خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ

وای ی ی ی ی
شغل جدیدم لو رفت!!!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20aaaaah.JPG


اینم از شغل جدیدم که توسط ضدانقلابیون خارج نشین برام تعیین شده و لو رفته!!!
خودم که کلی خنده ام گرفت. شما رو نمی دونم چه حسی پیدا کردید وقتی فهمیدید بنده، در "بازجویی از فعالان سیاسی و شكنجه جوانان ايران" نقش فعالي ایفا می کنم!
خب برای خنده و رفع خستگی بد نیست.
فقط لطف کنند به روسای بنده اعلام کنند حق بازجویی و شکنجه شب عید بنده رو زودتر بدهند!
http://khabareg.com/…/1220-disclosure-of-an-interrogator-la


برچسب‌ها: خبر, حمید داودآبادی
[ سه شنبه پنجم اسفند 1393 ] [ 17:35 ] [ حمید داودآبادی ]

جام می و خون دل، هریک به کسی دادند
در دایره قسمت، اوضاع چنین باشد

مهر ماه که می شود، یاد مصطفی کاظم زاده هوش از سرم می برد.
زمستان که می شود ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20vedaa-.jpg



ای وای
روزهای سخت و سرد جدایی
سیدمحمد هاتف، احمد بوجاریان، سیداحمد یوسف، سعید طوقانی، عباس دائم الحضور، حسین رجبی و ....
و این عکس
همه داشته ها و مانده های من از آن روزهاست:
آن روزها آن قدر شاد و شادمان
و امروز ...
یکی بهم بگه:
جدا چرا؟!


برچسب‌ها: دلنوشته, حمید داودآبادی, عکس
[ جمعه بیست و چهارم بهمن 1393 ] [ 13:21 ] [ حمید داودآبادی ]

حال این روزهام
نفس کشیدن که مال من نیست، لطف خداست
می دهد و می گیرد!

ولی بالاجبار:
غذا می خورم که جسمم نمیره
می نویسم که روحم پژمرده نشه
دعا و عبادت می کنم که عاقبت بخیر بشم
و یاد میکنم از رفیقان رفته، که در روزگار تنهایی، یادم کنند و شاید شفاعت!


برچسب‌ها: دلنوشته, حمید داودآبادی
[ جمعه بیست و چهارم بهمن 1393 ] [ 11:52 ] [ حمید داودآبادی ]

چند سال پیشترها، وقتی تنفس برام خیلی سخت شد و از شدت سرفه، خون بالا می آوردم، رفتم درمانگاه بیمارستان ساسان، مطب دکتر قائمی که ظاهرا متخصص بسیار عالی بیماری های تنفسی و ریه و ویژه جانبازان شیمیایی بود.
آن ایام، مصادف بود با زمانی که دولت مکرم، به دلیل کم آوردن بودجه، دستور داده بود تا همچون همیشه، با "اسراف و ولخرجی دستگاه های دولتی" مقابله شود!
خب معلومه که اولین جایی که در آن اسراف و ولخرجی می شود و باید جلویش گرفته شود، جانبازان و ایثارگران هستند!
به همین دلیل نه تنها اعلام کرده بودند که اگر جانبازی نسبت به درصد خودش اعتراض داشت، در کمیسیون تعیین درصد قطعا درصدش را پایین تر بیاورند تا از تسهیلات اندک و حقوق بخور و نمیری که می دهد محروم شود، بلکه اگر جنازه ات را هم به بنیاد جانبازان می بردند، حضرات دکاتره، از خواندن یک فاتحه دولتی هم برایت دریغ می کردند.
یعنی چی؟
یعنی اینکه فرموده بودند به هیچ وجه درصد جانبازان و به دنبال آن آمار جانبازان بالاتر نرود چون بودجه نیست!
و درست زمانی بود که اتفاقا جانبازان شیمیایی که تا چندی قبلتر اصلا عوارض شیمیایی به عنوان صدمات و ضایعات جنک محسوب نمی شد، یکی پس از دیگری جان می دادند و الحمدلله از اسراف و ولخرجی بنیاد کسر می شدند!

القصه!
وقتی رفتم نزد دکتر متخصص و از سختی تنفس و خون بالا آوردن و ... شکایت کردم، چند تا چیز در دهان مبارک بنده فرو کرده و به زور چند فوت و سرفه، خونسرد و پیروزمند گفت:
- شما هیچیت نیست.
با تعجب گفتم: ببخشید آقای دکتر، من از شدت سرفه دارم داغون میشم و خون بالا میارم. اصلا صدام درنمیاد ونمی تونم حرف بزنم.
که خونسردتر و بی اهمیت به آنچه می گفتم و خودش هم می دید صدایم به گوشش نمی رسد، گفت:
- شما آسم داری. برو ببین توی خانواده ات کی آسم داره، از اون گرفتی.
با عصبانیت گفتم: آقای دکتر، آسم چیه؟ من دهها بار تو عملیات مختلف در معرض انواع گازهای شیمیایی بودم. مگه آسم این عوارض منو داره؟
که گفت: آقا جون آسمه. وقت مارو نگیر ... مریض بعدی.

پرونده را که از روی میزش برداشتم، یاد شهید "حسین کهتری" از جانبازان سرافراز کاشان افتادم که:
به اصرار خانواده، برای تعیین درصد جهت پیگیری وضعیت شدید سخت شیمیایی اش به کمیسیون تعیین درصد رفته بود و دکاتره مکرم و از جان گذشته، با خنده به او گفته بودند:
- تو که ماشاالله صحیح و سالم هستی و از منم حالت بهتره. چهار ستون بدنت هم که سالمه. نه دست و پات قطعه، نه چشم و چارت با ترکش صدام کور شده. چیه؟ بوی ماشین یا خونه به مشامت خورده، اومدی درصد بگیری؟
و آن عزیز، پرونده خود را از روی میز برداشت، پاره کرد و به صورت دکتر پاشید. با هزار درد نگفته، از کمیسیون تعیین درصد جانبازان خارج شد. چند ماه بعد، حسین کهتری بر اثر تاثیرات گازهای شیمیایی به شهادت رسید.
و قطعا حق و حقوق ویژه آن دکتر که از بالا رفتن آمار درصد جانبازان یا به قول خودشان "اسراف و ولخرجی بیت المال" جلوگیری کرده بود، سر جای خود محفوظ بود.

همه اینها رو گفتم تا برسم به اینجا:
یکی دو ساله که به اصرار خانواده به بیمارستان می روم، چند روزی بستری می شوم، آزمایش های مختلف و دارو و ...
خداوکیلی در بیمارستان خیلی عالی و خوب رسیدگی می کنند. از پرستارها گرفته تا دکترها. خدا خیرشون بدهد.
القصه:
پس از اینکه کلی سیم و دستگاه که بهم وصل کردند و تست خواب گرفتند، دکتر متخصص ریه با تعجب گفت:
- این چه وضعیه؟ تو که اصلا خواب نداری.
تازه فهمیدم چه مرگمه!
تازه فهمیدم اون چیزی که چند ساله حالم رو گرفته و اوضاع و احوالم رو ریخته به هم، چیه!
اصلا خواب نداشتم و ندارم. جسمم عینهو میت ولو میشه زمین، ولی روحم همیشه تشنه استراحت و خوابه.
بجای خواب هم یک مشت چرت و پرت نامفهوم و آزاردهنده می بینم.
اگر ده روز هم نخوابم و سرم رو بذارم روی بالش، هیچ فرقی نمیکنه و تازه بدتر و خسته کننده تر هم هست.

ولش کنید این روضه خونی ها رو. میخوام اینو بگم:
دکتر گفت:
- برای اینکه بتونی یک مقدار راحت بخوابی، باید یک دستگاه بخری، شبها به خودت نصب کنی و بخوابی.
وقتی پرسیدم این دستگاه چی هست و چطور باید تهیه کرد، گفت:
- این دستگاه خیلی گرونه و فقط بیمارستان مسیح دانشوری داره. من برات نامه میزنم برو ببین بنیاد جانبازان برات تامین میکنه یا نه.
به اصرار خانواده، نامه دکتر را بردم بنیاد. پس از دو سه ماه که رفتم برای پیگیری، دکتری تکیه زده بر کرسی، با تعجب گفت:
- چرا الان اومدی؟ دو سه ماه گذشته.
که گفتم:
- خب مگه چی شده؟ نکنه دستگاه اومده و تموم شده؟
که گفت: نه. دستگاه که نیومده. ما نامه شما رو فرستادیم بنیاد مرکز ولی تا امروز هیچ تاییدی برای تهیه دستگاه نیومده!
جالبتر این بود که وقتی پرسیدم این دستگاه که دکترها می گفتندخیلی گرونه و فقط یک بیمارستان داره، چند هست؟ گفت:
- 3 میلیون تومان.
- چی؟ 3 میلیون یعنی سی میلیون ریال؟
- خب بله. مگه کم چیزیه؟ الان شما پنجمین نفر توی این منطقه بنیاد هستید که قراره براتون این دستگاه تامین بشه. شما حساب کن در سطح استان چه تعداد نیاز به این دستگاه دارن که بنیاد باید براشون بخره.
با خودم حساب کردم دستگاهی که قطعا یک بار مصرف نیست و مثل ویلچر جانبازان عزیز قطع نخاعی حداقل پنج شش سال باید عمر کند، شما بگو در تهران به این بزرگی که چهار پنج ناحیه بنیاد دارد، می شود حداکثر 30 دستگاه یعنی 90 میلیون تومان.

چند روز بعد پسرم کارتم را گرفت و رفت بنیاد برای پیگیری دستگاه. وقتی برگشت، خیلی ناراحت و گرفته بود. تا پرسیدم چی شد، دستگاه رو آوردند؟ با عصبانیت گفت:
- یارو نشسته اون جا با کامپیوتر ور میره و میگه : "با پدر شما، پنج نفر درخواست این دستگاه رو دارن. البته یکی از اونا تموم کرده و فقط مونده 4 نفر. انشاالله نامه تون رو تایید میکنند و دستگاه رو می خرند."

یاد کاریکاتوری افتادم که مجله گل آقا، چند سال بعد از جنگ کشیده بود.
در خبرها آمده بود: صدام از مردم عراق خواسته تا برای تامین حقوق و معیشت زندگی مجروحین و مصدومین جنگ عراق علیه ایران، داوطلبانه به حساب و صندوقی پول واریز کنند تا خرج آنها شود.
گل آقا سربازی را کشیده بود که یک پایش قطع بود، عصا در کنار و عکس صدام بالای سرش بود. کنار خیابان نشسته بود و درحالی که کاسه گدایی در دست داشت: می گفت:
- به من عاجز فقیر که مجروح جنگی هستم کمک کنید ...

واقعا 3 میلیون تومان، چند میلیونیوم اختلاس های حضرات جزایری و خاوری و زنجانی و ... می شود؟!
یا اصلا چند میلیونیوم دارایی های حلال و نان بازوی چند ده و چند صد میلیاردی یکی از وزرای ثروتمند و درد کشیده و نان از عرق جبین خورده دولت تدبیر و امید می شود؟!
اصلا چطوری می شود 3 میلیون تومان اختلاس کرد و کسی نفهمد؟!


از ما که گذشت ...
و چون می گذرد، ملالی نیست!


برچسب‌ها: خاطرات, دلنوشته, حمید داودآبادی
[ جمعه بیست و چهارم بهمن 1393 ] [ 7:29 ] [ حمید داودآبادی ]

«چادر وحدت» راهی بازار شد+تصاویر

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، «چادر وحدت» جدیدترین اثر «حمید داودآبادی» نویسنده و پژوهش‌گر دفاع مقدس راهی بازار شد.
کتاب «چادر وحدت» که خاطراتی است ناگفته از دو سال پس از پیروزی انقلاب اسلامی، پس از طی کردن آخرین مراحل نشر، امروز رسما به فهرست کتاب های منتشره در سال 1393 شمسی ملحق شد.
حمید داودآبادی پیش از این در کتاب خود با عنوانِ «از معراج برگشتگان» قول انتشار کتاب «چادر وحدت» را داده بود.

«چادر وحدت» راهی بازار شد+تصاویر


داودآبادی در «چادر وحدت»، دیده‌ها و خاطرات خود را از حوادث و وقایع سال های بحرانی دوسال نخستینِ پیروزی انقلاب اسلامی، در نبرد با گروه های ضدانقلاب ارایه داده است.
«چادر وحدت» خیمه ای در  مقابل درب اصلی دانشگاه تهران بود که در سال های 58 و 59 شمسی، نیروهای حزب اللهی در آن جمع می شدند.
این کتاب در 645 صفحه توسط  «انتشارات یازهرا (س)» منتشر شده است.
«علی اکبری» مدیریت این اننشارات، در گفتگو با خبرنگار «جهاد و مقاومت مشرق» می گوید:
«این کتاب به نظر من در نوع خود بی نظیر است. تا به حال کتابی که به وقایع جلوی دانشگاه تهران پیش از انقلاب فرهنگی پرداخته باشد منتشر نشده است و از این نظر، اولین کتاب به شمار می رود. ادبیات و نثر زیبا و دلچسب استاد داودآبادی هم که دیگر جای خود دارد. چاپ این کتاب از افتخارات این انتشارات می دانم و امیدوارم مقبول درگاه الهی قرار گیرد و  ادای دین باشد به همه ی زحمت‌کشانِ انقلاب اسلامی»

«چادر وحدت» راهی بازار شد+تصاویر


از راست: علی اصغر بهمن نیا (مدیرت هنری کتاب)، حمید داودآبادی(نویسنده) و «علی اکبری مزدآبادی» (مدیریت نشر)


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, کتاب, اخبار, چادر وحدت
[ دوشنبه بیستم بهمن 1393 ] [ 12:3 ] [ حمید داودآبادی ]

ماه محرم، مثل همه جا، توی محل ما هم، چندتایی تکیه برپا شده بود.
مثل همیشه، نگاه من این بود که اکثر این تکیه ها، باعث ناراحتی اهل بیت (ع) است. چون اونایی که اونجارو برپا می کنند، اکثرا جوونایی هستند که صبح تا شب دنبال گناه و معصیت هستند و شب، میشوند عزادار امام حسین (ع)!

دو سه سالیه که مد شده، جلوی در این تکیه ها بساط چایی صلواتی برپا میکنند.
اون شب رفیق قدیمیم فرهاد گیر داد که بریم اون جا چایی بخوریم.
باوجودی که هوا سرد بود و چایی داغ خیلی می چسبید، نمی خواستم برم.
صورت تیغ خورده و سبیلهای کلفت و مشکی اونی که چایی می ریخت، کاملا نشون دهنده شخصیتش بود!

حالا من برم از دست اونی که معلوم نیست از صبح تا حالا چه معصیت های شرم آوری انجام داده، چایی بگیرم؟!
به اصرار فرهاد رفتم جلو.

طرف خیلی مودبانه تحویل گرفت و از قوری چایی ریخت توی استکان.
تا بردش زیر سماور تا آب جوش بریزه روش، چشمم افتاد به یک تکه کاغذ سفید که بالای سماور چسبونده بود.

احتمال زیاد کار خودش بود.
چون با خودکار نوشته ای رو روی کاغذ پر رنگ کرده بود تا بهتر دیده بشه.
چایی رو که داد دست، خودش زودتر صلوات فرستاد.
استکان چایی در دستم خشک شد!

یواشکی یک نگاه انداختم به اونی که چایی می ریخت.
نمی ترسیدم، شرمم می شد.
روی کاغذ نوشته بود:
برای سلامتی امام زمان (عج)، امروز گناه نکنیم!


برچسب‌ها: خاطره
[ جمعه هفدهم بهمن 1393 ] [ 0:35 ] [ حمید داودآبادی ]

معرفی و رونمایی کتاب چادر وحدت
در مجله خبری
امروز پنجشنبه 1393/11/16
ساعت 19/15 اخبار شبکه اول سیما


http://simanews.ir/Default.aspx?Net=1&placeid=7&Vid=25583


برچسب‌ها: چادر وحدت, کتاب, تلویزیون, حمید داودآبادی
[ پنجشنبه شانزدهم بهمن 1393 ] [ 22:7 ] [ حمید داودآبادی ]

جای همه دوستان خالی، خدا توفیق داد و صبح دوشنبه هفته گذشته (ششم بهمن 93)، همراه آقامسعود دهنمکی، خدمت حضرت آقا مشرّف شدیم.
این دیدار، اولین دیدار دوشنبه های آقا پس از مرخص شدن از بیمارستان بود.

http://dl.aviny.com/Album/enqelabeslami/agha/kamel/18.jpg


تعدادی از مسئولین، وزرا و گروه های مختلف هم در اتاق حضور داشتند و هرکدام گزارش خود را دادند.
مسعود هم در چند دقیقه به طور فشرده، شرحی از تولید "فرهنگنامه آزادگان" که 80 جلد قطور شده و بیش از 15 سال روی آن کار کرده، خدمت آقا گفت.
نزدیک اذان ظهر که شد، همچون همیشه، آقا برخاست تا برای نماز تشریف ببرد.
قبل از رفتن آقا، دوستان، من و مسعود را به جایی دیگر بردند. حضرت آقا که تشریف آوردند، با مشاهده 80 جلد قطور (حداقل حدود 000/120 صفحه) فرهنگنامه آزادگان که به درخواست مسئولین، مسعود شب قبل به آن جا برده و در کناری چیده شده بود، تعجب کردند. البته ایشان قبلا درباره انتشار آنها صحبت کرده بود ولی حالا فرهنگنامه که در نوع خود واقعا بی نظیر است (حداقل در کشور خود ما و در زمینه دفاع مقدس) آماده بهره برداری شده است.
آقا توصیه کردند که این کتابها حتما باید به کتابخانه ها برده شود.
یکی از نکات جالب و شیرین، وقتی بود که حضرت آقا درباره هزینه تهیه و آماده سازی این مجموعه عظیم پرسیدند که مسعود گفت:
- آقا، تا امروز از هزینه شخصی خودم، حدود 6 میلیارد تومان خرج این کار کرده ام.
آقا با تعجب فرمودند:
- 6 میلیارد تومان؟ از کجا آورده اید؟
که مسعود گفت:
- آقا، فیلمهایی که ساخته ام و کارهای زیادی که کرده ام، درآمدش را خرج این کار کردم تا به سرانجام برسد.
آقا با خنده بسیار زیبایی گفتند:
- خوبه ... ماشاءالله بچه حزب اللهی ها پولدار شده اند ...
شیرین تر آن جایی بود که آقاوحید، با خنده به آقا گفت:
- آقا این خسیس می خواد این کتابها رو با خودش ببره.
که آقا خندید و فرمود:
- خب اشکالی نداره ببرید. من این 80 جلد رو کجای کتابخونه ام بذارم؟ اینها که محل مراجعه من نیست. اینها را ببرید به کتابخانه ها.

و هنگامی که آقا با تبسم زیبا، از بنده پرسید که چه میکنم و چه دارم؟ با خوشحالی از این که دست پر آمده ام، کتاب های "دیدم که جانم می رود"، "تبسمهای جبهه"، "سید عزیز"، و "آنکه فهمید و آنکه نفهمید" را خدمت ایشان تقدیم کردم.
واقعا جای همه خالی.
البته بازهم حلال کنید.
باور کنید تعریف نکردم که دل شما رو بسوزونم!
خدا توفیق دیدار زیبا و آرامبخش آقا را قسمت همه فرماید، از دعای خیرش بهره مند سازد و ما را همچنان سربازی مطیع، در سپاهش قرار دهد.


برچسب‌ها: حضرت آقا, دیدار, کتاب, مسعود دهنمکی
[ یکشنبه دوازدهم بهمن 1393 ] [ 16:30 ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20al%20lakkis.jpg

 

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به دربرند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
سعدی شیرازی


برچسب‌ها: شعر, لبنان, شهید حسان اللقیس, عکس
[ شنبه یازدهم بهمن 1393 ] [ 22:16 ] [ حمید داودآبادی ]

 

انتشارات یازهرا (س) کتاب «چادر وحدت»، خاطرات حمید داودآبادی از سال‌های 1358 تا خرداد 1360 را منتشر کرد.
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، خاطرات حمید داودآبادی از سال‌های 1358 تا خرداد 1360 در قالب کتاب «چادر وحدت» روانه کتاب‌فروشی‌های شد.
«چادر وحدت» مجموعه خاطراتی است که داودآبادی در صفحه 104 کتاب «از معراج برگشتگان» قول انتشار آنها را داده بود.
داودآبادی در «چادر وحدت»، دیده‌ها و خاطرات خود را از حوادث و وقایع سال های بحرانی اول پیروزی انقلاب اسلامی، در نبرد با گروه های ضدانقلاب ارایه داده است.
«چادر وحدت» محل تجمع بچه‌های حزب‌اللهی در جلوی دانشگاه تهران در آن سال‌ها بوده است.

در بخشی از این کتاب آمده است:
«در اولین روزهای سال 1358 که جلوی دانشگاه شده بود پاتوق گروهک‌های ضدانقلاب، از منافقین گرفته تا حزب توده و چریک‌های فدایی، چادری قرار داشت که محل تجمع بچه حزب‌اللهی‌ها بود. «چادر وحدت»، جایی بود که طی دو سه سال اول پیروزی انقلاب اسلامی، توانست به مقابله با فتنه‌ها و توطئه‌های دشمنان قسم خورده‌ انقلاب اسلامی بپردازد.»
از همان زمان تا امروز، ضدانقلابیون و به‌خصوص منافقین که بسیاری از نقشه‌های شوم‌شان توسط چادر وحدت رسوا و خنثی گردید، همواره از آن به‌عنوان محلی که ضربات سختی بر آنان وارد کرد نام می‌برند، می‌سوزند و برمی‌آشوبند!
این کتاب در 645 صفحه به قیمت 19500 تومان از سوی انتشارات یازهرا (س) منتشر شد.
خبرگزاری فارس


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, کتاب, اخبار, چادر وحدت
[ پنجشنبه نهم بهمن 1393 ] [ 15:14 ] [ حمید داودآبادی ]

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام، امیدوارم که سرحال و خوش باشی و هیچگونه نگرانی و کسالتی در موقع شستن و جارو کردن منزل و پخت و پز کردن، خلاصه درس و مشق و از اینجور حرفها نداشته باشی.
غرضم! از نوشتن چند خط، ادای وظیفه و درعین حال جویایی سلامتی حضرتعالی و حسین آقا میباشد. البته زیاد از شما ناراحت نیستم چون نامه هایی که پشت سرهم تو و زهرا و راضیه نوشته بودید آنقدر زیاد بود که صندوقهای پستی از سنگینی آن تاب مقاومت را از دست داده اند و اینطور که شایع شده صندوقهای پست از قم تا اینجا همه روی زمین افتاده اند و نامه های بیشمار شما از آنها بیرون ریخته و اینطور که میگویند همه اهالی شهرهای بین راه را بسیج کرده اند تا نامه هایتان را که بعضی از آنها تا کیلومترها بوسیله باد پراکنده شده جمع آوری نمایند و اینطور که شما جواب نامه ها را داده اید فرصت ندارم سرم را بخوارانم یا بخارانم، که البته دومی صحیح است.
به هر جهت درست است که اینجا هستم، اما خوبیهای تو و زحمتهایی را که حسین آقا کشیده اند فراموش نمیکنم، البته این را هم بگویم که زندگی ما در اینجا بسیار شیرین تر از گذشته است. خوب خداوند قسمت ما کرده که با رزمندگانی همنشین باشیم که از همه چیز خودشان گذشته اند.
دیروز دوتای آنها از جیبشان قرآن کوچکی را درآورده بودند و با خنده قرآنهایشان را بو می کشیدند، علت را پرسیدم گفتند به شما مجردها نیامده. بعد یکی از آنها قرآنش را جلوی بینی من گرفت، بو کردم، بوی عطر میداد، به من گفت بوی عطر طرف است (منظورش زنش بود) و دیگری هم مثل این یکی بود. اینها از زن و بچه شان گذشته اند و در بیابانها با یک آفتابه به حمام می روند و داخل قوطی چای میخورند و روی گونی نماز میخوانند، موهای همدیگر را کوتاه می کنند و یک لقمه برنج را با یک قاشق خاک بیابان قورت می دهند و شبها هم از شر نیش پشه ها امان ندارند، اما با این همه دوریها و سختیها میسازند برای اینکه میدانند چه میکنند و هیچ شکایتی هم ندارند. برعکس آدمهای پرتوقعی که همه چیز دارند و بازهم حرص میزنند و تا وقتی دهانشان می جنبد، می خورند و اگر زیاد بیکار باشند، فقط نق میزنند و از زمین و زمان شکایت میکنند و کارشان ساختن شایعه است و تضعیف کردن پشت جبهه، و حالا هم که دارم این نامه را مینویسم همچادری ام خیس عرق است، درحالیکه مگسها او را اذیت میکنند، اما با این همه در خواب خوشی فرورفته، و این سکوت را بهترین فرصت برای نوشتن نامه میدانم.
بگذریم، از خودم برایت بنویسم فعلاً در خرمشهر نیستم و این نامه را هم از جایی دیگر برای تو مینویسم و کارمان خوردن بیت المفت است ...
قرار بود عید برای چند روزی مزاحم شویم ولی طبق فرمان امام جبهه را نمی شود ترک کرد، بنابر این تابستان خدمت خواهم رسید، اگر توفیق حاصل شود. البته امیدوارم که جواب این نامه را بدهید، در غیر اینصورت اگر آمدم تمبرهایی را که داده ام پس می گیرم.
قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.
التماس خرما داریم.
اگر خانه شما گربه دارد در اسرع وقت کشته میشود.
تقاضای خود را به این آدرس ارسال نمائید:
خرمشهر- سپاه خرمشهر- توسط برادر گلشن (روابط عمومی)، لطفاً این نامه را به برادر بهروز مرادی بدهید.
باکمال تشکر - 21/12/62

عکاس، نقاش، نویسنده و هنرمند شهید بهروز مرادی


برچسب‌ها: شهید بهروز مرادی
[ جمعه بیست و ششم دی 1393 ] [ 22:22 ] [ حمید داودآبادی ]

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1392/1/26/305673_280.jpg

 

بروید سراغ کارهاى نشدنى، تا بشود.

تصمیم بگیرید بر برداشتن کارهاى سنگین، تا بردارید.

«و لا یخشون احدا الا الله».

خب، زحمتهایش چه؟ رنجهایش چه؟ محرومیتهایش چه؟

جوابش این است که:

«و کفى بالله حسیبا»

خدا را فراموش نکن، خدا حسابت را دارد.

در میزان الهى، رنج تو، محرومیت تو، کفّ نفس تو، حرصى که خوردى، زحمتى که کشیدى، کارى که کردى، خون دلى که خوردى، دندانى که روى جگر گذاشتى، اینها هیچ وقت فراموش نمیشود؛ «و کفى بالله حسیبا.»

مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای

20 مهر 1390


برچسب‌ها: نکته ها, مقام معظم رهبری
[ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ] [ 11:49 ] [ حمید داودآبادی ]

خدا لعنت کند آنهایی را که به جای دین، حزب دارند!

 

http://rajanews.com/Files_Upload/75340.jpg



این جمله بسیار زیبا، ارزشمند و پرمفهوم، از دوست بزرگوارم حاج "رحیم چهره خند" است.
خیلی با این جمله تفکر میکنم، تامل میکنم و از کوره راههای سیاست بازی امروزه، نجات پیدا می کنم.
خدا حفظش کند و همچنان کلامش پرگهر باد.


برچسب‌ها: رحیم چهره خند, نکته ها
[ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ] [ 11:47 ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز یکشنبه، دکتر حسن روحانی رئیس جمهوری در همایش اقتصاد ایران با اشاره به این که همه دستگاه‌ها باید فعالیت اقتصادی‌شان را به صورت شفاف بیان کنند. گفت: «همه مردم باید از آمار، ارقام و طرح‌های اقتصادی در یک لحظه باخبر شوند؛ در اینجا پسرخاله و پسرعمه نداریم!»
خبرگزاری مهر متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی، به سرعت مطلبی با عنوان "همه «پسرعمه» های روحانی در دولت!" نوشت و فهرستی از «پسرعمه» ها و «پسرخاله»های روحانی در دولت را منتشر کرد و در بخش گزارش ویژه مجله مهر قرار داد که بسیاری از سایتها آن را بازنشر دادند.
ولی ساعاتی بعد، خود خبرگزاری مهر آن را حذف کرد.

هرچه فکر کردم، برای این سانسور عجولانه پاسخ درستی نیافتم بجز گزینه های زیر:
- کذب بودن تمامی مطلب!
- جعلی بودن شناسنامه و هویت «پسرعمه» ها و «پسرخاله» های رئیس جمهور
- ناراحتی رئیس جمهور از «پسرعمه» ها و «پسرخاله»!
- ناراحتی «پسرعمه» ها و «پسرخاله» از خبرگزاری مهر!
- ناراحتی پرویز اسماعیلی (رئیس سابق خبرگزاری مهر و عضو دستگاه اطلاع رسانی دولت!
- دانستن حقایق حق مردم نیست!
یا شاید ما خیلی جدی گرفتیم و در این دولت فخیمه:
نه پارتی بازی رواج دارد
نه فامیل بازی
نه «پسرعمه» و «پسرخاله» بازی
نه بابک زنجانی دارند
و نه خاوری ...


برچسب‌ها: مقاله انتقادی, حسن روحانی
[ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ] [ 10:20 ] [ حمید داودآبادی ]
روز گذشته، مطلبی با عنوان " همه «پسرعمه» های روحانی در دولت!" در خبرگزاری مهر منتشر شد که دیگر سایتها آن را منتشر کردند.
سایت ارزشی رجانیوز هم با کمی تغییرات، به عنوان مطلب تولیدی خودش، آن را منتشر کرد. ولی در انتشار فهرست پسر عمه های روحانی، به دلیلی که برای بنده روشن نیست، نام یکی از آنان را از قلم انداخته و حذف کردند. 

 

" 5 علی‌اصغر مونسان
مونسان خواهرزاده حسن روحانی مدیرعامل منطقه آزاد کیش است. وی فارغ التحصیل مهندسی عمران از دانشگاه صنعتی شریف، کارشناسی ارشد مدیریت ساخت از دانشگاه صنعتی امیرکبیر و کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی از سازمان مدیریت صنعتی می باشد.
مونسان پیش از این با حكم محمدباقرقالیباف، عضو هیئت مدیره و مدیرعامل شركت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران بود."

اگر بعدا مشخص شده که ایشان از بستگان آقای روحانی نیست، خب با یک توضیح کوچک می شد افکارعمومی را روشن کرد!
ولی این که در چینش اسامی، به یکباره از شماره 4 پریده اند شماره 6، قضیه کمی بودار می شود. بخصوص که در توضیح مشاغل نفر پنجم، نام حضرت قالیباف هم به چشم می خورد.
حالا باید پذیرفت که مسئولین سایت رجانیوز یا ریاضی شان خیلی ضعیف است که بعد از 4 می نویسند 6!
یا این که ...
الله اعلم


برچسب‌ها: مقاله
[ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ] [ 5:39 ] [ حمید داودآبادی ]

بله:
"به روی چاپلوسان خاک بپاشید"
این توصیه ای است که از پیامبر اسلام (ص) به مسلمانان شده است.

یکی از دوستان فرهنگی اهل قم تعریف می کرد:
"چند وقت پیش، یکی از موسسات فرهنگی که در زمینه دفاع مقدس کار می کرد، اقدام به تولید "تی شرت" هایی با تصویر حاج قاسم سلیمانی کرد. مدتی نگذشت که چندنفر از طرف حاج قاسم آمدند، همه تی شرتهای موجود در فروشگاه و انبار را خریدند و با خود بردند. بعدا شنیدم که همه آنها را معدوم کرده اند."

بعد از انتشار مطلب "از تی شرت شهدا تا تی شرت .." منتظر برخورد قاطعانه برخی دوستان با این حرکت غیرفرهنگی و چاپلوسانه بودم، ولی دریغ ...
از همه که نمی توان انتظار داشت قاسم سلیمانی باشند!


برچسب‌ها: مقاله انتقادی
[ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ] [ 4:21 ] [ حمید داودآبادی ]

عجب!
به حق چیزهای ندیده!
تی شرت حاج حسین یکتا
تی شرت نادر طالب زاده
تی شرت حجت الاسلام پناهیان
تی شرن سردار باقرزاده 

و ...
فقط 40 هزار تومان
بپوشید و ...

 

تی شرت سردار نادر طالب زاده،تی شرت شهدا،تیشرت شهدا،خرید تی شرت شهدا،فروش تی شرت شهدا،تی شرت عکس شهدا

تی شرت سردار حسن عباسی،تی شرت شهدا،تیشرت شهدا،خرید تی شرت شهدا،فروش تی شرت شهدا،تی شرت عکس شهدا

تی شرت حاج حسین یکتا،تی شرت حاج حسین،تی شرت یکتا،تی شرت خادم الشهدا

تی شرت استاد علیرضا پناهیان،تی شرت استاد،تی شرت پناهیان،تی شرت روحانیون

تی شرت سردار باقرزاده،تی شرت دفاع مقدس،تی شرت مذهبی،تی شرت سرداران

بعید می دونم خود این افراد راضی به چنین کارهای ... باشند!
واقعا تاثیر این تی شرت ها در ترویج فرهنگ دفاع مقدس و نشر ارزشها چیست؟!
خدا آخر و عاقبت ما را با این کارهای هیجانی پرشورِ عاری از شعور، بخیر کند!
www.t-shirts.blogfa.com


برچسب‌ها: مقاله انتقادی, عکس
[ چهارشنبه دهم دی 1393 ] [ 2:3 ] [ حمید داودآبادی ]

اگر درست یادم باشد، در زندگی، برای سلامتی دونفر که شدیدا از خودشان، تفکرشان و عملکردشان بیزار و متنفرم، صلوات نذر کردم.

اولین بار هنگامی بود که اسفند ماه 1378، گروهی شدیدا مشکوک و مبهم، دست به ترور مشکوک (و به اعتقاد شخصی بنده، کاملا ساختگی) زدند.
"سعید حجاریان"، عضو سابق مجاهدین خلق در قبل از انقلاب، پیر امنیتی و اطلاعاتی و از دست اندرکاران فعال دهه 60 در برابر منافقین بود. مغز اصلاحات و در یک کلام، "مردی که زیاد می دانست"، در حرکتی سازماندهی شده و کاملا مشکوک، توسط عده ای جوان، که تا پیش از آن، خانه شان محل تبلیغات اصلاح طلبان بود و همین سعید خان حجاریان در آنجا برایشان داد سخن سر می داد،  مورد ترور قرار گرفت.

این که کی طراحی کرد و کی زد و چرا حجاریان از ضارب خود (که با دو سه واسطه باهم فامیل می باشند) شکایت نکرد، بماند!

آن ایام، فضای سیاسی کشور به خاطر حکومت مردان امنیتی خاتمی که همواره در پی بحران سازی و روبه رو کردن مردم با نظام جمهوری اسلامی بودند، شدیدا ملتهب و آماده انفجار بود.
اصلاح طلبان که فضای دانشگاهها را در 18 تیر 78 ملتهب و آشوب زده کرده بودند، شدیدا دنبال "شهیدسازی" برای الگو و پرچم قراردادن برای قشر دانشجو بودند.

یک گلوله نابجا و مشکوک، داشت این فرصت طلایی را به اصلاح طلبان که خود خدای کارهای امنیتی و ... بودند، می داد.
وقتی روزنامه های زنجیره ای در حرکتی حساب شده، تصویر فرضی فردی را با چفیه به عنوان ضارب حجاریان منتشر کردند، معلوم شد چه حوادث بدی در پیش است.
شب ها، جلوی بیمارستان سینا، مملو بود از کسانی که اگرچه در ظاهر برای شفای او، ولی به نظر من، برای مرگ او دعا می کردند!
آری مرگ او!
با مرگ حجاریان، فتنه ای که در 18 تیر در کوی دانشگاه کلید خورد ولی با تدبیر عظیم رهبری فروکش کرد، جرقه لازم برای انفجار را به دست می آورد و خدا می داند چه بر سر مملکت و نظام می آمد.

چند شبی که با دوستان جلوی بیمارستان سینا رفتم، صلوات های بسیاری نذر کردم و فرستادم که سعید حجاریان نمیرد!
اگر آن زمان این خواسته قلبی خود را به دوستانم می گفتم، فکر می کردند من شیفته مغز اصلاحات هستم!
ولی نه. با سلامت حجاریان، آتش فتنه ای که بسیاری درصدد شعله ور کردن آن بودند، فروکش کرد و نقشه دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی یک بار دیگر با شکست روبرو شد.
الحمدلله

اواخر خرداد 1388، پس از انتخابات و فتنه ای که فتنه سازان بی.بی.سی و آمریکا به راه انداختند، چندبار از خدا برای سلامتی میرحسین موسوی صلوات نذر کردم که آسیبی به او نرسد!
بخصوص آن روز که در راهپیمایی میدان انقلاب تا میدان آزادی، بالای ماشین رفت و به خیال خودش پیروزمندانه برای هوادارانش دست تکان می داد.

الان که این خاطره را می نویسم، واقعا از تصور آنچه که ممکن بود اتفاق بیفتد، مو بر تنم راست می شود.
به قول امام صادق (ع): خدایا شکرت که دشمنان ما را از احمق ترینها قرار دادی!

آن روزها، منافقین، سلطنت طلبان، ایران گریخته ها، گوگوش و گنجی و رجوی و بهائیان و همه و همه، زیر پرچم موسوی جمع شدند و به خیال خام خودشان، نظام جمهوری اسلامی را به سقوط نزدیک می کردند!

وای اگر آن روز، منافقین که همه چیز را به نفع خود می دیدند، به ذهنشان می رسید که میرحسن را ترور کنند!
برای منافقین که ترور 16 هزار نفر از مردم ایران را در دهه 60 در کارنامه خود داشتند، ترور یک نفر دیگر هیچ کاری نداشت!

کافی بود یک احمق، یک منافق، یک تندرو و یک خودسر، گلوله ای به او شلیک می کرد ...
بدون شک انفجاری عظیم در مملکت اتفاق می افتاد که جای گفتن ندارد.

خدا را بسیار شاکرم که در آن دو حادثه، همچنان به کمک اسلام و انقلاب اسلامی آمد و در گردنه خطرناکی چون فتنه 88 که سالها آمریکا و صهیونیسم و منافقین برایش تدارک دیده بودند، یاریگرمان شد.


بدون شک خون مطهر شهدا، حرمت امام، و وجود رهبر معظم انقلاب، باعث و بانی است که خدا همچنان یار و یاورمان باشد.
الحمدلله


برچسب‌ها: فتنه 88, مقاله سیاسی
[ دوشنبه هشتم دی 1393 ] [ 1:2 ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی از اتمام نگارش مجموعه خاطراتش از جنگ با عنوان «نامزد خوشگل من» و انتشار آن تا یک‌ماه آینده خبر داد.

حمید داودآبادی، نویسنده پیشکسوت ادبیات دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس درباره تازه‌ترین اثر زیر چاپ خود، بیان داشت: در آینده از سوی مؤسسه سرلشکر  شهید احمد کاظمی مجموعه خاطراتم از جنگ را به چاپ خواهم رساند.

خبرگزاری فارس: حمید داودآبادی و روایت ماجرای «نامزد خوشگل من» در کتاب تازه‌اش


 
وی اضافه کردم: عنوان این کتاب را «نامزد خوشگل من» نامگذاری کردم که مضمون آن هم مجموعه خاطرات جنگ است به گونه‌ای دیگر  این کتاب، یک سری مجموعه خاطرات خاص از جنگ تحمیلی است که به زودی منتشر می‌شود.
 
بر اساس این گزارش، حمید داودآبادی 25 مهر سال 1344 در تهران متولد شد. وی رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس است. داودآبادی مسئول صفحه «از معراج برگشتگان» نشریه «فرهنگ آفرینش» و سردبیر مجله تخصصی اسناد «پانزده خرداد» و سردبیر مجله دفاع مقدس «فکه» است.

از حمید داودآبادی، آثار بسیاری نظیر کتاب «دیدم که جانم می‌رود»، «یاد یاران» و «از معراج برگشتگان» منتشر شده که مورد توجه بسیاری از مخاطبان قرار گرفته است.


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, کتاب, خاطرات
[ جمعه پنجم دی 1393 ] [ 14:43 ] [ حمید داودآبادی ]

برای اینکه زیاد اذیت نشوید، به خود بباورانید:
این خاطره اصلا واقعی نیست!
این یک داستان تخیلی است و به هیچ وجه در پاییز 1359، در هیچ شهر در خطر اشغالی، برای هیچ هموطنی، اتفاق نیفتاده است!
به سادگی رویتان را برگردانید و به خوشی های امروز فکر کنید!
*
شهر داشت سقوط می کرد. عراقی ها توی کوچه پس کوچه ها، افتاده بودند به جان مردم. خانه ها را غارت می کردند. هرکس را هم که می دیدند، رگباری رویش می بستند.
شاد و شادمان از اشغال شهر، تانک هایشان خیابان ها را زیر شنی خود می گرفتند.

بچه ها اما، سخت مقاومت می کردند. وعده زیاد داده می شد:
- مقاومت کنید الان نیروی کمکی می رسه ...
ولی خودشان می دانستند که اگر قرار بود نیروی کمکی از تهران که هیچ، از آن سر دنیا راه بیفتد، در این یک ماهه رسیده بود.

می جنگیدند. با همه ته مانده مهمات و اسلحه های داغون.
با چنگ و دندان جلوی حمله دشمن به خانه و کاشانه شان را می گرفتند.
خانه شان بود.
شهرشان بود.
کشورشان بود.
یعنی همه کشور، خانه آنها بود که دشمن می خواست اشغالش کند.

رضا هم می جنگید. دوش به دوش بقیه.
یک اسلحه ژ-3 داشت. از آنهایی که با پیروزی انقلاب، از پاسگاه برداشته بودند.
از بچه ها جدا شد.
رفت تا از کوچه بالایی، جلوی هجوم نیروهای دشمن را به محله همسایه بگیرد.
دوان دوان می رفت.
همه هوش و حواسش به این بود که صدای تانک و عربی حرف زدن از کدام کوچه بیشتر به گوش می رسد.

ناگهان ...
درجا میخکوب شد.
دقت کرد. نمی شد.
نفس را در سینه حبس کرد تا بهتر بشنود.
سکوت محض ... نه.
درست شنیده بود.
جیغ بود ...
جیغ؟!
آره جیغ بود.
جیغ دختری وحشت زده، بی پناه و ...
اسیر در چنگ ...

برگشت. خیلی سریع.
لازم نبود زیاد بدود. خیلی آن طرفتر نبود.
همین که رسید سرکوچه، رنگش پرید.

ای وای ...
- این که کوچه خود ماست ...
کوچه چیه؟ این که خونه ...
- وای خواهرم ...
صدای جیغ خیلی آشنا بود.
درست جلوی در خانه خودشان بود.

زیاد بودند.
خیلی بیشتر از او که فقط یک نفر بود.
پنج شیش نفری می شدند.
ولی او فقط یک نفر بود.
رضا نه،
خواهر فقط یک نفر بود.
افتاده در چنگال بعثی ها.
از ته حلقوم جیغ می کشید.
بعثی ها اما، شادمانه از فتح بزرگ شان، هلهله می کردند.
با هم دعوا داشتند که اول ...

رضا اما
دنیا دور سرش چرخید. گیج خورد.
چشمانش سیاهی رفتند.
دیگر هیچ نفهمید.
باید می رفت
باید می زد
چاره ای نداشت

عربده کشید:
- بی شرفا ...
- لعنتی ها ... ولش کنید ...
همین که دوید داخل کوچه، لوله تفنگها به سمتش برگشت
او اما، نترسید. پا سست نکرد.
در همان حال دویدن و فریاد زدن، انگشتش را ناخواسته بر ماشه فشرد.

دود و آتش کوچه را گرفت
همه بر خاک افتادند.
همه متجاوزین بعثی.
ولی ...
یکی دیگر هم بر خاک افتاده بود.
دست و پا می زد.
خون از بدنش بر سنگفرش کوچه، جلوی در خانه خودشان جاری بود.


لیلا بود.
خواهرش!
خواهر دردانه خودش
خواهر گلش
او که عالمی را به فدایش می ساخت.

حالا لیلا، دیگر نفس نداشت.
نه حتی آن قدر که در چشمان برادر نگاه کند.
لیلا افتاده بود.
در میانه جنگ و نبرد یک نفر با پنج شیش نفر
گلوله های ژ-3 برادر، بر بدن او هم نشسته بود.
*
- هرچی باشه، اگر تو نمی رفتی، اگر نمی زدی، معلوم نبود چی می شد ...
شاید ...
- خفه شو ... دهنت رو ببند ...تو اصلا می فهمی یعنی چی؟
- آره می فهمم.
- نه نمی فهمی. من خواهرمو کشتم. من لیلای نازم رو با همین دست های خودم کشتم.
- چرا نمی فهمی. اون جا که نمی تونستی تصمیم بگیری کدام گلوله به کی بخوره، به کی نخوره.
- این که شهید شد بهتره، یا اگه تو نمی رسیدی و ...
- گفتم خفه شو و دهنت رو ببند. من اصلا نمی خوام به هیچی فکر کنم. مهم اینه که چطوری به پدر و مادرم بگم، من، خواهر خودمو کشتم. لیلا با اسلحه من کشته شده ...
*
جنگ تموم شد.
شهر آزاد شد.
همه مردم به خانه های ویران خود بازگشتند.
زندگی دوباره در کوچه های شهر جریان پیدا کرد.
پدر و مادر رضا هم برگشتند خانه شان.
رضا اما، در خانه نبود.
یعنی از همان روزهای غم بار پاییز، دیگر به خانه نیامد.

پدر و مادر که از هیچ چیز خبر نداشتند، گاهی به تیمارستان می رفتند تا فرزندانشان را ملاقات کنند.
رضا ولی، باوجودی که پدر و مادرش را می شناخت، ترجیح می داد سکوت کند و خود را به نشناختن بزند.
این طوری، آرام تر از این بود که سر همه عربده بکشد که به تخت زنجیرش کنند!
دوستانش ولی
وقتی به ملاقاتش می آمدند، ناله می کرد.
سر بر شانه شان می گذاشت، آرام می گریست و زیر لب نجوا می کرد:
- من خواهر خودمو کشتم ...
دلداری آنها هم هیچ فایده ای نداشت.
*
در یک غروب سر پاییزی بعد از جنگ
وقتی پرستارها وارد اتاق شدند، وحشت زده
یکی را دیدند که از سقف آویزان است ...
رضا دیگر آرام گرفته بود!


برچسب‌ها: خاطرات
[ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ] [ 12:59 ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
امکانات وب