خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ

نامه سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله به رزمندگان جنگ 33 روزه، با صدای شهید حاج حسان اللقیس

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg

 

رساله السیدحسن نصرالله امین العام لحزب الله للمجاهدین حرب تموز، بالصوت الشهید البطل الحاج حسان اللقیس

 

صوت شهید حسان اللقیس


برچسب‌ها: صوت, لبنان, شهید حسان اللقیس
[ پنجشنبه یکم آبان 1393 ] [ 2:2 ] [ حمید داودآبادی ]

هزار سال گذشته ز مُردن لیلی
هنوز مردم صحرانشین سیه پوشند

سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت 45/16 دقیقه

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh%2015.jpg

http://www.rajanews.com/Files_Upload/84777.jpg



نماز صبح روز سه شنبه، بیستم مهرماه شصت و یک را در تپه‌های سومار خواندیم و با وانت، عازم خط مقدّم شدیم. به همراه مصطفی و یکی دیگر از بچه‌ها، شیار را برای یافتن محلّ مناسبی برای سنگر جستجو کردیم. من که به قول خودم سابقه‌دارتر بودم، جلو رفتم و محلی به نظر خودم امن پیدا کردم و گفتم: بهتر از اینجا نمیشه پیدا کرد، چون اصلاً خمپاره‌گیر نیست!
مصطفی درحالی که به انتهای شیار چشم دوخته بود، به فکر فرو رفت. رویش را برگرداند و خطاب به ما گفت: زود باشین از اینجا بریم بیرون.
گفتم: واسه چی؟ اینجا جاش برای سنگر خیلی خوبه!
هرچی گفتم، قبول نکرد و سر حرف خودش بود که از شیار بیرون برویم، خیلی عجله داشت.
عاقبت تن به اصرارهای او دادیم و به طرف بیرون شیار حرکت کردیم. چند لحظه بعد، در حالی که هنوز کاملاً خارج نشده بودیم، ناگهان سه خمپاره‌ی 120 میلی‌متری با شیهه‌ای وحشتناک – در پی یکدیگر – سینه‌ی آسمان را شکافتند و درست همان جایی که ما بودیم، داخل شیار منفجر شدند. لحظه‌ای بعد، در حالی که از زمین بلند می‌شدیم، رنگ ما دو نفر به سفیدی می‌زد. نگاهی از روی تعجب به مصطفی انداختیم. فقط گفت:
دیدی بهت گفتم زود از اون شیار بریم بیرون!

صبح روز پنج شنبه 22 مهر 1361
... به دهانه‌ی سنگر که رسید، خنده‌کنان صبح به خیری گفت و دولا دولا وارد سنگر شد. دستهایش را از شوق به هم می‌مالید و با خوشحالی می‌گفت: من امروز میرم تهران!
گفتم: خب کی می‌خوای تشریف ببری؟
گفت: «من امروز شهید می‌شم».
فکر کردم این هم از همان شوخیهای جبهه‌ای است که برای همدیگر ناز می‌کردیم و می‌گفتیم: «احساس می‌کنم می‌خوام شهید بشم!»، در حالی که سعی کردم بخندم، گفتم: «از این شوخیهای بی‌مزه نکن».
ولی نه، شوخی نمی‌کرد چرا که اگر می‌خواست شوخی کند، با قهقهه و خنده‌ی همیشگی همراه بود. در چهره‌اش جدیّت عیان بود.
گفت: «حمید دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی می‌گم، خوب گوش کن.
من امروز بعدازظهر شهید می‌شم، چه بخوای و چه نخوای! دست من و تو هم نیست، هر چی خدا بخواد، همونه».

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg

پیکرشهید « مصطفی کاظم زاده »

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/jLMZVl0YFroak1gfFtZSsi4dL2-bMF1PoxN2etWC1MXT-EbHr75KGA/s/w535/

خوابی را که شب قبل دیده بود و حکایت از آن داشت که بعدازظهر آن روز به شهادت می‌رسد، بازگو کرد.
کم‌کم شروع کرد به نصیحت و توصیه. وصیت شفاهی‌اش را کرد. حرفهایی زد که برای من خیلی جالب بود. مخصوصاً در پاسخ به این سؤالم که: «شهادت را چگونه می‌بینی؟» در حالی که دستهایش را به دور خود پیچیده بود و فشار می‌آورد، ناگهان آنها را باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:

«شهادت، رهایی انسان از حیات مادی و یک تولّد تازه‌ است... شهادت مثل رهایی یه پرنده است از قفس ... دوست دارم در برابر تمام عمرم، یک لحظه به عمر امام عزیز اضافه بشه، چون امام با هر لحظه از عمر خودش می‌تونه جامعه‌ای رو هدایت کنه.
... هر وقت توی هر مسئله‌ای گیر کردی، فقط به خدا توکّل داشته باش. هیچ وقت از خدا ناامید نشو چون او خوبی ما رو می‌خواد. آدم وقتی برای خدا کار می‌کنه، نباید از هیچی، حتی از تهمت بترسه. به خدا من فقط برای رضای خدا به جبهه اومدم. آدم باید توی جبهه، خودشو بسازه و تا اونجایی که می‌تونه باید خالصانه به جبهه بره.

همیشه باید به فکر جبران گناهان گذشته باشیم... خوش به حال ما که اسلام رو به دست آوردیم، اگه زمان طاغوت بود، خدا می‌دونه چی شده بودیم و جامون کجا بود...
... شهادت واقعاً سعادت بزرگی می‌خواد، چون فقط خوبها و پاکها هستن که شهید می‌شن.
به خانوادم بگو که من آگاهانه شهید شدم.
بعد از خداحافظی، اشک‌ریزان گفت: «مطمئنم وقت جون دادن، آقا امام زمان (عج) بالای سرم میاد. من وقتی بخوام جون بدم، می‌خندم».

مدام دستهایش را از خوشحالی به هم می‌مالید و پشت سر هم می‌گفت: «خداحافظ، من رفتم».

ناگهان صدای وحشت‌انگیز سوت خمپاره‌ای مرا در جایم میخکوب کرد. دود و غبار در یک آن، تمام فضا را پر کرد. به بیرون سنگر آمدم و فریاد زدم:
مصطفی ... مصطفی...
دود و خاک، آرام آرام بر زمین می‌نشست. هوا کاملاً باز شد. سرش را که از پشت مورد اصابت ترکش قرار گرفته و متلاشی شده بود، دیدم. مثل گل سرخی شکفته بود؛ سرخ و خونین.
هنوز زنده بود. سرش را در میان دستهایم گرفتم. با گریه و التماس از او خواستم چیزی بگوید. ابروهایش را حرکت داد. خواست چشمهایش را باز کند، ولی نتوانست. خواست چیزی بگوید، اما نشد. خون در گلویش پیچید و با خِرخِری فوران کرد و با لبخندی زیبا به سوی حق شتافت.

بهشت زهرا (س) قطعه‌: 26، ردیف: 94، شماره: 9


برچسب‌ها: شهید مصطفی کاظم زاده, عکس, خاطرات
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 12:45 ] [ حمید داودآبادی ]

برای مرحومه "زینب طوبی" که 28 سال از دست نوازش پدر محروم بود و یک ماه پس از ازدواج، دو شب پیش بر اثر سکته قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرد.

عرض تسلیت به بچه های باصفای اندیمشک، همرزمهای قدیمی:
خانواده علی اکبری، خانواده طوبی، عبدالرحمن دزفولی، غلامرضا حسین زاده، مهدی بخشی، مهدی بهداروند، منصور الیاس پور، حمید عتیقی نژاد، گودرز مرادی، سعید یزدانی و ...

اولین روزهای دی ماه 1363
من، عباس دائم الحضور، سعید طوقانی، اصغر بهارلویی، حسین رجبی، عباس منیری و سیداکبر موسوی رفتیم خانه‌ی پدر مجید عتیقی نژاد. ساعتی نگذشت که بچه‌های اندیمشک یکی یکی پیدا‌شان شد. غلام‌رضا حسین‌زاده و صفر علی‌اکبری هم آمدند. وقتی منصور الیاس‌پور و گودرز مرادی آمدند، صدای اندیمشکی‌ها درآمد. آن دو نفر که تنگ هم می‌خوردند، یک لشکر را به هم می‌ریختند.

ایستاده از راست: شهید سعید طوقانی - اصغر بهارلویی - شهید عباس دائم الحضور - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید عتیقی نژاد
نشسته از راست: حمید داودآبادی - صفر علی اکبری - سعید یزدانی - شهید حمید طوبی



وقتی صدای زنگ آمد، منصور گفت:
- بچه‌ها، این حمید طوبی‌یه. بیایید امشب یه‌کم اذیتش کنیم.
با تعجب پرسیدم: اذیتش کنیم؟ چه‌طوری؟
گودرز گفت:
- این حمید، از اون فازبالاهاست که نماز شبش ترک نمی‌شه. خنده‌اش هم که فقط تبسمه. اصلا با ما دم‌خور نمی‌شه. واسه همین هم امشب یه کاری کنیم که این‌جا بمونه و نتونه بره نمازشب بخونه.

علی کریم‌زاده گفت:
- ببینید، بی‌خودی به خودتون زحمت ندین. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی نمازشب خوندن اون رو بگیره. ما خودمون رو کشتیم که یه شب توی سپاه نگه‌ش داریم، نتونستیم.

گودرز که شیطنتش بیشتر بود، زیرزیرکی می‌خندید. معلوم بود فکری به سرش زده. گفت:
- کاری نداره. اگه ما به‌ش بگیم، قبول نمی‌کنه، ولی وقتی سعید یا عباس ازش بخوان، توی رودرواسی گیر می‌کنه و می‌مونه.
من با ناراحتی گفتم: پس منم برگ چغندرم دیگه؟
که منصور با خنده گفت:
- نه داداش، شما خود چغندری. مرد مؤمن تو اگه به حمید گیر بدی این‌جا بمونه که از ترس قیافه و هیکل گنده‌ات درمی‌ره. مگه می‌خوای حوری‌های بهشت رو ول کنه و بیاد جهنم پهلوی توی خوشگل وحشتناک بمونه؟

حمید طوبی که آمد تو، با همه دست داد و روبوسی کرد. چهره‌ی متین و آرام و سکوتش، او را زیباتر و دل‌نشین‌تر می‌کرد.
گودرز و منصور، خورده بودند تنگ هم و برای سر کار گذاشتن من و اکبر تلاش می‌کردند. صدای قهقهه‌مان که بلند شد، صفر آمد جلو و گفت: هیس‌س‌س‌س بابا. حداقل حرمت آقا حمید رو نگه‌دارید.
حمید طوبی با تبسمی زیبا گفت: نه آقاصفر. منم راحتم. بذار توی حال خودشون باشند.
گودرز با خوشحالی به طرف صفر دهن‌کجی کرد.

ایستاده از راست: سیداکبر موسوی – اصغر بهارلویی – شهید سعید طوقانی – گودرز مرادی – سعید یزدانی
نشسته از راست: شهید مجید عتیقی نژاد – شهید عباس دائم الحضور – عبدالرحمان دزفولی – شهید حمید طوبی – حمید داودآبادی


شام را که خوردیم، وقت اذیت کردن حمید رسید. ساعت حدود 12 بود که بلند شد و از همه خداحافظی کرد تا برود. مجید و گودرز به او گیر دادند که:
- حالا امشب رو همین‌جا بمون. سعید اینا امشب نمی‌رن پادگان. بمون دیگه.
حمید از ما عذر خواست، ولی من و عباس شروع کردیم که:
- آقاحمید دمت گرم. حالا ما یه شب از پادگان جیم شدیم و به خاطر شما موندیم این‌جا، شما هم کوتاه بیا دیگه.
هر کاری که کردیم، نشد. همانی بود که علی گفت. حمید طوبی نماز شبش را با هیچ چیز عوض نمی‌کرد و رفت.


توضیحات:
- "حمید طوبی" که چند ماهی قبل از شهادت ازدواج کرده بود، وصیت کرده بود: "اگر فرزند من پسر بود، نام او را حسین بگذارید، و اگر دختر بود، او را زینب نام گذاری کنید."
حمید طوبی بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به شهادت رسید. دخترش که به دنیا آمد، طبق وصیت او زینب نام گرفت.

- "علی کریم زاده" که خود مسئول پی‌گیری امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک بود، سرانجام دی ماه 1365 در عملیات کربلای 4 در جزیره‌ی ام‌الرصاص مفقود شد.
علی هم مانند دوست قدیمی خویش حمید طوبی، گفته بود: "اگر فرزند من پسر بود، نام او را حسین بگذارید، و اگر دختر بود، او را زینب نام گذاری کنید." چندین سال بعد استخوان‌های علی به خانه بازگشت. دختر او زینب که بزرگ شده بود، از پیکر پدر استقبال کرد.
- "سعید طوقانی" و "عباس دائم الحضور" اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شدند و سال ها بعد استخوان هایشان به خانه بازگشت.
- "حسین رجبی" اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد.
- "مجید عتیقی نژاد" اسفند 1366 در عملیات والفجر 10 در غرب کشور به شهادت رسید.
یاد همه شان بخیر


برچسب‌ها: خاطرات, شهید حمید طوبی, اندیمشک
[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 20:51 ] [ حمید داودآبادی ]

صبح روز چهارشنبه 16 مهر 1393، در مراسم اختتامیه هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج، از خانواده شهید "احمدرضا احدی" (نویسنده کتاب ارزشمند حرمان هور)، سردار "حسین همدانی" و "حمید داودآبادی" تجلیل شد.
همچنین از نویسندگان و فعالان عرصه فرهنگ "محمدرضا سرشار" (قصه گوی ظهر جمعه)و "محبوبه معراجی پور" (نویسنده کتاب عباس دست طلا) نیز تقدیر به عمل آمد.

http://media.nasimonline.ir/original/1393/07/16/IMG14222389.jpg

http://media.nasimonline.ir/original/1393/07/16/IMG14222200.jpg


در این مراسم، حمید داودآبادی هنگام اخذ هدیه و لوح تقدیر، اظهار داشت:
"آن گاه که پس از پایان جنگ، اسلحه را بر زمین گذاشتیم و قلم به دست گرفتیم، تا امروز فقط همسرمان بود که سختی ها را تحمل کرد و با مشکلات ساخت."
سپس با یاد شهید "مصطفی حسینی" (برادر همسرش که 13 آبان 1359 در جبهه کرخه نور به شهادت رسید) همسرش را به روی سن فراخواند و هدیه خود را تقدیم وی کرد.
این حرکت، با تشویق و تبریک بسیار زیاد حضار مواجه شد.

http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/07/16/13930716141517783804564.jpg


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, خبر, تقدیر
[ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 ] [ 21:51 ] [ حمید داودآبادی ]

دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج با اعلام تقدیر از محمدرضا سرشار، حمید داودآبادی و محبوبه معراجی‌پور در این جشنواره افزود: محوریت این جشنواره بیشتر با شهرستان‌ها است و آثار راه یافته به بخش نهایی و ملی ۲۲۰ اثر است.

به گزارش خبرگزاری‌ها، رضا رسولی، دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج در نشست خبری این جشنواره که صبح دیروز برگزار شد، با گرامیداشت امیرحسین فردی پدر ادبیات داستانی انقلاب، گفت: شناسایی معرفی و تقدیر از نویسندگان جوان و پیشکسوت ادبیات داستانی و کادر‌سازی نیرو برای جبهه فرهنگی انقلاب از جمله اهداف برگزاری این جشنواره است.

رسولی گفت: مراسم اختتامیه صبح روز چهارشنبه 16 مهر از ساعت 10 تا 12 در فرهنگسرای ارسباران برگزار می‌شود.
رسولی در پایان گفت: در مراسم اختتامیه از یکی از فرماندهان پیشکسوت دفاع مقدس تقدیر می‌کنیم.

همچنین محمدرضا سرشار، حمید داودآبادی و محبوبه معراجی‌پور نیز به عنوان سه نویسنده برتر تقدیر می‌شوند.


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, خبر, تقدیر
[ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ] [ 19:15 ] [ حمید داودآبادی ]

بعد از آزادی خرمشهر از اشغال ارتش صدام در خرداد 1361، نماینده دولت بعث عراق در سازمان ملل متحد، مدعی شد سربازان ایرانی در خرمشهر، اسرای عراقی را اعدام کرده اند. نماینده صدام، برای اثبات ادعای خود، عکس جسد یک سرباز عراقی را در کنار جاده خرمشهر ارائه داد. سرباز عراقی درحالی که دست هایش از پشت با طناب بسته شده بودند، کشته شده بود.

این عکس سرو صدای زیادی بپا کرد. مسئولین دیپلماسی و امنیتی ایران، متعجب و حیران، به دنبال چرایی قضیه بودند. سوالات پیش آمده از این قرار بود:
- آیا این سرباز عراقی در هنگامه عملیات بیت المقدس در خاک ایران کشته شده است؟
- آیا واقعا این فرد اسیر بوده و دست بسته اعدام شده است؟ عملی که از بسیجیان و سربازان ایرانی بسیار بعید به نظر می رسید.
- چه کسی این عکس را گرفته است؟
- چه کسی عکس را در اختیار منابع عراقی قرار داده است؟
- آیا عکس مزبور، توسط افراد نفوذی و جاسوس گرفته و در اختیار عراقی ها گذاشته شده است؟

سرانجام با فعالیت و بررسی مسئولین امنیتی جنگ و پی گیری همه عکاسانی که در عملیات بیت المقدس شرکت داشتند، معما حل شد.
عکاس ایرانی که از معروفیت بالایی هم برخوردار بود و به همین واسطه به راحتی در مناطق جنگی تردد می کرد، توانسته بود چنین عکسی تهیه کند.
عکاس معروف که با آژانس های خبری و تصویری خارجی همکاری بسیاری داشت، پس از بازداشت، اعتراف کرد و ماجرای عکس سرباز اعدام شده عراقی را این گونه تعریف کرد:

"در هنگامه عملیات بیت المقدس، داشتم در کنار جاده خرمشهر می رفتم که چشمم به جسد سربازی عراقی افتاد که در حمله ایرانی ها کشته شده بود. یک دفعه فکری به ذهنم رسید. درحالی که مراقب بودم کسی متوجه نشود، اطراف را گشتم و تکه ای طناب پیدا کردم. با آن دست های سرباز عراقی را از پشت بستم و چند عکس از او گرفتم."

ظاهرا آقای عکاس معروف ایرانی، آن زمان (سال 61) یک قطعه از آن عکس ها را به مبلغ یکصد هزار تومان (که خدا می داند معادل چه مبلغ کلان امروز می شود) به عراقی ها فروخته بود.


برچسب‌ها: ناگفته ها, خرمشهر, عکاس جنگ
[ یکشنبه ششم مهر 1393 ] [ 20:5 ] [ حمید داودآبادی ]

از فانتوم ها نترسید، از خالی شدن مساجد بترسید!
امام خمینی (ره)
سال ها پیش، حضرت روح الله، با چنین هشداری به ما فهماند که از بمباران هواپیماهای فانتوم نترسیم، بلکه از خالی شدن مساجد بترسیم.

مگر مسجد چگونه خالی می شود؟
شب های محرم - که کم کم داریم به آن نزدیک می شویم - بعد از اتمام نماز مغرب و عشاء و روضه ای بسیار کوتاه و نمکی، درب مساجد چهار قفله می شود. حضرات ائمه جماعت هم برای سخنرانی پربار! تشریف می برند هیئات خاص!
جوانان مشتاق اهلبیت (ص) که با در بسته مساجد روبرو می شوند، به تکیه هایی که این روزها در کوچه و خیابان و در کنار مساجد زیاد برپا شده و تا نیمه های شب برپا هستند، پناه می برند.

وقتی برای برگزاری مراسم یادمان شهدا و سرداران، به تالار وزارت کشور و برج میلاد پناه می بریم و دهها میلیون تومان فقط برای اجاره دو سه ساعته آن جا پرداخت می کنیم، و مهمانان ویژه با اتوبوس از شهرک می آوریم یا زور می زنیم با سربازان پادگان آن جا را پر کنیم، انتظار داریم چه چیزی عایدمان شود؟!


برچسب‌ها: امام خمینی, مسجد
[ شنبه پنجم مهر 1393 ] [ 19:47 ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز با مسعود دهنمکی، سر شخصیت "فرید چهاردانگه ماسوله احمدآبادی وزه" (امیر نوری) در سریال معراجیها، کل کل داشتیم.
من گفتم:
"شخصیت فرید چهاردانگه، نمادی از شخصیت  سیاسی دهه 70 مسعود دهنمکی است."
که او برآشفت و گفت:
"نه اتفاقا. من شخصیت فرید رو از روی تو درست کردم و نماد توست. مگه ندیدی قیافه اش چقدر شبیه توئه؟"

http://media.isna.ir/content/Mona%20Hoobehfekr%20(22%20of%2035)-1.jpg/4

http://media.isna.ir/content/Mona%20Hoobehfekr%20(5%20of%2035)-1.jpg/4

 

که گفتم:
"شباهت قیافه که دلیل نمیشه. آدمهای توپول همیشه خوشمزه و طناز و دلنشین هستند. مثلا اگر شخصیت و دیالوگهای فرید رو به یک آدم لاغر استخونی می دادی، تاثیرش خیلی پایین بود. در ضمن، من تا سیکل بیشتر درس نخوندم و دانشگاه رو هم فقط جمعه ها برای نماز جمعه می رفتم. جنابعالی علوم سیاسی در یک دانشگاه مجهول الحال آزاد خوندی و مدرکش رو گرفتی. و البته خیلی هم پرتحرک و فعال بودی و در ضمن با فائزه خانم رفسنجانی هم همکلاس بودی!"

سرانجام به این نتیجه رسیدیم که مسعود گفت:
"من عکس تو و فرید چهاردانگه رو میذارم کنار هم، ببینیم مردم چی میگن. آیا این شخصیت ه حمید داودآبادی نیست؟"
که من هم گفتم:
"قبوله. من هیچ عکسی نمیذارم. قضاوت رو می سپرم به بینندگان. اونایی که هم من و هم تو رو می شناسند.
تا ببینیم شخصیت فرید چهاردانگه از روی شخصیت سیاسی پرتحرک و ... دهه 70 تا 80 مسعود دهنمکی ساخته شده، یا از روی شخصیت بی حال و دانشگاه نرفته من!

حالا شما بگید:
شخصیت "فرید چهاردانگه ماسوله احمدآبادی وزه" به "حمید داودآبادی" نزدیکتره یا به "مسعود دهنمکی"؟


برچسب‌ها: مسعود دهنمکی, معراجیها
[ پنجشنبه سوم مهر 1393 ] [ 11:24 ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20soleymani.jpg

سردار دلیر سپاه اسلام حاج قاسم سلیمانی در عملیات آزادسازی شهر آمرلی عراق

برخی افراد گلایه می کنند:
"مگر همین عراق نبود که به ما حمله کرد، شهرها ی مان را اشغال و ویران کرد و هشت سال جوانان ما فدا شدند تا کشور را از چنگشان نجات دهیم؟
پس چرا حالا باید به عراقیها کمک کنیم؟
به ما چه در عراق چه خبر است و ..."

فقط این را بگم:
ما با ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری عراق به فرماندهی صدام حسین ملعون جنگیدیم. نه با ملت عراق.

هر آن کس که در هشت سال جنگ علیه ما جنگید، از دو حال خارج نیست:
- یا زخم خورده و تلفات داده و پشیمان دارد زندگی عادی خود را می گذراند.
- یا دوشادوش القاعده و داعش دارد علیه ملت عراق و علیه مسلمانان جنایت می کند.
مگر نه اینکه جنایتکاران داعش که چند ماهی است به جان ملت عراق افتاده اند، همان پس مانده های ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری عراق هستند که این روزها به فرماندهی "عزت ابراهیم الدوری" جانشین و "رغد" دختر صدام حسین، با کمک غرب، سازماندهی شده و دارند علیه حکومت شیعه عراق می جنگند؟!

هیچ چیز عجیبی اتفاق نیفتاده است!
تنها تغییری که پیش آمده، این است که در هشت سال جنگ، دلاوران لشکر بدر به فرماندهی سردار شهید "اسماعیل دقایقی"، دوشادوش ما، علیه ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری عراق می جنگیدند و شهید بسیاری هم دادند.

نیروهای لشکر بدر از دو گروه تشکیل می شد:
- مبارزین عراقی که توسط دستگاه اطلاعاتی صدام تحت تعقیب بودند و بستگان شان اعدام شده و یا در زندان بعث بودند. آنها به ایران مهاجرت کردند و برای مقابله با بعث عراق و صدام، به لشکر بدر پیوستند که انصافا حماسه هایی هم آفریدند.
- اسرای عراقی که توسط رزمندگان اسلام در عملیات مختلف اسیر شده، توبه کرده و به سپاه اسلام پیوسته و جمعی لشکر بدر، به مقابله با متجاوزین بعثی پرداختند که بسیاری شان هم شهید شدند.

پس:
ما امروز داریم دوشادوش آنان که روزی در کنار ما علیه صدام جنگیدند، علیه ارتش بعث و گارد ریاست جمهوری و تفاله های فدائیان صدام می جنگیم.
با این تفاوت که:
دیگر جبهه های نبرد علیه متجاوزین، شلمچه و فکه و در کل مرز ما نیست، که خط مقدم، به صدها کیلومتر داخل عراق کشیده شده و دست رزمندگان اسلام، گلوی بعثیان را در قلب خاک عراق می فشارد.

نمونه بارز آن هم آزادی شهر آمرلی عراق از تسلط جنایتکاران داعش بود که حضور، فرماندهی و هدایت حاج قاسم سلیمانی، نماد بارز آن است.
خدا پشت و پناه رزمندگان اسلام که در لبنان، سوریه و عراق، علیه بعثیان و تکفیریان و وهابیون می جنگند، باشد.


برچسب‌ها: مقاله سیاسی, عراق
[ سه شنبه یکم مهر 1393 ] [ 10:49 ] [ حمید داودآبادی ]

واقعا چه کسی سالگرد تجاوز به کشور خود را تبریک می گوید! که این روزها متاسفانه، در اکثر رسانه ها بخصوص صدا و سیما، می شنویم و می بینیم:


"هفته دفاع مقدس مبارک باد"؟!


برچسب‌ها: نکته انتقادی
[ یکشنبه سی ام شهریور 1393 ] [ 20:36 ] [ حمید داودآبادی ]

ده بیست سال پیش، حوزه هنری جشنواره داستان نویسی علیه سلمان رشدی برگزار کرد. "م ح. ج" شاعر و داستان نویس، به عنوان دبیر جشنواره انتخاب شد. اونم آدم سفت و خشک، شروع کرد به مدیریت آثار رسیده. ناگهان در عملی قاطع و ضرب العجلی از سوی مدیریت حوزه هنری (محمدعلی زم، حجت الاسلام پریروز، پالایشگاه دار و رئیس حوزه هنری اسبق، قهوه خانه سنتی دار دیروز و معاون مناطق آزاد تجاری کشور امروز دولت تدبیر و امید) آقای "ا. ح" یکی از داستان نویسان حوزه هنری بجای فرد قبلی به عنوان دبیر جشنواره منصوب شد.

همه از این حرکت نابهنگام و بی دلیل آن هم وسط داوری آثار رسیده، متعجب شدند.
خلاصه، آقای "ا. ح" دبیری جشنواره را محکم برعهده گرفت و جشنواره به سرعت برگزار شد.
روز برگزاری مراسم و اعطای جوایز که سکه باران بود، همه نویسندگانی که در مراسم شرکت داشتند، انگشت به دهان ماندند.
داستان نویسان توانا و باسابقه که انتشار کتاب های بسیاری  هم در سابقه خود داشتند، نفر دوم به بعد شدند.
دخترکی شونزده هفده ساله، به عنوان نفر اول معرفی شد و داستانش هم به عنوان داستان برتر، کلی سکه زر جارو کرد و برد!

"ا. ح" دبیر جشنواره، در برابر سوال خبرنگاران که این خانم کیست؟ فقط گفت:
"ایشون هم مثل بقیه، داستان خودش رو ارسال کرد و چون ویژگی های خاصی داشت، برنده شد."
وقتی از ایشان پرسیدند:
"این دختر خانم تا حالا کتابی منتشر کرده؟ یا اصلا در نشریات و یا جای دیگه د استانی منتشر کرده؟" ایشون گفت:
"این خانم داستان های زیادی نوشته ولی چون علاقه نداره معروف بشه، اونارو منتشر نکرده."

حالا اینکه اگر این خانم یک داستان نویس غریبه بوده و مثل بقیه داستانش را برای جشنواره فرستاده، پس شما از کجا می دونید که ایشون کلی داستان نوشته ولی علاقه ای به انتشار نداشته، از کجا درآمده، آقای دبیر سکوت کرد.

جشنواره تمام شد و چندی بعد، برخی داستان نویس های قدیمی که این انتخاب عجیب خیلی بهشون فشار آورده بود، ول کن قضیه نشدند و دنبال ماجرا را گرفتند.
سرانجام توانستند اصل موضوع را کشف کنند که:
دخترک جوان، از بستگان بسیار نزدیک آقای "ا. ح" دبیر جشنواره بود که دایی محترم، به نام او داستان نوشته و در میان داستان های دیگر قرار داده و و به عنوان نفر اول همه سکه ها را جارو کرد.
خب البته حق و حقوق دایی محفوظ بود و ایشون هم حق السهم حلال حلال خویش را اخذ نمودند.
و صدالبته دیگر هیچ اثری از دخترک یک شبه داستان نویس شده، در ادبیات کشور نشد.
مدیریت حوزه هم برای اینکه به فرهنگ و ادب کشور اساعه ادب نشه، بی سر و صدا قضیه را ختم به خیر کرد.
الحمدلله! وگرنه حیثیت جشنواره ادبی در مملکت لکه دار می شد!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 22:47 ] [ حمید داودآبادی ]
دیروز پنج شنبه، بهشت زهرا که بودم، برحسب اتفاق، در ایستگاه صلواتی لشکر 10 سیدالشهدا (ع)، یکی از دوستان که گرد سپیدی پیری بر چهره اش نشسته، جلو آمد و کلی با هم حال و احوال کردیم. متعجب ازش پرسیدم که از کجا با هم آشنا هستیم؟ که گفت 30 سال پیش با هم لبنان بودیم ...
در بین صحبت هایش زد زیر خنده و گفت:
- چند روز پیش یکی از دوستانم عکسی از خودش در کنار سیدحسن نصرالله (دبیر کل حزب الله لبنان) نشانم داد و گفت که این عکس را با سیدحسن در لبنان گرفته است.
عکس را که دیدم، تعجب کردم. کلی قسم خورد که این عکس خودمه. زدم زیر خنده. اون عکس تو رو که بلوز بافتنی تنته و کنار سیدحسن ایستادی، از کتاب "سید عزیز" نشونش دادم و گفتم که پس این کیه؟
بیچاره، عکس کله خودش رو بریده و گذاشته بود روی سر تو و همه جا پز می داد که با سیدحسن نصرالله عکس دو نفره داره!

یک آن به زبلی و مثلا زرنگی بعضیا خنده ام گرفت و شک کردم!
نکنه من کله خودم رو گذاشته باشم جای سر اون؟!
ولی این شکم ورقلمبیده قطعا مال خودمه!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ جمعه بیست و هشتم شهریور 1393 ] [ 22:45 ] [ حمید داودآبادی ]

شرمنده همه دوستان و غیر دوستان.
خجالت زده همه اونایی که می شناسمشون و کسانی که فقط اونا منو می شناسن.

می دونم با گذاشتن این عکس و خبر زیارت آقا، دل خیلیارو سوزوندم.
ولی خداییش حلالم کنید.
هیچ قصدی در بین نبود.

فقط همین که نشون بدم آقا چقدر سلامت و شاد هستند و چه لبخند زیبایی بر لبانشون نشسته، برام کلی ارزش داشت.

تازه، من کلی گریه ام گرفت اون جا. شاید آقا به اشکهای من می خندید!
حق داشت. از آدمی مثل من تعجبه این قدر احساسی باشه!

خیلی شیرین بود و زیبا.
که تو گریه کنی، قربون صدقه آقا بری و هی از خدا طلب سلامت براش کنی، و آقا نگات کنه و بخنده.
و دو رو بری ها هی بهت بگن: انشاالله چیزی نیست. الحمدلله حالشون خوبه.
خب اینو که خودم دارم می بینم. الحمدلله.

ولی شماهایی که برام پیغام گذاشتین
حلالم کنید که تنهاخوری کردم.
اولا اصلا و به هیچ وجه دست من نبود؛ روزی ای بود که قسمت من و بقیه شد.
مهم اینه که حال آقا خوبه و در سایه الطاف الهی، قدرتمندتر از قبل و قوی تر، به راهبری کاروان عشق ادامه میدن.

می دونم همه اینارم که بگم، یک ذره از اون دل سوختتون رو آروم نمی کنه.
فقط خواهش میکنم حلال کنید.
یک وقت خدایی ناکرده فکر نکنید خواستم بهتون پز بدم یا از اون بدتر با انتشار این عکس، فخر بفروشم و جانماز آب بکشم و ...
نه اصلا این حرفها نیست.

فقط دعا کنید قدر هدایت ها و رهبری این عزیز رو که مثل خورشید، لطفش رو بر سر همه می پراکند، حتی من یا محتشمی پور و ...! بدانیم.
خدا رهبر عزیزمون را سلامت پایدارتر از قبل قرار بدهد و ما را مطیع امر مولا و ولی خویش.


برچسب‌ها: دلنوشته, آیت الله خامنه ای
[ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ] [ 23:44 ] [ حمید داودآبادی ]

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27502/B/13930621_2027502.jpg

http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27502/B/13930621_2027502.jpg

بخند که به پرودگار سوگند، از ولادت تاکنون
هیچ خنده ای این گونه شادمانم نکرده
و آرامم نساخته.

بخند آقا
بخند که دل عاشقانت
به خنده های زیبای تو، سرمست می شود.

بخند آقا
بخند که مومنان و دعاگویانت
تشنه لبخندهای سلامتت هستند.

بخند آقا
که سخت منتظریم تا از بستر بیماری برون آیی
و همچنان در حسینیه امام خمینی (ره)
برایمان از عشق بگویی و پرستش
از مقاومت و غیرت
از همت و باکری
از دلتنگی ات برای چمران
و عشق به آن امام عزیز.

بخند آقا که با لبخندت، قلبمان آرام می یابد.
نمی دانم چه و چطور بگویم ...
فقط بخند آقا

فدای لبخند زیبایت
خورشید ولایت وجودم
آقا


برچسب‌ها: دلنوشته, آقا
[ یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393 ] [ 0:36 ] [ حمید داودآبادی ]

امام خامنه ای در بیمارستان
اللهم احفظ و انصر قایدنا خامنه ای
سلامتیش صلوات
#امام_خامنه_ای
#سید_علی_خامنه_ای
@khamenei_ir  (at امام خامنه ای)


جای همه دوستان خالی و شرمنده همتون.
با اجازه، خدا توفیق داد و عصر امروز جمعه، همراه عده ای از اهالی فرهنگ و ورزش (که صد البته من جزو هیچکدامشون نیستم) رفتیم ملاقات خورشید.

الحمدلله حال آقا بسیار خوب بود و با چهره ای باز و شاداب، انبوه ملاقات کنندگان را تحویل گرفتند و با همه گپ و گفت کردند.
از مسعود ده نمکی، فرج الله سلحشور، ابوالقاسم طالبی، جمال شورجه، نرگس آبیار، فرهاد قائمیان، ناصر فیض، حجت الاسلام پناهیان، داریوش ارجمند، جهانبخش سلطانی، جعفر دهقان، محمدرضا شفیعی، سیروس مقدم، گرفته تا مجید مجیدی و حاتمی کیا و محمدرضا ورزی و شهریار بحرانی و کمال تبریزی و حسین رضا زاده، علی پروین، علیرضا دبیر و ...
خداییش آدم اینجور جاها درک می کنه عجب رهبر بزرگی داریم.
همه عاشقانه و صادقانه بر دست و صورت آقا بوسه می زدند و آقا هم بسیار زیبا و قشنگ با تک تک گفت و گو می کرد و احوالشان را می پرسید.
من که اشکم درآمد ولی بوسه ای که بر دستش زدم، حالم را جا آورد.
خدا سایه با عزتش را بر سرمان مستدام بدارد.


برچسب‌ها: دلنوشته, آیت الله خامنه ای
[ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 ] [ 19:47 ] [ حمید داودآبادی ]

استغفرالله ربی و اتوب الیه
دارم دق می کنم از تنهایی
دارم می سوزم از ترسِ بدون تو موندن!

هیچ وقت فکر نمی کردم بدون تو موندن و تنهای تنهای تنها راهی رو طی کردن، این قدر سخت باشه!

سرما و تاریکی
تنهایی و تنهایی
ناامیدی و یاسی که مثل خوره داره جان و روحم رو می خوره!

دارم می لرزم از ترس بدون تو زیستن
هراس بدون تو مردن، داره نَفَسم رو بند میاره!

مال و منال، زن و بچه، خونه و ماشین، حساب بانکی پرپول و فک و فامیلِ دوروبر
هیچ کدوم جای تو رو نمی گیرن

وقتی که از ترس تنهایی، نصفه شب از خواب می پرم، چشمم که به زن و بچه ام که دورو برم هستند می افته، می رم توی حیاط، عین بچه ها از ترس گریه می کنم.
تنهایی ناله می زنم و می سوزم. طوری که هیچکس از خواب بلند نشه و در ترس من شریک نشه!

دارم می ترسم
اهل و عیال که هیچی، همه مردم شهر هم از خواب بپرن و بیان کنارم، هیچ کدان نه می تونن بفهمن من از چی می ترسم، نه می تونن ترس منو تحمل کنند یا دلداریم بدن!

دارم می ترسم از روزی ...
نه؛ از شبی تاریک و سرد
بی همه
و مهمتر از همه
بی تو
در بیابان برهوت، رها و سرگردان، متوهم و هراسان از دیو و دد!

دارم می لرزم و اشک تلخ می ریزم از ترسی که تنهایی بدون تو رو بهم تزریق می کنه.
از عذابت نمی ترسم
از تنهایی بدون تو می ترسم!

احساس می کنم بدجوری گول دورو بری هام رو خوردم.
زن و بچه شدن وبال گردنم.
دوست و رفیق امروزی هم که بهشون کلی امید بستم، به راحتی ولم می کنند.
فقط کافیه گوشه پرده اعمالم رو براشون بزنی کنار!

رفقای شهیدم که بیست سی سال پیش، از سر دل سیری و خنده! یک قولی دادند و رفتند.
اونم اون قدر گذشته و فراموش شده که من توی این سی سال، سی هزار بار قول هایی رو که به اونا داده بودم، فراموش کردم و عین خیالم نیست.

خدایا دارم می ترسم
از بی تو بودن
از بی تو موندن
از بی تو در برهوت قیامت رها شدن
از بی تو حتی در بهشت رفتن و ...
از بی تو و تنها، در جهنم، به پای گناهان خودکرده، سوختن و ساختن!

خودت خوب می دونی
در انتهای اسفل السافلین هم که باشم، یاد تو آروم دلمه و سردی بخش وجودم در اوج سوزش.

پس خدایا
به من رحم کن.
به پدر و مادرم رحم کن.
به خانوادم رحم کن.
به دوستانی که خیلی مدیونشون هستم رحم کن.

ای امید دل تنهایان و ترسیدگانی چون من
هر گناهی که این سال ها و روزها مرتکب شدم، فقط از ترس تنهایی بوده!
تو که اینارو خوب می دونی
پس بهم رحم کن!

به اشک های اندک امشبم از کابوس و ترس
به خواست پدر و مادر و دوستانی که برام عاقبت بخیری دعا کردن
 رحم کن!

خیلی ترسیدم
و می ترسم از تنهایی شب اول
نه ...
از بی تو زیستن
بی تو مردن
بی تو موندن!
و از تنهایی دائم همیشگی


چه خوش ندای اذانت صدام می کنه
اذان بگو موذن
اذان بگو

آخیش ...
آروم گرفتم
چه قدر خوبه با تو زیستن
با تو بودن
و با تو ...

به من رحم می کنی
یا ارحم الراحمین
؟!!!

شما هم حلال کنید که سخت محتاجم.


هنگامه اذان صبح
جمعه 21 شهریور 1393


برچسب‌ها: دلنوشته
[ جمعه بیست و یکم شهریور 1393 ] [ 5:20 ] [ حمید داودآبادی ]

اوایل تابستان سال 1374 بود که سوار بر ماشین بنزی که از بیروت عازم بعلبک بود، میان چندنفر از بچه های مقاومت نشسته بودم.
"حسان اللقیس" پشت فرمان بود که در بین شوخی ها و تکه های قشنشگش، در جواب من که از سرعت بالایش انتقاد کردم، گفت:
- لبنانی ها خیلی تند و سریع می رانند، ولی ایرانی ها بسیار عجولانه و خطرناک رانندگی می کنند.
کمی که دقت کردم، دیدم درست می گوید. شاید به خاطر همین بود که باوجود رانندگی تند، در جاده های کوهستانی لبنان هیچ تصادفی به چشم نمی خورد!

ناگهان حاج حسان به تندی ماشین را کشید کنار جاده و زد روی ترمز. همه تعجب کردیم. علت را که از پرسیدیم، رویش را به پشت سر برگرداند و به کلیسایی که در پایین جاده، سر پیچی تند قرار داشت، نگاه کرد و گفت:
- حمید، خوب به این کلیسا نگاه کن.
دقت که کردم، دیدم یک کلیسای مسیحی ظاهرا متعلق به مارونی های لبنان است. بیشتر که دقیق شدم، متوجه آرم "حزب کتائب" یا همان فالانژیست های لبنان شدم که در کنار کلیسا بر بالای ساختمانی به چشم می خورد.

http://davodabadi.persiangig.com/beirut%2033%20.jpg



نام و نشان فالانژیست ها، مرا می برد به اسارت مظلومانه حاج احمد متوسلیان، سیدمحسن موسوی، تقی رستگار و کاظم اخوان که 14 تیر 1361 در منطقه برباره در شمال بیروت، توسط نیروهای فالانژ به رهبری "سمیر جعجع" اسیر شدند و دیگر هیچ خبری از آنها بازنیامد.

در لبنان، حزب کتائب و فالانژیست ها و "قوات اللبنانیه" شاخه نظامی آن، مترادف است با جنگ، جنایت، وحشی گری و قتل عام فلسطینی ها و مسلمانان. و حتی در بعضی موارد، دیگر مسیحیان مخالف آنها و فرقه ها و پیروان ادیان غیر از مارونی.

وقتی از حاج حسان پرسیدم این کلیسا چه ماجرایی دارد که نگه داشتی تا آن را نشانمان دهی، چهره اش درهم رفت و با ناراحتی گفت:
"چند سال پیش در اوج جنگ های داخلی لبنان که بین فالانژها و مسلمانان بخصوص شیعیان بود، تعدادی از بچه های حزب الله را به اسارت گرفتند، آوردند جلوی در این کلیسا، همین جا."

و به ورودی کلیسا اشاره کرد و ادامه داد:
"مقابل کلیسا و دفتر کتائب، زنان بدکاره و فواحش رو آوردند، مشروب می خوردند، عیاشی کردند و به رقص و پایکوبی پرداختند. در همان حال، بچه های مظلوم حزب الله را جلوی در کلیسا نشاندند و به عنوان قربانی، از پشت، تیر خلاص به سر آنها شلیک کردند."

با شنیدن این حرف، خونم به جوش آمد. تصور این که چهار پنج سال پیش، همین جا جلوی در کلیسا، بچه های شیعه، دست بسته و مظلومانه، میان هلهله و عیاشی فالانژها، نشسته اند و جنایتکاران، مست و وحشی، تیر خلاص به آنها می زنند، دیوانه ام کرد.

خواستم دوربین را دربیارم و عکس بگیرم که حاجی نگذاشت. گفت:
- اگر متوجه شوند، شر به پا می کنند.
که گفتم: می خوام از کلیسا عکس بگیرم.
که گفت: مگه نمی بینی، کلیسا و دفتر کتائب، همسایه و همشانه همدیگه هستند.

وقتی به تهران آمدم، هنوز با آن خاطره تلخ زیست می کردم.
هنگامی که خاطرات شهید دکتر مصطفی چمران از سال های 54 تا 57 را خواند، تعجبم دوچندان شد.
شهید چمران هم از کلیسای کحاله، خاطره ای با این مضمون داشت:

"هنگامی که با اتوبوس از دمشق عازم بیروت بودم، در روستای کحاله، مقابل کلیسا، فالانژها جلوی اتوبوس را گرفتند. همه مسافران را پیاده کرده و از آنها درخواست کارت هویت کردند. (در لبنان، هر فرد یک کارت هویت دارد که در آن دین و مذهب شخص ذکر شده است)
هر کس که روی کارتش نوشته بود شیعه، همان جا مقابل کلیسا بر زمین خواباندند و سرش را بریدند.
من که توانسته بودم پاسپورت جعلی فرانسوی برای خود تهیه کنم، توانستم از مرگ به دست فالانژها رهایی یابم ولی تعداد زیادی از شیعیان را که مسافر دمشق به بیروت بودند، جلوی کلیسای کحاله سر بریدند.


برچسب‌ها: خاطرات, لبنان, شهید حسان اللقیس
[ پنجشنبه بیستم شهریور 1393 ] [ 13:48 ] [ حمید داودآبادی ]

فروردین 1381 توی خرمشهر، مقابل مسجد جامع مغازه ای کوچک اجاره کرده و فروشگاه کتاب و محصولات فرهنگی راه انداختیم.
یکی از روزها، شخصی وارد شد و سراغ حمید داودآبادی را گرفت. گفتم:
- بفرمایید در خدمتم.
که گفت: "بنده با خود آقای داودآبادی کار دارم."
گفتم: "خب بفرمایید، خودم هستم."
با قیافه ای ناراحت و متعجب که انگار سر کارش گذاشته ام، گفت:
- آقا چرا اذیت می کنید. من با شخص آقای داودآبادی نویسنده کتاب تفحص کار دارم. دیروز هم اینجا کلی با ایشون صحبت کردم. قشنگ چهره ایشون رو یادمه.
خنده ام گرفت. وقتی گفتم: "اتفاقا دیروز اصلا من اینجا نبودم."
خندید و گفت: "خب معلومه شما نبودید، چون من با آقای داودآبادی صحبت کردم نه با شما."
کتاب تفحص را برداشتم، عکس خودم را که پشت جلد آن چاپ شده، کنار صورتم قرار دادم و گفتم:
- ببخشید، مگه صاحب این عکس حمید داودآبادی نیست؟
- خب بله.
- آیا این عکس من هست یا نه؟
که تعجبش بیشتر شد و مات و مبهوت گفت:
- آخه من دیروز دو سه ساعت با آقای داودآبادی همین جا توی کتابفروشی صحبت کردم، ولی اون شما نبودید.
تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
یکی از دوستان زرنگ که اتفاقا سن و سالش ده بیست سالی از من کمتر بود، ولی جثه و هیکل توپولش کم از من نداشت، خودش را حمید داودآبادی نویسنده کتاب تفحص جا زده و دو سه ساعتی برای آن بیچاره منبر رفته و مخش را کار گرفته بود!
طرف شانس آورد خود من را دید، چون ظاهرا حمید داودآبادی جعلی، التماس دعای پولی هم داشته!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 21:32 ] [ حمید داودآبادی ]

مفت خورها به بهشت نمی‌روند!
نمی خواستم هم حال خودم را بگیرم هم حال شما را!
ولی مگر می‌گذارند کسی سرش به امور خودش باشد و آرام کار خودش را بکند؟
ولی دیدم اگر این بار دیگر پته‌شان را روی آب نریزم، فردا ادعاهای دیگری هم می‌کنند.

حال و حوصله ندارم زیادی بهشان بپردازم.
یعنی اصلا ارزشش را ندارند.
از بس حقیر هستند و نیازمند ترحم و دیده شدن!
این قدر از برخی مثلا دوستان! و دوست نمایان ضربه خوردم که رمق نداشته باشم زیاد بهشان گیر بدهم.

نمی‌دانم چرا رسم شده که یک مشت مفت خور که این ایام نان و آب را توی فرهنگ جبهه دیده‌اند، این روزها افتاده‌اند به سرقت فرهنگی و در اوج پستی و بی‌شرفی، خاطرات دیگران را به‌نام خودشان منتشر می‌کنند؟!
فقط چند مورد را سربسته می‌گویم تا ببینید از چی دلم می‌سوزد.

1- چند سال پیش بنیاد شهید کتابی از خاطرات رزمندگان منتشر کرد که آقای گردآورنده، با پررویی تمام و بدون هرگونه اشاره به صاحب خاطره، خاطره‌ای از کتاب "یاد یاران" بنده را در آن منتشر کرده بود.

2- چند سال پیش به درخواست استاد عزیزم آقای "مرتضی سرهنگی"، حجت الاسلام "سعید فخرزاده" متن گفت وگوهایش با سپهبد شهید "علی صیاد شیرازی" را به بنده داد تا آنها را بازنویسی کنم که این کار را انجام داده و متن را به "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" تحویل دادم. آن طور که فخرزاده گفت، صیاد شیرازی از نوشته خوشش آمد و قرار شد از آن به بعد خاطراتش را به همان ترتیب تعریف کند. دست بر قضا منافقین شهید صیاد شیرازی را ترور کردند. چندی بعد، در کمال تعجب دیدم کتابی با عنوان "ناگفته‌های شهید صیاد شیرازی" به‌کوشش "احمد دهقان" منتشر شد. وقتی جریان را از فخرزاده پرسیدم، او هم جاخورد. ظاهرا متن حاضر و آماده در کناری بوده است و، خب دیگر دل و هوس و حق التالیفی و ...

3- چند سال پیش دوست عزیزم "داوود امیریان" چندتایی از خاطرات بنده را به‌نام خودش در مجله‌ی "کمان" منتشر کرد که به او گوشزد کردم و او گفت مشکل تایپی نشریه بوده است. وقتی مسئله جالب تر شد که دیدم همان خاطرات در کتاب "رفاقت به سبک تانک" از طرف حوزه‌ی هنری منتشر شد و علیرغم اعتراضات بنده، ده‌ها بار چاپ شد و داوود فقط خندید!

4- چند سال پیش فردی به‌نام "امینی" از "موسسه‌ی شهید آوینی" با وجود مخالفت ها و تذکرات بنده، نرم افزاری به‌نام "معبر خاکی" تولید و تکثیر کرد که متن کتاب "پاره‌های پولاد" کتاب "تفحص" و عکس های بنده را بدون هرگونه اجازه و اشاره‌ای در آن منتشر کردند و اصلا حق الناس و این چیزها را به‌روی نامبارک خویش نیاوردند!

5- چند سال پیش آقای "سیاوش سرمدی" گفت که می‌خواهد از روی کتاب "پاره‌های پولاد" بنده مجموعه‌ی مستندی درباره‌ی لبنان بسازد و گفت: "حق و حقوق تو به‌عنوان نویسنده و محقق اثر محفوظ است." چندی بعد مجموعه‌ی"هشتاد سال مقاومت" ساخته و از تلویزیون پخش شد. عین صفحات کتاب شده بودند متن برنامه و البته با استفاده از تصاویر آرشیوی و آن هم سرقتی از شبکه‌های لبنانی!
نه که ریالی بدهد، که در تیتراژ آن هم نوشته شد: "نویسنده و محقق: سیاوش سرمدی"

6- چند سال پیش قرار شد سناریویی درباره‌ی سرنوشت چهار گروگان ایرانی در لبنان نوشته و ساخته شود. بنده آن را نوشتم و با آقای "حبیب والی‌نژاد" در روایت فتح قرارداد بستم، ولی بعدا دیدم آقای "سیاوش سرمدی" همان سناریو را به تهیه کنندگی "موسسه‌ی فن القدس" ساخت و جالب تر این که در آخرش فقط نوشت "مشاور سناریو: حمید داودآبادی"
وقتی از والی‌نژاد پی‌گیری کردم فهمیدم آقای سرمدی نامردانه سناریو را کپی کرده و حتی بدون اطلاع روایت فتح، با جایی دیگر قرارداد مالی بسته و ساخته است.

7- چند سال پیش در جشنواره‌ی ‌پخش سکه و طلا به‌مناسبت "ره آورد سرزمین نور" متوجه شدم یکی از مقالات بنده به‌نام "فکه مثل هیچ جا نیست" برنده‌ی مقام اول شده است. البته نه به‌نام من، بلکه به‌نام خانمی مثلا مسلمان و حس گرفته از راهیان نور! که از شهرستان برای کسب طلای غیرت! ارسال کرده بود.
تازه فهمیدم بنده اسم مستعار دخترانه هم دارم!

8- یکی دو سال پیش، مجله‌ی "شاهد یاران" ویژه‌ی شهید چمران، دو مصاحبه‌ی اختصاصی بنده با "سید ابوهشام موسوی" و "حاج حسین خلیل" را که در لبنان پیرامون شهید چمران انجام داده و در سایت ساجد منتشر کرده بودم، به‌نام "گفت وگوی اختصاصی" منتشر کرد که فهمیدم حضرت آقای دزد فرهنگی، کلی هم دلار بابت تهیه و مثلا ترجمه‌ی آن مصاحبه حاضر و آماده، دریافت کرده است.

9- یکی دو سال پیش خانمی به‌نام "زهره علی‌عسگری" خاطره‌ای در مجله‌ی فکه منتشر کرد. خاطره‌ای کاملا مردانه از "عمو حسین کروندی" در عملیات والفجر 8. تازه آخرش هم نوشته بود هر کس عمو حسین را پیدا کرد آدرسش را به او بدهد! وقتی به او گفتم که چند شبانه روز با عمو حسین بوده است؟ بهش برخورد و گفت من برداشت آزاد از خاطره‌ی شما کرده‌ام.
تازه فهمیدم برداشت آزاد یعنی کاملا کپی کردن و نام خود را پای آن زدن.

10- چند سال پیش نشریه‌ی یالثارات" خاطره‌ای از بنده درباره‌ی شهید بزرگوار "میثم شکوری" را به‌نام فرد دیگری برای خودش منتشر کرد.

11- چندی بعد هم نشریه‌ی "یالثارات" شماره‌ی 615 صفحه‌ی 10 خاطره‌ای با عنوان "سنگر تکانی نوروزی در جبهه‌های دیروزی!" از خاطرات قدیمی بنده را که تا به‌حال چندبار در مطبوعات چاپ شده و در سایت ساجد و کتاب "از معراج برگشتگان" نیز موجود است، به‌نام مفت خوری به اسم "حاج احمد نعیمی" منتشر کرد.

بی‌خود نیست خداوند سبحان می‌فرماید: روز قیامت شاید از حق خودم (حق الله) بگذرم، ولی از "حق الناس" نمی‌گذرم مگر این که صاحب آن حق را راضی کنید.
حتما این حضرات خیلی خیلی از اون ورآب مطمئن هستند که به این سادگی حق این و اون را زیر پا می‌گذارند!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 21:31 ] [ حمید داودآبادی ]

چند سالی بود که روی تحقیق و نگارش یک کتاب کار کردم. به توصیه و خواست یکی از دوستان، آن را برای چاپ، به موسسه ای فرهنگی که تحت نام شهیدی بزرگوار فعالیت می کرد، سپردم.
دستشان درد نکند. کتاب به بهترین نحو منتشر شد.
باوجودی که تا زمان چاپ کتاب (سال 1383) بیش از 6 میلیون تومان هزینه مسافرت و تحقیق کرده بودم تا کتاب را کامل کنم، همه حق التالیفی که از کتاب نصیبم گشت، فقط یک میلیون و دویست هزار تومان بود. شکر خدا.

چندی بعد متوجه شدم مسئولین موسسه فرهنگی، متن کامل یکی از کتاب هایم را بدون اجازه (و باتوجه به اینکه بهشان تذکر داده بودم که حق هرگونه استفاده از کتاب را بدون مجوز کتبی ندارند) در یکی از سی دی هایی که منتشر شده، قرار داده اند.
متن کتابی را هم که برایم چاپ کرده بودند، بدون اجازه، به طور کامل ریختند روی سایت اینترنتیشان.

سرانجام به هر ضرب و زوری که بود، توانستم وقت ملاقات از رئیس موسسه بگیرم. که انصافا از ملاقات با رئیس جمهور سخت تر بود.
وقتی به ایشان متذکر شدم که در چاپ کتاب، هزینه تایپ و صفحه بندی و طراحی جلد هیچکدام به بنده پرداخت نشده، لبانش به خنده باز شد. و هنگامی که گفتم انتشار کتاب های بنده در سایت و سی دی یک نوبت چاپ حساب می شود و مشمول حقوق مولف، خنده اش بیشتر شد.

وقتی خنده های وحشتناک آن مدیر فرهنگی را دیدم، به ایشان گفتم که از شما شکایت خواهم کرد، که قهقهه سر داد و با چشمان از حدقه درآمده اش از عصبانیت (که دقیقا مثل چشمان وحشتناک بازیگر نقش ابن ملجم در سریال امام علی (ع) بود) گفت:
برو هر کاری می خواهی بکن. اگر در برابر ما تونستی به نتیجه ای برسی، باشه.
و خنده اش را ادامه داد.

تنها کاری که از دستم برمی آمد، این بود که واگذارش کردم به خدا.
چندی پیش شنیدم آن مدیر فرهنگی اقتصادی، به جرم پولشویی و فعالیت های فاسد اقتصادی تحت نام موسسه به نام شهیدی عزیز، بازداشت شده و مدتی هم آب خنک نوش جان فرموده است.
البته این را هم متذکر شوم، که آن مدیر، امروز همچنان در جایگاهی بالاتر و حساستر بر فرهنگ کشور مدیریت می کند!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 10:56 ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
امکانات وب