در راه دوستش با عصبانیت می پرسد که چرا کار را تمام نکرده است؟ که او در جواب با ناراحتی می گوید:


- من می خواستم کار رو تموم کنم. می خواستم اون مزدور رو بکشم ... ولی وقتی بچه خودش رو به دست گرفت و کرد سپر بلای خودش، شوکه شدم و دستم به ماشه نرفت.

آقا سعید که دیگر مطمئن شد تروریست ها گریخته اند، نفس عمیقی کشید، بوسه ای بر گونه زینب گریان زد و گفت:
- قربونت برم که جون بابایی رو نجات دادی ...

و بچه را داد دست خانم دکتر تا به کمک مردم، موتور را از زمین بردارد.

بعدها آقاسعید داستان بالا را این گونه تعریف کرد:


"من در همان روز هشت شهریور در نازی‌آباد توسط تیم ترور مجاهدین خلق مورد سوء قصد قرار گرفتم. با موتور بودم به همراه همسر و دخترم. از آینه موتور دیدم كه موتور سوار از پشت اسلحه كشید. من بلافاصله خود را روی زمین پرت كردم و خوابیدم و گلوله آنها از كنار گوشم گذشت. من نیز مسلح بودم. چند تیر هوایی شلیك كردم. یك تیر هم به موتورشان زدم كه موتورشان از كار افتاد اما چون در نزدیكی صف نانوایی بود مجبور شدم كه با پای پیاده تعقیبشان كنم. آنها هم پیاده فرار كردند و در شلوغی و ازدحام جمعیت در بازار دوم نازی‌آباد گمشان كردم. بعدا همین تیم «آیت» را زدند و چند نفر دیگر را كشتند و پس از دستگیری اعتراف كردند كه كار ترور من هم از مركزیت سازمان به تیم مركزی ترور كه آنها بودند محول شده بوده است."

داشت دیر می شد. همه در پاستور منتظر آقا سعید بودند تا تحلیل های عمیق و محکمش! را از روند فعالیت منافقین بدهد! راستی، اتفاق مهمی هم قرار بود بیفتد که نباید آقاسعید از آن غافل می شد!

آن روز 8 شهریور بود و آقا "مسعود کشمیری" رفیق، بچه محل و شاگرد آقاسعید، کار بسیار مهمی داشت. این را بعدا "تقی محمدی" (یا به قول آقاسعید، "شهید مظلوم تقی محمدی" شاگرد خاص درگاهش) که در زندان او را خودکشی دادند، اعتراف کرد.

ساعتی بعد، پس از شنیده شدن صدای مهیب انفجار در سطح شهر، این خبر پیچید:

- یک منافق نفوذی، با کارگذاشتن بمب، رجایی و باهنر را کشت.

----------------------------------------------------------

نکته مهم:
دوست عزیزم آقا "سجاد" یادآوری کرده است که:
شهید دکتر "سید حسن آیت" روز 14 مرداد 1360 یعنی حدود 25 روز قبل از این که تیم ترور منافقین، آقاسعید را نشانه روند، توسط تروریست های منافق در منطقه نارمک تهران ترور شد و به شهادت رسید!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:19  توسط حمید داودآبادی  | 

دلیلی بزرگ تر از این می خواستید که دروغ گویی میر حسین موسوی را اثبات کند؟
میر حسین موسوی به عنوان "رئیس فرهنگستان هنر" حکم مسئولیتش را از "محمود احمدی نژاد" اخذ کرده و به عنوان نیروی زیر دست او، حقوق می گیرد و مثلا کار می کند.

بعد از شکست سخت میر حسین در انتخابات ریاست جمهوری و ژست مبارزه جویی او در برابر آراء مردم و نپذیرفتن انتخاب بزرگ ملت، برخی از اطرافیان آن که افه های موسوی را جدی گرفته بودند، شایعه ای مبنی بر استعفای میر حسین موسوی از ریاست فرهنگستان هنر به دلیل این که منصوب احمدی نژاد و حقوق بگیر اوست، در سایت های خود منتشر کردند بلکه این مسئله را که میر حسین نیروی زیر دست احمدی نژاد محسوب می شود را پنهان سازند.

ولی میر حسین از آنها زرنگ تر بود. مگر حقوق رئیس فرهنگستان هنر کم است که به سادگی آن را از دست بدهد؟ هر چقدر هم باشد، گوشه ای از زندگی موسوی و اهل و عیالش را خواهد گرفت.

ظاهرا احمدی نژاد نیز از روی ترحم و دل سوزی، تا امروز اجازه داده که میر حسین بر ریاست خود بر فرهنگستان بماند و حقوقش را از نهاد ریاست جمهوری بگیرد.

وقتی کسی احمدی نژاد را رئیس جمهور قانونی نمی داند، چگونه از او حکم مسئولیت می گیرد و حقوق آنچنانی هم اخذ می کند؟

مگر غیر از این است که موسوی قصد دارد همچون گذشته، آن جا را به عنوان سنگر مثلا هنرمندان مخالف حفظ کند؟!

 

«بسم الله الرحمن الرحيم

هنر، عرصه خلاقيت انسان و مظهر جمال حق و جلوه عشق و زيبايي است

جناب آقاي مهندس ميرحسين موسوي

در اجراي ماده 18 اصلاح اساسنامه فرهنگستان هنر مورخ 21/1/80 شوراي عالي انقلاب فرهنگي و بنا به پيشنهاد مجمع عمومي فرهنگستان هنر، به موجب اين حكم جناب عالي را براي مدت چهار سال ديگر به عنوان رييس فرهنگستان هنر برمي گزينم.
اميد است با استعانت از خداوند منان و مشاركت ساير اعضاي محترم درخدمت خالصانه به پيشرفت و تعالي هنر در اين سرزمين هنر پرور موفق باشيد.

محمود احمدي نژاد
رييس جمهوري اسلامي ايران»

منبع: پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران، ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:35  توسط حمید داودآبادی  | 

برخی از دوستان انتقاد کرده اند که چرا در آخرین مطالبم – البته از دید آنها - تند شده ام و تندنر می نویسم.
فقط این را بگویم و بس: (آن هم مثل قبل، تند)


- اگر روزی دیدید من حمید داودآبادی، از آرمان هایی که از اسلام و امام خمینی آموختم و برایش جبهه رفتم و الحمدلله تیر و ترکش دشمن هم نوش جان کردم، روی برگرداندم و به خاطر چند صباحی عمر با ذلت، همه غیرت خویش را بر باد دادم، جسورانه و بی محابا بر من بتازید و حیثیتم بر باد دهید.
- اگر روزی دیدید من که دم از ولایت می زنم، روزی بر خلاف ادعای خویش، خود را "ولی" دانستم و در برابر هر آن چه ولی و رهبری که تا دیروز سنگش را بر سینه می زدم، حرف می زنم و بدبختانه تر آن که خلاف توصیه ها و خواست های او عمل می کنم، بر دهانم کوبید.
- اگر روزی دیدید من که مدعی هستم عمر خویش را در پای اسلام و انقلاب اسلامی گذاشته ام، خود را صاحب تام همه چیز دانستم و از امام و مردم طلبکار شدم، با جاروی رفتگر ساده خیابان، بر سرم بکوبید.
- اگر روزی دیدید من، "عکس" بزرگ امام بالای سر خود نصب می کنم ولی "برعکس" فرمایشات او عمل می کنم، از هر کجا که تکیه داده ام، به زیرم کشید و بر زمین داغ بکوبید.
- اگر روزی دیدید من، تنها به صرف خواندن دو کلاس درس حوزه، فتواهای عجیب و غریب صادر کردم و بی محابا پشت سر این و آن غیبت کردم و آنان را "حرامزاده" خواندم، خود دانید که چگونه باید با من برخورد کنید.
- اگر روزی دیدید من، برای رسیدن به امیال نفسانی خویش، همه ادعاهای گذشته و آرمان هایی را که حتی بستگان نزدیکم برایش شهید شده اند، زیر پا می گذارم و با سوت و کف  رجاله ها و رقاصه های ساکن آمریکا، ذوق زده می شوم و تصویرم بر تن نیمه برهنه فواحش آن سوی آب نقش می بندد، مدیون هستید اگر بر من نتازید و بی آبرویم نسازید. شاید که از ترس آبرو بیدار شوم.
- اگر روزی دیدید من، بی هیچ غیرتی، خود را به خواب زده ام و با تذکرات رهبری که تا دیروز او را "ولایت مطلقه فقیه" می دانستم و به دیگران تدریس و تاکید می کردم، بیدار شدنی نیستم، من نمی گویم، خودتان هر طور که می دانید بر وجود بی غیرتم بکوبید و هوشیارم سازید که اگر باز برنخواستم، دم مرا بگیرید و همچون حیوانی نجس، از مسیر حرکت انقلاب اسلامی بیرون اندازید تا بیش از این جوانان ساده دل مرا یار دیرین امام و نمایشگر آرمان های او نبینند.
- اگر روزی دیدید من، که تا دیروز دم از قلسطین و لبنان می زدم و محو رژیم صهیونیستی و آزادی مسلمانان آن سامان و حتی فراتر از آن، آزادی همه ملل تحت ظلم چه در آمریکا و چه آفریقا را نهایت پیروزی انقلاب اسلامی می دانستم، امروز به مصلحت حامیان غربی، شعار "نه غزه، نه لبنان" سر دادم، مرا سوار بر حمار، بفرستید همان سامانه غرب تا حداقل برای آنها باری برم و منفعتی حاصل کنم!

چرا؟
خب معلومه
همان امام و خون شهدا بود که نعمت جمهوری اسلامی را از درگاه ایزد منان بر ما خواند و فرستاد، حالا اگر قرار باشد هر کس که چند سالی بزرگ شده و ریش سفید کرده، خود را حاکم تحمیلی و غیر انتخابی مردم تصور کند و از امام و رهبر و ملت جلوتر بداند، همان بهتر که تا ابدالدهر در حسرت نشستن بر کرسی ریاست این مملکت امام زمانی، بسوزد و همسرش  و شیخ یارش "حمالة الحطب" گردند.


با هر چه می خواهند شوخی کنند، ملالی نیست. گستاخ شده اند و جری.
ولی با اسلام، امام و انقلاب و خون مطهر شهدا ...
واویلا


به قول مرحوم "حاج محمد رضا آقاسی":
ما منتظریم تا محرم گردد
هنگامه امتحان فراهم گردد
ما می دانیم و تیغ و حلقوم شما
یک مو ز سر علی اگر کم گردد

(خیلی تندتر از قبلی ها بود نه؟ واقعا توقع دارید جلوی شمشیر از روبسته ها و جسارت و هتاکی هایی که به امام و رهبر عزیز و شهدا و بسیجیان می شود، لبخندی دروغین بر لب زنم و بس؟! اون وقت همین خود شما نمیگین:
"این یارو این قدر بی غیرت بود و ما نمی دونستیم؟!)

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:48  توسط حمید داودآبادی  | 

وقتی محتشمی در برابر یک سوال ساده، منتقدینش را "خر" و "بی شعور" می خواند ... باید که منتظر بود تا دیگران برای او یقه بدرانند و مثلا پاسخ بدهند.
او اگر قدرت جواب دادن داشت که تا امروز زبان در کامش نمی چسبید!
مگر چه جواب می تواند داشته باشد؟
من هم اگر ذره ذره زندگی ام از لبنان و فلسطین تامین شده بود، حالا که شکمم سیر شده، راحت به همه ادعاها و آرمان های دیروزم پشت پا می زدم و برای رسیدن به قدرتی جدید، روی نقشه می گشتم بلکه کشور بحران زده ای بیابم که با آرمان های "امام جدید" "میرحسین خان کروبی"! بخواند بلکه از آن جا هم برای نسل در نسل آینده ام آلونکی کوچولو به اندازه خانه مصادره ای "رئیس شرکت آدامس خروس" تامین شود!

القصه:
یک نفر به نام "سید کمال دعایی" که نمی شناسمش، در سایت "پارسینه" در دفاع از محتشمی پور، با لفاظی و بازی با جملات و ردیف کردن کلمات احساسی و ... سعی کرده است از او حمایت کند و خبرنگارانی را که از محتشمی فقط یک سوال داشتند و آن هم این که:
"موضع شما در برابر شعار نه غزه، نه لبنان، چیست؟"
محکوم به بی ادبی کند.
خودتان بروید به این نشانی و مطلب او را بخوانید.

http://parsine.com/fa/pages/?cid=12205

این هم جواب تند و دندان شکن من:

آقای "ما"
چقدر آسمون و ریسمون را به هم می بافی! معلومه سوالی که از محتشمی شده تو رو هم بدجوری سوزونده!
اگر یک "جو" غیرت در وجود خود می دیدند، فقط به این قسمت سوال جواب می دادند که از محتشمی شده: "چرا نه غزه، نه لبنان"
چرا تا دیروز که غزه و لبنان زیر آتش بمباران وحشیانه صهیونیست ها بود و به قول خودتان "آنها درگیر جنگی نیابتی در دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی بودند"، "هم غزه، هم لبنان"؛ ولی امروز که شکم هاتان از سیری برآمده و حساب هاتان مملو گشته، دیگر "نه غزه، نه لبنان"؟
محتشمی ای که هنوز به عنوان رئیس کمیته حمایت از فلسطین در خانه مصادره ای میلیاردی در منطقه فرشته تهران زندگی می کند و برای شرکت در کنفرانس فلسطین به سوریه رفته بود. او که همه نان و وجودش فقط از همان دوران سفارتش در سوریه کسب شد و همچنان نسل اندر نسلش از نان فلسطین و لبنان می جوند! به چه حقی مدافع شعار صهیونیستی "نه غزه نه لبنان" می شود. او اگر حداقل برای حرف خودش اعتنایی قائل باشد، باید حمایتش را از فلسطین قطع کند. می دانی چرا این کار را نمی کند؟ چون اگر قطع کند از گرسنگی خواهد مرد.
براستی که اگر برخی از همین حضرات، ذره ای غیرت دینی و مردانگی ای که امام حسین (ع) می فرماید: "اگر دین ندارید، لااقل آزاده باشید" در وجودشان بود، از لحظه ای که این شعار صهیونیستی از دهان سردمدارانشان بیرون آمد، به حرمت نان و نمکی که از انقلاب خورده اند و به حرمت نام امام که امروزه همه وجود و بودشان از اوست، راه خود را از راهبران خائن به امام و انقلاب اسلامی جدا می کردند.
رحمت بر آن که با وجودی که در دفاع از موسوی زندان هم رفت، ولی در برابر این شعار مسموم، در نامه ای خطاب به موسوی، بر او تاخت و خواست که تکلیفش را با این شعار که کاملا در تضاد با آموخته های پیامبر اکرم (ص) و دین اسلام است، روشن کند.
ولی محتشمی برای این سوال، فقط با هتاکی و اهانت جواب داد. اگر خبرنگار با او تندی کرده او فقط یک جوان است و کنجکاو، ولی او که مثلا دنیا دیده است و پر تکبر و دارای هزار و یک عنوان و اسم و رسم مقام و منبع درآمد و مثلا سال هایی نماینده مملکت در این جا و آن جا بوده و مثلا سیاستمدار است و وزیر کشور بوده است و فلان ...
او چرا این گونه خام و هتاکانه سخن می گوید. اگر این مدافع و یار موسوی است، وای اگر میرحسین می شد رئیس جمهور. اگر مجلس به یکی از وزرایش رای نمی داد، کروبی لشکر اراذل به خیابان می کشید و محتشمی هم سوار بر اسب مراد، همه ملت را خر و بی شعور می خواند!
یک بار دیگر فایل صوتی را گوش کن. اگر تو بودی و او در همان اولین سوال تو را "خر" و "بی شعور" خطاب می کرد بر دهانش نمی کوبیدی؟!
چقدر شانتاژ بازی می کنید. خود محتشمی زبان در کامش چسبیده آن وقت تو شدی مدافع او؟
تهدید به قتل کجا بود؟ گفت اگر همین مردم بفهمند تو رئیس کمیته صیانت آرا موسوی بودی تکه بزرگه ات گوشت است.
آن هم که گفت "تو جرات نداری به ایران برگردی"، چون کسانی که در دمشق بودن می گفتند که "چند وقتی است محتشمی به سوریه آمده و به ایران نمی رود چرا که از خطر بازداشت می ترسد و به این جا پناهنده شده."
با این که محتشمی گفت فردا صبح یعنی جمعه 24 مهر به ایران باز می گردد، هنوز خبری از بازگشت او نشده است. شاید هم آمده و در گوشه ای دیگر پناه گرفته و یا این که دارد برای مخالفت با فلسطین و لبنان، طرح های صهیونیست پسندتری در سر می پروراند. موسوی اعلم!
تهدید به قتل هم که تو از آن دم می زنی، آن بود که در سایت یاران میرحسین خط دادند که "باید خود را منفجر کنیم تا فرماندهان سپاه را بکشیم" و چند روز بعد سردار شوشتری به همین روش کشته شد.
لطفا کمتر از "ما" دم بزن. حداقل مثل میرحسین بگو "من" و بعد همه را دروغگو فلان و ... خطاب کن.
کسی شما را جایی نمی برد. شما نترسید. اصلا کسی با شما کاری ندارد.
مطمئن باش آن که "ما" را می خواست به جایی ببرد، آن بود که منافعش را در آن سوی آب می دید و گروه گروه دارند به آغوش همانان که تا دیروز شیطان و دشمن می خواندندش، پناه می برند و چون گنجی و مخملباف و ... برای تکه ای نان، هزار خوش رقصی می کنند!
آن که مامن و ملجاش شده بی بی سی و آمریکا، الحمدلله نتوانست بر قطار قدرت سوار شود که بی محابا و بی هیچ ریل و راهی، می خواست همه را از کوره راه ها و دره های مرگبار، به ایستگاه غرب ببرد. شاید که باورش شده:
"در غرب خبری هست!"

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:43  توسط حمید داودآبادی  | 

این هم فایل صوتی فایل صوتی اظهارات محتشمی پور :

http://uploading.com/files/362977fd/mohtashamipour.wma

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:17  توسط حمید داودآبادی  | 

پنجشنبه شب 23/7/1388 هنگامی که "علی اکبر محتشمی پور" رئیس کمیته صیانت آراء میر حسین موسوی و از سران آشوب های بعد از انتخابات ریاست جمهوری، جهت شرکت در کنفرانس سازمان های مردم نهاد حامی فلسطین که در سوریه برگزار می شد، به دمشق آمده بود، در حرم حضرت زینب (س) مورد سوال دو خبرنگار ایرانی قرار گرفت.
محتشمی‌پور که شدیدا تلاش داشت مردم او را نشناسند و به همین خاطر در صحن حرم، عمامه را از سرش بر می داشت، با روبه رو شدن با خبرنگاران ایرانی، عصبانی شد و از پاسخ دادن به سوالات آنان که در کمال تعجب می دیدند حامی شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان" حامیان موسوی، به عنوان رئیس جمعیت حامیان فلسطین به دمشق آمده است، طفره رفت.
محتشمی‌پور در حالی که شدیدا عصبی شده بود، سعی داشت با متبسم نشان دادن چهره، خود را خون سرد نشان دهد که این شگرد با تلاش او برای قاپیدن ضبط خبرنگار، خنثی شد.
خبرنگاران که خواستار روشن شدن مواضع محتشمی در برابر فلسطین و لبنان بودند، از او خواستند که بگوید چرا تا چندی پیش فلسطین و لبنان در اولویت اعتقادی امثال او بود ولی امروز، همراه و همگام با همه ضدانقلابیون و از همه بدتر بلندگوهای رژیم صهیونیستی، به نفی همه آرمان های امام خمینی (ره) پرداخته است.
این برخورد محتشمی‌پور نشان گر این مسئله است که برخی افراد، برای دست یابی به منافع و مصالح شخصی خود، حاضرند آرمان ها و اعتقاداتی را که زمان برای آن تا پای جان مایه گذاشتند، امروز به سادگی قربانی کنند.
لازم به ذکر است که علی اکبر محتشمی‌پور سفیر اسبق ایران در دمشق، مدعی است که "حزب الله لبنان" را او پایه گذاری کرده و از فعالان عرصه فلسطین نیز می باشد. وی که هنوز رئیس جمعیت حامیان فلسطین است، هنگامی که در دهه 60 از مدافعین سرسخت آرمان های لبنان و فلسیطن بود، در توطئه بمب گذاری صهیونیست ها در بسته ای که برای او فرستاده بودند، در راه آرمان های برحق امام خمینی (ره) در دفاع از مظلومان فلسطین و لبنان، به شدت مجروح شد که قطع یک دست از مچ و جراحات بسیار دیگری را برای او به دنبال داشت.
محتشمی‌پور از جمله افرادی است که آمریکا و صهیونیست ها به دلیل ضرباتی که از حضور او در لبنان و سوریه در دهه 60 خوردند، به شدت از او عصبانی هستند و وی از اولین نفرات لیست "سازمان سیا" و "اف .بی .آی" آمریکا برای ربودن یا ترور می باشد.
در هنگامه انتخابات دهم ریاست جمهوری، محتشمی‌پور همچون موسوی و کروبی، به سادگی همه آرمان ها و اعتقاداتش را در پای قدرت فدا کرد و با سر دادن شعار صهیونیستی "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" سعی کرد تا لبخند دشمنان دیرین خود را بطلبد!

متن کامل گفت وگو با علی اکبر محتشمی‌پور:

م ـ حاجی سؤال منو جواب می‌دید؟
محتشمی‌پور: اینجا جای دعا و ...
م ـ حاجی دعا چیه؟ دعا باید اثر داشته باشه. ما دین رو از شما یاد گرفتیم. انقلاب رو از شما یاد گرفتیم. استکبارستیزی رو از شما یاد گرفتیم، اون‌ وقت طرفدارای شما میان توی خیابونای تهران داد می‌زنن می‌گن: نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران. شما هم که دم از فلسطین می‌زنین، من نمی‌تونم این تعارض رو حل کنم.
محتشمی‌پور: جواب ندارم بدم؛ چون شما نمی‌فهمی.
م ـ من نمی‌فهم؟! من جوان جویای جوابم.
محتشمی‌پور: اگه شعور داشتی می‌فهمیدی.
م ـ با طرفداراتون هم ...
محتشمی‌پور: برو اون ‌ور ...
م ـ من موندم کروبی‌ای که زن شهدا رو صیغه می‌کرده ...
محتشمی‌پور: برو از کروبی بپرس.
م ـ چه فرقی داره؟ حضرت‌عالی رئیس کمیته صیانت از آرای اون بودی! جواب سوال های منو کی باید بده؟ این گندی که زدید به مملکت و حیثیتش رفت و ...
محتشمی‌پور: به تو چه ربطی داره؟
م ـ یعنی چی چه ربطی داره؟ شما که توی ایران نیستید کسی از شما سؤال کنه ...
محتشمی‌پور: تو ایران باهات صحبت می‌کنم.
م ـ شما اصلا جرات می‌کنی پات رو بذاری ایران؟
محتشمی‌پور: عجب خری هستی! من فردا ایرانم ...
م ـ ا، یعنی چی می‌گی خری؟
محتشمی‌پور: خب معلومه دیگه این جور که حرف می‌زنی همینه دیگه ...
م ـ جواب منو نمی‌دی؟
محتشمی‌پور: به تو جواب نمی‌دم.
م ـ آهان... همه‌تون همینید. اون میرحسین‌تون هم یک‌بار نیومد مصاحبه کنه به کسی جواب پس بده.
محتشمی‌پور: شما انسان هستی یا نیستی؟
م ـ من خبرنگارم، دنبال جواب سوالم می‌گردم. الان هم دارم صدات رو ضبط می‌کنم. چهار روز دیگه می‌ذارم روی سایت. درست حرف بزن، شما یک‌ زمانی وزیر کشور بودی.
د: حاج‌آقا جلوی موج سبزی‌ها هم همین جوری صحبت می‌کنی؟ بهشون می‌گی خرید؟ شما که به مخالف خودت می‌گی خری، نمی‌فهمی؟
م ـ هم عکست رو گرفتم، هم صدات رو ضبط کردم. باید مردم بفهمند با یک سوال‌ کننده چطور حرف می‌زنید.
محتشمی‌پور: هر کاری می‌خوای بکنی بکن.
د: حاج آقا امام را ارزان فروختی به موسوی و کروبی ...
محتشمی‌پور: شما که بلدید از این کارها بکنید. برید بکنید.
د: از دستت خجالت بکش حاج‌آقا، دستت رو برای چی دادی؟ برای کروبی دادی؟ برای زندان زنان کروبی دادی؟
محتشمی‌پور: شماها که می‌تونید همه کاری بکنید.
د: شما که بدتر از همه هر کاری می‌تونید بکنید. خدای این کارهایید.
محتشمی‌پور: من حرفی ندارم با شما بزنم.
م ـ ما حرف داریم با شما.
محتشمی‌پور: بزنید. شما که دارید، روزنامه دارید، تلویزیون دارید.
م ـ شما هم ...
محتشمی‌پور: اینترنت دارید...
م ـ اینترنت که مال ارباب‌های شماست. مال یو اس‌ آ ست.
د: مگه شما نداشتید؟ مگه شما گوگوش رو، اکبر گنجی رو ندارید. از این گنده‌تر می‌خوایید؟ اون ها که دارن حرف‌های شما رو می‌زنن. الان شما امامتون شده گوگوش. مگه نشده حاج آقا؟ شما همه افتخارتون به اینه که گوگوش اومده سبز می‌پوشه. همه عشق آقای موسوی مگه این نیست؟
محتشمی‌پور: شما که این‌ جور متهم می‌کنید ...
د: متهم نمی‌کنیم. خودتون می‌گید. شما از زندان زنان کروبی خبر نداری؟ از فسادهای کروبی توی بنیاد شهید خبر نداری؟ همه رو می‌دونی ...
محتشمی‌پور: شما هی فحش می‌دید ...
م ـ ما کی فحش دادیم. شما به من گفتی خر. من به شما گفتم سوال دارم دنبال جواب سوالم هستم.
محتشمی‌پور: مگه شما آزاد نیستی که سوال کنی؟
م ـ مگه شما دستت رو برای لبنان ندادی؟
محتشمی‌پور: به شما چه ربطی داره دستم رو برای چی دادم؟
م ـ نه غزه نه لبنان یعنی چی؟ شما به ما یاد داد دادید استکبار ستیزی رو.
محتشمی‌پور: من هر کاری کردم به خاطر خدا کردم.
م ـ به خاطر خدا هم خلافش رو انجام می‌دید؟
(در این زمان محتشمی پور با عصبانیت دست انداخت تا ضبط صوت را از خبرنگار بقاپد.)
م ـ ا. حاجی این یه دونه که نیست که ماها معمولا چند تا از اینها داریم. رکوردر من رو هم که بشکنی چیزی عوض نمی‌شه ...
د: شما با سعید حجاریان و خسرو تهرانی چه فرقی داری؟ از خون رجایی گذشتید به خاطر خسرو تهرانی؟
م ـ ببین ... این مردمی که اومدن این جا برای زیارت، یک نفرشون سبزی نیستن. خدا شاهده اگر داد بزنم که این رئیس کمیته صیانت از آرای کروبی و موسویه، تیکه بزرگه‌ات گوشته. این جوری هستن مردم. طرفدارای شما توی شمال تهران دارن الواط بازی درمیارن.
د: دینت رو مجانی فروختی حاج‌ آقا ... برو عاقبتت رو خدا به‌ خیر کنه.
(در این زمان محتشمی پور با عصبانیت راهش را کشید و به طرف بیرون حرم رفت و همراه با میزبانان پاکستانی اش سوار بر ماشین مدل بالایی شد و رفت.)

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:38  توسط حمید داودآبادی  | 

آذر ماه 1363
چند وقتی می شد که لشکر 27 محمدرسول الله (ص) و لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، به "پادگان ابوذر" آمده بودند. تیپ "نبی اکرم" هم که از بچه های کرمانشاه و اسلام آباد غرب تشکیل شده بود، پایگاه اصلی اش ابوذر بود. یکی از روزها "محسن" از بچه های محل مان را دیدم که متوجه شدم در واحد "اطلاعات و عملیات" لشکر 10 است.
اوضاع پادگان کمی در هم و بر هم به نظر می رسید. حال  هوای سیاسی تهران و بحث های سیاسی که بیشتر پیرامون آیت الله منتظری و هواداران سرسخت او بود، در پادگان شدیدا جریان داشت. کانون آن هم لشکر سیدالشهدا بود. محسن گفت:
- می گن محسن رضایی توی پادگان ولی عصر تهران سخنرانی داشته که همه به عنوان اعتراض جلوش بلند شدن و شروع کردن به شعار دادن، که اون سریع پریده توی ماشینش و فرار کرده. البته بچه ها زدن ماشین شو داغون کردن. می گن توی ستاد مرکزی هم همین طور شده و دنبالش کردن.
یکی از شب ها، مسئول تبلیغات گروهان وارد اتاق ما شد که در جا خشکش زد. رد نگاهش را که گرفتم، رسیدم به پوستری از منتظری که سپاه چاپ کرده و زیر آن از قول امام خمینی نوشته بودند:
"بدخواهان از سایه‌ی امثال شما می ترسند."
با ناراحتی پرسید که چه کسی این عکس را این جا به دیوار چسبانده؟ که گفتم: "من".
خیلی بهش برخورد. گفت که سریع آن را بکنم که قبول نکردم. اصلا نمی دانستم این رفتار برای چیست. تبلیغات لشکر هرگونه پوستر منتظری را ممنوع کرده بود ولی در عوض، در لشکر سیدالشهدا عکس منتظری از واجبات هر اتاق بود.
عصر یکی از روزها به اتاق کوچک محسن در واحد اطلاعات رفتم. او کوچک ترین نیرو از نظر سن و جثه در آن جا بود. از حرف های آنها فهمیدم که قرار یکی دو روز دیگر محسن رضایی برای سخنرانی به پادگان ابوذر بیاید. می گفتند که قرار است حالش را بگیرند. من یکی اصلا منظور آنها را از این کارها نمی فهمیدم. از محسن هم که می پرسیدم:
- این بازی ها توی جبهه، چه معنی ای داره؟
او که وانمود می کرد خیلی به مسائل سیاسی پیش آمده اخیر وارد است، می گفت:
- بچه ها در اعتراض به این که محسن رضایی عضو سازمان مجاهدین انقلابه می خوان جلوش وایسن.
وقتی پرسیدم: "مگر عضویت او در مجاهدین انقلاب مشکلی ایجاد کرده؟" گفت:
- آره. مگه امام نگفته که سپاهی ها حق ندارن عضو احزاب و گروه های سیاسی باشن؟

آن روز، در صبحگاه لشکر اعلام شد که برادر محسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، امروز صبح در حسینیه‌ی پادگان سخنرانی خواهد داشت. ساعتی بعد که از بلندگوها اعلام شد به حسینیه برویم، از تمامی ساختمان ها نیروها به آن جا روان شدند.
ساختمان حسینیه‌ی ابوذر آن چنان بزرگ نبود. شاید به زور نصف حسینیه‌ی شهید همت دوکوهه می شد. وارد که شدیم، مثل همیشه، پیر مرد خوش سیمای یزدی که دورش را بچه ها گرفته بودند، با آن لهجه‌ی قشنگش داد زد:
- خدا ... پدر مادر همه ...
و کل جمعیت در جواب او گفتند:
- بیامرزد.

در همان لحظات اول حسینیه پر شد و جا برای نشستن نبود. من و محسن زرنگی کردیم و خودمان را کشیدیم جلوی محلی که تریبون قرار داشت. به محض این که محسن رضایی از در پشت حسینیه وارد شد، جمعیت سر پا ایستادند و شروع کردند به شعار دادن. سر و صداها بسیار مبهم بود و معلوم نمی شد چه شعارهایی داده می شود. عده ای فریاد زدند:
"صل علی محمد ... یار امام خوش آمد"
ولی عده ای دیگر که بیشتر از بچه های لشکر 10 بودند، چیزهای دیگری می گفتند!
مجری مراسم که از تبلیغاتچی های لشکر بود، پشت تریبون رفت و پس از قرائت چند آیه از قرآن مجید، به ترتیب اسامی فرماندهان و معاونان لشکرها را خواند که بیایند جلو و کنار فرمانده سپاه بنشینند.
نام عباس کریمی فرمانده‌ی لشکر 27 و سید رضا دستواره معاون او را خواند، ولی هیچ کدام پیدای شان نشد. نام کاظم رستگار و معاون لشکر 10 را خواند که آنها هم پیدای شان نشد. فقط نام "ناصح" فرماندر تیپ نبی اکرم  را که خواند، او رفت کنار رضایی. همین که اسم هر فرمانده خوانده می شد، محسن کنار من می گفت:
- خدا کنه نیاد ... آخه قراره نیان جلو.
و وقتی فرمانده پیدایش نمی شد، محسن از شدت خوشحالی، کف دست هایش را به هم می مالید.
کم کم زمزمه ها شروع شد. احساس بدی داشتم. بوی خوشی از اوضاع و احوال به مشام نمی رسید.
محسن رضایی پشت تریبون قرار گرفت تا سخنرانی کند. همان اول یک نفر از وسط جمعیت برخاست و فریاد زد:
- برای سلامتی فرمانده‌ی کل سپاه پاسداران ... امام خمینی صلوات ...
که جمعیت، ناخواسته صلوات بلندی فرستادند. رضایی که از این شعار جا خورده بود، سعی کرد خودش را کنترل کند و "بسم الله الرحمن الرحیم" را گفت.
پشت سر او، محافظینش در جنب و جوش بودند. معلوم بود انتظار برخورد بدی دارند. محسن که کنار من نشسته بود، ذوق زده شده بود. در چشمانش برقی دیده می شد که نشان می داد خیلی از این حوادث راضی است.
ناگهان صدای "هیس س س " جمعیت بلند شد. به دنبال آن سرفه کردن های الکی هم آغاز شد. هنوز رضایی دو سه کلمه حرف نزده بود که یک نفر جلویش بلند شد و درست توی صورت رضایی، داد زد:
"خمینی بت شکن ... بت جدید رو بشکن"
ناگهان جمعیت روی پا ایستادند و شروع کردند به دادن همین شعار. محافظین رضایی سریع ریختند دورش تا او را از میان جمعیت خارج کنند. عده ای جلوی جمع را می گرفتند که به طرف او نروند. رضایی از سخنرانی منصرف شد و سریع به طرف در پشتی رفت. جمعیت به طرف درهای حسینیه هجوم بردند که متوجه شدند درها را از بیرون قفل کرده اند. عده ای با لنگه پوتین و هر چه دم دست شان می آمد، شیشه‌ی پنجره ها را شکستند و به بیرون پریدند. ماشین لندکروز رضایی گازش را گرفت و رفت تا از دست آنها که قصد کرده بودند بزنندش، رهایی یابد.
جمعیت خشمگین، در خیابان های پادگان راه افتادند و شعارهای مختلف در مخالفت با محسن رضایی سر دادند:
- فرمانده‌ی کل سپاه ... خمینی روح خدا
- خمینی بت شکن ... بت جدید رو بشکن
بیچاره بچه های تیپ نبی اکرم که اصلا روح شان از این بازی های سیاسی خبر نداشت، مات و مبهوت در کناری ایستاده و به آنها که انگار دنبال فرمانده‌ی ارتش عراق کرده اند، نگاه می کردند.

جو پادگان خیلی ملتهب شد. نماز جماعت ظهر در حسینیه ای که حالا شیشه هایش توسط نیروهای مخالف رضایی خورد شده بود، برگزار نشد.
از روز بعد، لندکروزهای حفاظت اطلاعات سپاه، در پادگان چرخ می زدند و مثل فیلم های سیاسی - پلیسی، هر کس را که قبلا شناسایی کرده بودند – و اکثرا بچه های لشکر 10 بودند – دستگیر کرده و با خود می بردند. به دستور "زرمخی" مسئول تبلیغات، عکس های منتظری از اتاق ها پایین کشیده شد. روی در توالت ها، شعارهای مختلفی از جمله "مرگ بر رضایی"، "مرگ بر بت جدید" به چشم می خورد.
وقتی که به واحد اطلاعات عملیات لشکر 10 رفتم، آن جا را خلوت و ساکت یافتم. به زور محسن را پیدا کردم. ظاهرا فقط او را که سنش پایین بود، نگرفته بودند! محسن می گفت:
- دیشب، در ساختمان فرماندهی لشکر سیدالشهدا، 6 ساعت جلسه بین محسن رضایی و مخالفین اون بوده که کاظم رستگار جلوی محسن ایستاده و گفته که چرا نیروهای مجاهدین انقلاب رو به کار می گیری و محسن هم همان جا جلوی همه گفته که تو منافق هستی و من می دم به جرم نفاق دادگاهیت کنن. امروز صبح زود هم حفاظت اطلاعاتی ها ریختن توی تبلیغات لشکر 10 تا فیلم های دیروز و بخصوص 6 ساعت جلسه دیشب رو بگیرن، که متوجه شدن فیلم ها اون جا نیست. بچه ها زرنگی کردن و همون دیشب با یه تویوتا، فیلما رو رسوندن به آیت الله منتظری تا در جریان هم چیز باشه.
(بعدها فهمیدم که در پادگان ولی عصر تهران، "اکبر گنجی" بلند شده و علیه رضایی حرف زده. کل دعوا هم بین جناح چپ و راست سازمان مجاهدین انقلاب بود که دعوای سیاسی و قدرت شان را به جبهه کشاندند و باعث اختلاف و حتی درگیری بین رزمندگان اسلام شدند.)
قرار شد که لشکر به جنوب برود. برای همین به نیروها یک هفته مرخصی دادند تا به تهران بروند و احتمالا برای این که ماجرای درگیری های سیاسی زیاد بین نیروها شایع نشود، آنها را به مرخصی می فرستادند.
در تهران شنیدم که امام خمینی پیامی برای سپاهی ها داده که قرار است نماینده امام در سپاه، آیت الله "محلاتی" آن را بخواند.
اطراف پادگان ولی عصر تهران غلغله بود. اتوبوس ها و مینی بوس هایی که سپاهی ها را از شهرستان ها و هر جای دیگر آورده بودند، خیابان ها را بند آورده بودند. جلوی در، کارت کامپیوتری رسمی سپاه می خواستند که من نداشتم و نتوانستم بروم داخل. خیلی دوست داشتم بفهمم امام درباره‌ی حوادث اخیر چی گفته است.
کنار پادگان منتظر ماندیم تا بچه ها بیایند بیرون. بعدا از هر کس پرسیدم که پیام امام چی بود، هیچ کس چیزی نمی گفت. محسن هم که معلوم بود بد جوری دمغ شده، اصلا کلمه ای از پیام امام را نگفت.
آن نامه محرمانه امام، به هیچ وجه منتشر نشد و کسی هم درباره‌ی آن چیزی نگفت. اخیرا در میان دست نوشته های سردار شهید "کاظم رستگار" که نزد خانواده اش بود، کاغذی یافتم که ظاهرا در همان جلسه، بخش هایی از پیام امام را یادداشت کرده بود.

متن نامه امام خمینی برگرفته از نوشته های سردار شهید "کاظم رستگار"

بسمه تعالی
شما به آقایان بگویید که شماها می دانید که مملکت ما بعد از انقلاب است و ما مبتلا هستیم به مخالفت های همه جانبه از تمام ممالک دنیا، دو سه تا هستند که با ما سر جنگ ندارند و همیشه ابرقدرت ها در فکر آن هستند که به یک راهی عمل کنند که تا می توانند ما را آرام کنند. راه هایی که انتخاب کرده اند زیاد بوده است تا رساندند به جنگ و در جنگ هم موفق نشدند.
اینها در فکر این هستند که اختلاف ایجاد کنند و آن جمعیتی که بیشتر از همه مورد خوف آنهاست سپاه و آن چه مربوط به آن است و بسیج. از این باب آنها دنبال این هستند که در خود سپاه رخنه کنند.
خیال نکنید اگر کسی آمد و هیاهو کرد که سران سپاه چه هستند، از حلقوم خودشان است. از حلقوم خودشان نیست. از حلقوم دشمنان اسلام است.
اگر مردم خوبی هستند، بازی خورده اند. اگر چنان چه اشخاصی باشند که نفوذ کرده اند و عمدا این کارها را انجام می دهند که سپاه را فشل کنند، باید بدانند که اگر چنان چه اختلاف در سپاه بیفتد، جمهوری اسلامی از بین خواهد رفت.
اگر به خدا معتقد هستند، پیش خدا مسئولند و این طور نیست که خداوند از آنها گذشت نماید.
اگر مردمی هستند که برای ایران عمل می کنند و این کارها را انجام می دهند، باید بدانند که این وضعیت به نفع اسلام نیست.
از این کارها دست بردارید. البته من می توانم با وضع دیگری عمل کنم، ولی بنا دارم با دوستی و برادری برخورد شود.
علی ایحال از این طور کارها که موجب تضعیف فرماندهی می شود که آنها از حشمتی که دارند بیفتند، دست بردارید.
ما امروز هیچ یک از افرادی که در راس امور هستند را امکان ندارد که برداریم و آنها همین طور خواهند ماند.
با هیاهو آقای محسن و آقای رفیق دوست برداشته نمی شوند. اگر ما یک مقام را برداریم، ما را تضعیف می کنند و این به نفع مملکت ما نیست. چه از نظر اسلام و چه از نظر برداشت سیاسی ما از دنیا چون ما می بینیم کارهایی که در این جا انجام می شود قبل از آن که از رادیوی خودمان بشنویم، از رادیوی بیگانه می شنویم.
شما درست توجه کنید که با این مسائلی که خیال می کنید با سر و صدا و هیاهو افراد کنار می روند، امکان ندارد سران کنار بروند.
کنار بگذارید این کارها را. این کارها مخالف جمهوری اسلامی است. این کار با برداشت ما از جمهوری اسلامی مخالف است و وضع سیاسی ما در دنیا به هم می خورد.
من سفارش شما را به آقایان کرده ام که با شما مدارا کنند. اگر افرادی بعد از این پیام دست برنداشتند باز بخواهند به اختلافات دامن بزنند، به من اطلاع دهید. آنها تکلیف دیگری دارند.این را باید اطلاع بدهید.
در بین آقایان هم صحبت کنید. به آنها محبت کنید و اگر من بدانم بعد از این پیام کاری کنند، من به عنوان مخالف اسلام تلقی و معرفی می کنم.
والسلام
روح الله الموسوی الخمینی
28/9/63 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:36  توسط حمید داودآبادی  | 

دبیرکلی از جنس مقاومت
حمید داودآبادی از نویسندگان و روزنامه‌نگاران آشنای دفاع مقدس و ادبیات پایداری است که در سال‌های اخیر کتاب‌هایی نظیر کمین جولای 82، پاره‌های پولاد، تفحص و... را منتشر کرده است.
داودآبادی این روزها سرگرم آماده‌ سازی زندگی نامه روایی یکی از تاثیرگذارترین شخصیت‌های جهان است. شخصیتی که تاثیر کلام و دیدگاه‌هایش در تقویت روحیه مبارزه و مقاومت در برابر رژیم اشغالگر قدس انکارناپذیر است.
به گفته داودآبادی، اندیشه و بهانه نگارش این کتاب که زندگی نامه شخصی و مبارزاتی سیدحسن نصرالله را دربرمی‌گیرد، حدود یک دهه پیش و در قالب مصاحبه‌های کوتاه و بلندی شکل گرفت که او با دبیر کل حزب‌الله لبنان داشته است و در نهایت با حدود 8 ساعت گفت وگوی خصوصی و شخصی با سیدحسن همراه شده است.
این کتاب که اکنون برای بازخوانی نهایی و نوشتن مقدمه در اختیار سیدحسن نصرالله قرار دارد، بهانه‌ای شد تا پیش از چاپ و انتشارش به سراغ داودآبادی برویم و با او به گفت وگو بنشینیم.


* آقای داودآبادی، اگر موافق هستید برای گشایش گفت وگو، از چگونگی شکل ‌گیری و زمینه نوشتن زندگی نامه سیدحسن نصرالله شروع کنیم؟
- بله. این گفت وگوهایی که من با ایشان انجام دادم، مربوط به سال 77 است که با توجه به آشنایی قبلی من با سیدحسن نصرالله و گفت وگوهایی که با ایشان پیش از آن انجام داده بودم، تصمیم گرفتم زندگی نامه سیدحسن نصرالله را در قالب یک گفت وگوی مفصل و چند قسمتی بنویسم.

* مصاحبه‌های قبلی هم در همین رابطه یعنی زندگی ایشان بود؟
- نخیر؛ موضوعات مختلفی را شامل می‌شد مانند دیدگاه‌های سیدحسن نصرالله، وضعیت سیاسی حزب‌الله و حتی شهادت پسرش سیدهادی.

* چقدر خودتان برای نگارش این زندگی نامه انگیزه داشتید؟
- قطعا برای خودم بسیار شیرین و مهم بود؛ به هر حال نوشتن از چنین انسانی که توانسته در منطقه و جهان این قدر تاثیرگذار باشد، حتما جالب و جذاب است. این که بگویی و بنویسی چنین شخصیتی چگونه شکل گرفت؛ رشد کرده و به چنین جایگاهی رسیده است، جذابیت‌های فراوانی دارد.
در همین جا این نکته را هم بگویم که معمولا ما یک اشتباهی را در نوشتن یا تعریف چنین شخصیت‌هایی انجام می‌دهیم و سعی می‌کنیم نشان دهیم که این شخصیت از دوران کودکی خیلی متفاوت بوده است؛ اما یکی از دلایلی که من به سراغ نوشتن زندگی نامه ایشان رفتم، نوع زندگی ساده و معمولی سیدحسن بود که با یک رشد و تعالی تدریجی همراه بوده است.
به بیان دیگر سیدحسن از کودکی که دبیرکل حزب‌الله به دنیا نیامده و شبیه بقیه افراد در زندگی‌اش فراز و فرودهای گوناگون وجود داشته است.
به عنوان مثال یکی از بزرگ‌ترین تمایزهای ایشان در اختلاف دیدگاه‌های فکری و سیاسی‌اش با دیگر اعضای خانواده‌اش است.
سیدحسن نصرالله ا‌نسانی مسلمان و متفاوت است که در عین سادگی و صداقت، سیاستمدار کاملی هم هست. من فکر می‌کنم زندگی سیدحسن نصرالله نشان می‌دهد هر کسی اگر تلاش کند می‌تواند به اهدافش برسد و از ابتدا روی پیشانی کسی ننوشته‌اند که رئیس‌جمهور یا دانشمند یا یک انسان معمولی است.
نکته دیگری هم که باید به آن اشاره کنم، این است که مبارزه برای ایشان شغل نشده بلکه یک وظیفه است و این وظیفه در تمام مراحل زندگی او وجود دارد چه آن زمان که یک امام جماعت ساده در مسجد امام‌علی(ع) بعلبک بود و چه امروز که دبیرکل حزب‌الله است و مسیری طولانی را طی کرده است.

* اگر بخواهید این شخصیت را در یک یا دو جمله تعریف کنید، چه می‌گویید؟
- انسانی مسلمان و متفاوت که در عین سادگی و صداقت، سیاستمدار کاملی است.

* گفت وگوهای این کتاب در چند بخش با سیدحسن نصرالله انجام شده است؟
- از آن جا که ایشان مشغله فراوانی داشت، به طور طبیعی فرصت خیلی زیادی نبود، اما با نظر خودشان تصمیم گرفتیم گفت وگوها دیرهنگام و تقریبا نیمه شب انجام شود و در 2 جلسه 3 ساعته با ایشان گفت وگو کردم و همچنین حدود 2 تا 3 ساعت هم بعد از آن و با فاصله گفت وگو کردیم.

* این که شخصی مانند سیدحسن نصرالله بپذیرد زندگی نامه شخصی‌اش را کسی به نگارش در بیاورد، قبل از هر چیز باید اعتماد ویژه‌ای به آن نویسنده داشته باشد. این اعتماد هم بعید می‌دانم با یک یا 2 جلسه گفت وگو ایجاد شود و فکر می‌کنم زمینه آشنایی شما با ایشان باید به مراتب بیشتر از سال 77 باشد؟
- بله. آشنایی من با ایشان به سال 62 بازمی‌گردد و معمولا هر وقت که لبنان می‌رفتیم خدمت ایشان هم می‌رسیدم و آثار و کتاب‌های من را قبلا دیده بودند.

* رویکرد اصلی این زندگی نامه چیست؟
- همان موقع هم به سیدحسن نصرالله گفتم که مصاحبه را مقطعی نمی‌خواهم و قصد دارم به صورت مفصل و از زبان خودش به تاریخچه تشکیل حزب‌الله و همچنین زندگی کاملا شخصی و خصوصی‌اش مانند تحصیل، خانواده و... بپردازم.

* از آن جا که به قول خودتان این گفت وگو‌ها در سال 77 انجام شده، به نظر می‌رسد بخشی از زندگی سیدحسن را دربرنگیرد بویژه یک دهه اخیر؟
- نسخه نهایی کار را در اختیار ایشان قرار داده‌ام و قطعا مباحثی به آن اضافه خواهد شد، اما از یک طرف هم تقریبا می‌توان گفت اگر جنگ 33 روزه را کنار بگذاریم، حداقل در زندگی خصوصی ایشان رخداد خیلی خاصی که پرداخت فراوان بخواهد در این فاصله کم تر وجود داشته است.

* آقای داودآبادی فرم کلی که برای نوشتن زندگی نامه انتخاب کرده‌اید، چیست؟
- این کار در لبنان چندان سابقه ندارد، حتی برای خود ایشان هم خیلی جذاب بود و گاهی در اواسط گفت وگو عنوان می‌کردند که خیلی مباحث را برای نخستین بار است که به خاطر می‌آورم و بازگو می‌کنم، اما فرم کار هم به این شکل بود که من پس از پیاده شدن نوارها، سوال‌ها را در آوردم و به گونه‌ای است که گویا خود سیدحسن نصرالله دارد زندگی‌اش را روایت می‌کند و تقریبا یک کلمه هم به آن اضافه نکرده‌ام چرا که معتقدم نویسنده در چنین کارهایی نباید دست ببرد و مداخله کند.

* البته فکر نمی‌کنید قدری نیاز به تکنیک‌های نویسندگی مانند فضاسازی‌ها و شخصیت‌پردازی داشته باشد؟
- آنها که با کتاب‌های من و خاطرات دفاع مقدسی که نوشته‌ام آشنا هستند، می‌دانند که نثر من همیشه ساده و خودمانی بوده است و مخاطبان هم معمولا پسندیده‌اند و این کار هم تقریبا در همین فرم است و کلمه کلمه صحبت‌ها برای خود سیدحسن است و من تنها جابه‌جایی‌هایی برای انسجام بخشیدن روایت‌ها از نظر زمانی انجام داده‌ام.
این زندگی نامه داستانی نیست بلکه روایی است. وقتی می‌گوییم داستان یعنی دست بردن نویسنده در بخشی از واقعیت و همچنین اضافه شدن تخیل، و من فکر می‌کنم هر اثر تاریخی اگر به نگاه رمان و تخیل آمیخته شود، باورپذیری آن کاهش می‌یابد.

* فکر می‌کنم اطلاعات جامعی که خود شما به عنوان یک نویسنده و روزنامه‌نگار که سال‌ها در این حوزه به خصوص لبنان کار کرده‌اید و حضور فیزیکی هم داشته‌اید، نقش مهمی در موفقیت کار داشته باشد؟
- اشراف من به تاریخچه حزب‌الله و زندگی سیدحسن یک جاهایی برای خودش هم جالب بود و حتی در برخی رخدادها و حوادث من یادآوری‌هایی می‌کردم که خود ایشان آن ماجرا را فراموش کرده بودند.

* راستی گفت وگو را به زبان فارسی انجام دادید یا عربی، چون ایشان تا حدودی به دلیل حضور در ایران با زبان فارسی آشنا هستند؟
- من خواستم که ایشان فارسی پاسخ دهند، اما مخالفت کردند و گفتند چون عرب هستم و دبیرکل حزب‌الله لبنان، بهتر است که پاسخ‌ها عربی باشد.

* گاهی کسی که مورد گفت وگو قرار می‌گیرد، بخصوص اگر زندگی شخصی‌اش باشد، در بخش‌هایی تاثیرگذارتر سخن می‌گوید تا آن جا که مصاحبه‌ کننده هم تحت تاثیر قرار می‌گیرد. کجای گفت وگو یا خاطره‌ای که ایشان تعریف می‌کردند، چنین نکته‌ای را شما حس کردید؟
- فکر می‌کنم در روایت ایشان از شهادت پسرش بود که گفت من حالا متوجه می‌شوم که پدران شهدا چه حسی دارند. البته روایت شهادت پسر سیدحسن نصرالله برای ما می‌تواند یک الگو شود که پسر دبیرکل حزب‌الله که به نوعی و با تعریف ما یک "آقازاده" محسوب می‌شود، چگونه زندگی کرده است. هنگامی که سیدهادی تصمیم می‌گیرد به نیروهای مقاومت بپیوندد، سیدحسن برایش 3 شرط می‌گذارد؛ یکی آن که هیچ مسئولیتی نباید بگیرد، دوم کسی هم نباید بفهمد پسر چه کسی هست و سوم این که فقط برای شرکت در عملیات برود که خود سیدهادی هم می‌پذیرد و اصلا با همین شروط دوست داشته است به مقاومت و عملیات برود و در نهایت در منطقه "جبل صافی" بود که به همراه یک نفر دیگر از اعضای مقاومت به شهادت می‌رسد.
نکته جالب هم این جاست که همان موقع یک تبادلی بین حزب‌الله و اسرائیل قرار بود انجام شود و اسرائیل می‌خواست تعداد زیادی اسیر و شهید حزب‌الله را در مقابل چند جنازه سربازانش مبادله کند و هنگامی که فهمیدند این جنازه برای سیدهادی است، گفتند اگر پیش از این می‌دانستیم که کیست، او را زنده اسیر می‌کردیم تا بتوانیم امتیاز بیشتری از حزب‌الله بگیریم.
در همین رابطه هم همسر سیدحسن اعلام کرد ما آن امانتی را که در راه خدا دادیم ، نمی‌خواهیم. همین بیانگر عظمت کار یک مادر شهید است و البته به ما در ایران هم نشان می‌دهد که می‌شود از آقازاده‌ها در جای دیگری هم استفاده کرد.

* فکر می‌کنید این کتاب چه زمانی چاپ شود؟
- اگر مشکل خاصی پیش نیاید، می‌خواهم تا پایان سال منتشر شود.

* الان نسخه نهایی را در اختیار سیدحسن نصرالله قرار داده‌اید؟
- بله و قرار است خودشان مقدمه‌ای بر آن بنویسند.

* یک زبانه خواهد بود یا ترجمه هم خواهد داشت؟
- پیگیر ترجمه عربی کتاب هستم و احتمال زیاد به 2 زبان فارسی و عربی خواهد بود.

* آیا این کتاب خاطرات و دیدگاه‌های شخصیت‌ها را هم دربر می‌گیرد؟
- نه، نمی‌خواستم به صورت جُنگ شود؛ بلکه به دنبال یک زندگی نامه بوده‌ام.

بامداد محمدی
روزنامه "جام جم" چهارشنبه 6 آبان 1388
http://www.jamejamonline.ir/papertext.aspx?newsnum=100921097375

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:24  توسط حمید داودآبادی  | 

رسانه وبلاگ- حمید داودآبادی این شیوه فیلترینگ را هیچ ضرری برای وبلاگ نویسان ارزشی نمی داند؛ چرا که معتقد است اصلا ارزشی ها آن قدر فعال نیستند که بتوانند برای خودشان جای پایی باز کنند.


به گزارش «وبلاگ نیوز» داودآبادی در پاسخ به سئوال خبرنگار ما مبنی بر این که آیا این شیوه فیلترینگ، برای فعالیت وبلاگ نویسان ارزشی مضر نیست گفت: ارزشی ها مگر می خواهند کجا را بگیرند؟ نهایتا بخواهند نمایشگاه رسانه های دیجیتال را برگزار کنند. به اعتقاد من اگر به وبلاگ نویسان ارزشی زمین خالی هم بدهی، نمی توانند کاری از پیش ببرند. بعد شما می خواهی بیایی و زمینه های جدیدی را برای آن ها تعریف کنی؟

به اعتقاد این نویسنده دفاع مقدس فیلتر بودن یا نبودن شبکه های اجتماعی و فضاهای جدید سایبری برای وبلاگ نویسان ارزشی هیچ فرقی نمی کند، چرا که یک وبلاگ نویس ارزشی هنوز ضرورتی نمی بیند که بخواهد جایی را فتح کند: وبلاگ نویس ارزشی نهایت کاری که در زمینه دفاع مقدس انجام می دهد این است که چهار تا خاطره از یک شهید می نویسد و تمام!

داودآبادی با انتقاد از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درباره نمایشگاه رسانه های دیجیتال ادامه داد: با بچه های ارشاد صحبت کردیم. سال هاست که قرار است در این نمایشگاه بخش ویژه ای را برای وبلاگستان دفاع مقدس اختصاص بدهند. اما این طور که پیداست دوستان دولت هم هیچ ضرورتی برای کار در این زمینه نمی بینند. امسال هم مثل ۲ سال گذشته هر کسی آمده و یک غرفه راه اندازی کرده و هیچ برنامه مشخصی در این زمینه تدوین نشده است.

وی بر این باور است که باید از وبلاگ نویسان دفاع مقدس حمایت ویژه ای صورت بگیرد: وبلاگ های ارزشی و دفاع مقدس دارند جزیره ای عمل می کنند. نه حمایتی می شوند و نه بزرگتری دارند که آن ها را هدایت کند. آن هایی هم که امکانات دارند و مسئولیت بر گردن دارند، بهایی نمی دهند.

داودآبادی در پایان تنها راه حل این مشکل را حس مسئولیت مسئولین امر می داند.
weblognews.ir/?p=4704

 

 

چرا حرفی از سازندگی و همیاری نمی زنید؟

در وبلاگ ها- در پی انتشار متن گفت و گوی اختصاصی وبلاگ نیوز با حمید داودآبادی، فاطمه موسوی، مدیر وبلاگ فصل انتظار با ارسال جوابیه ای به این نویسنده دفاع مقدس، خواستار انتشار آن در وبلاگ نیوز شد.

متن این جوابیه بدین شرح است:

باسمه تعالی
با سلام خدمت دوستان وبلاگ نیوز که با فعالیت چشمگیر خود در سومین جشنواره رسانه های دیجیتال بسیار خوب درخشیدند هر چند با بضاعت کم.

با اجازه شما نقد وبلاگ نویسان ارزشی را از همین جا شروع میکنم.

ارزشی خود یک مصداق بارز است که همراه هر اسمی بیاید به آن هویت و یک نوع اتیکت محتوایی میزند. اینجا حرف از وبلاگ نویسی آن هم از نوع ارزشی است که این بزرگوار نویسنده با برخورد اولیه خود در مصاحبه نوعی تحقیر را برای این این لقب به بزرگواران نویسند ارزشی وارد آورده است.

هر چند که از نظر بنده ایشان سابقه و ید طولایی در این نوع برخورد را دارند اما خواستم به محضر دوستانی که با نوع گویش و نوع برخورد ایشان اعتراض اشتند و شناخت کمتری دارند عرض کنم که ایشان در بسیاری از پاسخگویی هایشان در محافل و حتی در وبلاگشان عادت دارند برخورد هایی اینچنین داشته باشند. و حتی در ایمیل هایی که ایشان برای دوستان منتقد ارزشی خود می فرستند از همون نوع برخورد استفاده کرده اند.

الا ایها الحال! بحث نقد را از ایشان شروع کردیم که به دو قسمت اشاره خواهم کرد.

۱. نوشتن از خاطرات در کتاب و یا در فضای سایبری آن هم از نوع خاطرات دوران نوجوانی ایشان می باشد که در اکثر خاطرات ایشان طوری خاطرات را مورد بررسی و مورد بیان قرار داده اند که کسی فکر نمی کند این داوود آبادی همان داوود ابادی نوجوان است یا مردی است که خود را در کوران گذشت روزگار و در پشت میز کاری است که در خلوت خود گذشته را حلاجی کرده و می خواهد احساسات مخاطب را در دست گیرد. البته نقد این بحث را باید بصورت باز و در فصل های متعدد بیشتر بررسی کرد.

۲. نقد از ایشان این است که چرا یک نویسنده خاطرات دفاع مقدس این طور در هر محفل سخن و حرف از انتقاد های شکننده می زند و حرف و سخنی از سازندگی و همیاری نمی زنند؟ چرا قصد دارند در مقابل همه نویسنده های ارزشی این فضا قد علم کنند و همیشه خود را فرا روی این محافل مخصوصا رسانه های فضای سایبری می بینند؟ مگر نه این است که خود ایشان از همین فضا استفاده می کنند و گزارش کار هر چه انجام می دهند – چه خوب و چه بد – را در وبلاگشان نقل می کنند؟ آیا ایشان خودشان چه برتری نسبت به این عزیزان دارند که همه جا و همه وقت فقط انتقاد های کوبنده می کنند؟

مورد دیگری که برای بنده واقعا نامفهوم می نماید این است که ایشان همیشه در حال استفاده از حمایت های ارگان ها و اشخاص هستند. آیا منظورشان این بوده که به شخص ایشان هم رتبه و مقامی اهدا میشد و یا غرفه مجانی با امکانات وزارتی و دولتی می دادند؟

بنده که در حال بازدید از نمایشگاه بودم دیدم که افراد با کمترین امکانات در برپایی غرفه هایی پر محتوا دست بکار شده بودند و آن چنان فروتنانه دم از ادای وظیفه در برابر دوستان شهیدشان می کردند و حتی کلامی از گرفتن امتیاز نمی زدند و بنده را از این باب تحت تاثیر قرار دادند و همین طور بر آن شدم که در این امر بنده نیز مجدانه فعالیت کنم.

جناب داوود آبادی فرمودند که جزیره ای عمل شده است. بله! تا وقتی که افراد بخواهند از این راه نان درآورند و یا منصب و وجهه کسب کنند همین طور است. هرچند بنده با برخی از این عزیزان آشنا هستم که با نام مستعار می نویسند و فعالیت می کنند تا شناسایی نشوند و بعضا چند نفر در کنار هم در چندین سایت همیاری و همکاری دارند ولی شخص آقای داوود ابادی بی خبرند. البته جامعه از اینان بی خبرند و تنها از آثار و از همت آنان در جامعه استفاده و بهره برده می شود.

یادم هست روز آخر نمایشگاه در میز گردی که جمعی از این دوستان و بزرگواران دعوت به صحبت کردند جناب داوود ابادی هم که گذر می کردند تشریف آوردند و برای دوستان هم جالب شد که ایشان افرادی را که به صحبت گرفته بود را نمیشناختند مخصوصا بنده را!

در آخر با قسمت آخر این مصاحبه بسیار موافقم و آن هم قسمتی بود که این کلمه را دیدم حس مسئولیت. آری! همه ما مسئولیم و همه در پیشگاه الهی باید در قبال آن چه هستیم و می توانیم باید ادای وظیفه کنیم حتی دولت و حتی قلم به دستان این حوزه.

این قسمت را چندین بار مرور کردن اش باز هم نو و تازه است. شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر ۳۱ عاشورا بود و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ چگونه خواهند شد:

دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند: دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند. دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند. دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد. پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید. چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.

فاطمه موسوی
وبلاگ فصل انتظار
sina12.parsiblog.com
weblognews.ir/?p=4758

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:56  توسط حمید داودآبادی  | 

متاسفانه، امروز تعداد زیادی از رزمندگان بسیجی، ارتشی، جهاد سازندگی و بخصوص کادر پزشکی دکترها و پرستاران هستند که در ایام 8 ساله جنگ، دچار مسمومیت های شیمیائی گازهائی شدند که عراق در برابر چشمان مجامع جهانی و بخصوص سازمان ملل، و به تشویق و مساعدت آمریکا، فرانسه، آلمان و اتریش، به صورت شدیدا گسترده برای مقابله با تهاجم نیروهای ایرانی استفاده می کرد.

تامین فیلترهای مقابله با گازهای شیمیائی، یکی از مشکلات دست اندرکاران تهیه‌ی تجهیزات جنگ بود. ظاهرا امکانات مقابله با گازهای شیمیائی، همچون " لباس مخصوص"، "فیلتر ماسک"، آمپول های "امیل نیتریت" و "آتروپین" همه و همه از همان کشورهای تولید کننده‌ی گازهای سمی که در طول جنگ به طور گسترده به عراق گاز صادر می کردند، تامین می شد. جالب تر این که همین کشورها مثل آلمان و اتریش، جزو اولین کشورهایی بودند که مصدومین شیمیائی ما را مثلا برای مداوا می پذیرفتند ولی به خوبی معلوم بود که نیت سازندگان سلاح شیمیائی، از این کار به هیچ وجه خیر نبوده بلکه ادامه‌ی تحقیقات خود برای دریافتن تاثیرات گازهای خودساخته شان بر روی انسان ها بود و بس.

به راستی چند مصدوم شیمیائی ایرانی، که برای مداوا به خارج از کشور اعزام شدند، کاملا درمان شدند و امروز در سلامت کامل بسر می برند؟ و چندین نفر نیز با وجود اعزام به آن کشورها، به شهادت رسیدند؟!
نکته‌ی مهم این جاست که بسیاری از کسانی که در مناطق جنگی شیمیائی شده اند - بخصوص آنان که کمتر مورد مسمومیت قرار گرفته اند – امروز به دلیل نداشتن برگه‌ی اعزام مجروح و یا پرونده بالینی، دچار مشکل بزرگ اثبات مصدومیت خود هستند و از هر گونه امکانات درمانی محرومند و این در حالی است که مسئولین امر، به خوبی واقفند که تاثیر گازهای شیمیائی، نه فقط آنی و لحظه ای، که ادامه دار است و حتی با گذشت ده ها سال نیز می تواند فرد مسموم را از پای در آورد. ظاهرا بر همین اساس بود که مسئولین بهداشت، طی نامه ای که چند سال پیش به صورت محرمانه صادر گردید، اعلام کردند:
"هر فردی که زمان جنگ، دست کم یک ماه در مناطق جنگی جنوب حضور داشته، مصدوم شیمیائی حساب می شود"
و این در حالی بود که در عملیات مهمی همچون "والفجر8"، "کربلای 5" و "حلبچه"، عراق وحشیانه و دیوانه وار ساعت به ساعت منطقه را با انواع گاز شیمیائی و بخصوص ترکیب گازهای مختلف برای ناکارا سازی پدافند مقابله با حملات شیمیائی، بمباران می کرد.

"فیلتر ماسک ضد گاز" یکی از موارد مهمی بود که در این جا، با ذکر خاطره ای شخصی، تنها یه گوشه ای از ظلم و جنایت کسانی اشاره خواهم کرد که صدام را برای شکست انقلاب اسلامی اجیر کرده بودند:

اسفند ماه 1364
ادامه‌ی عملیات والفجر 8
گردان حمزه از لشکر 27 محمد رسول الله (ص)

یکی از روزها فیلترهای نوی ماسک که هر کدام در جعبه‌ای مخصوص بسته ‌بندی شده بود، برای‌مان آوردند. آن طور که آموزش داده بودند، فیلترهایی که داخل آن زرد رنگ بود، جنگی و آنهایی که آبی رنگ بود، آموزشی بودند. داخل همه‌ی فیلترها زرد رنگ بود یعنی که جنگی و آماده‌ی استفاده در مواقع اضطراری و بمباران شیمیائی هستند.

میثم (مسئول آموزش ش.م.ر) گفت که برای آشنائی بیشتر با موقعیت، بهتر است به اتاق گاز برویم. ماسک ها را به صورت زدیم، بادگیرها را پوشیدیم و داخل اتاق یکی از خانه‌های روستایی جمع شدیم. میثم نارنجک اشک‌ آوری داخل اتاق انداخت. خوب گاز پخش شد. از این‌که فیلترم سالم است، مطمئن بودم؛ نه من، که هم با خیال راحت شاهد پرتاب گاز اشک آور بودیم. گاهی برای اذیت، آستین بادگیر را جلوی دهانه‌ی فیلتر نفر بغل دستی می‌بردم که با دم و بازدم او، بادگیر که پلاستیکی بود جلوی دهانه را می‌گرفت، نفسش بند می‌آمد و مجبور می‌شد ماسک را از صورت بردارد. خوبی اش آن بود که ماسک به صورت داشتیم، اتاق تاریک بود و هیچ کس نمی‌توانست چهره‌ی بغل دستی را تشخیص دهد و بشناسد!
با اطمینان، نفس عمیقی کشیدم که ناگهان گاز اشک آور همچون آب در گلویم جاری شد. حالم به هم خورد و به سرفه افتادم. همه حال مرا داشتند. خودم را به جلوی در رساندم. میثم دست هایش را به ستون های در تکیه داده بود و مانع خروج افراد می‌شد. با عصبانیت لگد محکمی به پشتش زدم و خارج شدم. ماسک ها را از صورت برداشتیم و بر زمین ولو شدیم. فرماندهان خیلی تعجب کردند. فیلترها را که امتحان کردند، گفتند:
- ظاهر فیلترها نشان می داد جنگی هستند، ولی آنها قلابی بودند.
شانسی که آوردیم این بود که با آنها به خط نرفتیم.
روز بعد فیلترها را جمع کردند و فیلترهای جدید آوردند.
خدا می داند چند تا از آن فیلترها طی یک ماه و نیم عملیات، تحویل رزمنده ها شده و آنها استفاده کرده اند!؟

 

یکی از نکات بسیار مهم در مقابله با بمباران شیمیایی، این بود که در آموزش به ما گفته می شد هر فیلتر ماسک ضد گاز، در برابر گاز خون و سیانور فقط یک بار، و در برابر گاز اعصاب فقط دو بار دوام دارد؛ یعنی اگر الان گاز خون زدند و ما از فیلتر نوی ماسک استفاده کردیم، ساعت بعد که مجددا گاز می زنند، این فیلتر به هیچ وجه کارائی ندارد و فقط دل خوش کنک است و بس. جالب تر این بود که روز اول ورود به منطقه، همراه با تجهیزات  نظامی و اسلحه، ماسک و فیلتر تحویل داده می شد و در آخر ماموریت که چه بسا یکی دو ماه طول می کشید و در عملیات نیز دشمن ساعت به ساعت از انواع گاز شیمیائی استفاده می کرد، باید از همان یک فیلتر تحویلی استفاده می کردیم و تازه، در آخر ماموریت نیز باید همان فیلتر را تحویل تدارکات می دادیم!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 18:7  توسط حمید داودآبادی  | 

خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم.
                                                                         شهید مصطفی چمران


این روزها، کسانی که افتضاحات شان در راه اندازی "زندان زنان شهدا" و به کارگیری دژبان و نیروی ضربت برای سرکوب خانواده معظم شهدا، در دست بررسی است، برای آن که خود را از آن فجایع و جنایات تبرئه کنند، سراغ برخی فرزندان شهدا رفته اند تا از زبان آنان بنویسند که در دوران صدارت کروبی بر بنیاد شهید، آن قدر به ما می رسیدند که ...

طی چند سال اخیر، یکی از رجال نظامی که خود بزرگ بینی هوس سیاسی شدن! بد جوری خفه اش کرده بود، وقتی خواست برای نمایندگی مجلس و یا ریاست جمهوری، کاندیدا شود، اقدام به عملی بسیار ناجوانمردانه کرد که متاسفانه سنگ بنایی شد برای سوء استفاده های بعدی.
وی که با گذشت سال های مدید از شهادت آن سرداران، هیچ سراغی از خانواده آنان نگرفته و تازه به فکرش رسیده بود که می توان از عنوان خانواده آنها برای بالا بردن آراء انتخاباتی استفاده بهینه کرد، در بروشورهای تبلیغاتی اش، نام چند تن از فرزندان و همسران سرداران شهید را به عنوان حامی خود، یدک کش کرد تا با استفاده ابزاری از آنها، بتواند چند رای جمع کند. همان شد که در انتخابات ریاست جمهوری اخیر، شاهد بودیم که برخی از آن خانواده ها که خود را مدعی و نماینده تام الاختیار شهید خود می دانستند، با وجودی که 26 سال از شهادت عزیزشان می گذرد، بجای او تصمیم گیری کرده و کم مانده بود از زبان آن شهید، نام کاندیدایی خاص را مطرح کنند!
عده ای که همواره بر طبل "عدم تقدس شهدا" و زمینی بودن آنها می کوفتند، و برای کوبیدن جناح مقابل حتی حاضر بودند به خیال خام خود، جایگاه و مقام شهدا را تنزل دهند، به یک باره صفحات نشریات و بروشورهای شان مملو شد از تقدس و الهی بودن و دست نیافتنی بودن شهدا و به دنبال آن مصاحبه با خانواده آنها برای اعلام تایید خویش.

مثل این که این روزها، بچه هایی که از پدرشان حتی تصویری به خاطر ندارند، به خود حق می دهند تا درباره نظرات و تفکرات پدر خود تعیین تکلیف کنند و از قول آن بزرگوار، از افراد و جناح های مختلف حمایت کنند یا دیگران را بکوبند!
ای کاش این فرزندان محترم شهدا، فقط ذره ای نامه ها، وصیت نامه و گفته های پدران خویش را مرور می کردند تا دریابند پدرانشان، نه برای رسیدن به پست و مقام دنیوی، که تنها و تنها برای حفظ اسلام و به پیروی از ولایت فقیه جان ارزشمند خویش را در طبق اخلاص نهادند. وگرنه همین شخصیت های سیاسی متحول شده و برگشته از آرمان های امام خمینی، همان روزها هم بودند و برای همین شهدا فقط به واسطه این که در خط امام هستند، قابل احترام بودند و بس.
استاد شهید مرتضی مطهری، جمله بسیار زیبایی دارد به این مضمون:
"شخصیت ها، تا زمانی برای ما قابل احترام هستند که در مسیر حق حرکت می کنند، به محض این که از راه حق خارج شدند، دیگر هیچ ارزش و احترامی ندارند."

چه کسی گفته هر کس که زمانی با امام بود، تا ابدالدهر هر عملی مرتکب شود برای ما مقدس است و باید الگو قرار گیرد؟
پس تکلیف بنی صدر، قطب زاده و ... ده ها تن امثال آنان که سال های اول انقلاب ظاهرا با امام همراه بودند و به پیروی از نفس خود، به مرور مسیر خویش را امام و انقلاب اسلامی جدا کردند، چه می شود؟ آیا باید همچنان قابل احترام و ارزش باشند؟
مگر آنان که با وجود سابقه ده ها ماه در جبهه و حتی جانبازی، به دلایل مختلف کم آوردند و در اوج ذلت و خفت به آغوش دشمن پناه بردند و با ارائه اطلاعات و افشای اسرار حکومت اسلامی، به انقلاب و مردم ضربه زدند و حتی امروز در شبکه های ماهواره ای غرب از شهید همت و باکری خاطره تعریف می کنند، باید برای ما قابل ارزش و احترام باشند؟
آیا "شمر بن ذی الجوشن"، به واسطه حضور در جنگ صفین و جانبازی در رکاب امام علی (ع)، باید که الگو شود و در روز عاشورا، لشکریان مقابل امام حسین (ع)، شمر را با سابقه جبهه و جانبازی ببینند، ولی امام حسین (ع) را نبینند!
مگر صرف بودن مقطعی از تاریخ در کنار امام، مجوز هر گونه ادعایی تا یوم القیامة است؟

مگر نه این که برخی از آنانی که در جنگ های بدر و احد همراه پیامبر اعظم (ص) بودند، و یا در نبردهای امام علی (ع) ایستادگی و جانبازی از خود نشان دادند، در مقطعی در برابر تحریک آقا زاده ها و نفس خویش، کم آوردند و در مقابل امام بر حق، صف آرایی کرده و در اوج ذلت به هلاکت رسیدند؟
واقعا این حضرات بر سنگ قبر آنان چه می نویسند؟

بیش از این که این خطر ما را تهدید کند که از شهدا فقط عکسی زیبا در قابی زرین بر دیوار بنشانیم و بس، این خطر عظیم تهدیدمان می کند که با استفاده سلیقه ای از شهدا در هر انتخابات و حوادث سیاسی، شان و جایگاه آنان را که می تواند الگوی مردانگی، پایداری و پیروی از ولایت فقیه و جانبازی در راه اسلام و انقلاب باشند، به ابزاری ناقص با تاریخ مصرفی بسیار کوتاه تبدیل کنیم و مطمئن باشیم چند سال دیگر، نه مردم عادی کوچه و خیابان، که پیش از آنها، رجال سیاسی و حتی خانواده شهدا، برای آنها ارزش و احترامی جز وسیله ای برای جلب و جذب آراء انتخاباتی نگاه نکنند.
و به قول قدیمی ها:
"حرمت امام زاده را متولی باید حفظ کند."

این که خانواده شهدا به خود اجازه دهند تا در هر مسئله دنیوی، از شهید خود خرج کنند، آیا باعث آن نخواهد شد که جوانان جناح مقابل، به آن شهید به چشم دیگری بنگرند و خدایی ناکرده نسبت به او و هر آنچه درباره اش گفته می شود، موضع منفی بگیرند؟

چه کسی می تواند ادعا کند:
"اگر فلان شهید امروز بود چه می کرد و چه می شد؟"
و چه سخت است که عده ای برای تحریک احساسات و افکار عمومی، از دختری که هنگام شهادت پدرش فقط 11 ماه داشته، بپرسند:
"اگر امروز پدرت بود چه می کرد؟"
و اونیز تحت تاثیر جوسازی ها، بگوید:
"شايد اگر پدر و عموی من هم اين روزها بودند مجبور می شدم در زندان به ملاقات شان بروم يا اعترافات شان را از تلويزيون ببينم."

و چه سخت است که سرداران شهید را با کسانی که پرونده شان بسیار واضح است مقایسه کنیم.
فقط یک سوال:
کدامیک از این حضرات که امروز اعترافات شان از تلویزیون پخش می شود، مستقیما در جبهه حضور داشتند؟
و یا کدامشان در پرونده 8 شهریور، و شهادت رجایی و باهنر دست نداشته اند؟

براستی اگر سرداران شهید امروز بودند، قاطعانه درخواست نمی کردند تا پرونده منافقین واقعی و قاتلین 8 شهریور پی گیری شود؟ و یا نه، به این بهانه که اینان نیروهای ارزشی و زحمت کشیده انقلاب هستند، آن پرونده مکتوم بماند؟

مگر در همان ایام جنگ بحث های آن چنانی سیاسی در جریان نبود؟
مگر در همان سال های میانی جنگ، بحث چپ و راست، روحانیت و روحانیون، نخست وزیری و استعفای فلانی و هزاران مشکل سیاسی و جناحی دیگر در جریان نبود؟
براستی موضع سرداران شهید در قبال آن حوادث و مسائل چه بود؟
جنگ را رها کرده، خود را وقف فلان جناح سیاسی یا گروه و سازمان کردند؟ و یا این که همچنان خالصانه، به استواری در راه خویش ادامه دادند و در بحرانی ترین شرایط که به قول شهبد همت هر روز تهمتی بارشان می کردند، همه وجود و هستی خویش را در راه پیروی از ولی فقیه تقدیم کردند؟

امروز چه کسی می تواند ادعا کند که فلان سردار شهید فقط به خواست و خوش آمد فلان شخص و یا فلان سازمان سیاسی نه خارج از خط امام، که حتی در ظاهر در خط امام، جان خویش را فدا نمود؟

آقایان اگر می خواهند برای سرداران شهید زندگی نامه جدیدی بنویسند، حتما باید دست خط آنان را جعل کرده و وصیت نامه جدیدی بنویسند؛ وگرنه هر چه تلاش کنند و فریاد برآورند و متاسفانه در این راه از برخی خانواده آن شهیدان عزیز نیز بهره جویند، نمی توانند کلام و راه ثابت آن شهید را محو کنند و یا به نفع جناح خویش تغییر دهند.

فقط یادمان نرود: آن دلاورمردان و شهیدان، اسلام، انقلاب اسلامی و ولایت فقیه را با هیچیک از شخصیت ها، احزاب و جناح های سیاسی عوض نمی کردند چه برسد به متوسل شدن به بی.بی.سی، آمریکا و همراهی با جریانات لائیک و مارکسیست و جاسوس خارج از کشور برای اعتراض علیه نظام اسلامی به امید قیام و برقراری حکومتی که خوش آمد دشمنان دیرینه اسلام و امام باشد.

هیچگاه دوست نداشتم از این ضرب المثل استفاده کنم، ولی ظلمی که به واسطه برخی وازدگان و شکست خوردگان سیاسی که به هنگام غرق شدن در گرداب هلاکت، به هر چیزی دست می اندازند، باعث شد تا این گونه گویم:


قدیمی ها ضرب المثل های قشنگی در این باره دارند که:


"گیرم پدر تو بود فاضل، از فضل پدر تو را چه حاصل؟"

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:55  توسط حمید داودآبادی  | 

هفته گذشته، خانمی به نام "قنادیان" از "خبرگزاری کتاب ایران" تلفنی تماس گرفت و اصرار کرد تا درباره برگزاری جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس با بنده مصاحبه کند. هر چه گفتم "شما حرف های امثال بنده را منتشر نمی کنید" ایشان قول داد که همه گفته هایم را به طور کامل منتشر کند.
القصه، بنده نیز هر چه انتقاد منطقی درباره جشنواره های خانوادگی که بنام دفاع مقدس برگزار می شوند و همواره از ماه ها قبل می شود تشخیص داد چه کسانی در آنجا سکه طلا درو خواهند کرد، داشتم گفتم.
همان طور که پیش بینی کرده بودم، از انتشار آن مصاحبه هیچ خبری نشد؛ تا اینکه روز یکشنبه با خبرگزاری کتاب تماس گرفتم و گفتم "چون تا امروز آن مصاحبه را منتشر نکرده اید، و اگر بعد از برگزاری جشنواره منتشر شود، این شائبه بوجود خواهد آمد که چون نام من در فهرست جایزه بگیران همیشگی و دائمی نیست، ناراحت شده و این حرف ها را زده ام، دیگر به هیچ وجه آن حرف ها را منتشر نکنید."
گذشت تا این که با خواندن خبر برندگان و سکه بگیران، متوجه شدم باوجودی که مثلا گوش شیطان کر، این جشنواره برای ربع قرن کتاب دفاع مقدس بوده است، آقای "احد گودرزیانی" دبیر بخش دفاع مقدس خبرگزاری کتاب، "به خاطر فعاليت در حوزه مطبوعات و اخبار مرتبط با ادبيات دفاع‌مقدس" (من هم ارتباطش را با انتخاب کتاب نفهمیدم و شاید به خاطر خواندن کتاب زیادی جایزه داده باشند!) مورد تقدیر قرار گرفته و ایشان هم سکه باران شده اند.
تازه فهمیدم چه رکبی از حضرات خبرگزاری کتاب خورده ام. چه بسا با بقیه منتقدین هم تماس گرفته و نظراتشان را گرفته باشند تا به خیال خود، برای خوش رقصی به برگزار کنندگان جشنواره فامیلی خانوادگی ارائه بدهند بلکه سکه هایشان تضمین شود!
خب چه می شود کرد! خرج بالاست و باید زندگی را گذراند. حالا به چه قیمت و یا با سکه های زر سرخ از خون شهدا، الله اعلم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:48  توسط حمید داودآبادی  | 

قدیمی ها می گویند:
"زخم زبان، از زخم شمشیر سوزنده تر است."

فروردین سال 1368 نزدیک به 9 ماه از آن نامه مهم "محسن رضایی" که برای پیروزی در جنگ مقابل عراق زپرتی، حتما باید بمب اتم داشته باشیم! و القائات "هاشمی رفسنجانی" درباره این که دیگر نیرو به جبهه نمی رود و ناکامی ها و ناتوانی های ما در مقابل عراق، و سرانجام نوشاندن جام زهر به امام و پذیرش قطعنامه 598 می گذشت.

بنا بر برخی اطلاعات درز کرده به بیرون که در بولتن های سازمان ها و نهادها منتشر می شد، با توجه به کارشکنی های عراق درباره اجرای قطعنامه 598 و حمایت جانبدارانه آمریکا و سازمان ملل در این زمینه، حضرت امام در دیدار با برخی مسئولین کشور و بخصوص مسئولین جنگ از جمله میرحسین موسوی و هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی، نکته مهمی فرمودند که متاسفانه همچون برخی نظرات مهم ایشان، تا امروز منتشر نشده است.

امام سخنانی به این مضمون فرمودند:
"پس چه شد صلحی که هی صلح صلح می کردید؟ اگر نمی توانید، بروید کنار تا خودم جنگ را به روش خودم ادامه بدهم."

بعد از این نهیب امام، مسئولین جنگ، هاشمی و رضایی به فکر آماده سازی نیروها و عملیات برای بازپس گیری بخش هایی از خاک کشورمان که همچنان در اشغال عراق بود، افتادند.

یکی از فرماندهان آن زمان اظهار داشت:
"تا امروز با انگیزه شهادت و این چیزها نیروها به جبهه می آمدند، ولی در عرض چند ماه گذشته، آن قدر نسبت به بسیجی ها با اعتنایی و بی توجهی شده که بعید می دانم برای عملیات مجدد به جبهه بیایند. اگر شما می توانید آنها را بیاورید پای کار، ما عملیات می کنیم."

در یکی از جلسات که همه مسئولین مملکتی حضور داشتند، یکی از افراد که در ایام جنگ جمله زیبایی درباره بسیجیان فرموده بود و همچنان بر دیوار پادگان ها نقش بسته بود، سخن قابل توجهی گفت.
ایشان که امروز از سردمداران فکری مدعی اصلاح طلبی است! قبلا گفته بود:

"خداوند در آسمان ها ملائکه را دارد و در زمین بسیجی ها را"

درباره به میدان آوردن مجدد بسیجی ها گفت:

"من که تا حالا چندین بار گفته ام یک مقدار تلویزیون رنگی و یخچال و از این چیزها به بسیجی ها بدهید تا اگر مثل امروز دچار مشکل و محتاج آنان شدیم، انگیزه داشته باشند و دوباره به میدان بیایند."

              

من یکی که فقط منتظرم روز قیامت جلوی این شخصیت دین دان و محترم! را بگیرم و بگویم:

اگر چه هیچیک از بستگانت نه در جنگ شرکت داشتند و نه جانباز و شهید داده ای، چگونه جواب چند صد هزار شهید و جانباز و بسیجی را که خالصانه و فقط و فقط برای رضای خدا به جبهه رفتند و نه از دید جنابعالی برای تلویزیون رنگی و یخچال، جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند، خواهی داد؟!
چرا با خودت تا این حد دوگانه ای؟!
راستی! حضرتعالی و همفکرانتان که امروز شدیدا داعیه دار ارزش ها و خط امام شده اید! برای تلویزیون رنگی و یخچال و بنز ضد گلوله، انقلاب کردید؟!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط حمید داودآبادی  | 

بنام بخشنده رحمان که این شب ها چشم امیدم فقط به رحمانیتش است و بس.

این هم عاشقانه ترین عکس زندگی من:
 شهیدحسین رجبی - شهید عباس دائم الحضور
حمید داودآبادی
 شهید مجید عتیقی - شهید سعید طوقانی
زمستان ۱۳۶۳ - پادگان دوکوهه

 

امشب دیگه واقعا خسته شدم.
از هیچ چیز نبریده ام و از هیچ کرده مثبت خویش و جبهه و جنگی که بودم پشیمان نیستم.
فقط خیلی دلم گرفته.
بدجوری برای خدا و مصطفی و خودم تنگ شده.
حق ندارم دل تنگ بشم؟
شاید جو گیر شدم ولی احساس خوشی دارم.
دلم برای وصل تنگ شده.
چه خوشه اگه امشب بشه ...
خلاصه ...
اگه رفتم که هر تکه بدنم به کار هر کی خورد حلالش.
مال و منالم هم که خونواده خودشون می دونن چیکار کنن.
فقط می مونه حلالیت از اونایی که نمی دونم در حقشون چه کردم.
حلالم کنید که سخت محتاجم.
اگه حلال کردید که اون دنیا قدمتون روی چشم.
اگرم حلال نکردین که بازم در خدمتتون هستم. منم و حق شما.
خسته ام. می خوام برم بخوابم.
ده روز از ماه رمضون گذشت و یک آیه قرآن نخوندم.
اگه همین نمازی که تند و تیز می خونمش نبود، معلوم نیست سر از کجا درمی آوردم.
می ترسم به شب های قشنگ احیاء برسم ولی چیزی کاسب نشده باشم هیچ، بار اضافی هم روی دوش خودم گذاشته باشم.
حالا دیدی چرا دلم برای خدا تنگ شده.
پس به امید بخشش و رحمت خودش.
حلالم می کنید؟!
یا حق

****************************
این که دیشب بدجوری جوگیر شده بودم، واسه خاطر این بود که چهل و پنجمین سالروز تولد مصطفی در گرم روز سه شنبه ۹ شهریور ۱۳۴۴ بود که سرانجام در روز غمبار پنج شنبه 22 مهر 1361 در ارتفاعات سومار در غرب کشور، پیش چشمان زل، حیرت زده و خشک شده ام، شد آنچه از یار می طلبید.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:31  توسط حمید داودآبادی  | 


بخش دوم و پایانی
گفت وگو از: حمید داودآبادی


* شما هم درطی دوران مبارزه به زندان افتادید؟
- من توانسته بودم سال‌ها فعالیت‌هایم را از چشم ساواک پنهان نگه دارم که بویی نبرند. خوشبختانه من به زندان نیفتادم. چون در شب دستگیری آقای رجایی، من خودم را به دیوانگی و خلی زدم. البته کار خدا بود. اصلا از قبل به فکرم نرسیده بود که چنین نقشی بازی کنم. توی عمل یک دفعه به فکرم آمد چه بکنم چه نکنم، که خود به‌خود کشیده شد به این‌که من نقش آدم خل‌ها را بازی کردم. خل به معنی زنی ساده و از همه جا بی‌خبر و هوچی‌گر. یعنی اطلاع داشتیم. حالا این را می‌گویم تا ببینید. رفتیم بازار ما را گرفتند دیگر کاری نداشتند. مرحله به مرحله چون پیش رفتیم، آن‌جا دیگر انداختن‌مان زندان. همان شب در سال 53 که آمدند شهیدرجایی را ببرند، دیگر به‌عنوان همسر یک زندانی که عقده و از عقده آمده توی این تظاهرات شرکت کرده، نقش بازی کردیم.

* در خانه‌تان ریختند؟
- بله ریختند در خانه. آن زمان برنامه ساواک این‌گونه بود که سعی می‌کردند بی سرو صدا بریزند و افراد را ببرند تا کسی متوجه نشود. گاهی از دیوار آرام می‌آمدند بالا، در را باز می‌کردند و بعضی وقت‌ها هم در می‌زدند. فکر کنم ماجرای کتاب‌ها و دستگیری پسر عمویم را تعریف کرده باشم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:43  توسط حمید داودآبادی  | 

 

گفت وگو از: حمید داودآبادی

بخش اول
* خانم رجایی، ما بیشتر می‌خواهیم صحبت‌هایی را برای‌مان نقل کنید که تا به‌حال جایی تعریف نکرده‌‌اید. من بعضی ازسوال‌ها را می‌پرسم و شما اگرممکن است پیرامون همین سوالات مطالبی را که احساس می‌کنید گفتنی است و تا به‌حال جایی نگفته‌اید، برای‌مان نقل کنید.

* سوال اول من این است که شما چطور با آقای ‌رجایی آشنا شدید؟
- بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم. اول بگویم که شهید رجایی برادر زن عموی من هستند و ارتباط خانوادگی به ‌صورت دور تقریبا داشتیم. من 9سالم بود آن موقع ما در«گذرقلی» سکونت داشتیم.

* همین تهران دیگر؟
- بله تهران، درگذرقلی «محله معیر». خانواده عموی من ساکن قزوین بودند که آمده بودند تهران مقیم بشوند. دنبال مسکن بودند و تا شغل‌شان جا بیفتد، حدود یک سال منزل ما نشستند که در این یک سال، شهید رجایی و مادرشان آن‌جا رفت وآمد داشتند. من شهید ‌رجایی را آن‌جا در سن 9 سالگی‌ام دیدم که ایشان به نظرم 19 سال‌شان بود، چون 10 سال اختلاف سنی داشتیم. ایشان لباس نیروی‌هوایی تن‌شان بود که می‌آمدند آن‌جا و می‌رفتند. من بچه بودم وعروسک‌ بازی می‌کردم که لباس ایشان توجه من را جلب می‌کرد. از لباس ایشان فهمیدم که ایشان می‌آید این‌جا و می‌رود، حتی خیلی نمی‌دانستم ایشان با زن عمویم چه نسبتی دارند، بعدا متوجه شدم. مثلا حرف می‌زدند و اینها، می‌فهمیدم. معمولا قدیمی‌ها روی این مسائل توجه داشتند که ببینند مثلا دختر چه هنری دارد و چه کاری از او ساخته است. من همین‌طور که عروسک‌بازی می‌کردم، مادرشان بالای سر من می‌ایستادند و نگاه می‌کردند و مرا تشویق می‌کردند. مرا که من آن موقع‌ها روحیه‌ای داشتم که همیشه دلم می‌خواست یک چیز نابود را بود کنم. این‌‌طور بود که می‌رفتم و از آشنایانی که تازه‌ عروس بودند، می‌خواستم که بقچه‌شان را باز کنند. این خورده پارچه‌های لباس‌شان را می‌دیدم و بعد می‌گفتم اینها را به من بدهید من می‌خواهم با اینها برای عروسکم لباس بدوزم. عروسکش را هم خودم می‌ساختم. پارچه‌ها را می‌آوردم به هم می‌دوختم و مثلا روی فکر خودم از آنها مدل در می‌آوردم. مادر ایشان اینها را نگاه می‌کرد و مرا تشویق می‌کرد. کار من را دوست داشت و همین‌جوری دنبال می‌کردند.
سنم به چهارده سالگی رسیده بود. چون آن زمان مدارس، مدارس سالمی نبودند و فرهنگ خانواده‌های مذهبی مثل ما نسبت به مسائل اخلاقی تعصب داشتند، پدرم می‌گفت اگر مدرسه بروی فاسد می‌شوی و چون خیلی علاقه‌مند به کارهای هنری و خیاطی بود، این بود که می‌گفت برو دنبال کارهنری و من را گذاشت خیاطی.

* درچه مقطعی درس می‌خواندید؟
- ششم ابتدایی من خواندم، ولی کتاب می‌خرید برای‌مان و مطالعه می‌کردیم. من یادم است آن موقع اولین دفعه، یعنی اوایلی که مجلات «مکتب اسلام» و«مکتب تشیع» منتشر شد، پدرم اینها را می‌گرفتند و به خانه می‌آوردند. خودشان اینها را مطالعه می‌کردند و به ما هم می‌گفتند مطالعه کنید. پدرم اهل مطالعه بود. احادیث و روایات را خیلی مقید بود و می‌خواند. ما را هم تشویق می‌کردند به مطالعه. البته من همزمان با آنها، دیگر مجله‌ها را هم می‌خواندم. مثلا مجله «بانوان». اما آن را از پدرم پنهان می‌کردم.

* رادیو هم گوش می‌کردید؟
- نخیراجازه نمی‌داد رادیو گوش کنیم و یا موسیقی گوش‌کنیم.

* مجله بانوان را خودتان می‌خریدید یا از کسی می‌گرفتید؟
- نخیر، برادرم می‌خرید. حالا خوب شد فرمودید، برادری داشتم که سه سال ازمن بزرگ‌تر بود. او دوست داشت از این کارها بکند. رادیو می‌خرید و یواشکی دور از چشم پدرم گوش می‌کرد. مجله هم همین‌طور، مجله بانوان برای من می‌خرید که بخوانم.

* برادرتان الآن هست؟
- بله، الآن مذهبی شدید است، از آن مذهبی‌های سفت و سخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:31  توسط حمید داودآبادی  | 

بعد از فوت امام خمینی (ره) در سال 1368 حجت الاسلام "عبدالله نوری" که زمانی نماینده امام در سپاه بود، در جمع پاسداران، ناگفته هایی از پذیرش قطعنامه 598 و همچنین عزل منتظری از قائم مقامی رهبری توسط امام، و در حمایت از حضرت آیت الله خامنه ای، تعریف کرد که متن آن برای اولین بار در نیمه دوم آذر ۱۳۷۶ در شماره ۲۱ هفته نامه شلمچه منتشر شد.
به لحاظ اهمیت موضوع و با توجه به مواضع اخیر عبدالله نوری که به سادگی همه گذشته خویش را به فراموشی سپرده است، برای یادآوری او و همفکرانش، متن کامل نوار سخنرانی او را که حاوی نکات مهم و تکان دهنده ای از تاریخ ناگفته انقلاب اسلامی است، برایتان منتشر می کنم.

من می خواهم یه دو سه تا نکته اینجا بگم.
ببینید، بیست سال امام  پرچم انقلاب را بلند کرد که دیگر همه دنیا فهمیدند. در این بیست سال شعارهای عجیبی داد؛ علی الخصوص در این ده سال پس از پیروزی انقلاب،‌ هشت سال در جنگ بودیم ما. هشت سال امام فرمود: "صلح بین اسلام و کفر معنا ندارد". هشت سال امام صدا زد: "جنگ جنگ تا پیروزی، ‌جنگ جنگ تا رفع فتنه از عالم". هشت سال امام فریاد زد که "صدام باید برود". هشت سال امام این جوری شعار داد، اما بعد دایر شد به این که اسلام بماند یا شعار امام و به اصطلاح پرستیژ امام بماند؟
شجاعت از این بالاتر؟ آزمایش از این بالاتر؟! امتحان خدایی از این بالاتر؟!
امام می توانست این چند ماهی که به آخر عمرش باقی مانده، زیر بار این قطعنامه نرود و تا آخرین نفسش شعار خودش را هم بدهد، اما بعدش بزرگ ترین گرفتاری را برای ما بگذارد و برود، بزرگ ترین بدبختی را برای ما بگذارد و برود.
اولا جنگ به یک نقطه حساسی رسیده بود که دیگر کاربردی نداشتیم ما. مضافا بر این که این چند ماه را هم ادامه می داد امام، حالا اگر مسئولین ما می خواستند صلح بکنند، خود ماها چشم هاشون رو در می آوردیم بیرون که: تا امام زنده بود شما جرات نکردید، حالا که امام سر به تیره تراب گذاشته، شما شروع کردید سازشکاری را و مضافا بر این که این دفعه، ما اگر بعد از امام زیر بار این قطعنامه می رفتیم، برای همیشه ذلیل بودیم، خوار بودیم.
رسید به جایی که از غیب - حالا شما بگو از پس پرده - با امام این معامله را کردند که:
امام! یا پرستیژت را حفظ کن، آن وقار و شخصیت خود را حفظ کن و هنوز آن شعارها را این چند روز آخر عمرت بده، یا بیا و اسلام و جمهوری اسلامی را حفظ کن!
امام در یک نیمه شب، قلم بدست گرفت و آن جملات عجیب را نوشت. فرمود که:
"در این هشت سال هرچه شعار دادم، همه را پس می گیرم. اگر آبرویی داشتم، با خدا معامله اش کردم و این قطعنامه را پذیرفتم. سخت بود برام، تلخ بود برام، اما کاسه زهری بود سر کشیدم ..."
آقا سید احمد (خمینی) وقتی ما برای تسلیت، با بعضی از رفقا و مسئولین بسیج رفته بودیم خدمت شان، ایشان در حسینیه جماران، همین طور که نشسته بودند - آن موقع اتفاقا بر اثر تالمات روحی نمی توانستند سخنرانی کنند – همین طور که نشسته بودندف با چشمانی پر از اشک گفت که خدا شاهد است که عجیب دلم سوخت! حالا برای شما هم می گویم تا شما هم دل تان بسوزد ثواب ببرید ان شاء الله ...
ایشان قسم خورد گفت:

"به جان امامم، به جان این پدر پیرم که از دست رفت، به جان این عزیز همتون، قسم می خورم که امام بعد از قطعنامه ‌به هیچ وجه خنده اش را ما ندیدیم"!
می گفت:
"هر بار من این علی پسرم را می بردم از در تو، امام، علی کوچولو را صداش می کرد هر بار که می بردمش، علی تا سلام می کرد، می گفت: علیک سلام علی کوچولو، باز اومدی پیش بابا؟!"
می گفت با یک لبخندی...! گفت:
"به جان خود امام ، بعد از قطعنامه، هر دفعه این بچه را آوردم، یک بار لبخند بزند امام، لبخند نزد و آرزوی لبخندش به دل ما ماند."


این یه تیکه اش! یه تیکه دیگر را عرض می کنم. گفت:

"یک بار صبح اول صبح، یک پیرزنی آن جا بود اسمش ننه فاطمه بود - خدمتکار اتاق امام – ایشان آمد گفت: حاج احمد آقا، "آقا" داره گریه می کند. گفتم: آقا؟! گفت: بله.
کسی گریه آقا رو ندیده بود که، اجازه نمی داد کسی گریه اش را ببیند، حالا چطور ننه فاطمه فهمید؟! من بلند شدم رفتم داخل اتاق دیدم آقا پشت به در، رو به دیوار نشسته، شانه هایش داره تکان می خوره. رفتم شروع کردم با طاقچه ور رفتن که یعنی آقا دستمالش را بردارد و گریه نکند؛ دیدم نه، تو حال خودش است. یک مقداری سر و صدا ایجاد کردم، این طرف آن طرف که امام بفهمد من آمدم داخل گریه نکند، نظر امام را جلب نکرد. با خودم فکر کردم بروم علی را بیاورم، چون علی را خیلی دوست داشت. رفتم علی را آوردم. علی آمد تو. آقا دستمال را برداشت، ولی باز گریه می کرد. علی با دست هایش اشک های چشم را از صورت آقا گرفت و گفت که: "آقا چرا گریه می کنی؟ آقا فرمود: "قلبم درد می کنه علی جون، قلبم درد می کنه، ناراحتم، درد می کشم که دارم گریه می کنم".
دیدم علی هم کارساز نشد. امام خیلی احترام به والده قائل بود. گفتم بروم حاج خانم را بیاورم.‌ وقتی حاج خانم از در می آمد تو، امام، تمام دردها و داغ هایش فراموش می شد. حاج خانم را هم آوردم.
گفت: "احمد! این کارها چیه می کنی؟!‌ دلم درد می کنه می خوام گریه کنم! این که راه علاجی هم جز اشک نداره. تو یا مادرت را می آوری یا علی را می آوری، دیگه بعد از اینها چه کسی را می خواهی بیاوری؟ برو سراغ کارت، رهایم کن به حال خودم".
گفتم: "آقا دکترها گفتند گریه برات ضرر داره، من چه کنم؟! خب من دست خودم نیست! من هم مسئولیت دارم، دکترها گفتند نگذارید آقا ناراحت بشه!"
گفت: "احمد! تا گریه نکنم قلبم آرام نمی گیره، علی را ببر تا این بچه ناراحت نشه"
علی را آوردم، دکترها را صدا زدم، گفتم: "شما را به خدا نگذارید امام ناراحت بشه!"

عبدالله نوری امروزی در خدمت کروبی و عطریان فر و ...

آقایی که هیچ موقع کسی گریه اش را ندید...! این یک تیکه...
حالا می آییم سراغ بعدش! بزرگ ترین آزمایش به نظر من اینها نبود. کدام آزمایش؟ اهل دل باید تو مجلس بگیرد حرف من را نمی دونم!
در تاریخ شیعه، بروید از همه علما بپرسید؛ ما سه نفر فقط سراغ داریم که پرچم ولایت فقیه را بلند کردند. اولین آنها مرحوم "کاشف الغطاء" بود که چه جور بلند کرد؟ چه بگویم؟! فقط چهار تا کلمه راجع به ولایت فقیه حرف زده! بعد از آن، مرحوم صاحب جواهر است که در کتاب "جواهر الکلام" راجع به ولایت فقیه یک کمی حرف زده! هیچ یک از مراجع شیعه، دیگر جرات نکرده بودند راجع به ولایت فقیه این جوری حرف بزنند، تا زمان امام!
امام آمد پرچم ولایت فقیه را چنان بلند کرد که تمام دنیا را گرفت.
بزرگ ترین آزمایش امام و امتحانی که پس داد، می دانید چه بود؟ بزرگ ترین آزمایش و امتحان امام این بو.د که گفتند:
" آقا، پرچم ولایت فقیه را بینداز توی خاک و قائم مقامت را هم قربانی کن! دیگر ولایت فقیه در زمان خودت بی ولایت فقیه"
به آن معنا! نه این که بخواهم بگویم نیست، الحمدلله وجود مبارک حضرت آیت الله خامنه ای (صلوات حضار) را ما داریم! اما یک کسی که در میان مراجع شیعه، آمده با آن وصف کلام راجع به ولایت فقیه حرف زده، پس از هشت سال، کار به جایی می رسد که باید قائم مقام خودش را هم قربانی بکند!


باز آقا سید احمد آقا آن روز گفت که:

"یک روز بعد از این که حکم استعفای آقای منتظری را امام امضاء کرد، وارد اتاق شدم، ‌دیدم نامه آقای منتظری در دستش هست، ‌از زیر عینک قطرات اشک، آمده روی محاسنش، دارد گریه می کند. نشستم کنار امام، البته با صدا گریه نمی کرد؛ فقط اشک می ریخت و نامه آقای منتظری را داشت می خواند. نشستم کنار امام. امام همچنان مشغول اشک ریختن و خواندن نامه بود. خواستم که امام، چون دکترها گفته بودند که خیلی مراقبش باشید، ‌نگذارید گریه کند، ناراحت بشود. ‌سرم را بردم جلو، توی صورت آقا نگاه کردم که یعنی من دارم می بینم که داری گریه می کنی، بلکه آقا دست از گریه بردارد. آقا عینکش را گذاشت توی پیشانیش و یک نگاهی به من کرد، گفت:
"احمد! تعجب می کنی من دارم گریه می کنم؟!"
من دیگه هیچی جواب ندادم!
گفت:
"احمد! به خدا دیگر کمرم شکست. به خدا دیگر اصلا دلم نمی خواهد زنده بمانم ... تو هم دعا کن خدا دیگر مرگ بابایت را برساند. یک عمر فریاد زدم ولایت فقیه، حالا خودم با دست خودم، باید قسمت اعظم این ولایت فقیه را ذبح کنم، قربانی کنم! احمد تعجب می کنی؟ به خدا کمرم شکست!"
امام هیچ وقت قسم نمی خورد. گفت: "احمد! به خدا کمرم شکست."

آلبوم تصاویر سایت آیت الله منتظری: با حجة الاسلام والمسلمین عبدالله نوری. (قم _ زمستان 1381 _ در اولین روزهای پس از رفع حصر)

عبدالله نوری این روزها در محضر منتظری!

من شاید خیلی درد دل داشته باشم. پس کجا بروم بگویم؟
به کی بگویم؟ اگر به شما نگویم؟!
اگر آدم این حرف ها را این جا نزندف پس کجا بزند؟!
کجا بروم بگویم قربان آن قدت بروم امام؟!
کجا بروم بگویم قربان قلبت بروم امام؟!
کجا بروم بگویم قربان آن آه جگرسوزت بروم آقا؟! که دنیایی را آتش زدی و رفتی با آن آه های آخر عمرت!
خب من باید این جا این حرف ها را بزنم! خب یک کمی زودتر بیاید قربانتان بروم!
اجازه بدهید؛ منبر بی پیام فایده ندارد. پیام منبر را بگویم و دعایتان بکنم. حرف دیگر بیش از حد زده ام. پیام منبرم این است:‌
یازده امام ما را برای چه شهید کرده اند؟!
علی چرا بیست و پنج سال خانه نشست؟! چرا 25 سال فقط تنها یاور علی، زهرا بود؟ در آن چند سالی که زهرا زنده بود، بعدش هم که زهرا شهید شد! خودتان که اهل هیئت هستید. چرا امام مجتبی سه بار در میدان جنگ بردندش پیش معاویه خجالت زده برگرداندنش؟! چرا؟! همه این چراها را می گویم،‌ یک جواب آخرش دارم.
امام حسین وقتی آن روز ایستاد جلوی لشکر، گفت با اسلحه هایی که مسلم خریده آمده اید مرا بکشید؟! با وجوهاتی که مسلم جمع کرده بود، ‌پول گرفته اید و آمده اید مرا بکشید؟!‌
امام سجاد کارش به جایی رسید که آن پیرمرد در شام گفت: خدا را شکر می کنم که خدا آبرویتان را برد و این جور ذلیل تان کرد. چی بود؟!
در مقاتل آمده که یک قرآن هم زیر بغل داشت! که امام اشاره کرد از قرآن هم چیزی می دانی؟ و گفت بله و آن مسائل!
امام باقر هم همین جور. امام صادق هم همین جور. موسی بن جعفر چرا 14 سال توی زندان بود؟ چرا؟!
امام رضا را هم تبعیدش کردند توی ایران خودمون! تا آخرش با زهر...
امام جواد ما را یک زن بی همه چیز کشت! تازه در حجره را هم قفل کرد. به کنیزانش گفت: کف بزنید، هلهله بکنید صدای ناله امام جواد را کسی نشنود! جوان ترین امام را 25 سالگی کشتند برای چه؟! اجازه دهید بقیه اش را نگویم...!
همه این چراها جوابش یک کلمه است.
اگر اجداد ما و پدران ما، مثل الان ما بودند و آنان غیرت داشتند، کجا 14 سال موسی بن جعفر در زندان می ماند؟ یک نفر بلند نشد فریاد بزند و واقعا فریاد بزند و جانش را در خطر بیندازد!
آی قربانت برم موسی بن جعفر! اگر به قدر این مجلس بسیجی داشتی، 14 سال در زندان بودی تو؟! آره؟!
امام صادق می گوید که آن یکی ایراد می گیرد، می گوید: آقا شما چرا قیام نمی کنید؟ فرمود: "آن بزغاله ها را بشمار! می گوید وقتی شماردم دیدم 17 راس بیشتر نیستند. گفت:
"به خدا قسم من اگر به قدر آن بزغاله ها یار داشتم، قیام می کردم!"
ای وای! آدم این درد را کجا ببرد؟! رهبر مذهب شیعه 17 تا بسیجی نداشت!

حالا یک چیزی بگویم جگرهایتان را بسوزانم!
خب نامردها! دور امام حسین را خالی کردید، شهیدش کردید. اما چرا زیر جنازه اش نرفتید تا 70 تا تیر به بدن مبارکش زدند؟!
نه شما را می شود با آنها مقایسه کرد و نه آنها را با شما ملت! 11 میلیون زیر تابوت امام را گرفتند. از کجا تا به کجا...!
حالا اجازه بدهید، اینها مقدمه پیام بود. پیام را بگویم و روضه را بخوانم. پیام چیه؟ پیام این است:
یازده امام ما را کشتند! 1400 سال ما را ذلیل کردند. به خاطر بی غیرتی پدران مان و اجدادمان که آنها بی غیرت بودند و از امامان شان حمایت نکردند!
از کجا ما عزت پیدا کردیم؟ از آن جایی که پشت سر امام عزیز حرکت کردیم و هر کس خواست راجع به امام جسارت بکند، کج دهنی بکند از اول انقلاب، با مشت توی دهانش زدیم!!

مردم!
عزت ما، در سایه ولایت فقیه است.
والسلام!
امام حالا رفت. چه می خواهید بکنید؟! می خواهید مثل موسی بن جعفر بشود؟! می خواهید مثل امام مجتبی بشود یا نه؟!
اگر می خواهید خدا این لباس عزت را از تن ما درنیاورد. من وقت نکردم. پس فردا شب ادامه بحث را برایتان خواهم گفت که خامنه ای کیست؟!
مردم! به فاطمه زهرا مادرش قسم، اگر مظلوم تر از امام این سید نباشد، کم تر نیست!
چهار سال به دست ما انقلابی ها چقدر تهمت به این سید زده شده؟! طرفدار سرمایه داری و بازار...!! لا اله الا الله ...!

مردم!
به خدا این لباس عزت ما در گرو حمایت از رهبری است. اگر این حمایت را کردیم، خدا این لباس را برازنده تن ما می کند.
اگر اجازه دادیم خناس ها – آقا از کجا شد این مجتهد و آیت الله؟ تا دیروز حجت الاسلام بود. امروز شد آیت الله؟! از کجا آن اختیارات ولایت فقیه منتقل به این آقا شد؟! مگر مجتهد است؟! – اگر دندان های این خناس ها را در دهان شان نریزید، به خدا یک شب مثل سودانف یک ژنرال با یک کودتا ریاست جمهوری را می گیرد، کذا را هم می گیرد. بعد به خدا قسم، ‌این دفعه دیگه به ریشه... بعضی ها می گویند، نه اگر کذا بشود ریش دار ها،‌ آخوندها! نه مگر همه این شهیدها را آخوندها دادند؟ شما دادید. ده سال است شما انقلاب را زنده نگه داشتید و دشمن به خون شما تشنه است...!! و اگر خدای ناکرده چنان بشود، آن موقع دیگر به کسی رحم نمی کنند.

پس عزت ما در گرو حمایت از این سید مظلوم است. این پیام منبر من بود. والسلام!
نکنیم کاری "وخلاءهم لباس کرام". خدا این لباس کرامت را از ما مهار می کند.
خدایا به عزت شهدا قسمت می دهیم.
خدایا این سید مظلوم را خودت یاری کن!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:31  توسط حمید داودآبادی  | 

بهار 1368
چند روزی بود که برای تعطیلی نوروز 1368 همراه خانواده به کاشان رفته بودم. دم غروب بود که دیدم بچه های سپاه کاشان، مشغول رنگ مالیدن روی نقاشی بزرگی از آیت الله منتظری که روی ساختمان جهاد سازندگی قرار داشت، هستند. تعجب کردم. با خود گفتم:
"حتما می خوان پاکش کنن تا جاش یه عکس قشنگ تر از آقای منتظری بکشن!

به خانه خاله همسرم که رفتم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، اخبار تلویزیون بود که خبر عزل آیت الله منتظری از قائم مقامی رهبری را اعلام کرد.
حضرت امام طی نامه ای او را برکنار کرده بود. اصغر می گفت که سپاه اعلام کرده هر چی عکس منتظری هست باید جمع آوری شود.
تازه علت پاک سازی نقاشی دیوار جهاد سازندگی را فهمیدم!

در تهران همه جا بحث بر سر منتظری بود. محسن، از بچه محل های مان که سپاهی بود، بدجوری گیج می زد. حاج محمد هم که سن و سالش از ما بیشتر بود و تا پیش از این، تحلیل مسائل و اتفاقات را از او می پرسیدیم، چیزی بروز نمی داد. معلوم بود خیلی بهش فشار آمده. چون سپاهی بود و در "ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ" که زیر نظر آیت الله منتظری بود، کار می کرد.
بیشتر ماجرا مربوط می شد به "سید مهدی هاشمی" برادر داماد منتظری که قبلا مسئول "واحد نهضت های آزادیبخش سپاه پاسداران" بود و مشکلات بسیاری برای مملکت ببار آورده بود. سرانجام با وجود فشارهای بسیاری از جمله منتظری، هاشمی به جرم های بسیار از جمله قتل مرحوم "شمس آبادی" و چند نفر دیگر، اعدام شد؛ ولی با اعدام او ماجرا تمام نشد. برادر او "هادی"، که داماد منتظری بود دست به اعمال و توطئه بسیاری زد تا انتقامش را از امام بگیرد.
تازه یادم آمد جزوه ای که یکی دو سال پیش حاج محمد به محسن داد و او هم فتوکپی گرفت و به ما داد، چی بود!
نامه ای چند صفحه ای بود خطاب به آقای خامنه ای که مثلا مشکلات جمهوری اسلامی را مطرح کرده بود. امضا و نام نویسندگان آن "حزب الله بیدار" بود. همان زمان از لحن نامه خوشم نیامد. اهانت آمیز و نومید کننده بود. شاید از آن جا بود که دیگر اطمینانم نسبت به حاج محمد کم و اصلا حذف شد.

پاییز 137۶
چند وقتی می شد که در "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" مشغول به کار شده بودم. سردبیری فصلنامه "15 خرداد" نشریه تخصصی اسناد انقلاب اسلامی را بر عهده گرفته و مشغول شدم.
غالب روزها، شخصیت های کشوری و لشکری، برای بازگویی خاطرات شان از انقلاب اسلامی، به مرکز می آمدند و در استودیوی آن جا، ناگفته هایی را که شاهد آن بوده اند، تعریف می کردند که ضبط ویدئویی می شد.
غالبا برخی از افراد، به دلایلی که می شود آن را "خود سانسوری" نامید، از بیان بسیاری از خاطرات شان مقابل دوربین یا ضبط صوت، امتناع می کردند؛ ولی بعد از پایان مصاحبه، بهترین فرصت برای شنیدن ناگفته های آنان بود که دوستانه و راحت آنها را تعریف می کردند.
یکی از روزها "آیت الله محمدی ری شهری" که زمانی سکاندار "وزارت اطلاعات" بود، برای تعریف خاطرات به مرکز آمد. بعد از دو – سه ساعتی که خاطراتش را گفت، در همان استودیو نشسته بود تا چایی میل کند که از او درباره نامه معروف به "6/1/68" امام به آقای منتظری سوال کردیم، که وجود چنین نامه ای را کاملا تایید کرد و این که نامه برای منتظری فرستاده شد ولی با درخواست مسئولین مملکتی قرار شد این نامه علنی و رادیو تلویزیونی نشود.
آن طور که ایشان می گفت، ظاهرا از جلسه بسیار مهم و تاریخ ساز شب 6 فروردین 1368 که در آن نامه امام مطرح شده بود، هیچ گونه فیلم یا صوتی ضبط نشده بود؛ به همین لحاظ آقای ری شهری در پی تهیه صورت جلسه ای بود که وقایع آن شب را ثبت کند.
ایشان می گفت:
- تا امروز تنها کسانی که حاضر شده اند صورت جلسه را امضا کنند، من و آقای خامنه ای هستیم. حتی وقتی به اقای هاشمی رفسنجانی گفتیم که آن را امضا کند، ایشان طفره رفت و گفت که الان وقت این چیزها نیست.

پاییز 137۶
چند وقتی می شد که "اکبر" از دوستان قدیمی من و از مریدان پرو پا قرص آیت الله منتظری، دنبال این بود که دیداری با او داشته باشیم. سرانجام قرار بر یکی از روزهای آبان ماه شد. به "مسعود ده نمکی" زنگ زدم که او هم بیاید، ولی گفت که کار دارد و نمی تواند بیاید.
من، علی و اکبر به همراه راننده اکبر، ناهار را در رستوران "خوشبین" ماهی قزل آلا زدیم و راه افتادیم طرف قم.
در قم، پس از زیارت حرم مطهر حضرت معصومه (س)، به توصیه اکبر، برای نماز مغرب و عشا به حسینیه شهدا محل اقامه نماز آیت الله منتظری رفتیم.
حسینیه نیمه پر بود. آیت الله "صادق خلخالی"، آیت الله "احمد آذری قمی" و حجت الاسلام "سید سراج الدین موسوی" هم برای نماز به امامت آقای منتظری آن جا بودند. اکبر می گفت اینها مامومین همیشگی آقا هستند.
من که نماز را با نیت فرادا خواندم. بعد نماز، به کوچه ای که در ورودی خانه منتظری قرار داشت، رفتیم. "عماد الدین باغی" و دو – سه نفر از بچه های "موسسه تنظیم و نشر آثار امام خمینی (ره)" هم آن جا بودند. می دانستم که باغی از مسئولین اصلی و تاثیر گذار بخش خاطرات موسسه است.
دقایقی با هم گرم صحبت شدیم. از باغی درباره تجدید چاپ آخرین کتابش "کاوشی درباره روحانیت" پرسیدم که گفت:
- فعلا برای چاپ جدید آن برنامه ای ندارم و اگر بخواهم این کار را بکنم، بخش های زیادی از آن را باید کاملا تغییر بدهم.
"کاوشی درباره روحانیت" کتابی بود که حدود سال 64 از سوی باغی منتشر شد و به قول خودش روحانیت را به دو دسته انقلابی همچون امام خمینی، و غیر انقلابی و سازشکار تقسیم بندی کرده بود. او که سخت و افراطی تحت تاثیر تفکرات دکتر "علی شریعتی" بود، با آوردن اسامی افراد، مثلا به افشگری آنها پرداخته بود.
آن طور که همان زمان می گفتند، امام چاپ و تکثیر آن کتاب را حرام اعلام کرده بود که نیروهای امنیتی به کفش فروشی "آقا مرتضی" در خیابان انقلاب نبش لاله زارنو - که تنها محل پخش کتاب کاوش بود - ریختند و همه نسخه های آن را بردند و ظاهرا خمیر کردند.
باغی گفت که در حال ثبت و ضبط خاطرات آیت الله منتظری است و دارد کار را به پایان می رساند. بعدها کتاب خاطرات آیت الله منتظری بدون این که اشاره ای به مصاحبه و تدوین گر آن که باغی و عوامل موسسه نشر آثار امام بودند بشود، منتشر شد که کاملا مغرضانه، جهت دار و بدور از حقیقت نویسی و ثبت واقعی خاطرات بود. می شود گفت آن کتاب، بیانیه سیاسی عماد الدین باغی و همفکرانش در برابر نظام و امام بود.

از در بزرگ گاراژی وارد حیاط خانه شدیم. من، علی، اکبر و آقای "مصطفی ایزدی" که همراه همیشگی منتظری بود، در برابر منتظری قرار گرفتیم و به سلام و احوال پرسی و روبوسی پرداختیم.
منتظری با دیدن اکبر که فرد ثروتمندی است و شدیدا به او ارادت داشت و وجوهات شرعی و حتی مبالغ هنگفتی را به عنوان هدیه همواره به منتظری پرداخت می کرد، گل از گلش شکفت. با خنده ای عجیب خطاب به او گفت:
- به به آقای اکبر ... تهرانکم الله ...
اکبر که ظاهرا اقوامش از تبعید شدگان دوره رضا خان از کردستان به مازنداران بوده اند، با همان لهجه مازندرانی و کردی اش خندید و گفت:
- حاج آقا ...  ما شمال تشریف داریم ...
که منتظری باز خندید و گفت:
- خب پس شمالکم الله ...
بعد از حال و احوال خنده دار اکبر و منتظری، او روی لبه حیاط نشست و شروع کردیم به بحث و صحبت. بیشتر صحبت ما درباره ضبط خاطرات ایشان بخصوص درباره شهید "سید علی اندرزگو" بود.

وقتی منتظری فهمید که ما در "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" کار می کنیم، اخم هایش در هم رفت و با غیظ قبول نکرد که خاطراتش را بگوید و گفت که دوستان دارند این کار را می کنند که منظورش همان عماد الدین باغی بود.
ساعتی بر سر بعضی مسائل بحث کردیم. در بین صحبت ها، او را فردی بسیار ساده دیدم که به راحتی می شد با اخبار و اطلاعات ناصحیح، تحت تاثیر قرارش داد.
بعد از خداحافظی، همراه آقای ایزدی به خانه مقابل رفتیم و ساعتی هم با او صحبت کردیم. ایزدی را فردی بسیار زیرک دیدم که می توانم بگویم او بود که منتظری را این ور و آن ور می کرد.

وقتی سوار بر ماشین شدیم که به تهران برگردیم، اکبر سراغ اذری قمی رفت و کپی نامه چند صفحه ای او را که خطاب به آیت الله خامنه ای و در رد ولایت فقیه بود، از خودش گرفت.
در راه، به اکبر گفتم:
- من از همان زمان جنگ و هنگامی که بحث منتظری پیش آمد، خیلی دوست داشتم یک بار با او رو به رو شوم تا بتوانم شخصیتش را کنکاش کنم، امشب که این فرصت دست داد، فقط می توانم بگویم که خدا رحمت کند امام خمینی را که در آخرین روزهای عمرش و در حساس ترین زمان تاریخ انقلاب، چه خطر بسیار بزرگی را از کنار انقلاب و نظام گذراند و نگذاشت این مسئله به فتنه ای ماندگار تبدیل شود.
اکبر که از حرف من عصبانی شد و توقع داشت نگاهم به منتظری عوض شده باشد، جوش آورد. به او گفتم:
- اصلا تو امام را قبول داری یا نه؟
که گفت: "خب آره ولی ..."
که گفتم:
- ولی بی ولی.
همان جا به او گفتم:
- آن که من دیدم و از شخصیت منتظری دریافتم، فردی چنان ساده است که به راحتی یک بچه 12 ساله می تواند با اطلاعات و اخبار غلط او را تحت تاثیر قرار بدهد و تحریک کند که مملکت را به هم بریزد.

23 آبان 137۶
شب 13 رجب، آقای منتظری در حسینیه شهدا نماز مغرب را می خواند که آقای آذری قمی می رود پهلویش و با او صحبت هایی می کند و نکاتی را یاد آور می شود. منتظری هم بر می گردد رو به جمع و شروع می کند به سخنرانی ای که منجر به آشوب در سطح کشور و حمله حزب اللهی های حساس و حامی نظام، به حسینیه او می شود و بلوای سیاسی سختی را برای جمهوری اسلامی رقم می زند.

آلبوم تصاویر سایت آیت الله منتظری: آثار حمله مهاجمان به حسینیه شهدا و محل تدریس معظم له پس از سخنرانی معروف سیزدهم رجب. (قم _ آبان ماه 1376)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:13  توسط حمید داودآبادی  | 

وقتی بعضی کوچولوها رشد پفکی بکنند و به قول قدیمی ها "غوره نشده مویز بشن" باید که منتظر چنین ادب و احترامی هم بود!

این بابا "حمید مشتاقی نیا" که این اظهار لطف و محبت! را فقط و فقط به خاطر آخرین نوشته ام در پیروی از ولایت برایم گذاشته، بچه طلبه ای است کوچولو و اهل بابل که در قم جا خوش کرده و به خیال خودش برای خام کردن من و امثال من، لقب خنده دار "استاد" را هم بار من می کرد! که برای من تعریف او از من، فقط و فقط چندش آور بود و بس!

حالا اینکه این دیگه به چه دلیل از نوشته های من همه جاش سوخته، با خودشه.
این را هم علیرغم میل قلبی ام، می نویسم تا برخی از راه رسیده ها، مدعی و طلبکار نشوند و میانه راه همه آنچه را در خون و آتش بافته ایم، پنبه نکنند و به بهانه دو روز پای درس نشستن، حقیقت را وارونه جلوه ندهند.


خاک بر سرت کنند ابله
نویسنده: مشتاقی نیا
IP: 217.218.210.15


این هم یکی دیگر از کامنت های قبلی او:

چه در نگران بغض و کینه ای!
نویسنده: اشک آتش
http://ashkeatash57.blogfa.com
IP: 217.218.210.15

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:2  توسط حمید داودآبادی  |