خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ

یک بار که با جمعی از دوستان خدمت مقام معظم رهبری بودیم، یکی از روحانیون حوزه های علمیه قم، ضمن دادن گزارش فعالیت های فرهنگی خودشان، گفت:
"ما در شهر قم آماده برگزاری بزرگترین المپیاد قرآنی هستیم ..."
که آقا با تعجب فرمودند:
"چی؟ المپیاد قرآنی؟! المپیاد چه ربطی به قرآن دارد؟"

http://www.pnubayan.com/wp-content/uploads/2014/06/Khamenei001.jpg


برچسب‌ها: خاطرات, مقام معظم رهبری, قرآن
[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 14:43 ] [ حمید داودآبادی ]

نهی از منکر یعنی این:

چندی پیش، یکی از مسئولین اجرایی مهم، به جرم فساد دستگیر شد.

وقتی مقامهای بالاتر او که ظاهر از دوستان نزدیک خود او بودند، با ذوق و شوق و انتظار تشویق و تشکر رفتند محضر ... با افتخار گزارش دادند که ما توانسته ایم طی فلان مدت، از او 60 ساعت فیلم مجرمانه تهیه کنیم.

آن بزرگوار با ناراحتی به آنها گفت:

"افتخار می کنید که 60 ساعت فیلم از او در حال ارتکاب عمل خلاف دارید؟ چرا دفعه اول که مرتکب کار زشت و خطا شد، جلویش را نگرفتید و به او تذکر ندادید که کمین کنید و 60 ساعت فیلم از معصیت و خطای او تهیه کنید و دستگیرش کنید؟

اگر همان اول  جلویش را گرفته بودید و برخورد می کردید، به این جا نمی کشید!"


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 17:39 ] [ حمید داودآبادی ]

برای خودش رئیسی بود. معاون اداره ای مهم با بودجه ای چند میلیاردی.
با همه اینها، کلاس کار خودش را داشت.
تا می گفتند "بالای چشمت ابروست" قهر می کرد، چند روزی سر کار نمی آمد و استعفانامه اش را می فرستاد اتاق آقای رئیس!
شاید هفته ای یک بار استعفا می داد.
هروقت مرا می دید، می کشید در اتاقش و شروع می کرد درددل کردن و نالیدن. من هم می نشستم به گفتن و گفتن. آن قدر که پر می شد از انرژی، و سریع زنگ می زد دفتر رئیس و درخواست می کرد که استعفانامه اش را از کارتابل آقای رئیس دربیاورند و پس بفرستند.

و هربار که می خواستم از اتاقش خارج شوم، سخت مرا در آغوش می کشید و با خوشحالی و شادمان می گفت:
"حاجی جون، تو اصلا بمب روحیه هستی. خدا خیرت بده. هر موقع میایی اینجا و برام حرف میزنی، پر میشم از انرژی و پرتوان و مصمم تر از قبل، به کارم ادامه می دهم."
و من هم فقط خدا را شکر می کردم.

گذشت و گذشت تا آن آقای معاون، خودش شد رئیس تشکیلاتی عظیم با بودجه صدها میلیاردی در سال!
یکی دوبار خواست و  رفتم پیشش. از بادمجان دور قاب چین هایی که دورش را گرفته بودند، گله کردم و هشدارش دادم که مراقب چه چیزها باشد!
کم کم دیدم دیگر نه تلفنهایم را جواب می دهد نه پیامکهایم را!
هرطوری بود یک بار رفتم سراغش. البته با هماهنگ کردن با 3 دفتر و 3 منشی مخصوص!

نتوانست خودش را نگه دارد. حرف دلش را زد تا خودش را راحت کرده باشد. معلوم بود خیلی عذاب می کشد. به خودش فشار آورد و گفت:
"میدونی حاج حمید، وقتی تو میایی این جا و برام حرف میزنی، همش فاز منفی میدی و اعصابم رو به هم میریزی. خسته می شدم از بس غر و نق می زنی. با این نگاه و تفکر تو، نمیتونم به کارم ادامه بدم ..."

و به یاد آن روزها که "بمب انرژی" بودم، دمم را گذاشتم روی کولم و رفتم گم شدم!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 15:2 ] [ حمید داودآبادی ]

چند ماهی از افشای فسادی سنگین در یکی از ارگانهای فرهنگی گذشته بود که دیدم برخی دوستان که خودشان از منتقدین سرسخت همان مدیر بودند (و البته فقط پشت سر و در پچ پچ های غیبت گون) که دیدم همان مثلا دوستان، دیگر جواب تلفنهایم را نمی دهند.
آن هم افشای مدیری که پس از برکناری و از دست دادن میز و قدرت، زخم معده گرفت، منزوی شد و چند ماهی در بستر افتاد!

وقتی حاج .... که با یک تریلی هم نمی شود کبکبه و دبدبه اش را از ... تا تهران حمل کرد! مجبور شد رودر رو حرف دلش را که چند وقتی آزارش می داد بزند، همه چیز را فهمیدم.
حاج ... خیلی به خودش فشار آورد تا گفت:
"ببین آقا حمید، بین همه اونایی که با ما کار می کنند، این نکته هست که میگن:
"حواستون به حمید داودآبادی باشه و شدیدا ازش دوری کنید. چون اگر اون یک خطا ازتون ببینه، حیثیتتون رو می بره."

تلخ خندیدم و به آن دوست نمازشب خوان که زیارت ماهانه کربلایش ترک نمی شود! گفتم:
"حاجی جان، اگر تو و تک تک همکاران و دوستانت، از من یک خطا دیدید و سکوت کردید، بزرگترین خیانت را به من کرده اید. نامردید اگر یقه مرا نگیرید، چون خطای کوچکم، به خطاهای بزرگتر منجر خواهد شد. همان طور که چند سال فقط پشت سر فلانی نق زدید و غر زدید، تا در منجلاب قدرت فرو رفت!"

خیلی برام جالب بود.
نمی دانستم "نهی از منکر" یعنی پشت سر کسی حرف زدن و غیبت کردن و جلویش به به و چه چه کردن!
نمی دانستم افشای فساد مالی، جرم محسوب می شود!
نمی دانستم فریاد زدن در برابر اختلاس و دزدی، گناه است!
و نمی دانستم ...

ولی می دانستم:
امام صادق (ع) این حدیث را برای مسلمانان و غیرمسلمانان گفته، نه برای مدیران ... دوآتشه که یک شبه رئیس شدند و خدا را به راحتی به فراموشی سپردند:
"بهترین برادران من آنانی هستند که عیوب من را به من هدیه دهند."

یارب مباد گدا معتبر شود
گر معتبر شود، زخدا بی خبر شود!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 14:59 ] [ حمید داودآبادی ]
دی ماه 1363 – پادگان دوکوهه – گردان میثم

http://davodabadi.persiangig.com/1%20DavodAbady-Hamid.jpg


شام "رویدادهای هفته" داشتیم. غذایی که همه مواد غذایی هفته گذشته در آن پیدا می شد و مسئولین آشپزخانه از ته مانده غذاها تهیه می کردند.

وقتی بچه ها نشستند دور سفره، دوربین را دادم دست عباس دائم الحضور (شهید) و بهش گفتم:
- این گوشه سفره رو هم خالی بذاریم که خدا بشینه اینجا و باهامون غذا بخوره.

نشستم بغل سعید طوقانی (شهید)، احمد کرد (شهید)، اصغر بهارلویی، سیداکبر موسوی و حسین رجبی (شهید).
و عباس این عکس رو گرفت. فقط سر من توی عکس اضافی بود!

اون روزا، هیچکس در ظرف و لیوان یک بار مصرف غذا نمی خورد.
همه عشقم این بود که امروز نوبت منه با سعید همکاسه بشم.
چه لذتی داشت وقتی سعید، قاشقی را که در دهانش کرده و غذاخورده بود، در کاسه فرو میبرد!

ما که با هم همکاسه بودیم، هیچ مریضی ای نگرفتیم!
امروز که همه از هم گریزانند و بچه لیوان دهنی پدر رو نمی پذیره! و ظروف یک بار مصرف زندگیمون رو گرفته، عجب مریضی هایی فراگیر شده!


برچسب‌ها: خاطرات, عکس
[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 14:41 ] [ حمید داودآبادی ]
بعد از ظهر یکی‌ از روزهای‌ خنک‌ پاییزی‌ سال‌ 64 یا 65 بود. کنار حاج‌ "محسن‌ دین‌ شعاری‌"  در اردوگاه‌ تخریب‌ آن‌ سوی‌ پادگان‌ دو کوهه‌، ایستاده‌ بودم‌ و با هم‌ گرم‌ صحبت‌ بودیم‌. یکی‌ از بچه‌های‌ تخریب‌ که‌ خیلی‌ هم‌ شوخ‌ و مزه‌ پران‌ بود، از راه‌ رسید و پس‌ از سلام‌ و علیک‌ گرم‌، رو به‌ حاجی‌ کرد و باخنده‌ گفت‌:
ـ حاجی‌ جون‌، یه‌ سوال‌ ازت‌ دارم‌، خدا وکیلی‌ راستش رو بهم‌ بگو.
حاج‌ محسن‌ ابروهایش‌ را در هم‌ کشید و درحالی‌ که‌ نگاه‌ تندی‌ به‌ او می‌انداخت‌، گفت‌:
- شما اول‌ بفرمایید بنده‌ تا حالا هر چی‌ می‌گفتم‌ دروغ‌ بوده‌؟
بسیجی‌ خوش‌ خنده‌ که‌ جا خورده‌ بود، سریع‌ عذرخواهی‌ کرد و گفت‌:
ـ نه‌ حاجی‌، خدا نکنه‌، می‌بخشید‌ بد جور گفتم‌، یعنی‌ می‌خواستم‌ بگم‌ حقیقتش رو بهم‌ بگید‌ ...
باز دوباره‌ حاجی‌ نگاهی‌ به‌ او انداخت‌، با این‌ تفاوت‌ که‌ این‌ بار لبخندی ‌بر لب‌ داشت‌، گفت‌:
ـ دوباره‌ که‌ گفتی‌، یعنی‌ من‌ تا پیش‌ از این‌ هر چی‌ می‌گفتم‌ حقیقت‌ نبوده‌؟

جوان‌ دوباره‌ عذرخواهی‌ کرد. حاجی‌ درحالی‌ که‌ می‌خندید، دستی‌ بر شانه‌ی‌ او زد و گفت‌ که‌ سوالش‌ را بپرسد.
ـ می‌خواستم‌ بپرسم‌ شما، شبا وقتی‌ می‌خوابید‌، با توجه‌ به‌ این‌ ریش‌ بلند و زیبایی‌ که‌ دارید‌، پتو رو روی‌ ریش تون‌ می‌کشید‌ یا زیر ریش تون‌؟
حاجی‌ دستی‌ به‌ ریش‌ حنایی‌ رنگ‌ و بلند خود کشید. نگاه‌ پرسش گری‌ به‌ جوان‌ انداخت‌ و گفت‌:
ـ چی‌ شده‌ که‌ جناب عالی‌ امروز به‌ ریش‌ بنده‌ گیر دادی‌؟
ـ هیچی‌ حاجی‌، همین‌ جوری‌!
ـ همین‌ جوری‌؟ که‌ چی‌ بشه‌؟
ـ خب‌ واسه‌ی‌‌ خودم‌ این‌ سوال‌ پیش‌ اومده‌ بود، خواستم‌ ازتون‌ بپرسم‌. حرف‌ بدی‌ زدم‌؟
ـ نه‌ حرف‌ بدی‌ نزدی‌ ولی‌ ... چیزه‌ ...
حاجی‌ همین‌ طور که به‌ محاسن‌ نرمش‌ دست‌ می‌کشید، نگاهی‌ به‌ آن ‌انداخت‌. معلوم‌ بود این‌ سوال‌ تا به‌ حال‌ برای‌ خود او پیش‌ نیامده‌ بود و داشت ‌در ذهن‌ خود مرور می‌کرد که‌ دیشب‌ یا شب‌های‌ گذشته‌، هنگام‌ خواب‌، پتو را روی‌ محاسنش‌ کشیده‌ یا زیر آن‌.
جوان‌ بسیجی‌ که‌ معلوم‌ بود به‌ مقصود خود رسیده‌ است‌، خنده‌ای‌ کرد و گفت‌:
ـ نگفتی‌ حاجی‌، می‌خوای‌ فردا بیام‌ جواب‌ بگیرم‌!
 و همچنان‌ می‌خندید. حاجی‌ تبسمی‌ کرد و گفت‌:
- باشه‌ بعداً جوابت‌ رو می‌دم‌.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20Dinshoary-.jpg



یکی‌ دو روزی‌ از ماجرای‌ آن‌ روز گذشت‌. دست‌ بر قضا وقتی‌ داشتم ‌با حاجی‌ صحبت‌ می‌کردم‌، همان‌ جوانک‌ بسیجی‌ از کنارمان‌ رد شد. حاجی‌ او را صدا کرد. جلو که‌ آمد، پس‌ از سلام‌ و علیک‌ با خنده‌ی ریز و زیرکی‌ به ‌حاجی‌ گفت‌:
چی‌ شده‌ حاج‌ آقا جواب‌ ما رو ندادی ها ...
حاجی‌ با عصبانیت‌ آمیخته‌ به‌ خنده،‌ گفت‌:
ـ پدر آمرزیده‌، یه‌ سوالی‌ کردی‌ که‌ این‌ چند روزه‌ پدر من‌ در اومد. هرشب‌ وقتی‌ می‌خواستم‌ بخوابم‌، فکر سوال‌ جناب عالی‌ بودم‌. پتو رو می‌کشیدم ‌روی‌ ریشم‌، نَفَسَم‌ بند اومد. می‌کشیدم‌ زیر ریشم‌، سردم‌ می‌شد. خلاصه‌ این‌ هفته‌ با این‌ سوال‌ الکی‌ تو، نتونستم‌ بخوابم‌.
هر سه‌ زدیم‌ زیر خنده‌. جوان‌ بسیجی‌، حاج‌ محسن‌ دین‌ شعاری‌ و من. ‌دست‌ آخر جوانک‌ گفت‌:
ـ پس‌ آخرش‌ جوابی‌ برای‌ سوال‌ من‌ پیدا نکردی‌؟!
مرتضی شادکام


برچسب‌ها: خاطرات, شهید محسن دین شعاری, مرتضی شادکام
[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 11:49 ] [ حمید داودآبادی ]

روایت اول: حمید داودآبادی
هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال 1365. همه‌ی نیروهای لشکر27 محمد رسول الله (ص) در اردوگاه کرخه مستقر بودند. محل استقرار بچه‌های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت. آن‌روز می‌خواستم به آن‌جا بروم تا به چندتا از بچه محل‌های‌مان سر بزنم. کنار جاده‌ی خاکی ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و ... هم آن‌جا بود، می‌آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانی که ظاهرا صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم:
- برادر کجا می‌رین؟
همان صورت تراشیده گفت:
 - می‌ریم صفا ... کوچه‌ی وفا ... پلاک هزارش ... اهلشی بیا بالا ...
جا خوردم. آخه این لات‌بازی‌ها توی جبهه رسم نبود. مجبوری سوار شدم. غیر از او و راننده، کس دیگری توی ماشین نبود. به چشم‌های صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلی آشناست. هرچه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توی دست‌اندازهای جاده‌ی شنی، بالا و پایین می‌شد و او همچنان می‌خندید و با همان لهجه حرف می‌زد. انگار که می‌خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند.
وقتی دید بدجوری نگاهش می‌کنم، با خنده‌ای گفت:
- مَشدی ... ما رو نشناختی؟
جواب من همچنان منفی بود، که گفت:
- بابا این منم حاج محسن ...
حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من‌که حاج محسنی با این قیافه نمی‌شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
 - منم حاج محسن دین‌شعاری ...
جل الخالق! به‌حق چیزهای ندیده! حاج "محسن دین‌شعاری‌" معاون گردان تخریب؟ آن‌هم با این قیافه؟ پس آن‌همه ریش انبوه حنایی‌رنگ چی شد؟!

 روایت دوم: مرتضی شادکام
آن‌روز من در حسینیه‌ی گردان تخریب نشسته بودم. نمازجماعت تمام شده و همه رفته بودند. توی حال خودم بودم و داشتم با تسبیح ذکر می‌گفتم که متوجه شدم کسی بغل دستم نشست. خب اهمیتی ندادم. حتما یکی از بچه‌های گردان بوده که به نمازجماعت نرسیده، حالا آمده نمازش را بخواند.
توی حال خودم بودم که احساس کردم کسی از پشت زد روی شانه‌ام. برگشتم و نگاه کردم ولی کسی نبود. متوجه شدم آن‌که بغل دستم نشسته، زد زیرخنده. جا خوردم. ولی اهمیتی ندادم. گذاشتم به این حساب که از نیروهای جدید است و این‌طوری می‌خواهد باب‌دوستی را باز کند.
دقیقه‌ای نگذشت که دوباره دستش را برد و از پشت زد روی شانه‌ام. باز توجه نکردم. ولی وقتی برای سومین‌بار زد، برگشتم، نگاهش کردم و گفتم:
 - می‌بخشید برادر ... من با شما شوخی ندارم.
ولی او فقط خندید. نمی‌دانم چرا احساس کردم نگاهش آشناست. با همان قیافه‌ی مثلا ناراحت و گرفته، ادامه دادم:
 - دوست هم ندارم کسی الکی باهام شوخی کنه.
زد زیرخنده و گفت:
 - برو بینیم بابا ...
عَجَب. این دیگه کیه که امروز به ما گیر داده؟ گفتم:
 - برادر درست صحبت کن و احترام خودت رو هم داشته باش ...
فرصت نداد بقیه‌ی حرفم را بزنم. کوبید روی شانه‌ام و گفت:
 - بابا منم، حاج محسن ...
کدام حاج محسن بود؟
 - منم حاج محسن دین‌شعاری ...
ای بابا. حاج محسن دین‌شعاری و این قیافه‌ی بی‌ریخت که من یکی نشناختمش؟! با خودم گفتم که خالی می‌بندد؛ ولی نه، نگاه‌هایش همان بود. راست می‌گفت. خنده‌اش هم همان زیبایی را داشت.
 - پس چرا به این ریخت و قیافه دراومدی؟!
 - هیچی بابا رفتم سلمونی صلواتی بغل تدارکات لشکر، پسره یا دفعه اولش بود قیچی دستش می‌گرفت، یا خواست حال من رو بگیره؛ بهش گفتم که فقط یه کمی روی ریشام رو صاف کنه. به‌زور دست برد وسط ریشا و قیچی رو انداخت که یه‌دفه از بیخ کندشون. هرچی گفتم چی‌کار می‌کنی، گفت الان درستش می‌کنم. هم ترسیده بود، هم شوخیش گرفته بود. هیچی دیگه، حضرت آقا شوخی‌شوخی زد ریش و ریشه‌ی ما رو از بیخ تراشید و ما رو انداخت به این روز. عوضش خوبه. تو که من رو نشناختی، یعنی خیلی قیافم عوض شده و کسی من رو نمی‌شناسه ...

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20Dinshoary.jpg



روایت سوم: شهید مجتبی رضایی
همراه بقیه‌ی بچه‌های گردان تخریب، مشغول پاک‌سازی معبرهای میدان مین در منطقه بودیم. چندروزی بود که عملیات در غرب کشور شروع شده بود.
من بودم، حاج محسن و یکی دوتا دیگر از بچه‌های تخریب. من از سمت چپ شروع کردم و حاج محسن خودش آستین‌ها را بالا زد و از سمت راست وارد میدان مین شد. می‌خواست خودش کنار بچه‌ها و دوش‌به‌دوش آنها توی میدان باشد و عمل کند.
ظاهرا پای راست حاج محسن به‌خاطر جراحت‌های قبلی خم نمی‌شد؛ به همین دلیل بود که نمی‌توانست راحت هر دو پایش را خم کند و بنشیند زمین. عادتش این بود، از کمر که دولا می‌شد، انگشتانش را باز می‌کرد و می‌برد لای شاخک‌های "مین والمری". همه می‌دانستیم که الان حاجی چه می‌گوید:
- گوگوری مگوری ... بیا بغل عمو ...
شاخک را می‌پیچاند، چاشنی مین را درآورده و آن را خنثی می‌کرد.
همه‌مان می‌خندیدیم. نگاهم به مین‌های جلوی دستم بود، ولی گه‌گاه نگاهی هم به حاج محسن می‌انداختم. صدای "گوگوری مگوری"اش همه را می‌خنداند. یک مین را از خاک درآوردم و گذاشتم کنار. برگشتم نگاهی به حاج محسن انداختم که دیدم انگشتانش را برد لای شاخک‌های یک والمری. خواستم پهلوی خودم با حاج محسن تکرار کنم: گوگوری مگوری ...
حاجی شروع کرد به‌گفتن:
 - گوگوری مگو ...
گرومپ
ناگهان انبوهی از ساچمه‌ی فلزی، آتش و انفجار همه جا را پر کرد. منتظر بودم تا حاجی بقیه‌ی حرفش را بزند.
دود غلیظ و سیاه که خوابید، چشمم به حاج محسن دین‌شعاری با آن ریش بلند حنایی‌رنگ افتاد. اما صورت و ریش حاج محسن رفته بودند.


حاج محسن دین‌شعاری، معاون گردان تخریب لشکر، پنج‌شنبه پانزدهم مرداد 1366 مصادف با عید قربان، در سردشت به شهادت رسید.
مجتبی رضایی پنج‌شنبه اول بهمن 1366 در عملیات بیت المقدس دو در ماووت به شهادت رسید.


برچسب‌ها: خاطرات, شهید مجتبی رضایی, شهید محسن دین شعاری, مرتضی شادکام
[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 11:44 ] [ حمید داودآبادی ]
یکی دو سالی می شه که این نوشته توی ذهنم بازی می کنه.
دیشب جاتون خالی افطاری سر مزار پنج شهید گمنام در کنار پادگان امام حسن (ع) بودیم.
حرفای خیلی قشنگی با دوستان رد و بدل شد.
قشنگ و خیلی خیلی عجیب.
بدجور هوایی شدم!
دست خودم نیست.
شاید بگین جوگیر شده!
هر چی شما بگین، درست.
ولی من حرف دل خودمو می نویسم، شما هم برام دعا کنید که حاجتم برآورده بشه.

چیز عجیبی هم از خدا نمی خوام.

http://davodabadi.persiangig.com/1mammad%20shahbaz.jpg


اسمش "محمد شهبازی"یه، ولی توی بچه هیئتی ها و جبهه ایا، به "ممّدِ شهباز" معروفه.
بچه میدون خراسونه. از اون بچه های باحال تفحص.
بیست سالی می شه که می شناسمش و اگه تحویل بگیره، با هم رفیق هستیم.
اتفاقا آشناییمون هم از تفحص و فکه شروع شد.

خدا به ممّد شهباز، یه توفیق عجیب داده!
اونم اینه که پیکر اکثر قریب به اتفاق شهدای تفحص رو اون غسل داده.
از سعید شاهدی و محمود غلامی گرفته تا مجید پازوکی و علی محمودوند و ...

به اینکه دیگرون بهش چه جوری نگاه میکنن و چی میگن، اصلا کاری ندارم.
فقط این برام مهمه که هر کس زیر دست ممّد شهباز شسته و غسل و کفن بشه، معلومه جاش خیلی خوبه!

ممّد شهباز که غسال نیست! اون فقط شهدا و دوستان اهل دل رو غسل میده. اونم با روزه و نوحه و ذکر مصیبت اهل بیت (ع).

ممّد شهباز نه سرداره و نه رئیس، نه مدیره و نه ...
اون فقط یه بچه بسیجیه. درست از اونایی که امام دوستشون داشت.

امیدوارم و آرزوم اینه که ممّد شهباز منو غسل بده!
اونم وسط حیاط "معراج شهدای تهران".
همون جا که بدن چاک چاک از مین والمری مجید پازوکی و حسین صابری رو غسل داد.
ممّد عسگری و داوود قادری هم روضه بخونن و بقیه، های های برای اهل بیت (ع) گریه کنن.

خدایا!
محتاج یه مرگ خوبِ خوبم.
نمی گم راحت، چون مرگ، راه رسیدن به خودته پس راحت و شیرینه.
ولی مرگ پاک، نعمتیه که این روزا، روزی هر آدمی نمی شه.

خدایا!
این روزا که ماه رمضانت داره تموم می شه، تازه فهمیدم که خیلی تشنمه.
تشنه خودت.
آخرین روزهای ماه رمضان 1393


برچسب‌ها: تفحص, دلنوشته, محمد شهبازی
[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 13:11 ] [ حمید داودآبادی ]

 بیش از دو هفته است که باریکه غزه، زیر آتش هواپیما، تانک، توپخانه و ناوهای رژیم صهیونیستی است و هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین که اکثرا کودکان هستند، افزوده می شود. آنچه قابل توجه است، علت و زمان این حمله جنایتکارانه از سوی صهیونیستها است.

ظاهرا بهانه این حمله، کشته شدن 3 جوان یهودی به طرز کاملا مشکوک در مناطق فلسطینی نشین کرانه باختری رود اردن است.
سازمان دفاعی اسرائیل اسرائیلی حماس را مسئول آدم‌ربایی قلمداد نموده‌ است. آنها ادعا کرده‌اند که دو مردِ مظنون به انجام آدم‌ربایی، از اعضایِ حماس هستند. البته هیچ مدرک موثقی از سویِ سازمان دفاعی اسرائیل ارائه نشده و حماس نیز هرگونه مشارکت در این آدم‌ربایی را انکار نموده است.
در پی این آدم‌ربایی که منجر به پیدا‌شدن سه جنازه ربوده‌شدگان شد، نیرو‌های اسرائیلی ۱۰ فلسطینی زیر ۱۸ سال را به قتل رساندند و صدها نفر را نیز در کرانه باختری بازداشت کردند. در طیِ جستجو برای برای ۳ مفقود اسرائیلی، صهیونیست ها تمامی فلسطینی‌هایی را که در پی آزادی گیلعاد شالیت آزاد کرده‌ بود، مجددا بازداشت کردند.
و صدالبته صهیونیست ها هیچ اشاره ای به زنده زنده سوزاندن "محمد ابو خضیره" نوجوان فلسطینی توسط جوانان وحشی صهیونیست نخواهند کرد.

رژیم صهیونیستی به لحاظ ضعفی که در جنگ کلاسیک در زمستان دارد، از جمله طولانی تر بودن شب که صهیونیستها از آن شدیدا وحشت دارند و فقط می توانند با هواپیما و از فاصله بسیار بالا خانه های مسکونی را بمباران کور و بی هدف کنند؛ و یا ضعف تجهیزات زرهی برای تردد در مناطق بارانی و گلی که بزرگترین آفت تانک هاست و باعث در گل ماندنشان می شود و ... همواره از فصل تابستان برای حملات متجاوزانه خود استفاده می کند.

با توجه به آن چه که طی سه چهارسال گذشته در سوریه همسایه فلسطین اشغالی و همچنین در لبنان می گذرد، سردمداران صهیونیست بهترین فرصت را برای تسویه حساب با گروه های مقاومت در غزه، الان دیدند.

متاسفانه گروه های فلسطینی و به خصوص حماس (به غیر از جهاد اسلامی به رهبری عبدالله رمضان و جبهه خلق برای آزادی فلسطین به رهبری احمد جبرئیل) آن گونه که از آنها انتظار می رفت، در ماجرای سوریه عمل نکردند. باوجودی که بیش از 40 سال از حضور و سکنای آوارگان فلسطینی در اردوگاه های سوری به خصوص اردوگاه یرموک در دمشق می گذشت و دولت سوریه همواره مدافع حقوق فلسطینی ها در برابر متجاوزین صهیونیست بوده و هست، رهبران گروه های فلسطینی عملکرد بسیار بدی ارائه دادند.
همراهی و همرزمی با گروه های تروریستی سلفی و وهابی و شرکت فعال در جنگ علیه حکومت سوریه و همچنین حزب الله لبنان، از اموری بود که گروه های فلسطینی را از هدف اصلی شان که آزادسازی سرزمین خودشان بود، باز داشت.

بنیان گذاری و ایجاد "دشمن فعال ولی بی خطر" در کنار سرزمین های اشغالی قلسطین،  به نام داعش، بهترین شیوه ای بود که طی 35 سال گذشته توانست امنیت کشورهای حامی مقاومت – لبنان و سوریه – را برهم زند و امنیت رژیم صهیونیستی را تامین کند!

ارتش اشغال گر، با خیال راحت و اطمینان از اینکه مقاومتی در برارش صورت نخواهد گرفت، دست به تجاوز زد و عملیات خود با نام "تیغه حفاظتی" را آغاز کرد. فلسطینیان عملیات مقابله با متجاوزین را "بنیان مرصوص" نام گذاشتند.

گرچه در این جنایات، همچون دفعات قبل، تعداد زیادی زن و کودک بی دفاع قربانی بمب های صهیونیست ها شدند، ولی مقابله جانانه فلسطینی ها، نشان از شکست طرح های اسرائیل دارد. موشک باران تعداد زیادی از شهرهای صهیونیست نشین از جمله تل آویو که تا پیش از این مناطق امن و دور از دسترس مبارزین فلسطینی محسوب می شدند، از نکات بارز این جنگ است.
درحالی که اکثر تلفات بمباران های غزه را زنان و کودکان تشکیل می دهند، کشته شدن سرهنگ " قصان آلین" فرمانده 41 ساله عرب دروزی تیپ گولانی، حکایت از صدمات و ضربات جبران ناپذیر بر پیکره ارتش متجاوز دارد. کشته شدن تعداد زیادی از کماندوهای یگان های ویژه نیز شدت ضربات را نشان می دهد. در آخرین اخبار، فرمانده یگان ویژه ایغوز نیز مورد اصابت گلوله فلسطینیان قرار گرفت و با جراحت بالا، همراه 30 تن از نیروهای تیپش، از میدان به در شد.
تیپ گولانی و به خصوص یگان ایغوز، از جمله واحدهای ویژه ارتش صهیونیستی هستند که امید اصلی این رژیم برای برون رفت از بحران های اخیر محسوب می شدند ولی گرفتار شدن در باتلاق غزه، آنها را نیز با شکست مواجه کرد.

از برکات جنگ غزه، کنار رفتن پرده از چهره منافقانه و پلید گروه های تروریستی ای بود که چندسالی است در منطقه بروز کرده و به اختلافات قومی و مذهبی دامن زدند.
جنایات اسرائیل در غزه و سکوت القاعده، داعش، طالبان و همه گروه های دست ساخته آمریکا، نشانگر عمق وابستگی آنها به غرب و هدف اصلی شان که تامین رژیم صهیونیستی در منطقه است، خواهد بود.

آن چه مسلّم است، گرچه اخبار شهادت و مجروحیت فلسطینیها دلخراش  است، ولی اینکه صهیونیست ها متحمل تلفات و خسارات بسیاری شده و همچون دفعات قبلا در برنامه ریزی های خود با شکست مواجه شدند، از برکات جنگ اخیر به حساب می آید.
همچنین وحدت کلیه نیروهای مبارز فلسطیی برای مقابله با تجاوز و حملات دشمن خارجی، از نعمات و الطاف خفیّه حوادث اخیر به حساب می آید.
آن چه که باید بدان امید داشت، سرعت گرفتن اسرائیل برای افتادن در سراشیبی سقوط است که از سال 2000 میلادی (1379) و فرار ارتش پرادعای متجاوز از جنوب لبنان کلید خورد و در جنگ های 33 روزه لبنان و 22 روزه غزه شدت بالایی یافت.
الیس صبح بقریب


برچسب‌ها: رژیم صهیونیستی, غزه, فلسطین, مقاله سیاسی
[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 17:0 ] [ حمید داودآبادی ]
آبان 1374
معراج شهدای تهران

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh3.jpg

اونشب، وقتی باقی مانده پیکر شهید مسعود تقی زاده رو روی زمین چیدند، همسرش جلو رفت و خواست چیزی از میان استخوانها بردارد. وقتی پرسیدیم چیکار می کنید؟ گفت:
می خوام از این خاک هایی که ازش باقی مونده، مقداری بردارم.
گفتیم: خب بردار، ولی دنبال چی می گردید؟
گفت: "می خوام از اون جایی که قلبش بوده، خاک بردارم."

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%201.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%203.jpg


شهید محسن تقی زاده: شهادت بهمن 1361 عملیات والفجر مقدماتی در فکه
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، بهمن 1373 شب شهادت حضرت علی (ع)
شهید مسعود تقی زاده: شهادت آبان 1362 عملیات والفجر 4 در کانی مانگا
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، آبان 1374 شب شهادت حضرت زهرا (س)


برچسب‌ها: شهید مسعود تقی زاده, شهدا, عکس, خاطره
[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 16:34 ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20fahmideha.jpg

گاهی اوقات قلم داودآبادی تبدیل به شمشیری می شود که از غلاف سکوت بیرون می آید. او وقتی نفاق و دورویی عده ای نان به نرخ روز خور را می بیند خشم انقلابی اش تماشایی و قابل تحسین است؛ مثلا خاطره فردی که در انجمن حجتیه مشغول بوده.

خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ توجه مخاطب کتابخوان امروزی به قالب خاطره ضریب پیدا کرده است. اگر کتاب های پر تیراژ امروزی را رصد کنیم شاید حجم عظیمی از آن ها که مورد اقبال و استقبال مردم قرار گرفته اند همین خاطره نگاری و خاطره نوشته ها باشد .

« آن که فهمید ... آن که نفهمید » کتابی است که توسط نویسنده شناخته شده دفاع مقدس « حمید داود آبادی » در قالب خاطره عرضه شده است . وقتی داشتم این کتاب صد و یازده صفحه ای را عمیق می خواندم چهار شاخصه قلم بی پروای نویسنده مذکور در ذهنم قد کشید که واقعاً برای هر کدام از این ویژگی ها می توان خاطرات خوبی از این کتاب نقل کرد ؛ 1) صداقت 2) صراحت 3) صمیمیت 4) شجاعت .

قسمت های روشن کتاب ، که با سلیقه طراح در صفحات سپید انعکاس یافته است ، جنبه های مثبت فردی است که داودآبادی راجع به آن خاطره می گوید  قسمت های تاریک کتاب ، که با ذوق طراح انعکاس یافته جنبه های منفی فرد است که بیان می شود.

« آن که فهمید ... آن که نفهمید » خاطراتی با کلمات صمیمی و خودمانی است و توسط کلمات خاص داودآبادی نیز خودمانی تر می شود . مثلاً داستان « شهید محمدرضا تعقلی » که با عنوان شیر پاک خورده در صفحات ابتدایی کتاب آمده است . در خاطرات ، چه در سفیدی ها (برگه های سفید کتاب ) و چه در سیاهی ها (صفحات سیاه کتاب) ، نویسنده در پاراگراف آخر خاطره ،  خودش و وجدانش را قاضی قرار می دهد و نتیجه گیری می کند . یعنی در حقیقت تمام حرفهایی را که در پاراگراف های قبلی بیان ننموده را در این پاراگراف روشن تر و صریح تر و صمیمی تر و شجاعانه تر ذکر می کند. آخرین پاراگراف « آن که فهمید » را بهتر بنگرید ؛

« امروز رضا برای خودش تاجری شده میلیاردر . دیگه با هیچ کدوم از بچه های قدیمی نمی پره . مگر این که طرف اهل معامله و تجارت باشه ؛ اون هم صابون رضا به تنش نخورده و کلاهش رو برنداشته باشه ! رضای میلیاردر ، امروز 3 عدد ناقابل همسر ابتیاع فرموده و با اجازه شما ، لبی هم به « حقّه » می چسبونه ، یعنی «آر پی جی»زن قهاری شده ! البته از نوع جنگی ؛ از اون نوع که باش تریاک تناول می فرمایند . »
(آن که فهمید ... آن که نفهمید ص 14)

داودآبادی با توجه به قلم منتقد و مطالبه گری که دارد از دل خاطراتش همین مقوله ها بیرون می آید ، یک شب شهید نادر محمدی با یک چراغ قوه به حسینیه پادگان می رود و چراغ قوه را توی صورت سه چهار نفر می اندازد که مشغول خواندن نماز شب بودند ، یک دفعه داد می زند « بی وجدان ، تو که هرروز از زیر شستن ظرف غذای بچه ها در می ری وقتی نوبت شهرداریت می شه ، فرار می کنی و می ذاری بچه ها کارهای تو رو انجام بدن ... چه نماز شب خون ؟ تو غلط می کنی کارهای خودت رو میندازی گردن این و اون ، بعد میای وامیسی جلوی خدا ، براش ادا و اطوار در میاری و مثلاً گریه می کنی ، نماز شب بزنه به کمرت ، بی وجدان ! تو چه جور رزمنده ای هستی که حق الناس رو رعایت نمی کنی ؟
و آخر سر هم یه خط و نشون خطرناک برای فردا صبح می کشید و می رفت سراغ نفر بعد . حالا هر کی زرنگ بود ، نمازش رو می شکوند و در می رفت تا گیر نادر نیفته .»
(همان صص 17-16)

جالب است گاهی اوقات قلم داودآبادی به عنوان یک رزمنده فکور دفاع مقدس تبدیل به شمشیری می شود که از غلاف سکوت بیرون می آید . او وقتی نفاق و دورویی عده ای نان به نرخ روز خور را می بیند خشم انقلابی اش تماشایی و قابل تحسین است ، مثلاً خاطره ای که راجع به فردی که در انجمن حجتیه مشغول بوده از همین رنگ است .

داودآبادی در این کتاب از واژه ها و عباراتی استفاده می کند که خلاقیت در آن دیده می شود . مثلاً ؛ لمسیده بود (ص34)، پدال ترمز وجود (ص35)

احساس من این است که « آن که فهمید...آن که نفهمید» روایت خوبی ها و بدی های آدم های جنگ است و داودآبادی با هر ترفندی که شده ( طنز،کنایه و...) در پی انتقال مفاهیم کلیدی دفاع مقدس است و حقیقتاً از نام بردن خیلی از افرادی که امروز صاحب مقام و منصب هستند هیچ پروایی ندارد .

در این چند ساعتی که صرف مطالعه کتاب مذکور کردم بارها عبارت تعجب برانگیز و تامل برانگیز « عجب ! » را به زبان راندم . این کتاب حاوی نکات عبرت انگیز فردی است که خودش افراد را از نزدیک دیده و با عینک صادقانه ای که به چشم دارد به اطرافش نگاه کرده است . اگر این کتاب را بخوانید حتماً شما را به اندیشیدن وا می دارد .

کتاب توسط انتشارات « یا زهرا (س) » منتشر شده است.
19/4/1393

خبرگزاری فارس / گروه فرهنگی / حوزه ادبیات انقلاب اسلامی


برچسب‌ها: کتاب, آن که فهمید, آن که نفهمید
[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 13:12 ] [ حمید داودآبادی ]

داودآبادي، نويسند اين كتاب ضمن اعلام اين مطلب گفت: از سال ۱۳۸۶ وزارت خارجه جلوي چاپ مجدد "كمين جولاي ۸۲" را گرفته است

http://media.nasimonline.ir/original/1393/04/11/IMG14332701.jpg

حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «کمین جولای 82» در گفتگو با خبرنگار «نسیم» گفت: قرار بود نسخه انگلیسی این کتاب برای همه سفارتخانه های کشور ارسال شود ولی فکر نمی کنم که این اتفاق افتاده باشد.

وی با بیان اینکه این کتاب تنها منبع درباره 4 دیپلمات گروگان گرفته شده به شمار می رود، اظهار داشت: همان زمانی که در مجلس شورای اسلامی کمیته ای برای پیگیری سرنوشت گروگان ها تشکیل شده بود، تمام اعضای این کمیته و افرادی که در آن کمیته حضور داشتند از مطالب این کتاب استفاده می کردند. به عبارت دیگر  «کمین جولای 82» تاثیرزیادی در بین اقشار جامعه داشته است.

نویسنده کشورمان اظهار داشت: در سال 1386 وزارت خارجه تیمی را مسئول بررسی روی این کتاب کرد  که بعد از آن وزارت خارجه اعلام کرد که «کمین جولای 82» اصلا نباید منتشر می شد؛ دلیل آنها این بود که در این کتاب حاج احمد متوسلیان به عنوان یک پاسدار معرفی شده است نه دیپلمات. متاسفانه ما همچنان قصد داریم این 4 گروگان را به عنوان دیپلمات معرفی کنیم در حالی که 15 سال پیش غربی ها در کتاب هایشان آنها را پاسدار معرفی کرده بودند.

داودآبادی در همین زمینه افزود: متاسفانه ما که برای دفاع از مظلوم به لبنان رفته بودیم می خواهیم به جهان بگوییم که این 4 فرد گروگان گرفته شده پاسدار نبوده اند، ولی اسرائیل با افتخار از حمله خود به لبنان صحبت می کند.

وی با بیان اینکه در این کتاب کامل ترین اخباری که درباره این 4 گروگان در آن زمان وجود داشت را بیان کرده ام، اظهار داشت: قرار بود نسخه فارسی این کتاب مجددا منتشر شود که متاسفانه این اتفاق نیفتاد.

نویسنده کشورمان افزود: متاسفانه حتی یک پرونده هم درباره این 4 گروگان نه در دستگاه قضایی و پلیس امنیت لبنان و نه در سفارت ایران در لبنان وجود ندارد و باید گفت که در این 32 سال هیچ کار قضایی ای درباره آنها صورت نگرفته است؛ این در حالی است که ساختمان علوی ایران در آمریکا فقط به خاطر اینکه یکی از جاسوسان آمریکایی 32 سال پیش در بیروت کشته شده، توسط کشور آمریکا ضبط شد. در واقع آنها ایران را مقصر اصلی کشته شدن این جاسوس می دانستند.

داودآبادی اضافه کرد: متاسفانه با وجود زنده بودن همه عوامل گروگانگیری 4 ایرانی در لبنان ولی هنوز نتوانستیم آنها را از طریق دستگاه امنیتی و قضایی لبنان دستگیر و مورد بازجویی قرار دهیم.

وی با بیان اینکه می خواهم روزشمار کتاب «کمین جولای 82» را تا سال 1393 نوشته و منتشر کنم، افزود: البته چون قصد دارم از منابع لبنانی که اطلاعات بیشتری درباره این 4 گروگان دارند، استفاده کنیم از این رو هنوز زمان چاپ و ناشر را مشخص نکرده ام.

این نویسنده کشورمان با گلایه از خبرگزاری ایرنا خاطر نشان کرد: متاسفانه تا امروز یک لوگو و صفحه ای در این خبرگزاری به نام کاظم اخوان ایجاد نشده است، در حالی که در سایت خبرنگاران بدون مرز این اتفاق افتاده است، متاسفانه ما حتی عکسی هم از این خبرنگار منتشر نکرده ایم در حالی که اسرائیل برای یک خلبان جنایتکار خود که در جنگ مفقود شده است، هزاران صفحه ایجاد کرده است.علاوه بر این خبرگزاری ایرنا در این چند سال تنها یک بار بیانیه ای را درباره این خبرنگارمنتشر کرده است.
خبرگزاری نسیم


برچسب‌ها: گروگانها, کتاب, احمد متوسلیان, لبنان
[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 15:9 ] [ حمید داودآبادی ]
در آستانه 14 تیر ماه، سی و دومین سالگرد ربایش چهار عزیز بزرگ، حاج احمد متوسلیان، کاظم اخوان، تقی رستگار و سیدمحسن موسوی برای آگاهی بیشتر از عوامل و حوادث ربایش آنها و اتفاقات بعد از آن، حتما کتاب "کمین جولای 82" را بخوانید.

اینجا را حتما ببینید

ناگفته های پرونده گروگانها

فایل WORD کتاب کمین جولای 82

فایل PDF کتاب کمین جولای 82


برچسب‌ها: گروگانها, لبنان, احمد متوسلیان, کتاب
[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 13:20 ] [ حمید داودآبادی ]

هیچ وقت فکر نمی کردم بوسه بر یک سنگ، این قدر آرامم کند!
باورتون می شه؟!
نشد بر پای مادر شهیدان حسین و علی اصغر بصیر بوسه بزنم، بر سنگ مزارش بوسه زدم و آرامش گرفتم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir.jpg

پدر و مادر شهیدان بصیر

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%281%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%282%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%283%29.jpg

یکی دو سال پیش، جوانی نسل سومی از شهر فریدونکنار در استان مازندران، روبه رویم نشست و از مادر شهیدان بصیر خاطره ای گفت که وجود ناقابل مرا یک پارچه آتنش کرد.
از تاریخ چندان سردرنمی آورم، ولی بعید می دانم در صدر اسلام هم بتوان چنین مادری پیدا کرد.
آن جوان می گفت:

"مادر شهیدان بصیر می گفت:
یک روز به بچه هام گفتم: این قدر غصه نخورید؛ هر دوی شما شهید می شوید.
حسین با تعجب گفت: چطور مگه مادر؟
که گفتم: چون من در نمازهام براتون دعا کردم که شهید شوید."

الله اکبر ... سبحان الله ...
واقعا کجا می توان پیدا کرد مادری بزرگوار را که در اوج عشق به فرزندانش، برای حمایت از دین، انقلاب و کشور، برای شهادت جگرگوشه هایش دعا کند؟
آن مادر عزیز، زمانی این دعای سخت را برای دلبندانش می کند که گریه ها و ضجه های خالصانه فرزندانش را در نمازشب و دعاهایشان دیده و می داند بچه هایش چقدر مشتاق وصل پروردگار هستند.
و به واقع، آن مادر، از بچه هایش جلوتر بوده و بهتر درک کرده آن چه را که بسیاری از فهمش عاجزند!
و چه زیبا گفت امام راحل که "از دامن زن، مرد به معراج می رود."

از آن روز که این خاطره کوتاه ولی سوزان را از مادر شهیدان بصیر شنیدم، تاب و توان از دست دادم تا به فریدونکنار بروم و بر پای آن مادر عزیز بوسه بزنم که متاسفانه شنیدم ایشان فوت کرده است.
سوختم و سوختم. نه از فوت مادر، که مشیت الهی است.
از این که نشد او  را ببینم، حلالیت و رضایت بطلبم و سر بر پایش بگذارم و بگریم.
تا سبک شوم و به آرامش برسم.

و سرانجام خداوند سبحان توفیق داد و پنجشنبه هفته گذشته پنجم تیرماه، توفیق دست داد و به فریدونکنار رفتم.
سراسیمه در گلزار شهدا به دنبال مزار سردار شهید حسین بصیر گشتم و یافتم ولی اول باید از مادرش اذن حضور می گرفتم و گرفتم.
و چه آرامشی از این بالاتر که سرانجام بر سنگ مزار مادر بوسه زدم و ...

برایم خیلی خوب بود. آنقدر که سبک و آرامم کرد.
خدا را شکر و روح مرحومان "سکینه بیگم طیبی نژاد" "محمدحسن بصیر" مادر و پدر شهیدان بصیر شاد.
خدا کند یوم القیامه به دادمان برسند و در پیشگاه خداوند رحمن، شفیعمان گردند


برچسب‌ها: عکس, شهیدان بصیر
[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 0:56 ] [ حمید داودآبادی ]
عکاس بود. عکاس جنگ. نه از اونایی که از رژه نیروهای اعزامی توی شهر عکس می گرفتند؛ نه اصلا. از اونایی که توی دل جنگ، وسط خون و آتیش، کنار رزمنده ها جلو می رفت و عکس می گرفت.
حالا سنش بالا رفته بود. ولی هنوز برای روزنامه ... عکاسی می کرد.
همچنان شاد بود و خندان.
ولی پشت لبخند ساختگیش، غم عجیبی نهفته بود.
سر میز افطاری، از شوخی ها و لحظات شاد جبهه گفت. ولی می دونستم دنبال یه راهی می گرده که خودش رو سر یکی خراب کنه!
چشماش داد می زدن که داره می ترکه، و فقط کافیه یه نیشتر بهش بخوره تا ...
آخرش زبون باز کرد و غمی رو که بدجور روی دلش سایه انداخته بود، ریخت جلوم:

"همون زمان جنگ ازدواج کردم. یعنی مرخصی گرفتم، اومدم عقب و زن گرفتم. خب می شناختمش، دختر همسایه مون بود. واسه همین زود ردیف شد. یکی دو ماهی به هوای اون موندم تهران و بعدش راهی شدم جبهه. دم عملیات بود و نمی شد موند توی شهر. یعنی من دل و دماغ موندن رو نداشتم. اصلا انگار داشتم خفه می شدم.
همون موقع جنگ هم سیگار می کشیدم، ولی هوای شهر برام کشنده تر بود. با سیگار بیش تر و راحت تر حال می کردم تا نگاه سنگین و غریبه بعضی آدما!

خلاصه جنگ تموم شد و من موندم با زن و یه دختر کوچولوی ناز. همه عشقم شده بود فاطمه خانوم گل. عزیز دل بابا.
عشق کردم. چون لحظه لحظه جلوی چشمم بزرگ شد. همه زندگی مون رو به پاش ریختیم. شیرازه جونم بود دیگه. مگه می تونستم نریزم؟ دختر نداری که بدونی چی میگم!

فاطی کوچولوی بابا بزرگ شد، مدرسه رفت و توی کنکور رتبه بالایی آورد. همه عشقم این بود دخترم خانوم دکتر بشه. رفت رشته پزشکی.

چند وقتی که گذشت، یواش یواش دیدم کوچولوی بابا داره یه تغییرهایی می کنه. یه روز دیدم چشماشو کشیده. یه روز دیگه دیدم ماتیک زده. یه روز یه دفعه دیدم چادرش رو گذاشت کنار و با مانتو رفت بیرون.
خب منم تربیتش رو سپرده بودم به مادرش. وقتی پرسیدم که چی شده چه اتفاقی افتاده، خانمم گفت:
- منم نمی دونم ولی از وقتی رفته دانشگاه، یه جورایی شده.

نمی خواستم بهش سخت بگیرم. یعنی دلم نمی اومد. آخرش یه روز نشستم باهاش گپ بزنم. هنوز چند کلمه نگفته بودم که گفت:
- پدر، زود حرفت رو بزن من باید برم بیرون.
پدر؟
از کی تا حالا دختر گلم به باباش می گه پدر؟
اصلا از کی اون وسط حرف باباش می پره؟
از کی اون می خواد بره بیرون و منو غافل گیر می کنه؟
اون روز نشد باهاش حرف بزنم. یکی دو روز گذشت. خلاصه، سرت رو درد نیارم.

یه شب که با مامانش نشسته بودیم، گرفتمش به حرف. ولی مگه قبول می کرد؟ هر چی براش از خدا و پیغمبر گفتم، توی گوشش نرفت که نرفت. آخرش یه چیزی گفت؛ یعنی ایشاالله از دهنش پریده. که بدجور آتیشم زد.
دختر کوچولوم که حالا بیست و سه سالش بود، بهم گفت:

"بابا تو چه قدر اُمُّل هستی. بیا ببین همکلاسیام با چه تیپی میان دانشگاه. زیر پای همشون ماشینه. اون وقت تو به چادر یا مانتوی من گیر دادی؟"

کُپ کردم.
زبونم بند اومد.
موندم چی بگم.
بلند شد رفت توی اتاقش و در رو کوبید.

سریع از خونه زدم بیرون که زنم اشکامو نبینه.
آتیش گرفتم.
داغون شدم.
مگه من چی براش کم گذاشته بودم که حالا منو اُمُّل خطاب می کرد؟!


برچسب‌ها: خاطرات بعد جنگ
[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 17:34 ] [ حمید داودآبادی ]

سال 1382 وقتی آمریکا عراق را اشغال کرد، به هر کسی که احساس می کردم می تواند شنونده و منتقل کننده خوبی باشد، گفتم:

"تا پیش از حمله آمریکا به عراق و اشغال آن، ما با فلسطین اشغالی (حکومت رژیم صهیونیستی) هم مرز بودیم و اگر آن رژیم قصد هرگونه تحرک یا توطئه ای داشت، سایه موشک های حزب الله لبنان بالای سر آنها بود و آنان را از هر حماقتی می ترساند.

سرانجام آمریکا تاب و تحمل خود را از دست داد و برای تامین امنیت رژیم صهیونیستی، طرح حمله به عراق و اشغال آن را ریخت. با این کار، هم آمریکا و هم رژیم صهیونیستی با ایران همسایه شدند!
و حمله آمریکا به عراق، فقط و فقط در جهت همسایگی و هم مرزی با ایران بود و بس.
این که مهره سوخته و تاریخ مصرف گذشته ای همچون صدام را هم حذف می کردند، هدف بعدی بود.

دستگاه های اطلاعاتی صهیونیستی و غربی، به بهانه بازسازی عراق ویران شده، تحت پوشش شرکت های مختلف در مرز ایران مستقر شدند. به حدی که وقتی چند شرکت ایرانی در کردستان عراق قرارداد انجام امور ساخت و ساز بسته و عوامل خود را به آن جا اعزام کردند، به سرعت چند تن از آنان را ترور کردند و با ایجاد رعب و وحشت و عدم امنیت جانی، باعث شدند شرکت های ایرانی از ادامه کار صرف نظر کنند."

آن روزها، ملتمسانه می گفتم:
"امروز باید برای حفظ حریم امنیتی ایران، دست به اقدامی مهم زد.
الان که عراق تحت اشغال است و نان و غذا در آن کشور جنگ زده یافت نمی شود، می توان به قیمتی بسیار مفت، زمین های مقابل مرز ایران را تا عمق چندین کیلومتر خرید؛ چرا که هیچکس به فکر نگه داشتن زمین آن هم در بیابان های مرزی نیست.

بهترین گزینه برای انجام این کار هم نیروهای مبارز و مجاهد عراقی بود که زمان دفاع مقدس، در لشکر بدر و دیگر یگان ها علیه صدام می جنگیدند و حالا به عراق بازگشته اند.

کافی است به آنها کمک شود تا با خرید مناطق متصل به مرز عراق با ایران، هم به بازسازی کشور خود بپردازند، هم حریمی امن در مرزهای ایران ایجاد کنند که اگر خدایی ناکرده هوس شیطنت به سر کسی زد، زمین های آنان، اولین دیوار دفاعی، سنگر و خط پدافندی در داخل عراق علیه متجاوزین باشد."


برچسب‌ها: مقاله, عراق
[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 15:39 ] [ حمید داودآبادی ]
سال 1382، از همان روزهای اول که آمریکا در خیمه شب بازی خود، مثلا به عراق حمله کرد و توانست بدون هرگونه مقاومتی آن جا را اشغال کند، موضوع مهمی در ذهنم گذشت:
"پس گارد ریاست جمهوری عراق که ما در جنگ آن را دیده و چشیده بودیم، کجاست؟"

"گارد ریاست جمهوری عراق" (حرس الجمهوری) سال 1359  به دستور صدام تشکیل شد. در ابتدا وظیفه اصلی آن حفظ جان صدام و امنیت بغداد بود، ولی در طول جنگ علیه ایران، به مهمترین عنصر تهاجمی عراق تبدیل شد.
گارد ریاست جمهوری عراق یگانی کاملا ویژه، آموزش دیده کماندویی خاص بود که در طول 8 سال جنگ عراق علیه ایران، کاربرد ویژه ای داشت. هر جا ارتش صدام در دام رزمندگان اسلام می افتاد، خطوط نبرد را خالی و واگذار می کرد، صدام دستور می داد تا این گارد که تازه نفس و بسیار مجهز بود، وارد عرصه نبرد شود تا با حملات خوردکننده رزمندگان اسلام مقابله کند.
خشونت، شدت و وحشی گری این یگان، زبانزد سربازان عراق بود؛ چرا که با حضور گارد ریاست جمهوری در مناطق عملیاتی، اگر نیرویی ترسیده، قصد عقب نشینی داشت و یا از جلو رفتن امتناع می کرد، توسط نیروهای گارد که از وفاداران صدام تشکیل شده بود، کشته می شد.
اگرچه در برخی عملیات گارد ریاست جمهوری توانست حملات ایران ر ا سد کند، ولی در بسیاری از عملیات که برجسته ترین آن والفجر 8 و فتح فاو بود، گارد ریاست جمهوری دچار بدترین و بالاترین ضربات و شکست ها شد. و بعدها همین گارد ریاست جمهوری بود که توانست در سال 67 فاو را از ما پس بگیرد!

پس از اشغال عراق توسط آمریکا، اعلام شد که قبل از عملیات، آمریکایی ها توانسته اند با تطمیع و خریدن فرماندهان ارتش عراق، آنها را از مقاومت در برابر خود باز دارند. در آن میان هیچ نامی از فرماندهان گارد ریاست جمهوری عراق و این که چه بلایی بر سر آن نیروی مهم آمده است، به میان نیامد.
از همان اولین روزها، تحلیل و نظرم این بود:
"اگر روزی غرب بخواهد به ایران حمله کند و یا ایران را تحت فشار قرار دهد، بدون شک با استفاده از گارد ریاست جمهوری عراق این کار را خواهد کرد. چرا که بدون درز هرگونه خبری، آن قوای عظیم و مهم را به پیشرفته ترین سلاح و تجهیزات مسلح کرده، دوره های آموزشی خاص را هم داده است تا در زمان مناسب از آنها بهره جوید."

این روزها وقتی اخباری عجیب از عراق رسید که "داعش" به یک باره دست به حملات گسترده زده و برخی شهرهای عراق را هم اشغال کرده است، نظریه قبلی برایم عینیت پیدا کرد. چرا که سرانجام بعد از 11 سال، سر و کله گارد ریاست جمهوری و فرماندهان آن پیدا شد.

داعش، با استفاده از شیوه آمریکا، فرماندهان ارتش عراق را خریده و براساس برخی اطلاعات با استفاده از نیروهای گارد ریاست جمهوری و بعثیان سابق، توانسته این گونه قدرتمند وارد عمل شود.
حال این که ارتش، حکومت و مردم عراق چگونه جلوی این حملات وحشیانه تروریستی را سدّ کنند، بحث بسیار مهمی است.
مسئله اصلی این است که پس از کشتارها و جنایات داخلی گروه های تروریستی داعش، جبهه النصره و جیش الحر در حق یکدیگر، و به دنبال آن پیروزی بشار اسد در انتخابات ریاست جمهوری، ادامه جنگ در سوریه، عملا جز خودکشی و از دست دادن قوا، چیز دیگری نخواهد بود. بر همین اساس القاعده قدرت خود را بر عراق متمرکز کرد تا بلکه بتواند به برخی اهدافی که غرب و در راس آن آمریکا و رژیم صهیونیستی برایش دیکته کرده اند، دست یابد؛ و بدون شک، تمامی گروهک های تروریستی سلفی و وهابی، هیچ هدفی را دنبال نمی کنند مگر تامین امنیت رژیم اشغالگر قدس.

با توجه به سوابق جنگ و نبرد در عراق طی 35 سال گذشته، و آنچه این روزها در عراق می گذرد، فقط باید به عنایت خداوند قادر توانا امید بست.
و به قول استاد بزرگوار آقای "علی رضا کمری":
"عراق سرزمین صدام خیز است!"
و چه بسا باید منتظر تحولاتی بدتر از این، در آن سامان بود.


برچسب‌ها: مقاله, عراق, ارتش عراق
[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 14:52 ] [ حمید داودآبادی ]

همه دوست دارند به بهشت بروند، ولی هیچکس دوست ندارد بمیرد!
از وقتی این جمله را جایی خواندم، خیلی به آن فکر کردم.
زمان جنگ، درست خلاف این بود. هیچکس دنبال رفتن به بهشت نبود.
همه دنبال کسب رضایت الهی بودند و وصل دوست. نه دنبال حوری بودند، نه شراب بهشتی و ...

"خدایا، آتش عذاب تو را تحمل می کنم، ولی با دوری تو چه کنم؟"
از مناجات حضرت علی (ع) در دعای کمیل

امشب در اخبار تلویزیون، داماد خانواده آیت الله مهدوی کنی، آن چنان عاجزانه از مردم، خانواده شهدا، جانبازان، علما و ... درخواست کرد تا برای بهبود حال ایشون و برگشتشون به دنیا و در جمع مردم دعا کنند! که جا خوردم.

مگر نه اینکه روایت داریم:
"دنیا، زندان مومن است و بهشت کافر، و آخرت بهشت مومن و زندان کافر است."

پس این همه التماس برای بازگشت ایشون به دنیا، برای چییست؟!
مگر 25 سال پیش، امام عزیز که در بستر بیماری بود، همه ملت ایران و شیعیان جهان برای شفای او دعا نکردند؟
واقعا مگر منظور از دعا برای شفای مریض، فقط زنده شدن و بازگشت او به دنیاست؟ به زندان مومن؟
یا ...
قطعا نظر خود ایشون چیزی جز وصال دوست نیست، که عمری را در راه کسب آن صرف کرده است.
اللهم اشف کل مریض  


برچسب‌ها: مقاله انتقادی
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 10:28 ] [ حمید داودآبادی ]

مدل ماشین زیر پات چیه برادر؟
لامبورگینی؟ پورشه؟ لکسوس ...؟
کدام آقازاده آب و نان لندن خورده که وجود خودش و خونوادش بوی نفت ملت رو میده، این مدل خودروهای ملی رو وارد کرده؟
راستی حواست باشه!
اگه کمیسیون تعیین درصد جانبازی، درصدت رو کم کنه، همینی رو که روش خوابیدی از زیر پات میکشن.
بد نیست یه کارواش ببریش.
البته با اشک چشمان ما شرمنده ها.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20jnbbaz.jpg


برچسب‌ها: مقاله انتقادی, عکس
[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 22:48 ] [ حمید داودآبادی ]
توفیقی دست داد؛ و صدالبته توفیقی کاملا اجباری! که امروز صبح راهی دیار عاشقان خفته در خاک، بهشت زهرا (س) بشم. این که میگم توفیق اجباری، دلیلش این بود که شب قبل قصد داشتم با شهید مصطفی کاظم زاده و چه بسا همه دوستانم که تعدادشان در بهشت زهرا (س) خیلی بیشتر از مردگان متحرک زنده ام! در شهر است، قهر کنم! بله درست خوندین. قهر! خب چیه؟ دوست دارم با رفیقام قهر کنم. اونم اونایی که بعد 32 زندگی با سوز و داغ آنها، اصلا محل نمیذارن در این وانفسای دنیا، ما هم آدمیم و چشم انتظار. چشممان به خواب و رویا خشکید از بس التماس دیدارشون رو کردیم. نمی خواستم برم. اگه اصرار دوستان نبود، حتما نمی رفتم و تا لنگ ظهر راحت می خفتم! چون حوصله سر کار رفتن هم نداشتم. این همه عمر سر کار بودم، بسم نیست! آخرش مغلوب شدم و با جمع دوستان راهی شدیم. ساعت حدود یازده بود که روی فرش الهی، چمن های مقابل مزار "میرزا کوچک خان جوادیه" (مرحوم محمدرضا آقاسی – آخه ما این جوری صداش می کردیم. آقاشیره هم بهش می گفتیم) نشسته بودیم و بساط صبحونه برپا. همین که نشستیم، یکی از دوستان جوانی رو نشون داد که داشت سنگ مزار مرحوم آقاسی رو می شست و گفت که این جوون، همیشه در بهشت زهراست و مزار شهدا رو شستشو میده. جوان هم با دیدن ما جلو آمد و گپ و گفت و صبحونه و ... جوانی خنده رو، خوش مشرب که در نگاه اول ساده می اومد. ولی کمی که گذشت، فهمیدم بنده حقیر را خوب می شناسه، اون هم به نوعی گرفتار عشق و محبت دو تن از دوستان شهیدم مصطفی کاظم زاده و سیدمحمد هاتف است. شیدایی اش نسبت به شهدا، به جنون می زد. شیفتگی خالصانه و البته با فهم و شعور. حوصله ندارم ریز تا ریزش رو بگم چی گذشت، فقط بگم که چند جمله گفت که خیلی برای من یکی تاثیر گذار و تکون دهنده بود! بیش از 30 سال از شیفتگی و عشق شهدا می گفتم و خودم بیشتر از دیگران غرق این بودم که چطور از چهره اونا متوجه می شدم که شهید خواهند شد و باهاشون عکس می گرفتم یا عقد اخوت می بستم! این جوون 21 ساله که ظاهرا اسمش "مهدی تات" بود، رمز و راز 30 ساله منو باز کرد و مشکل بزرگی رو از دلم بیرون کرد! "شهدا، به خاطر کارهایی خیری که می کردند، هی چهره شون خوشگلتر، زیباتر و نورانی تر می شد." ای وای! دقیقا زد توی هدف. همین بود که احساس می کردم نگاهشون، چشماشون، قیافشون و ... خلاصه همه چیزشون خیلی متفاوت و جذاب شده! آقا مهدی شیفته کتاب "آنکه فهمید، آنکه نفهمید" بنده بود و آن چنان از خاطرات آن تعریف می کرد که دلم آب شد. نه برای خودم، که برای خاطرات شهدا و آقامهدی. اون دو تا گیر اساسی بهم داد: اول اینکه عکسی از شهید سیدمحمد هاتف براش بیارم. دوم اینکه خواست تا از مصطفی کاظم زاده بیشتر بنویسم! اون، همه خاطرات کتابها رو نه که خونده باشه، چشیده بود، خورده بود، هضم کرده بود و جذب خون و وجودش شده بود. آن چنان از دوستان شهیدم با من حرف می زد و این که مزار تک تکشون رو شستشو می ده، که کلی بهش حسودیم شد. یه جمله آقا مهدی بدجوری منو به فکر انداخت و البته که بدجوری تکون داد و سوزوند. "شماها رفتید جبهه، شهدا رو دیدین، باهاشون رفیق شدین، ترکش خوردین، الان جانباز شدین؛ من که توفیق نداشتم اونا رو ببینم، ولی ندیده عاشقشون شدم، امروز همه چیزم شدن شهدا، من جانباز نیستم؟ منم جانباز شهدا هستم. جانباز عشقشون. اون، دنبال درصد جانبازی، درجه، رتبه و حق و حقوق نبود؛ اون دلش به این خوش بود که جلوی رفیق مصطفی و هاتف، خاطرات اونارو براش بازگو کنه و چه بسا تلنگری سخت به ذهن خسته اش بزنه! بعدا در راه بازگشت یکی از دوستان گفت: "تو که داشتی سر مزار مصطفی با اون جوونا که برای زیارتش اومده بودن صحبت می کردی، آقا مهدی به جای خالی کنار مزار مصطفی اشاره کرد و گفت: "فکر کنم آقای داودآبادی این جا جاش بشه. کنار رفیقش مصطفی." من که نشنیدم، ولی فقط با خودم گفتم: "انشاالله لیاقت داشته باشم که عاقبت بخیر و سربلند بشم و توفیق اینو داشته باشم زیر پای شهدا بخصوص مصطفی دفن بشم." خدا از دلت بشنوه آقا مهدی! امروز که کلی به من حال دادی و احساس حقارت و کوچکی ام در برابر جوون 21 ساله نسل امروزی، به اوج رسید. وقتی توی چشمام زل می زدی و با اون لبخند قشنگت از هاتف و مصطفی می گفتی، خوب می فهمیدی چه جوری دارم زور میزنم جلوی فوران اشکم رو بگیرم. دمت گرم جوون. دمت گرم مرد. برای سلامتی و عاقبت بخیری دوستانی که منو کشیدن و به زور بردن بهشت زهرا (س) و نذاشتن به قهر تلخ پناه ببرم، آقامهدی گل و خود من، دعا کنید. امروز اون قدر مست شدم که یادم رفت با آقامهدی، مصطفی، هاتف و ... عکس بگیرم!
برچسب‌ها: دلنوشته
[ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ] [ 23:49 ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
امکانات وب