X
تبلیغات
خاطرات جبهه
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
مطالب پیشین
وصیت نامه شهدا
وصیت شهدا
آرشیو مطالب
لوگوی دوستان
امکانات دیگر


 مقدمه:
چندی پیش، نوه شهید آیت الله "سیدحسن مدرس"، در رادیو نکته بسیار مهمی درباره سخن معروف آن شخصیت عظیم مطرح کرد. او گفت:
- این که شهید مدرس فرموده است: "سیاست ما، عین دیانت ماست" کاملا درست است. ولی متاسفانه در بسیاری جاها، برای این سخن ارزشمند ادامه ای هم ذکر می شود مبنی بر: "و دیانت ما، عین سیاست ماست" که این بخش به هیچ وجه از شهید مدرس نیست و کاملا دروغ است. چون ایشان معتقد بود که " سیاست ما باید همچون دیانتمان پاک و بدور از هرگونه نفاق و دغل و دروغ باشد." نه این که دیانت ما همچون سیاست، با حیله و نیرنگ همراه باشد."

با خلق حماسه سیاسی ملت قدرشناس ایران در 24 خرداد 92 و انتخاب جناب آقای "حسن روحانی" از سوی مردم به ریاست جمهوری، تصمیم گرفتم آخرین نوشته ام درباره انتخابات امسال را بنویسم و کرکره را پایین بکشم.
پیش از این نیز این گونه بوده ام که بعد از انتخابات، چه پیروز و چه ناکام! هر آن چه را بوی سیاست می داد، از وبلاگ حذف می کردم و می رفتم به آن مسیر که مخاطب بیشتر می پسندد.
و این بار نیز همین خواهم کرد؛ ولی حیف دیدم این آخری، حرف دل خودم را با جوانان امروز، به خصوص آنهایی که از کاندیداهای مختلف حمایت کردند، پای کار ایستادند ولی با برنده شدن رقیب، اوضاع و احوال شان بدجور به هم ریخت! نزنم.


بخش اول:
برای پوریا، جوان نسل سومی که در اغتشاشات 88 کتک خورد.
اردیبهشت ماه امسال در نمایشگاه کتاب، جوانی خوش تیپ نسل سومی! جلویم را گرفت و شروع کرد به ابراز محبت و بیشتر از آن گلایه!
مودب بود و محترم. ولی آن گونه که خودش می گفت، در آشوب های پس از انتخابات سال 88 نقش داشت؛ و می گفت چند بار که بسیجی ها را گرفتیم، من اجازه ندادم کسی آنها را کتک بزند  و ...
کلی با او و دو دوست همراهش گپ زدیم.
آن گونه که می گفت دستی بر هنر دارد.
دلم خیلی سوخت.
به جای آن که بر کرسی دانشگاه نشسته و علم و هنر بیاموزد، شرکت در درگیری و آشوب، همه وقت و فکرش را به خود مشغول کرده بود. آن قدر که با گذشت چهار سال، همچنان در آن فضا می زیست.


آقا پوریا!
این انتخابات هم همچون چهارسال پیش، توسط همین مردم کوچه و خیابان برگزار شد. من و تو هم قطره ای بودیم در این دریا.
همه آمدند و رای خود را به آن که به هر دلیلی قبولش داشتند، دادند.
و آن از صندوق بیرون آمد که همچون چهار سال پیش، ملت انتخاب کرد.
با این تفاوت بزرگ که آن روز، فاصله فرد پیروز با نفر بعدی 11 میلیون بود و متاسفانه آن شد که دیدیم و به بهانه تقلب، آن کردند که نباید، و شیرینی حماسه عظیم را در کام ملت تلخ کردند و دشمنان را شاد و خوشحال.
این بار، همان دولت، همان وزارت کشور، همان شورای نگهبان، همان همان همان، انتخابات را برگزار کردند؛ با این تفاوت عظیم که اگر فقط 250 هزار رای بالا و پایین می شد، امروز آقای حسن روحانی بر کرسی ریاست جمهوری تکیه نزده بود! و منتظر دور دوم انتخابات بودیم.
و مهمترین تفاوت این بود که کاندیداهای بازنده، با وجودی که هم خود و هم هواداران شان، بسیار امیدوار به انتخاب بودند، در اولین زمان اعلام نهایی رای آقای روحانی، شرافتمندانه و صادقانه به او تبریک گفتند و اعلام آمادگی برای همکاری با دولت جدید کردند.

هیچ هواداری خیابان ها را به آشوب نکشاند. هیچ کس بر چهره شاد هواداران پیروز اخم نکرد و بر وجهه جهانی ایران خراش نینداخت!
هیچ هواداری سطل زباله و اتوبوس و بانک به آتش نکشید! و هیچ جا، مردم، بسیج و پلیس رو در روی همدیگر قرار نگرفتند.
هیچکس ادعای تقلب نکرد درحالی که اگر قرار بود تقلبی صورت بگیرد، این بار با 250 هزار رای بهتر و راحت تر می شد بازی کرد نه با 11 میلیون!
و هیچ کهریزکی تشکیل و ُپر نشد، که امروز برایش دادگاه تشکیل شود!

اینها را گفتم که بدانی هنوز به شما و نسلت احترام می گذاریم و هیچ کینه و بغضی از هیچکدامتان به دل نداریم؛ که همه و همه با هم این حماسه سیاسی را خلق کردیم و دشمنانمان را انگشت به دهان ساختیم.
حالا رایتان را پس گرفتید؟!
فقط باید تعدادی جوان جانشان فدا می شد؟
واقعا امروز جای همه آنان که در شعله های فتنه 88 جان خویش را باختند، خالی نیست؟!
آیا واقعا پس گرفتن رای از دولتی به تصور شما، دیکتاتور و دروغگو، شیوه اش آن بود؟
و امروز همان دولت دیکتاتور و دروغگو! و همان دست اندرکاران انتخابات چهارسال پیش، صادقانه به آرای ملت احترام گذاشته و همچون همیشه، آن که را ملت انتخاب کرد، اعلام نمودند!


بخش دوم:
برای آنان که دچار توهمی سخت شده و همه چیز را تمام شده می پندارند!
از این جا به بعد، با خودم و خودی ها حرف دارم. ما که مثلا بازنده شدیم و برخی فکر می کنند دنیا به آخر رسیده! و برخی نیز از فردای انتخابات، تخته گاز دارند می خوانند و تلاش می کنند برای چهار سال بعد!
جدا این دوستان چقدر "تشنه قدرت" - آه ببخشید به قول خودشان – "شیفته خدمت" هستند!!!

کمی از سیاست فاصله بگیریم و صادقانه تر بیندیشیم!
چهار سال، همه امکانات خود را بسیج کردیم تا رئیس جمهوری را که خود با "زنده باد" فرستاده بودیم بالا، بکشیم پایین!
چهار سال، انواع و اقسام رسانه را به کار گرفتیم، اتوبان و تونل افتتاح کردیم، ساخته و نساخته، طرح کردیم، داد زدیم، این و آن را متهم کردیم، که چی؟! تخته گاز رفتیم برای کاندیداتوری در 24 خرداد 1392.
چهار سال، یک عده شخصیت نه چندان مهم! شدند همه هم و غممان.
چهار سال، انحرافیون شدند سیبل ثابت حمله.
چهار سال، نان و معیشت مردم یادمان رفت، و جنگ با انحرافیون شد کار و کاسبی مان.
چهار سال، خدا شد بولتن های به اصطلاح محرمانه.
چهار سال، پیامک های آن چنانی، مثلا موج آگاهی رسانی ایجاد  کردند.
چهار سال، سایت های سیاسی که همچون قارچ روییدند، بر فرهنگ حکومتی، حکومت کردند.
چهار سال، نصایح و توصیه های آقا برای وحدت را به گوش نگرفتیم و همچنان روزنامه رنگی صبح، شد توپخانه برای بمباران دولت. که نه، نظام!
چهار سال، موذیانه و مشکوک، به هم چشم دوختیم و مردم را به فراموشخانه ذهن سپردیم.
چهار سال، فقط جلوی دیدگان همدیگر عبادت کردیم و جانماز آب کشیدیم، که مبادا در صف ... خوانده شویم.
چهار سال، مدعیان فرهنگی بی فرهنگ، با رخنه در همه عرصه ها، آن کردند که امروز شاهدش هستیم.
چهار سال، متاسفانه آن که 24 میلیون رای ملت با سلام و صلوات آوردش، خود را به عده ای کوته اندیش گره زد و آن کرد که امروز این شد.
شاید بهترین تعبیر درباره صحنه های اسفبار ثبت نام آن شخص در وزارت کشور، این باشد که:
"رئیسی که بادیگارد مشاور خود شد!"
و افسوس که این رابطه نافرم و نامعقول، همه تلاش و زحمات دولت خدمتگذار را در چشم ملت بر باد داد.
به واقع آن 24 میلیون رای که همچون رای 24 خرداد 92، فقط و فقط برای حفظ نظام جمهوری اسلامی و در لبیک به ولی فقیه بود، از هزاران هزار اشخاص و دوست نزدیک، ارزشش بسی بالاتر بود؛ که بخواهند همه آنها را به پای یک نفر فدا کنند!
و واویلا که چهار سال، گفتند و گفتند "آقا"، ولی یکی "آقا" را فقط "اسفندیار" دید و آن دیگران، نفس خویش!


بخش سوم:
برای امروز خودمان
نسل جوان امروز که بیشتر از آن چه دغدغه خدا داشته باشید، دغدغه شهدا دارید!
نترسید و نگران نشوید.
با همه این اوصاف، الان هم هیچ اتفاق عجیبی نیفتاده است!
کسی نیامده است تا خون شهدا را کم رنگ کند!
که در هشت سال گذشته، بسیاری از دوستان! خود کردند آن چه دیگران را به آن محکوم می کنند!
نترسید! کسی نیامده است تا نام شهدا را از خیابان های شهر بزداید؛ که اتفاقا چند سال پیش در تهران خودمان، این عمل ضدارزشی انجام شد و داد هیچکس درنیامد. خیابان "شهید نامجو" شد "خیابان گرگان" و خیابان "شهید طاهری" هم شد "خیابان آمل"! و البته با تذکرات آن پیر فرزانه، حضرات مدعی ارزش، علیرغم میل باطنی خویش! مجبور به عقب نشینی شدند و مجددا نام شهدا را بر خیابانها نهادند.


ختم کلام:
خب گروهک انحرافی را که "ناک اوت" کردیم و خودی ها را "مات"!
آیا وقت آن نرسیده کمی به فکر معیشت مردم بیفتیم؟!
همین مردم حماسه آفرین 24 خرداد که برخلاف بسیاری تحلیل ها و برداشت های غلط، نه برای نان و شکم، که برای اصلاح وضع موجود رئیس جمهور خود را آزادانه تعیین کردند.
بدون شک اینها همان مردم نمازجمعه، راهپیمایی های 22 بهمن و روز قدس و 9 دی هستند.

راستی آقا پوریا!
بدون شک آقای روحانی رئیس جمهور محترم همه ملت ایران است. چه آنها که به او رای دادند، چه آنها که به دیگران تمایل داشتند.
که او فقط "رئیس جمهوری اسلامی ایران" است و بس.
ولی:
امیدوارم شما با رئیس جمهوری که خودتان به آن رای دادید، آن نکنید که ما با منتخب خود کردیم!
و صد البته او نیز با آراء شما آن نکند، که منتخب ما کرد!



توسط : حمید داودآبادی
قرار بود در آخرین روزهای مرداد ماه، انتخابات چهارمین دوره‌ی ریاست‌جمهوری برگزار شود. خیلی دوست داشتم در تهران باشم؛ هم به این دلیل که شناسنامه همراهم نبود تا رأی بدهم، هم این که در کنار بچه‌های محل در جریان برگزاری انتخابات باشم. وقتی از برادر "مصطفی عبدالرضا" (معاون گردان شهادت) درخواست کردم که مرخصی دو سه روزه‌ای بدهد تا بروم و برگردم، خندید و گفت:
- بین این همه رزمنده که این‌جا و جاهای دیگه‌ی جبهه هستند، فقط حضرتعالی می‌خوای رأی بدی؟

خوب که فکر کردم، دیدم راست می‌گوید. هیچ‌کدام‌مان شناسنامه همراه نداشتیم. پس تکلیف رأی دادن چی می‌شد؟ که عبدالرضا گفت:
- غصه نخور. قراره روز جمعه، صندوق ر‌أی سیار بیارن این‌جا تا همه رأی بدن.
وقتی پرسیدم: خب وقتی شناسنامه نداریم، چی‌کار کنیم؟
گفت: اون دیگه با خود مسئولانه. شما فقط رأیت رو بده.

صبح روز جمعه 25 مرداد 1364، کوه‌پیمایی صبحگاهی برگزار نشد و راحت‌باش دادند. صبحانه را که خوردیم، نزدیک ساعت 8 بود که دو دستگاه نیسان پاترول به اردوگاه آمدند. بلندگوی تبلیغات اعلام کرد:
"همه‌ی نیروها برای شرکت در انتخابات، در محوطه‌ی صبحگاه به‌خط شوند."
اعلام شد که "کارت پلاک" خود را همراه بیاوریم. قبل از این که فرم مخصوص را پرکنیم و رأی خودمان را بدهیم، نمایندگان وزارت کشور تذکراتی دادند. از جمله این که هیچ‌کدام از برادران حق ندارد اطراف صندوق اخذ رأی، به تبلیغ برای کاندیدایی خاص بپردازد.

هر چند که همه‌ی بچه‌ها زیر لب نام آقای خامنه‌ای را زمزمه می‌کردند.
او تذکر داد: هر رزمنده فقط حق یک رأی دارد و اگر کسی تخلف کند، شرعا حرام است.
حتی اعلام کرد رأی خود را جلوی همدیگر ننویسیم.


entekhabat - 6.jpg

بچه های گردان شهادت در اردوگاه کوزران کرمانشاه درحال رای دادن

entekhabat - 3.jpg

entekhabat - 5.jpg

شهید سیدمهدی تهرانی نژاد مسئول صندوق – قاضیها – حسن هرندی و شهید یوسف محمدی درحال رای دادن

entekhabat - 4.jpg

حجت کلایی در کنار شهیدان جعفرعلی گروسی و یوسف محمدی درحال رای دادن. شهید سیدمهدی تهرانی نژاد مسئول صندوق

entekhabat - 1.jpg

حاج حسن نوروزیان، سیدمهرداد حسینی و بقیه بچه ها پای صندوق

entekhabat - 2.jpg

 قاضیها، سیدمهرداد حسینی، حاج حسن نوروزیان و شهیدان حمید فرخیان – حسین جعفری – علی مصطفازاده درحال رای دادن

به‌جای شناسنامه، پشت کارت پلاک مهر زدند. آن‌قدر سختگیر بودند که به نیروهایی که به هر دلیلی کارت پلاک نداشتند، اجازه‌ی رأی دادن ندادند.
مسئول صندوق، جوانی حدود 17ساله بود که خیلی خوش‌برخورد و خنده‌رو بود. نمی‌دانم چرا از او خوشم آمد و بنا گذاشتم تا هم از او و هم از صحنه‌ی ر‌أی دادن بچه‌ها چندتایی عکس بگیرم. نام او را که پرسیدم، خودش را "سیدمهدی تهرانی‌نژاد"  معرفی کرد. وقتی پرسید از کدام محله‌ی تهران آمده‌ام، تا گفتم تهران‌نو، با خنده گفت که پسرخاله‌اش اهل آن‌جاست که او را شناختم و همین باعث شد زودتر رفیق شویم.
یوسف محمدی و جعفرعلی گروسی در کنار صف بچه‌ها ایستادند. یوسف گفت که دوست دارد موقع انداختن رأی به صندوق از او عکس بگیرم که گرفتم.

1 - سیدمهدی تهرانی نژاد جمعه 2 اسفند 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به‌شهادت رسید.
2 – یوسف محمدی تیر ماه 1365 عملیات کربلای 1 – در مهران به‌شهادت رسید.
3 – جعفرعلی گروسی متولد 1347 شهادت جمعه 17/7/1366 در کردستان به‌شهادت رسید.
4 - حمید فرخیان متولد 1345 پنج‌شنبه 25/10/1365 عملیات کربلای 5 – در شلمچه به‌شهادت رسید.
5 – حسین جعفری دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به‌شهادت رسید. (اگر درست یادم باشد)
6 - علی مصطفازاده دی 1365 در عملیات کربلای 5 در شلمچه به‌شهادت رسید. (اگر درست یادم باشد)



توسط : حمید داودآبادی
خبرگزاری فارس - گروه ادبیات انقلاب اسلامی؛ "حمید داودآبادی" حرف های شنیدنی زیاد دارد. با او که هنوز بوی مقدس جنگ می دهد و این در آثار و تالیفاتش نیز متجلی ست، به بهانه بزرگداشتش مفصل گفت وگو کرده ایم و از خاطرات نابش نیز شنیده ایم. و این بخش دوم و پایانی این مصاحبه است.

فارس: از حضورتان در جبهه و خاطراتی که بر شما و دوستان شهیدتان گذشت برایمان تعریف کنید.
- تلاشم برای رفتن به جنگ با توجه به سن کم بی ثمر ماند تا این که سال شصت به جبهۀ سومار رفتم؛ آن زمان چهارده ساله بودم. جبهۀ سومار جبهۀ بسیار سختی بود چون بیشتر منطقه عشایر بودند و راحت به عراق رفت و آمد می کردند. آن جا دو نفر بودیم که اهل تهران بودیم و بقیه چهل، پنجاه نیروی عشایر اهل تسنن بودند. بعدها نیروهای شیعۀ کرمانشاه و همدان به ما اضافه شدند.

فارس: آقای داودآبادی! نوشتن را از چه سالی شروع کردید ؟
- انشای من خیلی خوب بود. سال اول دبیرستان دبیر ادبیاتی به نام آقای مشایخی داشتیم که جذبۀ خاصی داشت. یک بار داشتم سر کلاس انشا می خواندم که به من گفت: "بیا این جا ببینم" با ترس نزدیک رفتم و دفتر را به ایشان دادم. آن را ورق زد و بقیۀ انشاهایم را نگاه کرد و گفت: "تو نویسندۀ خیلی خوبی می شوی، هر کاری داشتی خودم کمکت می کنم." و این بزرگترین جرقه در راه نویسندگی من بود.

فارس: چه راهکارهایی به شما می داد؟
- نوشته هایم را نقد و راهنمایی ام می کرد. ایشان با اینکه دبیر ادبیات بود، درس خود را با آیه یا حدیثی از قرآن شروع می کرد و بعد به موضوعات ادبی می پرداخت. (پسر عموی ایشان مهدی مشایخی نیز از نویسندگان کتاب های اخلاقی برای جوانان و نوجوانان بود.)

فارس: آیا زمانی که در جبهه حضور داشتید مشغول نوشتن بودید؟
- صحبت های استاد باعث شد نویسنده شدن خودم را باور کنم و آروزیم بود نویسنده شوم، چون علاقه مند بودم حوادثی را که برایم پیش می آید بتوانم بنویسم. برای همین اولین چیزی که نوشتم روز دوم اعزام به جبهه سال شصت بود که در سنگر روی یک برگۀ امتحانی عکس شش در چهار خودم را نقاشی کردم و بعد شروع به نوشتن خاطرات اعزام و اتفاقات آن دو روز به شکل مستند برای پدر و مادرم کردم و همیشه این کار را ادامه می دادم. نامه هایی که می نوشتم به نوعی گزارش گونه و تعریف خاطرات بود. دوست داشتم نامه هایم بار معنایی هم داشته باشد. اکثر وقت ها خاطرات را کامل می نوشتم و بعضی جاها مثل والفجر هشت فقط یادداشت برمی داشتم که مثلا فلانی در ساعت فلان شهید شد، بعدها دست مایۀ کتاب "از معراج برگشتگان" شد.

فارس: اولین کتابی که در حوزۀ خاطرات مستند نوشتید چه بود؟
- اولین قدم نویسندگی من سال شصت و شش در روزنامۀ جمهوری اسلامی بود که خاطرۀ کربلای یک را با عنوان "معجزه تکبیر" چاپ کردم. آن موقع مطالبی از "مرتضی سرهنگی" نیز در جمهوری اسلامی چاپ می شد. ایشان برای من اسطوره شده بودند و از قلم او بسیار لذت می بردم و خیلی دوست داشتم ایشان را ببینم. ناگفته نماند سال شصت و پنج به سپاه رفتم البته با این شرط که تا وقتی جنگ هست در سپاه بمانم برای اینکه بیشتر به جنگ خدمت کنم و با پایان جنگ استعفا دادم. بعد از این اداره به آن اداره و از این سازمان به آن سازمان چرخ می زدم که هیچ کدام مرا اقناع نمی کرد و همواره گمشده ای داشتم. تا زمانی که در صنایع موشکی به عنوان یک نیروی عادی مشغول به کار بودم و اصلا وضعیت مالی خوبی نداشتم به طوری که حتی پول برای تهیه کاغذ یا دفتر نداشتم و وضعیت مالی ناجوری بود برای همین پشت اعلامیه های بچه هایی که شهید شده بودند و آن اعلامیه ها باقی مانده بود ریز ریز خاطرات را می نوشتم. در ادامه دفتری خریدم و خاطرات را خیلی ریز ریز در آن نوشتم و به کانکس دفتر ادبیات مقاومت در حوزۀ هنری بردم. آقای سرهنگی آن جا بودند ولی در ابتدا او را نمی شناختم. دفتر مرا گرفت و نگاه کرد. خیلی عجولانه به او گفتم: "آمدم این دفتر را یک نگاهی بیاندازید و نظر بدهید." قصد چاپ و انتشار هم نداشتم. آقای سرهنگی رفت و با یک چایی برگشت که همیشه گفته ام همان چایی مرا پایبند ادبیات مقاومت کرد. به هرحال دفتر را گرفت و تورقی کرد و گفت: "آقای کمره ای باید دفتر را ببیند شما پس فردا بیایید." رفتم و پس فردا آمدم. آقای کمره ای از من پرسید: "چند کلاس سواد داری ؟" گفتم: "سیکل دارم." گفت: "تا به حال کتابی نوشته ای؟" گفتم: "نه!" گفت: "کارت برای چاپ عالی است." و آن مطلب شد کتاب "یاد یاران" که حضرت آقا بعدا یک صفحه در مورد آن تقریظ نوشتند. یک جلسه هم خدمت ایشان رفتم که تاثیر زیادی روی من گذاشت. آقا با لیست افرادی که در جلسه حاضر بودند آمد و جالب اینکه بیست کتابی که نویسندگان آن در جلسه حضور داشته بودند را خوانده بود و با هرکس خیلی مسلط در مورد کتابش صحبت می کرد و این برایم خیلی جالب بود.
به تدریج ارتباطم با آقا بیشتر شد و تاثیر ایشان و آقای کمره ای مشوق من برای نوشتن کتاب "یاد ایام" شد. بعد از پایان کتاب خدمت آقا رسیدم، تاکید زیادی فرمودند که این کتاب رمان شود. آقای کمره ای توصیه اکیدی داشت که در زمینۀ جنگ هیچ چیز را از قلم نینداز مثلا اگر جایی رفتی و عملیات نشد این را بنویس و جای خالی مگذار. با توصیه ها و نظارت کامل ایشان نگارش کتاب حدود شش سال طول کشید. آقای کمره ای اصرا داشتند که باید از بچگی ات شروع کنی. اینکه رزمنده به یک باره به جبهه می رود قبل آن کجا بود؟ یا وقتی از جبهه برمی گردی کجا بودی؟ باید همۀ این مسائل را ذکر کنی تا کسی که این کتاب را می خواند با تو رشد کند نه این که فقط چهار خاطره بخواند و کار تمام شود و همۀ این رهنمودها باعث شد کتاب "از معراج برگشتگان" چاپ نشود.

فارس: زندگی نامه ها دو دسته اند: بیوگرافی و اتوبیوگرافی. از معراج برگشتگان یک اتوبیوگرافی ست، آیا بعد از انقلاب اتوبیوگرافی که نویسندۀ دفاع مقدس از خود و آرمان ها و زندگی و ارزش ها بگوید داشته ایم ؟
- نمی دانم. آن گونه که آقا خواستند نشد! اما سعی کردم یک زندگی نامۀ مستند را به تصویر بکشم.

فارس: جلد کتاب همانند یک کیف جیبی است و کارت جبهۀ شما که نوشته فقط در منطقۀ جنگی معتبر است و عابر بانک شما در قسمت دیگر کیف است. از جلد برایمان بگویید.
- طرح جلد از آقای مجید زارعی است. "از معراج برگشتگان" وصف ماست که سفر من الحق الی الخلق داشته ایم. کیف پول نماد زندگی مادی امروز است و گرفتار روزمرگی شدن و تکرار و اینکه از حق بسوی خود درگیری های خلق آمدیم.


اساتید بزرگوار آقایان: علیرضا کمره ای - هدایت الله بهبودی - مرتضی سرهنگی


http://davodabadi.persiangig.com/1-daftar%20%281%29.jpg

کانکس کوچ دفتر ادبیات و هنر مقاومت در حیاط سابق حوزه هنری - 1373


http://davodabadi.persiangig.com/1-daftar.jpg
موقعیت شهید آوینی

فارس: کتاب به چاپ چندم رسید؟

- چاپ ششم. اما متاسفانه توزیع و تبلیغ خوبی روی آن انجام نشد! جالب است قسمتی در این کتاب به نام "نامزد خوشگل من" است که آن را در وبلاگ هم گذاشتم. اکثر خبرگزاری ها آن را منتشر کردند یکی از نویسندگان مشهور گفت: "حمید اگر بدانی من چقدر با این خاطره گریه کردم.

فارس:  صداقت سیالی که در این کتاب است خواننده را تا آخر کتاب می کشاند.
- به توصیه آقای کمره ای به هیچ وجه جلوی قلمم را نگرفتم، نوشتم و رفتم. همیشه همین طور است فقط قبل از چاپ غلط های آن را می گیرم ولی چیزی را حذف نمی کنم.

فارس: حتی دیده می شود که به دنبال جای درست فعل و فاعل هم نیستید!
- اصلا! سعی دارم همان طوری که با جوان حرف می زنم بنویسم جوان آن را بیشتر می پسندد. خودم هم از این نوشته بیشتر خوشم می آید. نوشته ای که خواننده با آن راحت باشد.

فارس: کتاب از معراج برگشتگان را فرد دیگری هم تمجید کرد؟
- آقای محمدرضا زائری گفت: "خیلی سعی کردم پسرم را کتاب خوان کنم هر کتابی به او معرفی کردم توجهی نکرد اما کتاب تو را بدون معرفی من شروع به خواندن کرد و یک هفتۀ کامل آن را می خواند و حالا با کتاب تو پدر من را درآورده است. اگر پایم را کج بگذارم فورا رفتار من را با فلان شهید که در کتاب، خاطره اش را خوانده مقایسه می کند."

فارس: آیا از معراج برگشتگان در جایی نقد یا بررسی شده است؟
- نه!

فارس: معرفی شده؟
- نه!

فارس: رونمایی شده؟
- نه!

فارس: چرا؟
- شاید تقدیر این کتاب این گونه بوده است!

فارس: فکر می کنم در بین آثارتان دلبستگی شما به این کتاب بیشتر باشد؟
- بله، چون این کتاب همۀ خودم است. کتاب "پاره های پولاد" یا "تفحص" کارهای تحقیقی اند یا "سید عزیز" یک کتاب ثبت خاطرات است، اما این کتاب صفر تا صد حمید داودآبادی از شلوغ بازی ها تا ترس های جنگ است.

فارس: نترسیدید؟
- از چی؟

فارس: از این که بگویند آقای داودآبادی مثلا فلان جا ترسیده یا ...
- شما شجاعت های من را هم می بینید. من نخواستم از خودم شخصیت اسطوره ای درست کنم. این کتاب را برای بچه ام نوشته ام. نمی توانم به بچه ام دروغ بگویم. خصلتی این کتاب این است که شما با زبان و لحن بچگانه کتاب را شروع می کنید تا به انقلاب و جنگ و بعد آن می رسید و پله به پله با داودآبادیِ کتاب رشد می کنید.

فارس: بعد از کتاب از معراج برگشتگان چه اثر دیگری را منتشر کردید؟
- کتاب "سید عزیز" بود.

فارس: طریقۀ آشنایی خودتان را با "سیدحسن نصرالله" بفرمایید.
- سال شصت و دو برای اعزام به جبهه به پایگاه بسیج رفتیم. روی مقوایی نوشته بود: "برادرانی که خواستار اعزام به سوریه و لبنان هستند به اعزام نیرو مراجعه کنند." بسیار تعجب کردیم. به دفتر اعزام نیرو رفتیم. گفتند: "باید چند ماه سابقۀ جبهه داشته باشی." گفتم: "همین!؟" گفتند: "بله" ثبت نام کردیم و به سوریه و از آن جا به لبنان رفتیم. سیدحسن در آن زمان امام جماعت مسجد امام علی (ع) بعلبک بود. جذابیت خاصی داشت. بچه ها به او "خامنه ای کوچک" می گفتند. سید گاهی به محوطۀ مقر سپاه می آمد و در کلاس درس، تاریخ لبنان می گفت. از آن جا خیلی از سید خوشم آمد. سیدعباس موسوی هم بود اما شخصیت کاریزماتیک سید را نداشت. صحبت با سیدعباس سنگینی خاصی داشت، اما سیدحسن با همه راحت بود، برای همین احساس رفاقتی بین ما و او شکل گرفت.

فارس: چه شد که کتاب تاریخ شفاهی ایشان را نوشتید؟ چرا مثل کتاب "دیدم که جانم می رود" از زبان افراد دیگر، آن را ننوشتید؟
- سال هفتاد و هفت شروع کردیم تاریخ تشکیل حزب الله را مستند کنیم که در جریان آن با خیلی از چهره های حزب الله و غیر حزب الله مثل مرحوم شیخ سعید شعبان، ابوهشام و ... مصاحبه کردیم و بعد به سراغ سید رفتیم. ابتدای کار مسئول دفتر سید گفت که امکان این کار نیست و سید این همه وقت ندارد و حتی ما دوربین را جمع کردیم. تا این که سید را دیدیم، گفت: "حمید چه شده ؟" گفتم: "من حداقل دو سه ساعت از شما وقت می خواهم" گفت: "دو سه ساعت ؟ در این شلوغی ؟" گفتم: "می خواهم تاریخ زندگی ات را جمع کنم." گفت: "من فقط شب ها می توانم وقت بگذارم." که شب ها ساعت دوازده، یک می نشستیم تا این مصاحبه ها را بگیریم.
از سال شصت و دو تا هفتاد و سه سید را ندیده بودم. به قم آمده بود، رفتم و یک سری عکس از او گرفتم.

فارس: شما را می شناخت؟
- نه، ولی وقتی عکسم را نشان دادم شناخت. همان سال هفتاد و سه ما اولین پوستر سید در تهران چاپ کردیم و در پوستر نوشتیم رهبر حزب الله لبنان سیدحسن نصرالله، درحالی که سید دبیر کل بود. برای همین خیلی ها اعتراض کردند چرا این پوستر را زده اید شاید فردا انتخاب نشود. گفتم چه بخواهید و چه نخواهید سید رهبر حزب الله است. بعدها این عکس ها را لبنان هم پخش کردیم. سال هفتاد و چهار پیش سید رفتیم و با ادعا می توانم بگویم اولین نفری بودم که دست سید را بوسیدم و جا خورد وگفت: "این چه کاری است ؟" گفتم: "سید من دست دو نفر را می بوسم، اول آقاست بعد تویی." گفت: "نه، این کارها چیه!؟" روزی که داشتیم مصاحبه می کردیم به مسئول دفترش حاج عباس شمص گفتم: "باید بروید تشکیلات درست کنید و تمام حرفهای سید را ضبط کنید." حتی بسیاری از دست نوشته های سید را جمع آوری کردم و در کتاب آوردم.

فارس: خودشان هم این کتاب را دیده اند؟
- دست نوشت آقا را به لبنان بردم.

فارس: کدام دست نوشته آقا منظورتان است ؟
- کتاب را قبل از چاپ خدمت آقا بردم که این دست نوشته را روی آن نوشت "هر چیزی که مایه ی شناخت و تکریم بیشتر آن سید عزیز شود خوب و برای من مطلوب است" که آن را به همراه نامه ای که دفتر زده بود بردم و چون نتوانستیم سید را ببینیم به رئیس دفترش دادم تا به ایشان برساند.

فارس: فصلی در آخر کتاب را به نقش مصاحبه در تاریخ شفاهی اختصاص داده اید. دلیل ایجاد این فصل در کتاب سید عزیز چیست؟
- آن مقاله با نگاهی به مصاحبه سیدحسن بود و نگاهی آموزشی داشت.

فارس: می رسیم به کتاب "پاره های پولاد" که تقریبا یک بحث تاریخی از فضای لبنان است.
- سال شصت و دو یک جوان شیعه لبنانی با یک کامیون پر از موادمنفجره به مقر تفنگداران آمریکایی در بیروت وارد شد لنبان درگیری بود و آمریکاییها به دفاع از اسرائیل و فالانژیست ها وارد درگیری شدند که این جوان با انفجار کامیون در مقر دویست و چهل و یک کماندوی آمریکایی را کشت. یک سرباز آمریکایی که نگهبان مقر بود بعدا مصاحبه ای کرد و گفت: "وقتی من آن جوان را دیدم جوانی ریشو بود که می خندید و رفت تا خودش را منفجر کرد." خندۀ این جوان همیشه برای من سوال بود تا سال هفتاد و چهار به هوای این خنده به دنبالش رفتم و روی همۀ شهادت طلب هایی که کار شهادت طلبانه کرده بودند کاری پژوهشی انجام دادم. کاری بسیار دقیق که هم کار کتابخانه ای و هم کار میدانی داشت حتی به خاطر بعضی از نوشته ها تا کمین اسرائیلی و سنگرهای مقاومت و محل بمباران هلی کوپترهای آپاچی پیش رفتم. روحیه کنجکاوی و تجدید خاطرات جنگ مزید بر علت بود. مثلا هلی کوپتر آپاچی یا تانک مرکاوا را باید می دیدم. جاهایی حتی روبروی مرکاوا قرار گرفتم که از مرکاوا می ترسیدم ولی حسم این بود که تا وقتی آن را نبینم نمی توانم بگویم مرکاوا یعنی چی!

برای نوشتن کتاب "تفحص" نزد شهید "مجید پازوکی" در منطقه رفتم. این طور نبود که در تهران بنشینم و کتاب بنویسم. سعی داشتم که این خاطره را در خود منطقه بگیرم. گاهی نزدیک سیم خاردار و معبرها راه می رفتم و حتی سیم خاردار دستم را می برید ولی می خواستم دوباره بفهمم که سیم خاردار یعنی چی. زمان جنگ از مین خیلی می ترسیدم حتی چند دوره که آموزش مین می دادند اصلا نگاه نمی کردم و هنوز هم بلد نیستم آن را خنثی کنم و از مین می ترسیدم! در منطقه تفحص، مجید می گفت: "حمید همین طور راه نیفت، این جا پر از مین است" می گفتم: "می خواهم از مین بترسم" حتی رفتم یک جایی گیر کردم دورتا دورم مین والمری بود دو ساعت نشستم تا مجید آمد و معبر باز کرد و من را بیرون آورد. این حس را در لبنان هم داشتم. می خواستم قبل از نوشتن همه چیز را لمس کنم. بمباران، خطر، درگیری و هر چه هست تا به سید گفتم که می خواهم چنین کتابی را کار کنم گفت: "تو برو فارسی اش را کار بکن ما عربی اش را این جا چاپ می کنیم." و همین شد. جالب این که اگر در اینترنت ساعت ها بگردید حتی یکی از افراد و عملیات های شهادت طلبانه که لیست کرده ام را پیدا نمی کنید مگر کتاب عربی "القصه الکامل استشهادیین فی لبنان" یا سخنرانی های خود سید در سالگرد شهدا که از این کتاب بود. حتی در بعضی موارد که از کتاب و عملیات ها با سید صحبت می کردم گفت: "حمید! من این چیزها را نمی دانم تو از کجا این مطالب را آوردی!؟"

فارس: کتاب "کمین جولای 82" نیز اثر قابل توجهی است، اما خیلی افراد شاید با مشاهدۀ کتاب جمع آوری مطالب را با وجود اینترنت و وسایل ارتباطی کار راحتی بدانند ولی می دانیم که جمع آوری این کتاب کار بسیار سخت و طاقت فرسایی است از سختی های این کتاب برایمان بگویید.
- حرف شما درست است اما خصلت من این است که بیشتر از کار کتابخانه ای، کار میدانی انجام می دهم. من از سال هفتاد و چهار به بعد به لبنان رفت و آمد می کردم و حدود شش میلیون تومان هزینه کردم و نتیجۀ آن دو کتاب "پاره های پولاد" و "کمین جولای 82" شد ولی کل حق التالیف این دو کتاب دو و نیم میلیون تومان بود که سال هشتاد و یک به من داده شد. اما لذتی که می بردم درونی بود؛ چرا که مصاحبه با افراد، رفتن به عمق حوادث، دیدن محل حادثه با فشارهای امنیتی که در آن مناطق حکمفرما بود همه و همه مرا اقناع می کرد. در مورد چهار دیپلمات فشارها بیشتر بود و آن زمان نمی شد هر چیزی را منتشر کرد. خیلی از مطالب را در قالب گزارش و مقاله بدون اسم یا با اسم مستعار در مطبوعات منتشر می کردم.

فارس: چرا با اسم مستعار؟
- برای این که حساسیت درست نشود. مثلا در نشریه فرهنگ آفرینش، صفحه ای با عنوان "از معراج برگشتگان" داشتم و چون خودم مسئول صفحه بودم، نمی خواستم هر بار یک مقاله یا گزارش به نام حمید داودآبادی بخورد و برای مخاطب تکراری می شود. یا بعضی از خاطرات افرادی بود که نمی خواستند نامشان منتشر شود. همۀ مصاحبه ها و کتاب و روزنامه های عربی که در لبنان بود را با وجود شرایط مالی سخت جمع آوری کردم و این کار را درمورد اخبار روزنامه های ایران نیز ادامه دادم و مجموع آن را بر یک روال خاص تنظیم کردم برای همین هیچ نتیجه گیری در پایان کتاب انجام ندادم و نتیجه گیری را در مورد چهار دیپلمات به عهدۀ خود مخاطب گذاشتم. حدود سی و یک سال از آن جریان می گذرد و در این مدت هیچ کتابی در رابطه با آن چهار دیپلمات منتشر نشده است.

فارس:  تا به حال دیده اید که کتاب کمین جولای 82" مورد استفاده قرار گرفته باشد و برای خودتان جالب باشد؟
- انتشار کتاب موجی را به پا کرد و حساسیت های زیادی برانگیخت. وزارت خارجه دوران آقای خاتمی جلسه گذاشته بودند و در آن نتیجه گرفتند که این کتاب نباید چاپ می شد! اولا به این دلیل که در این کتاب لو داده شده حاج احمد متوسلیان سپاهی بوده است. گفتم: "ای بابا! شما کنگره سرداران برای حاج احمد گرفتید بعد پوستر چاپ می کنید و زیر آن می زنید دیپلمات!؟" این حرف خنده دار بود. اتفاقا چند کتاب از آمریکا یکی برای من فرستاد که در آن زندگی کامل حاج احمد و اینکه چرا به لبنان رفت نوشته شده بود. ولی خود ما نباید آن را چاپ کنیم! به هر حال جلوی چاپ دوم کتاب گرفته شد.

فارس: چرا؟
- نمی دانم. ولی دنبالش هستم تا ناشری را برای چاپ کتاب پیدا کنم. چون تمام منابع کتاب از منابع آشکار است و منبع سری در آن نیست. خلاصه کتاب خیلی سرو صدا به پا کرد و خیلی ها دنبال آن را گرفتند که سرنوشت این چهار نفر چه شد. خانواده های آنها پیگیری کردند و کمیتۀ ویژه در دولت و مجلس تشکیل شد؛ جالب بود خانواده کاظم اخوان تعریف می کردند وقتی برای پیگیری به کمیسیون امنیت مجلس رفته بودند، تمام افراد حاضر در آن جا مثل نماینده وزارت اطلاعات و مجلس و سپاه همگی کتاب کمین جولای در دست شان بود و بحث هایی که می کردند با اتکا به مطالب این کتاب بود.

فارس: آقای داودآبادی! آیا تا به حال به خاطر کارهایی که در حوزه ادبیات دفاع مقدس و انقلاب انجام داده اید کسی یا ارگانی از شما تقدیر کرده است ؟
- برای "پاره های پولاد" دوستان فرهنگ سرای پایداری لطف کردند و به عنوان کتاب انقلاب از آن تقدیری به عمل آوردند. "کمین جولای 82" را باشگاه خبرنگاران و خانواده گروگان ها تجلیل کردند. "تفحص" هم در جشنواره دفاع مقدس رتبه آورد ولی به آن صورت که تقدیر خاصی شود نه! اما چیزی که برای من در "کمین جولای" ارزش داشت خانوادۀ چهار دیپلمات بود چون سعی کردم به عنوان یک بچه مسلمان کمکی به یافتن سرنوشت آنها بکنم و غیر از سختی برایم چیزی نداشت، سختی ای که شیرین بود.

فارس: "تفحص" با روایت ساده ای از جنگ آغاز می شود و ادامه می یابد. چه لزومی داشت کتاب تفحص را بنویسید.
- این کتاب را نیز به توصیۀ آقای کمره ای نوشتم. سال هفتاد و پنج هفتاد و شش بود که آوردن این شهدا اوج گرفت و در ذهن جوانان این سوال ایجاد شده بود "چگونه اینها جا مانده اند که الان می آورند؟" یا خیلی از شایعات و حرف های نامربوط مثلا "از کجا معلوم که این ها شهدای ما هستند؟" همین ها باعث شد به دنبال جواب این سئوال ها بروم.

فارس: در این کتاب مطالب دیگران زیاد است و حتی شعرهای شاعران در آن موجود است، چه لزومی داشت که این مطالب در این کتاب بیاید؟
- وقتی مصاحبه ها را انجام دادم و خاطرات را جمع آوری کردم، آقای کمره ای به عنوان استاد راهنمای من تاکید کرد همۀ مطالب راجع به تفحص جمع شود و به صورت یک جُنگ درآید. شعر، مقاله، خاطره و هرچه که هست را جمع کن تا هرکس هر چه در مورد تفحص می خواهد، در آن پیدا کند. هر چند خودم زیاد با بخشی از آن موافق نبودم.

فارس: پس برای همین است که کتاب جدید حجمش نصف شده است؟
- برای چاپ جدید ناشر آمد و گفتم: هر کاری می خواهید انجام دهید مشکلی نیست.

فارس: فصلی از زندگی شما در کارهای مطبوعاتی گذشت از تکاپوهای مطبوعاتی خودتان ما را آگاه کنید.
- بله، سال شصت و پنج مقاله ای اجتماعی – فرهنگی برای روزنامۀ کیهان نوشتم. خاطرات و مقالات جنگ که برای روزنامۀ جمهوری اسلامی می نوشتم و بعدا از آن نشریۀ شلمچۀ آقای ده نمکی بود که مطالب مختلفی را در آن منتشر می کردم. مثلا مقالۀ معروفی بود که: "آقای خاتمی ما را از لیست شهدا خط بزنید." چون خاتمی گفته بود: "شهید بزرگ آبراهام لینکلن!" و مقالات سیاسی دیگر که آنها را بدون اسم می زدم. سال هفتاد و هفت دیدیم جای یک نشریۀ دفاع مقدس خالی است و نشریۀ فکه را راه اندازی کردیم. البته موسسه فرهنگی جنات فکه بود که مجلۀ فکه یکی از محصولات آن بود.

فارس: ابوالفضل سپهر هم با شما همکاری می کرد؟
- بله، سپهر را شخصی به آقای ده نمکی برای کارهای مطبوعاتی معرفی کرده بود که سپهر آمد و شعر "اتل متل" اولیه اش را خواند و من خیلی خوشم آمد. مجلۀ فکه راه اندازی شد گفتم: "سپهر! بیا اینجا، فقط به یک شرط و این که باید پنج شعر برای پنج شمارۀ اول نشریه بگویی، چون می خواهم هر شماره یک اتل متل داشته باشد" گفت: "مادۀ خام می خواهم" که می نشستیم من خاطرات کربلای پنج را تعریف می کردم و خدابیامرز سپهر گریه می کرد و روز بعد شعرش را برایم می آورد و آن جا بود که شعرها گل کرد. بعدها که اینترنت آمد، ما را هم آلوده کرد و سایت ساجد که آقای باقر زاده مسئول آن بود را راه اندازی کردیم.

فارس: اولین بار شما را به همراه آقای ده نمکی خانۀ آقای "محمود گلابدره ای" دیدم. با آقای گلابدره ای دوست بودید؟
- یکی از چیزهایی که من خیلی به آن مدیونم کتاب "لحظه های انقلاب" است. کتابی عظیم و بزرگ که به توصیۀ آقای کمره ای آن را خواندم. آقای کمره ای از آقای گلابدره ای خیلی تعریف می کرد تا این که ایشان به ایران آمد و در جلسۀ هتل لاله که نویسندگان و هنرمندان جنگ حضور داشتند سر یک میز نشستیم. مرحوم ملاقلی پور، مرحوم گلابدره ای، آقای کمره ای، آقای بهبودی و آقای سرهنگی دور هم نشسته بودیم که از آقای گلابدره ای خیلی خوشم آمد. تا اکران اخراجی ها در سینما فلسطین که خیلی شلوغ بود و خیلی ها اصرار داشتند داخل بروند از آن جمله پیرمردی بود که او را نشناختم آمد و گفت: "جوون، اگه بلیط داری یک دونه هم به ما بده." گفتم: "باشه، من می فرستم بری تو." گفت: "من را سر کار نذاری، خیلی ها قول دادند و انجام ندادند." گفتم: "من اگر خودم هم نروم، شما را می فرستم." اتفاقا همین کار را کردم. خیلی خوشش آمد و بعدها در روزنامۀ "بانی فیلم" نوشته بود که یک جوانی خودش نرفت و من را فرستاد. آخرین بار هم در نمایشگاه مطبوعات بود که او را دیدم. از کسانی بود که همواره غبطه می خورم چرا اینها را کشف نمی کنند. شاید به قول آقای کمره ای "لازمۀ حق مظلومیتش است." وقتی می بینی یکی مثل آقای گلابدره ای گمنام می ماند و جلوی دانشگاه پر می شود از فلان رمان که جز سیری کاذب خاصیت دیگری ندارد.

فارس: رفاقت تان با آقای ده نمکی از کجا شروع شد؟
- فروردین هزارسیصدوشصت و چهار، گردان حضرت حمزۀ لشکر حضرت رسول در اردوگاه سد دز، اولین باری بود که با او آشنا شدم.

فارس: در کارهای سینمایی آقای ده نمکی به ایشان مشورت می دهید؟
- به عنوان مشاور نه، مشاوره ها رفاقتی است.

فارس: نظر آقای ده نمکی در مورد کارهای شما چگونه است؟
- کتاب "از معراج برگشتگان" دو بخش عجیب دارد یک بخش را در "دیدم که جانم می رود" آورده ام و دیگری بخش "بازار داغ شهادت" راجع به کربلای پنج است که با آقای ده نمکی در کربلای پنج بودیم. یک روز صبح زود مسعود زنگ زد و با بغض و گریه گفت: "آقا جان! تو کی اینها را نوشتی ؟" گفتم: "برای چی ؟" گفت: "تو اصلا فیلم جلوی من گذاشتی. اصلا کی وقت کردی اینها را نوشتی ؟" گفتم: "مگه چی شده ؟" گفت: "دو سه روزه که من فقط گریه می کنم. انگار که دیوار صحنۀ فیلم کربلای پنج شده جلوی من." و از شدت گریه تلفن را قطع کرد و دیگر جواب نداد. شب که به او زنگ زدم گفت: "این نوشته منو داغون کرد. این دو سه روز نفسم را گرفت" خیلی برای خودم جالب بود. اتفاق قرارمان هست حالا که مسعود ده نمکی شدی و هرچه بسازی مردم دنبال خواهند کرد، جا دارد کربلای پنج را بسازی و آروزی من در دنیا این است. قولش را داده ان شاءالله خدا توفیق دهد و بتواند آن را بسازد.

فارس: من چند تا اسم را می گویم شما راجع به این عزیزان چند کلمه بفرمایید:
محمد رضا زائری
- روحانی جوان و خوش مشرب

محمود گلابدره ای
- با این که زیاد با او رفیق نبوده ام، ولی احساس می کنم هنوز زنده است.

شهید مصطفی کاظم زاده
- هیچ چیزی نمی توانم بگویم؛ بگذریم.

دفتر ادبیات و مقاومت
- اولین مدرسه من برای نوشتن کتاب های جنگ.

هدایت الله بهبودی
- استاد سخت گیری که ای کاش بیشتر بخندد!

علی رضا کمره ای
- همه چیزم را اول مدیون خدا و پدر و مادر و بعد مصطفی و بعد آقای کمره ای هستم.

مرتضی سرهنگی
- استاد، استاد، استاد. برای همه کارهایم از آقای کمره ای و آقای سرهنگی اجازه می گیرم. یک بار آقای سرهنگی حرفی زد که احساس غرور شیرینی کردم. وقتی کتاب "کمین جولای 82" را خدمت ایشان بردم، کتاب را دستش گرفت و گفت: "حیف! حیف! حیف! حیف از اینکه چرا داودآبادی هنوز خودش باید آستین بالا بزند و به میدان برود. تو الان باید یک تیمی داشته باشی که ده پانزده نفر بروند و کار بکنند و تو فقط خط بدهی." گفتم: "استاد، شما هم خودتان همیشه آستین هایتان بالاست که!؟"

نشریه فکه
- دوره ای که حرف های تنهایی خودمان را برای جوانان می زدیم.

نشریۀ جبهه
- نشریۀ پر شرّ و شلوغ
خبرگزاری فارس



توسط : حمید داودآبادی

آنقدر کم سن و سال بودم که نمی‌توانستم اسلحه بدست بگیرم

انقلاب مثل رود بود. یادم هست چند بچۀ چهارده پانزده ساله نزدیک مسجد جمع می‌شدیم و بعد با شعارهای الله اکبر به راه می‌افتادیم. هنوز مسافتی طی نکرده بودیم جمعیتی سیصد، چهارصد نفری در حال تظاهرات شکل می‌گرفت.
خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ دوشنبه سی ام اردیبهشت عصرانه این ماه فارس به نویسنده و پژوهشگر کوشای دفاع مقدس و انقلاب اسلامی آقای حمید داودآبادی اختصاص دارد. به همین بهانه با او گفتگوی مفصلی انجام داده ایم تا مخاطبان آثار وی، داودآبادی را بیشتر بشناسند. روایت شیرین این استاد خاطره گویی از دوران نوجوانی و جوانی و امروزش، شنیدن دارد:
 
فارس: آقای داودآبادی! خودتان را معرفی کنید؟
- حمید داودآبادی هستم. بیست و پنج مهر هزاروسیصد و چهل وچهار در بیمارستان مادر، چهارراه مولوی (شهید اکبرزاده) به دنیا آمدم. پدر و مادرم اراکی هستند. در محله تهران نو زندگی می کردیم. از کودکی کنجکاوی خاصی داشتم. چیزی را به راحتی قبول نمی کردم و اصرار داشتم خودم آن موضوع و مطلب را ببینیم تا کنجکاوی ام برطرف شود. البته اصلیت ما به داودآباد اراک برمی گردد که شلوغ بازی در خونشان است.

فارس: داودآباد دقیقا کجاست؟
- داودآباد فراهان از توابع اراک که حدود چهل و پنج، پنجاه سال پیش در یک درگیری داخلی ده، پانزده نفر با شلیک تیربار کشته شده بودند. اتفاقا چند سال پیش که به آن جا رفته بودیم هنوز آثار درگیری و تیرهای شلیک شده مشهود بود. زمان انقلاب هم اکثر راهپیمایی ها و اعتراضات اراک را داودآبادی ها رقم می زدند و به واسطۀ مسلح بودن و تند بودن شان، نظام مجبور بود با آنها کنار بیاید. این روحیۀ تند و کنجکاو از قدیم در وجود من هم بوده است. از طرف دیگر بعضی می پرسند که چگونه این همه خاطره را در ذهن داری؟ این خاطرات در ذهن من حک شده و مانده و همه به شکل تصویر بازیابی می شود. مثلا یادم هست مدرسه بودیم که صدای تیراندازی و انفجار محله را پر کرد. دویدیم به انتهای محلۀ فرح آباد رفتیم، آن جا خانه تیمی "حمید اشرف" از چریکهای فدایی بود که ساواک به آن جا حمله کرده بود. بین شلیک و انفجار تا جایی که توانستیم جلو رفتیم تا آن جا که اجازۀ جلو رفتن بیشتر را به ما ندادند. بعد از پایان درگیری وارد محل حادثه شدیم و شاهد آثار درگیری بودیم. هنوز هم بعد از گذشت چهل سال با وجود بازسازی آن خانه، جای گلوله ها بر در و دیوار محل هست.
بعد آن کنجکاوی ام بالا گرفت. مثلا دائم از پدر می پرسیدم خرابکارها چه کسانی هستند؟ یا خاطره گویی پدر از پانزده خرداد خیلی مرا تحریک می کرد. این گونه نبود که مثل داستان از کنار آنها بگذرم، دوست داشتم بیشتر بدانم. سال پنجاه و پنج - پنجاه و شش دائم در مورد امام خمینی (ره) می پرسیدم که مادرم رفت و رسالۀ امام را که بین رختخواب ها پنهان کرده بود آورد. آن جا بود که رسالۀ امام را برای اولین بار دیدم. شاید اولین جرقه هایی که در ذهن من به عنوان یک فرد انقلاب خورد، از همان جا بود. این نبود که از روی جوّ یا هوس باشد و با شروع انقلاب این روحیه اوج گرفت.

فارس: پس دوران کودکی شما با روحیۀ کنجکاوی قوی شروع شد تا سال های اوج انقلاب که یازده ساله بودید. از آن دوران بیشتر برایمان بگویید.

- کتاب هایی که می خواندم از انجمن اسلامی کارخانه سیمان دورود و موسسه "راه حق" بود و در کنار آن کتاب "قصه های خوب برای بچه های خوب" هم می خواندم، اما کتاب "اسلام شناسی" مرحوم "رضا اصفهانی" برایم خیلی قشنگ بود.

فارس: رضا اصفهانی اولین نمایندۀ مردم ورامین در مجلس شورای اسلامی است که کتاب های قابل فهم برای نوجوانان می‌نوشت کدام کتاب شان را می خواندید؟

- اسلام برای همه که کتاب بسیار زیبایی بود.

فارس: چه زمانی با کتاب های او آشنا شدید؟
- پنجاه و هفت یا هشت بود.

فارس: دوران مدرسه را کجا گذراندید؟
- همان محلۀ تهران نو. تا ابتدای کلاس سوم را در مدرسۀ دولتی فروغ جاوید خواندم. اما مادرم به حساب اینکه هوش و استعداد خوبی دارم مرا به مدرسۀ ملی گلپا برد. کلاس سوم و چهارم و پنجم را آن جا خواندم. مدرسه ای خصوصی که موسس آن آقای حسینی بود. خودش مدیر، خانمش ناظم و بچه هایش هم در آن جا درس می خواندند. ولی وضعیت تربیتی بسیار وحشتناکی داشت. بچه ها را خیلی شدید تنبیه می کردند و معلم ها از الفاظ رکیکی استفاده می کردند. مثلا آقای حسینی چند خط کش روی هم می گذاشت و بچه ها را می زد یا معلم دینی آن جا، خانم بی حجابی بود که خودکار لای انگشت بچه ها می گذاشت و اشک آنها را در می آورد. بعد از گذشت سال ها هنوز هم وضعیت تربیتی آن جا برایم غیرقابل هضم است.
بعد از پایان کلاس پنجم، مادرم مرا به مدرسه خصوصی "نخست" برد. آن دوران همزمان با اوج گیری انقلاب بود. معروف شده بود آقای نخست ساواکی است و بود. چرا که شعارها و دست نوشته ها را جمع می کرد و تهدید می نمود آنها را به ساواک خواهد داد. چند باری هم نیروهای شهربانی و ارتش برای ایجاد رعب و وحشت جلوی مدرسه جمع شدند !

فارس: تظاهرات های داخل مدرسه با برنامه ریزی انجام می شد؟
- نه، این گونه نبود. سر صف یکی شعار می داد و بقیه او را همراهی می کردند. ببینید انقلاب مثل رود بود. یادم هست چند بچۀ چهارده، پانزده ساله نزدیک مسجد جمع می شدیم و بعد با شعارهای الله اکبر به راه می افتادیم. هنوز مسافتی طی نکرده بودیم جمعیتی سیصد چهارصد نفری در حال تظاهرات شکل می گرفت. مدرسه نیز پشتوانۀ عمومی داشت. با اینکه محلۀ فرح آباد به دستور فرح ساخته شده و به کوی گارد جاویدان معرف بود و آدم های فرهنگی و هنرپیشگان زیادی در آن سکونت داشتند، باز هم این جریانات حمایت می شد.

فارس: از دست گاردی ها هم فرار می کردید؟
- بله، در بازار تهران درگیری شده بود و چند نفری هم شهید شده بودند. با چند تن از دوستان هم سن و سال از جلوی مسجد با شعار دادن به راه افتادیم. جمعیت بیشتر و بیشتر شد تا گاردی ها با چند کامیون و چند جیپ به محل ریختند. یک جیپ دنبال ما کرد. هفت هشت تایی به یک کوچه فرار کردیم که بن بست بود. همگی به یک خانه که در آن باز بود ریختیم و در را بستیم. از شانس بد ما صاحب خانه زنی شاه دوست بود که شروع به داد زدن و فحش و بد و بیراه گفتن کرد. همزمان جیپ به داخل کوچه آمد و آنتن آن از بالای دیوار دیده می شد. از ترس خشک مان زده بود. زن رفت تا در را باز کند. یکی از ما که از بقیه بزرگتر بود پرید و یقۀ زن را گرفت او را تهدید کرد. زن ساکت شد. گاردی ها فریاد می زدند و فحش و بد و بیراه می گفتند، دیدند که خبری نشد رفتند و ما هم از خانه بیرون زدیم.
یک بار هم سر ایستگاه پل تهران نو یک روز قبل از پیروزی انقلاب داشتیم خیابان را می بستیم که گاردی ها دنبال مان کردند به سمت یک تعمیرگاه فرار کردیم. از شانس خوب ما پیرمرد صاحب تعمیرگاه در را قفل کرد و با وجود فریادهای ماموران برای تحویل دادنمان، با باز کردن در پشتی ما را فراری داد.

فارس: دوازده بهمن پنجاه و هفت کجا بودید؟
- به نرده های پارک دانشجو آویزان شده بودم و تنها موفق شدم ماشین حضرت امام را در بین جمعیت ببینم. ابتدا می خواستم به فرودگاه بروم ولی به حدی شلوغ بود که فقط توانستم با زرنگی خودم را به چهاراه ولیعصر برسانم. ماشین آمد و بعد از عبور از چهارراه به سمت بهشت زهرا حرکت کرد.

فارس: در درگیری های مسلحانه هم حضور داشتید؟
- از آن جایی که بچۀ شر و شوری بودم در یکی از آپارتمان ها کوکتل مولوتوف درست می کردیم. روز بیست و دو بهمن مینی تانک ها به خیابان دماوند ریختند که درگیری شروع شد و ما هم در دست و پاها می پلکیدیم. در گیری پادگان نیروی هوایی هم اولین نفری که از آن با اسلحه خارج شد را دیدیم که اول فکر کردیم گاردی است اما بعد متوجه موضوع شدیم. بالای موسسه کیهان سنگر بندی شد که با توجه به بالا گرفتن درگیری از ما خواسته شد پایین برویم. بعد از آن شنیدیم که کلانتری نارمک را دارند می گیرند. پیاده به آن جا رفتیم و به حدی نزدیک شدیم که یکی دوبار نزدیک بود تیر بخوریم.

فارس: خودتان اسلحه دست تان گرفتید؟
- نه، آن موقع خیلی کوچک بودیم.

فارس: پدر مانع رفتن شما نمی شد؟
- نه، ما خانوادگی به راهپیمایی می رفتیم. روز بیست و دو بهمن سر چهارراه سی متری درگیری بالا گرفت همان شب برای عبور از عرض خیابان و رفتن به خانه ساعت ها منتظر ماندم و عاقبت با ترس و لرز و با استفاده از تاریکی شب به سختی عبور کردم چون گاردی ها تیربار کار گذاشته بودند و هر کس که از خیابان عبور می کرد شلیک می کردند.

فارس: دوران دبیرستان چگونه گذشت؟
- دبیرستان به قضایای سیاسی بعد از انقلاب گره خورد. سال های پنجاه و نه، شصت و گروهکها و منافقین و ...

فارس: در مورد درگیری ها با گروهک ها و منافقین برایمان بگویید.
- درگیری از دوران راهنمایی شروع شد. مدرسه مختلط بود و بیشتر دختران مدرسه یا چپی بودند یا مجاهدین خلق! عکس "چه گوارا" می زدند و ... یک بار سر در مدرسه را پارچه ای بزرگ با آرم مجاهدین خلق زدند که با یکی از دوستان به بهانۀ دستشویی از کلاس بیرون آمدیم و آن را پاره کردیم و به سطل آشغال انداختیم. سرو صدای زیادی به پا کرد. نشریه هایی مثل چلنگر و آهنگر و مجموعه های فکاهی ضدانقلاب را می آوردند و می فروختند که همیشه با آنها درگیر بودیم و در مجموع عملا کلاس وجود نداشت و همواره بحث سیاسی در کلاس داغ بود !
یک دختر مارکسیست که در کلاس از بقیه بزرگتر بود بلند شد و گفت: "این چه مسخره بازی است که به نام اسلام محرم و نامحرم و این حرف ها باشد !" من هم بلافاصله بلند شدم و گفتم: "خانم اجازه ! خانم اکبری راست می گوید می خواهم امشب ایشان را به خانه ببرم !" جیغ دختر درآمد و من با عتاب گفتم: "این حرفی است که خودت می زنی" خلاصه دعوا و مرافعه بود. این بحث ها در دبیرستان شدیدتر بود.
فرماندهی مجاهدین شرق تهران در دبیرستان آیت الله طالقانی بود. از امام حسین به سمت تهران نو و تهران پارس پخش اعلامیه و نشریه و میلیشیا و سازماندهی با فردی به نام حاجی و معاونش به نام محمدی بود که سال چهارمی بودند. آن جا درگیری خیلی علنی تر بود. حتی مدیر مدرسه هم به آنها متمایل بود و گاهی اعتراض به کارهای آنها در مدرسه به درگیری فیزیکی هم منجر می شد. حتی در چادر وحدت که جلوی دانشگاه تهران بود نیز آنها را می دیدیم و درگیری لفظی ادامه داشت.

فارس: در مورد چادر وحدت بیشتر برایمان توضیح دهید.
- از فروردین پنجاه و هشت دانشگاه تهران، پاتوق فعالیت های سیاسی شده بود و با درگیری های کردستان بحث ها شدید تر شده بود. من از این جمع بسیار خوشنود بودم چرا که کسی پیدا شده بود جواب منافقین را بدهد. حتی اولین کتابی که در رد منافقین نوشته شده آن جا بود.

فارس: چه کسی آن کتاب را نوشته بود؟
- سید احمد هاشمی نژاد که در رد مجاهدین خلق نوشته شده بود.

فارس: پس در، میتینگ های سیاسی شرکت داشتید؟
- بله، به عنوان بچه حزب اللهی حضور داشتیم.

فارس: با افرادی مثل شهید دیالمه و امثالهم ارتباط داشتید؟
- در چادر وحدت فردی را به اسم "بیوک میرزاپور" داشتیم که سپاهی بود و اکثر خط فکرهای ما از او سرچشمه می گرفت و در خرمشهر شهید شد. آن زمان گروهک ها و جریان ها هر کدام دفتر و دستکی برای خود داشتند اما چون بچه حزب اللهی چیزی نداشتند پاتوق شان چادر وحدت بود که چند بار آن را آتش زدند. یک بار اول اردیبهشت پنجاه و نه، روز انقلاب فرهنگی که فدایی ها آن را آتش زدند و یک بار هم چهارده اسفند پنجاه و نه که اکثر چریک هایی با سابقۀ ده، پانزده ساله بودند اما بزرگترین ما بیست و دو ساله بود.
خبرگزاری فارس



توسط : حمید داودآبادی

تروریست‌های تکفیری "جبهه النصره" در سوریه با حمله به مقبره الشهدا در اردوگاه الیرموک دمشق، مزار "فتحی شقاقی" بنیانگذار جنبش جهاد اسلامی فلسطین را تخریب کردند.

همان آزاده دلیرمردی که همسرش در وصف شهادت او گفت:

"فتحی شقاقی حسین گونه به شهادت رسید."


http://davodabadi.persiangig.com/1-shaghaghi-2.jpg


http://davodabadi.persiangig.com/1-shaghaghi%20-%201.JPG

این عکس را سال 1377 که برای زیارت مزار آن شهید عزیز به دمشق اردوگاه فلسطینی یرموک رفته بودم گرفتم.



توسط : حمید داودآبادی
راست می گفت "فرید" شاعر اون شعر قشنگ که:
اگر آه تو از جنس نیاز است
در باغ شهادت باز باز است

خسته شدم از دست جماعتی که نه بوی شهدا رو می دن و نه افکار و رفتارشون به شهدا می خوره، ولی تا توی جوّ قرار می گیرن، خاضعانه و ... دستهاشونو بالا می برن و های های گریه می کنن که چی؟
اللهم ارزقنا توفیق شهادت فی سبیلک
ای وای
ای وای بر ما، و ای وای از خدا و شهدا که چی می کشند از دست ما و این بازی های کودکانه.

شکر خدا که بعد از جنگ زنده موندم.
اینو دیگه ادا درنمی یارم. نه چیزیه که بخوام باهاش ریا کنم، و نه مثل اون طرف که دستهاش رو برد رو به آسمون و گفت:
خدایا منو نبخش!
بهش گفتن: این چه دعاییه می کنی؟
گفت: دارم واسه خدا شکسته نفسی می کنم!
اونایی که منو می شناسن و با خصوصیات اخلاقیم آشنا هستن، خوب می دونن اهل ادا و اطوار درآوردن برای خدا نیستم!
به موقعش توی جنگ رشادت و شجاعت به خرج دادم و با شهدا همسنگر و همرزم بودم، متاسفانه به موقعش هم از روی غفلت، جهالت و هزار و یک کوفت زهر مار دیگه، از معصیت و گناه و همراهی با شیطون، عقب نموندم.
و صد البته فقط و فقط همه امیدم به لطف و رحمت خداوند سبحانه و بس.
وگرنه با این کوله باری که من با خودم دارم، کارم زاره و صد تن رفیق شهید که هیچ، صد هزار شهید هم نمی تونن دست به دست هم بدن و منو با وجود معاصی و گناهام، شفاعت کنند.
یا رحمن و یا رحیم

زیاد به خودم ور نرم و توبره بوگندوی معصیت رو باز نکنم!
اینارم نگفتم که کسی یاد بگیره، فقط گفتم تا به صداقت چیزی که می خوام بنویسم، ایمان بیارید و باور کنید.
بگذریم.

شاید یکی دو سالی می شه که برای سخنرانی و ذکر خاطره، به جایی بخصوص شهرستان ها نمی رم.
این که چرا، علل خاصی داره که مهمترینش اینه که از دست زبان خودم خسته شدم.
این همه از شهدا تعریف می کنیم، ولی متاسفانه خودمون نتونستیم و نمی تونیم اعمال و کردار خودمون رو با اونا به روز کنیم!
فقط برامون شدن چهارتا خاطره و قصه کهنه و قدیمی که مثل مادر بزرگ ها، برای بچه ها تعریف می کنیم؛ ولی عمل کو؟ هیچ.

چند وقت پیش، دوستی به نام "زهدی" زنگ زد و گفت که برای مراسم یادواره شهدا دعوتم می کنه.
قربون شهدا برم. نمی خوام برای اونا کلاس بذارم، که خدایی نکرده بشم مثل بعضی دوستان هنرمند!!!
نوکرشون هستم، وظیفمه، همیشه هم محتاجشون هستم.
ولی گفتم که دلایل بسیاری برای نرفتن داشتم و دارم. از جسم خسته، شکسته و پیرم بگیر تا نفس امروزی شده و مانوس با اون چیزایی که خیلی باهاشون جور نیست و فقط برای فراموشی زیبایی های دیروز، به رنگ و لعاب نازیبای امروز خو گرفته و راحتت کنم، خودشو گول می زنه و ... فرض کرده!

خواستم نذارم تا آخر حرفشو بزنه و همون اول بگم "نه".
ولی تا گفت مراسم در دانشگاه سیستان و بلوچستان زاهدان برگزار می شه، ناخواسته تنم لرزید.
به خدا نمی دونم چرا.
اصلا تا امروز، هیچ مجلسی رو با این اشتیاق و ذوق و شوق نرفته بودم.

القصه، جای همه خالی، پنج شنبه 29 فرورین، خداوند رحمن و رحیم، چنان توفیقی به بنده حقیر روا داشت که تا عمر دارم فراموش نمی کنم.
صبح زود که وارد زاهدان شدم، با استقبال دو تا از بچه های باحال دانشجو که یکی "جلال معتمدنژاد" مشهدی بود و دیگری "حسین زهدی" اهل فسای شیراز، روبه رو شدم. که در مهمان نوازی کم نگذاشتند.
یک راست رفتیم دانشگاه و تا عصر الکی خودم رو با خواب و استراحت سرگرم کردم.
عصر که شد "علیرضا کیخا" از بچه های واقعا باصفای زاهدان، اومد دنبالم و همراه با حاج آقا "جواد قرایی" از گروه سیره شهدای قم که اون هم مهمان برنامه بود، رفتیم گشتی در شهر زدیم.

باور کنید همین الان که دارم اینارو می نویسم، بغض آن چه در زاهدان دیدم، گلوم رو گرفته بر مظلومیت فرزندان مولا علی (ع) و فاطمه زهرا (س) ...
از خیابان خیام گرفته تا "مسجد مکی" و موسسه مهر که همین سه چهار سال پیش، پنج شش خواهر بسیجی، گمنام و مظلوم، پشت درهای ساختمانی که به آتش کشیده شد، زنده زنده سوختند و هیچ از آنها باقی نماند جز نامی و راهی!
...

http://abna.ir/a/uploads//60/7/60774.jpg



خانواده شهید مظلوم محمد گلدوی
علیرضا کیخا می گفت، و من می سوختم و آب می شدم از این همه مسئولیت و راهی که مانده، ولی ما خویش را در پایان راه و وظیفه احساس می کنیم!
حوصله ندارم بقیه رو تعریف کنم. می رم سر اصل مطلب.

بهشت در کنار جهنم!
در کنار همه نازیبایی هایی که در بسیاری محلات مختلف زاهدان دیدیم، بعضی جاها بودند که همچون بهشت بر تارک این شهر می درخشند.
از مسجد جامع گرفته تا مسجد علی بن ابیطالب (ع) و شهادتگاه ده ها نمازگزار مظلوم و حماسه رشادت و شهادت شهید "محمد گلدوی" که عامل انتحاری را در بغل خویش گرفت تا مانع از کشته شدن ده ها نمازگزار شود و خود شجاعانه تکه پاره شد.

دم دمای اذان مغرب، رفتیم به گلزار شهدای زاهدان.
از همون اول که وارد شدم، نوشته روی سنگ مزار شهدا تنم رو لرزوند:
شلمچه
کربلای پنج
بسیجی
و ...
یک آن به خودم نهیب زدم: آخه به این بچه های زاهدان چه مربوط که باوجود اون همه مشکلات و ناامنی در منطقه خودشون، بلند شن و برن اون سر کشور و در کربلای شلمچه غریبانه جان فدا کنند؟!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan-.jpg
همراه علیرضا کیخا و جوانان باصفای زاهدان در گلزار شهدا

احساس حقارت و سرشکستگی در برابر خانواده های معظم شهدا که عاشقانه سنگ مزار عزیزانشون رو می شستند، همه وجودم رو فراگرفت.
بغض داشت خفه ام می کرد.
ما کجاییم و اینها کجا؟
تنها جمله ای که به ذهن ناقصم رسید این بود که:
خدایا صد هزار مرتبه شکرت که زنده ماندم و این گلزار شهدا رو زیارت کردم تا تلاش کنم شهدایش رو حداقل کمی بشناسم و ازشون درس غیرت بگیرم.

شهدای زاهدان داغونم کردند.
از شهید مظلوم "غلامرضا نظامی سرگلزایی" که در جنایت منطقه "تاسوکی"، همراه پدرش توسط گروهک تروریستی کثیف "عبدالمالک ریگی" دستگیر شد و مقابل دیدگان پدر به شهادت رسید، تا نوجوان 17 ساله "حمید کیخازاده" که چند روز قبل از شهادت در عملیات جنایتکارانه تاسوکی، با مادرش خداحافظی می کند و نوید شهادت خود را می دهد!

http://davodabadi.persiangig.com/1zahedan.jpg

یا الله. یارحمن. مرا بر کوتاهی و غفلتم بر این شهدا ببخش.
ای شهدا و ای خانواده معظم شهدای سیستان و بلوچستان، مرا بر این کوتاهی و نادیدن و کوری ببخشید که سخت محتاج دعای خیرتان هستم.

باور کنید همه شما هم قبل از رفتن در آغوش مرگ، نیازمند هستید تا حتی فقط یک بار، به گلزار شهدای زاهدان بروید تا باورتان شود اگر خالصانه و صادقانه طلب شهادت کنید، در باغ شهدات همچنان باز است.
و این باب را، فقط بر ریاکارانی چون من تیغه ای بتونی کشیده اند تا نام و یاد شهدا با اسم من بدنام نگردد.



این نوشته هیچ نیست جز عرض پوزش و تقصیر به پیشگاه شهدای مظلوم سیستان و بلوچستان، و از آنها مظلوم تر، بچه بسیجی هایی که همچنان دلاورانه و خالصانه ایستاده اند و در راه دفاع از اسلام، ولایت و ایران عزیز، از جان و مال و همه داشته خویش می گذرند و ناامنی و خطرات را به جان خود و خانواده می خرند، تا ما در این مرکز و دور از هر هیاهو و ناامنی، خدایی ناکرده براحتی سر خویش را گرم بازی های دنیایی کنیم!
و وای به روزی که در پیشگاه خداوند ذو انتقام، از ما بپرسند که در برابر خون این همه مظلوم و غریب، چه کردیم؟
چه گفتیم که ارزشی ندارد، آن جا فقط عمل مان را می سنجند، نه ریا و کلام را!

یاد جمله زیبایی از شاعر بزرگوار "احمد عزیزی" افتادم که در مقدمه یکی از کتاب هاش نوشته: "ملتی که پشتش به کوه بهشت زهرا (س) گرم است، هیچ وقت شکست نمی خورد."



توسط : حمید داودآبادی

یادش بخیر، توی گردان ابوذر، تابستان 1363 در اردوگاه بستان.
یه فرمانده گروهان داشتیم که از رشادت و شجاعتش خیلی می گفتن.
خیلی دوستش داشتم. از این که توی گروهان اون بودم، خیلی به خودم می بالیدم.
یه بار که خواب بعد نماز صبح خیلی بهم حال داد، از صبحگاه جیم شدم. وقتی برادر ... منو دید، گفت:
- تو ضد ولایت فقیه هستی.
با تعجب و وحشت پرسیدم: "مگه چه خطا یا خیانت بزرگی مرتکب شدم؟"
که آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو برام خوند و گفت:
- براساس این آیه، ولایت از پیامبر به ائمه می رسه تا امام خمینی که ولی فقیه است و تا من که فرمانده مستقیم تو هستم. وقتی حرف من را اطاعت نکنی، پس ضد ولایت فقیه هستی.
رنگم پرید. وحشت کردم از این که نکنه برادر ... راست بگه و من فقط و فقط به خاطر فرار از یک صبحگاه ناقابل، در صف منافقین و سلطنت طلبان و خلاصه همه ضد ولایت فقیه ها قرار گرفته باشم!
در فتنه 1388، هنگامی که همون برادر ... را با محاسن تیغ زده دیدم که همنوا و همصدا با سازگارا و اکبر گنجی فراری، مریم رجوی، رضا پهلوی، گوگوش و همه آنان که یک صدا فریاد می زدند "مرگ بر ..." فقط به خاطر علاقه دنیایی به فلانی، حنجره خودش رو علیه ولی فقیه و حتی نظام جمهوری اسلامی پاره می کنه، جا خوردم. با خودم گفتم:
- کاشکی برادر جواد ... که معاون گردان بود، آیه "اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم" رو به یادش می آورد و بهش حالی می کرد که در چه صفی قرار گرفته.
یک آن یاد عاقبت طلحه و زبیر و ... افتادم.
این که اونا هم از صبحگاه جیم شده بودن، یا مثل برادر ... ما، خیلی تند رفتند و وقتی به خواسته ها و امیال شون نرسیدن، شدن اون؟!
خداوکیلی، اون ضد ولایت فقیه بود که با اراذل و اوباش و نفاق همنوا شد، یا من که فقط یه چرت کوچولو بعد نماز صبح زدم؟!



توسط : حمید داودآبادی

محض ریا، دیشب دلم بدجور یاد شهدا کرده بود!
یاد پیامکی زیبا افتادم که دو سه سال پیش یکی از دوستان ناشناخته برایم فرستاد که بدجور تکانم داد.
آن را نوشتم و برای حدود 150 نفر از دوستان - بخصوص آنهایی که حال و هوایی با شهدا دارند - فرستادم.
بعضی ها جواب جالبی دادند که ترجیح دادم با هم آنها را بخوانیم.
این از پیامک من:

زاییدش ...
تاتی تاتی راه بردش ...
بزرگش کرد ...
از وقتی اسماعیل به جبهه رفته، برنگشته!
تو اونو ندیدیش؟!


این هم پاسخ های رسیده از دوستان:
گفت: مادر بیا ناهار بخوریم.
پرسید: ناهار چیه؟
گفت: سبزی پلو با ماهی.
با خنده گفت: ما امروز این ماهی ها رو می خوریم، یه روز هم این ماهی ها ما رو می خورند!
مدتی بعد والفجر 8 درون اروند گم شد.
و مادر تا آخر عمر ماهی نخورد.
اسماعیل دانش پژوه
(رزمنده و خانواده شهید)


ما خیلی از اسماعیل های خمینی را ندیدیم! یکی دو تا که نیستن داداش!
فقط امیدوارم اسماعیل مثل ما نباشه و ما رو ببینه!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


وقتی پسرش رو دستش دادند، مادر با یه صفای حزن آلودی گفت:
وقتی قنداقه ات رو دستم دادند، از الانت سنگین تر بودی!
امیر دربندی
(فرزند شهید)


یاد یاران سفر کرده بخیر.
یاد ایام خوب دوران که دیگه هیچ وقت در تاریخ تکرار نخواهد شد، بخیر.
جلال مهدی آبادی
(همرزم ارتشی ام – بچه کرمانشاه)


سال ها پیش دیدمش!
اون راهش را پیدا کرد.
به همین خاطر برنگشت!
ولی من ...
مجید صبری
(فرمانده سپاهی ام در زمان جنگ)


به مادر قول داده بود که برمی گرده.
چشم مادر که به پیکر بی سر شهیدش افتاد، لبخند تلخی زد و گفت:
بچه ام سرش می رفت، قولش نمی رفت.
مجید جعفرآبادی
(از بچه های بسیجی گردان تخریب)


خداوند به تمام خانواده های رزمندگان، اسرا، جانبازان و شهدا صبر عطا فرماید.
یا حق
صفر علی اکبری
(خانواده شهید – اهل اندیمشک)


خاطرمان باشد باید به یاد شهدا باشیم.
شاید سال ها بعد، در گذر جاده ها، بی تفاوت شهدا را ببینیم و بگوئیم:
آن مرد چقدر شبیه دوست شهیدم بود!
حمید بهمنی
(رزمنده دیروز، کارگردان امروز)


چرا!
در جبهه سال ها جنگید تا شد فرمانده گردان شهادت!
شیمیایی بود و در ورامین اتاق اجاره و از داغ رفقا، دق کرد!
بعد از پنج روز پیکرش بو گرفت و اعلام شد:
سردار پاریاب شهید شد!
سیدابوالفضل کاظمی
(از فرماندهان گردان میثم – نویسنده کتاب "کوچه نقاش ها")


کنار چند تکه استخوان که از همه قد و بالایش جامانده بود، یک جانماز هم بود.
بازش که کردم، شیشه عطرش شکست ...
قنادان
(نسل سومی - همکار سابقم در بنیاد حفظ آثار)


اسماعیل پدر و مادر من، علی اکبر نام دارد.
خانم تاجیک
(خانواده شهید اهل ورامین)

 

توی جبهه با هم بودیم.
یه روز که خیلی هم بشاش بود، بهم گفت:
امروز میرم یه جای خوب. اگه تو هم واقعا بخوای، می برنت.
داشتم فکر می کردم جوابشو بدم ...
دیگه ندیدمش.

رضا عبدفروتن
(بچه محل قدیمی و همرزم دوران جنگ – حقوقدان و خلبان امروز)

 

توی جبهه تیر خورد.
خدا برد پانسمانش کنه!

قاسم صادقی
(پیشکسوت دفاع مقدس)



توسط : حمید داودآبادی

ظاهرا پس از انتشار مطلب "چرا از شهید احمد پاریاب نمی نویسم؟!" در وبلاگ خاطرات جبهه، برداشت های متفاوتی از آن متن شده است که لازم دیدم توضیح مهمی درباره آن بنویسم:
بدون شک شهید احمد پاریاب هم در صف سرداران غیور و دلاورمرد نظام مقدس جمهوری اسلامی بوده و هست.
آن سردارانی که غیرتمندانه همه چیز خویش را در راه دفاع از دین و مملکت فدا کردند و هیچ چشمداشت و توقعی نداشتند و ندارند.
آن سردارانی که امروز نیز همچنان سربازی فداکار برای نظام، گوش به فرمان ولی فقیه هستند تا در برابر همه دشمنان داخلی و خارجی بایستند.
آن سردارانی که در ایام فتنه 88 فریب فتنه گران را نخوردند و مسیر حق را با مسیر نفسانی فتنه جویان عوض نکردند و همچنان نیز همانند.
آن سردارانی که همین امروز، در کنار ملت غیور و سرافراز، همه مشکلات اقتصادی را لمس و تحمل کرده و به هیچ وجه حاضر نبوده و نیستند تا مزد جهاد خویش را با منافع دنیوی عوض کنند.
آن سردارانی که اگر صدها سال هم از روزهای حماسه و خون بگذرد، همچون همت و باکری، شوشتری و زین الدین خالصانه برای خدا گام برمی دارند، نه نفس خویش.

به احترام همه سردارانی که هیچگاه جهاد خویش را به پای پست و مقام نریختند؛ همانان که همچنان افتخار همسنگری، سربازی و فرمانبری شان در طریق ولایت را داریم.
آری پاریاب هم سردار بود.
از این دست سردارانی که به لطف خدا، همچنان هستند، زیادند و خواهند بود.
روح سرداران شهید شاد و عزت سرداران زنده و پایدار، جاودان



توسط : حمید داودآبادی

برخی دوستان گیر داده اند که چرا در وبلاگم از شهید احمد پاریاب نمی نویسم؟


اولا به نظر بنده پاریاب سردار نبود!
بله سردار نبود.
چون سردار که غریبانه و مظلوم، در قرچک ورامین جان نمی دهد که بعد گذشت چهار روز، اهالی محل از بوی ... متوجه شوند، در را بشکنند و با بدن باد کرده و سیاه شده او روبه رو شوند!
این را به خاطر این می گویم که بسیاری از همرزمان و دوستان قدیمی پاریاب، این روزها برای خود کسی شده اند! یا نماینده مجلس، رئیس فلان قطب اقتصادی یا ...
این از سردار بودن یا نبودن پاریاب.

دوم این که، من بجز چند روز کوتاه در گردان شهادت و گردان حبیب، دیگر با پاریاب نبودم. بخصوص آن روزها که با چه دعوا و داستانی! پاریاب از لشکر 27 قهر کرد و رفت تیپ دیگر! که بماند.

سوم این که، بنده که در زمان جنگ عددی نبودم، بعد جنگ هم هیچ رفاقت آنچنانی و خودمانی با احمد پاریاب نداشتم که امروز آنچنان سنگ به سینه بکوبم که ...
الحمدلله پاریاب بعد جنگ و بخصوص بعد مرگش، آن قدر دوست و رفیق و همرزم داشت و دارد که دیگر ما جزو قاذوراتیم!
از آقایان "هاشمی رفسنجانی" بگیر تا "موسوی اردبیلی" که پاریاب به عنوان سرتیم حفاظت آنان، جان خویش را بر کف نهاده بود، تا این پایین پایین ها!
همه و همه حق دوستی و رفاقت را بعد مرگش به خوبی ادا کردند! حالا قبل مرگ و زمان حیاتش بماند آن دنیا که مو را از ماست می کشند!

این که پاریاب که بود، در جنگ چه کرد، بعد جنگ چگونه زیست و هزینه سنگین داروهای شیمیایی و درمانش را چگونه و چه کسانی فراهم کردند، بماند تا دوستان نزدیک و یاران غار او برایتان بگویند.

فقط:
وای به روزی که خداوند غفار و ستار، از شدت اعمال زشت ما، پرده ها کنار نهد و ...
آن روز است که در پیشگاه عدل الهی، دوستان واقعی و ... معلوم و شرمسار خواهند شد.

فقط ای کاش احمد پاریاب به عنوان یک شهروند زیر خط فقر، نزد دوستان، همرزمان و یاران دیروز و امروزش حق حیات داشت!
همین.

این هم حسن ختام حرّافی هایم:
دو عکس از دیروز تا امروز

 

زمستان 1363 پادگان دوکوهه
شهید احمد پاریاب - حمید داودآبادی – عباس طالبی (معاون پاریاب)

 

زمستان 1391 – حسینیه گودال قتلگاه مراسم ختم
حمید داودآبادی – احمد پاریاب که دیگر نیست – عباس طالبی



توسط : حمید داودآبادی

آخرین تصاویر شهید احمد پاریاب در

گوگل پلاس

و

فیس بوک



توسط : حمید داودآبادی

ashmar.jpg 

شهید علی اشمر ساعاتی قبل از عملیات شهادت طلبانه – 1/1/1375

روز چهارشنبه دوم اسفند ماه 1391، توفیقی دست داد تا در محل عملیات شهادت طلبانه شهید "علی منیف اشمر" که اولین روز فروردین 1375 با عملیات خود در عمق مناطق اشغالی جنوب لبنان آتشی شد بر جان اشغالگران صهیونیست، حاضر شویم.

 ashmar (1).jpg

محل عملیات شهید علی اشمر – خرداد 1379

قبلا هم به منطقه "رب ثلاثین" در نزدیکی روستاهای طیبه و العدیسه رفته بودم، ولی این بار اتفاق جالب و مهمی افتاد.

 ashmar (2).jpg

محل عملیات شهید علی اشمر – اسفند 1391

چندی پیش شنیده بودم که پس از عملیات علی اشمر، امام جماعت مسجد "صاحب العصر والزمان الامام المهدی المنتظر (عج)" که در نزدیکی محل عملیات قرار دارد، باقی مانده پیکر علی را جمع آوری کرده و در مکانی به خاک سپرده است.

 ashmar (6).jpg

مسجد "صاحب العصر والزمان الامام المهدی المنتظر (عج)"

با توجه به اینکه شهدای عملیات شهادت طلبانه در انفجاری عظیم ضربه بر دشمن وارد می کردند، غالبا از پیکر آنان چیزی باقی نمی ماند و به همین لحاظ هیچ کدام از شهدای استشهادی مزار ندارند. اگر چیزی هم از پیکر شهید باقی می ماند، صهیونیست ها آن را برای آزمایش های خاص با خود می بردند.

 ashmar (4).jpg

مزار شهید علی منیف اشمر در "رب ثلاثین"

علی اشمر تنها شهیدی است که پیکرش توسط آن فرد روحانی، در مکانی حفظ شد و حدود پنج سال بعد، پس از فرار ارتش صهیونیستی از جنوب لبنان (خرداد 1379)، مکان دفن او معلوم شد و این روزها زیارتگاه عاشقان اباعبدالله است.

 ashmar (3).jpg

مجید فهمیده و حمید داودآبادی بر مزار شهید علی اشمر

کاروان ایرانی هایی بودیم که به زیارت مزار شهید علی اشمر رفتیم. کاروانی که "مجید فهمیده" برادر شهید "محمدحسین فهمیده" الگوی شهادت طلبان، آن را راهبری می کرد.



توسط : حمید داودآبادی

گفتگوی مشرق با داودآبادی/2
این مادر تا لحظه مرگ خود را بدهکار انقلاب می دانست، بدهکار نه طلبکار! حالا من داودآبادی جبهه رفتم و ترکش خورده ام، کارت جانبازی هم در جیبم است، پدر بنیاد را هم در آوردم. توقعی که من دارم این است که باید سمت من مدیریت با فلان حقوق باشد. مادر و همسر سه شهید که چهار شهید تقدیم کرده، باید چه مقام و جایگاهی به او داد؟
مشرق- حمید داودآبادی از جمله نویسندگان دفاع مقدس که با قلم زیبا و دلنشینش با جذب بسیاری از مخاطبین نسل جوان به موضوع انقلاب و دفاع مقدس شده است .
 شاخصه طنز از جمله نکاتی است که در اکثر مواقع در قلم او مشاهده می‌شود. خاکی بودن و شبیه زندگی روزمره مردم هم از جمله خصوصیات قلم حمید داودآبادی است.
 چندی پیش او در وبلاگش پیرامون کتابی به نام «چادر وحدت» صحبتی به میان آورده بود که مربوط می‌شد به خاطراتش از روزها و ماه‌های ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی.
به همین دلیل ما وقت را مغتنم شمرده و پیرامون آن خاطرات با او هم کلا شدیم که بخش اول گفتگوی مشرق با داوود آبادی منتشر شد و اینک بخش دوم این گفتگو از نظر شما می‌گذرد:

*چندی پیش شما در وبلاگ‌تون یک مطلبی را پیرامون حزب توده منتشر نمودید که اشاراتی در مورد کودتای نوژه داشتید. بعد از آن در یک مطلبی که من مطالعه می‌کردم، عنوان شده بود که حزب توده به عنوان جاسوسی شوروی سابق در ایران به دنبال این بود که با بزرگ کردن کودتای نوژه، یکسری از افراد بی‌گناه ارتش را هم به چوب دار سپردند و به نوعی به درون ارتش آسیب زد. چون بعد از مدت کوتاهی هم ایران وارد جنگ تحمیلی می‌شود. نظر شما در این زمینه چیست؟
- اولین بار این صحبت شما توسط فردی به نام ارتشبد کیا در کتابی به نام «ارتش تاریکی» مطرح شده است. او در این کتاب ادعا می کند که اصلاً کودتایی وجود نداشته، بلکه طرحی برای خورد و منهدم کردن ارتش بود. این ادعایی بی مورد است. کودتای نوژه واقعاً کودتا بود. کودتایی قوی و سازمان دهی شده بود که برایش برنامه ریزی شده بود. 18 تیر 59 و دو ماه قبل از شروع جنگ بود. اگر این کودتا موفق می شد، دیگر نیازی به جنگ نبود؛ چون قرار بود ضربه اصلی به نظام را این کودتا وارد کند و داشت وارد می‌کرد. اگر مراکز مهم نظام بمباران می‌شد، دیگر چیزی از نظام نمی‌ماند. خب حزب توده از طریق KGB (سازمان اطلاعات شوروی) مطلع شده بود که قرار است چنین کودتایی انجام شود. ولی کودتا توسط فردی به مقام معظم رهبری اطلاع می دهد و از کودتا جلوگیری می‌کند. البته خود او هم بعدها در ضدکودتا شهید می شود.

* شما از نحوه انجام کودتا اطلاعاتی دارید؟
- یکی از فرماندهان ارتش برایم تعریف می‌کرد که کودتاچی‌ها به پادگان نوژه در همدان می روند. سه جیپ آهو که فرماندهان اصلی کودتا در آنها بوده اند. در اصل دو نفر در این ماشین ها بوده اند که قضیه کودتا را لو می دهند و قرار بوده که با کودتاچی‌ها باشند که کسی شک نکند.
ماشین اول که وارد پادگان نوژه می شود کودتاگران با دیدن اوضاع و احوال، شک می کنند. به همین دلیل این ماشین‌ها دور می زنند که برگردند. مامورین شروع به شلیک می‌کنند. این دو نفر در این درگیری پیش آمده شهید می شوند.

کودتای نوژه، کودتایی کامل بود. آنها در نیروی هوایی برای خود جای پا باز کرده بودند و کلی از خلبان ها را در اختیار خود داشتند. کسی که چنین کاری بتواند بکند، به چه دلیلی باید پشیمان بشود؟ وقتی کودتا شکست خورد، خب چون قرار بود که آنها تهران را بمباران کنند و مردم را بکشند، امام حکمی داد و گفت کمترین حکم برای آنها اعدام است. یک عده مثل بنی صدر وساطت کردند و عفو شامل حال عده ای از آنها شد که تعدادی از آنها در زمان جنگ هر کدام هواپیمایی برداشتند و رفتند به عراق پناهنده شدند که صدام در فرودگاه بغداد نمایشگاهی هوایی از فانتوم های ایرانی پناهندگان زده بود. چند نفری هم که ماندند، توبه کردند و در جنگ هم برای جبران گذشته خود شرکت کردند و خیلی ارزشمند هم بودند و شهید هم شدند.

* حزب توده عامل شوروی بود. شوروی هم در طول جنگ کمک‌های زیادی به صدام کرد. خب انقلابی که در ایران شکل گرفته بود هر لحظه برای شوروی خطرناک بود. پس چطور باز به همین انقلاب در برابر کودتا کمک می‌کند؟
- شوروی به فکر منافع خودش بود. کودتا هم از طرف آمریکا و به نفع آمریکا بود. اگر کودتای نوژه پیروز می شد، آمریکا در ایران حاکم می شد و این به ضرر شوروی بود. من در وبلاگم هم نوشتم که فلان شخص که تعریف کرده ‌می‌گوید ما به دو گروه حساس بودیم، یکی مجاهدین خلق و یکی سلطنت طلب‌ها. اطلاعات را از شوروی می‌گرفتند و به ایران می دادند که هر توطئه هست افشا شود و نتوانند کارشان را انجام دهند. البته بعضی مسئولین این را نفی کرده و می گویند که شک داشتن به مجاهدین خلق کذب و دروغ است. در آن مطلب هم نوشتم که خودش ادعا می‌کند که خیلی از این کارها را او انجام داده است. الان هم حی وحاضر است . در این جا منافع شوروی مطرح بود، سازمان های اطلاعاتی به این صورت هستند.

* چادر وحدت چه طوری جمع شد؟
- از خرداد 60 بچه حزب اللهی ها به جبهه رفتند و مجاهدین خلق هم به صورت علنی فعالیت خود را محدود کرده بود. مقابله با ترورها هم به دست سپاه افتاده بود و چون بحث حمله و ترورهای شهری هم توسط منافق گسترش پیدا کرده بود، چادر وحدت در خطر بود و عملاً جمع شد. نسل جوان نمی دانند که مثلاً، ساختمانی در چهارراه سی متری نارمک است که الان متعلق به ایران خودروست، ولی طبقه بالای آن دفتر حزب جمهوری اسلامی منطقه 8 بود. روبه روی آن ساختمان دو نفر سوار بر موتور نارنجک تفنگی به دست می ایستادند و به ساختمان نارنجک می زدند و می رفتند. کوکتل مولوتف یا نارنجک داخل ساختمان می انداختند و فرار می‌کردند. تهران کاملا به این صورت شده بود. دیگر این کار چادر وحدت نبود که با منافقین مقابله کند. بچه ها هم به جنگ رفتند و چند تایی از آنها هم شهید شدند.

* علت عدم انتشار کتاب چادر وحدت چیست؟
- یکی از دلایل اصلی این است که کتاب یک طرفه نوشته شده است و تمام اتفاقاتی که برای من افتاده که مثلاً رفتیم و حمله کردیم، زدیم و گرفتیم در آن وجود دارد. خب مخاطب جوان اینها را که می خواند احساس می کند همیشه ما مهاجم بودیم و منافقین مدافع و مظلوم بودند. درحال حاضر پاورقی کتاب را تنظیم می‌کنم که خیلی مهم است. من وقتی کتاب خاطرات آقایان عزت شاهی و احمد احمد را مطالعه کردم، تازه فهمیدم پاورقی یعنی چه! که حتی از متن اصلی می تواند مهم تر باشد. جوان نمی داند که منافقین 16000 نفر را ترور کرده اند و در خیابان ها رسماً آدم می کشتند. مثلاً در بالکن خانه ای در گیشا دوشکا کار گذاشته بودند و مردم را با تیربار می‌زدند. اما خب اگر کسی بیاید خاطره تعریف کند که مثلاً به خانه تیمی مجاهدین حمله کردیم و ساختمان آنها را با آر.پی.جی زدیم، به او می گویند لامصب با آر.پی.چی زدید؟ نمی‌گه که آنها با دوشکا که سلاح جنگی است مردم را قتل عام می‌کردند. ما هم راهی نداشتیم جز اینکه با آر.پی.چی بزنیم.

*کدام یک از منافقین را بیشتر در ذهن‌تان مانده است؟
- دو نفر در دبیرستان ما دبیرستان طالقانی بودند، که مسئول ملیشیای شرق تهران بودند. یکی از آنها به نام "حاجی" که تیپ حزب اللهی و ریشویی داشت، عینک دودی هم می‌زد که ما خیلی با او بحث و جدل داشتیم. آدم گنده ای هم بود، آخرین بار خرداد 60 بود که گفت من اولین نفری که بکشم تویی! من هم گفتم مطمئن باش تویی. سال 70 در فروشگاه اتکا با خانم هم بودیم، برگشتم دیدم حاجی کنارم ایستاده، ولی او فرار کرد و غیبش زد . نمی دانم آن موقع در تهران چه کار می کرد. کل سازمان دهی شهر با او بود. معاون او هم بود که با او کل کل می کردیم.

* پدرتان از رفتن به چادر وحدت منعتان نمی‌کرد؟
- من خیلی در حوادث چادر وحدت کتک خوردم و دچار مشکل شدم. مثلا یادم هست سال 58-59 رجوی در امجدیه -استادیوم شهید شیرودی- سخنرانی داشت. ما هم رفتیم آن جا و یک پاره آجر به سرم زدند. چند سانتی متری سرم شکست. مرا به بیمارستان امیر اعلم بردند و پرستارها و دکترها دورم جمع شدند و گفتند سرم بیست تا بخیه می خواهد. من جوان بودم و می‌گفتم چیز خاصی نیست، یک چسب می خواهد. از بخیه و سوزن می‌ترسیدم. یک عده هم کتک خورده و لت و پار آن جا ریخته بودند. چند تا از پرستارها که از طرفداران مجاهدین خلق بودند، گفتند ببین این حزب اللهی های فلان فلان شده چه کار کرده اند. خیلی ناراحت شدم و گفتم غلط می‌کنید این جوری صحبت می‌کنید. در بیمارستان درگیر شدم. دکتری که می گفت باید سرم بخیه بخورد، چسبی به سرم زد و مرا از بیمارستان بیرون کرد. بعد سرم عفونت کرد، شب که به خانه برگشتم با سرو صورت خونی و سر شکسته بودم. هیچ وقت یادم نمی رود، چریک فدایی ها مراسم داشتند، از درب شرقی دانشگاه می خواستیم وارد شویم که نمی گذاشتند. با زور به لای در رفتم و بعد دستم لای در ماند. انگشتم شکست، فریادی زدم که فدایی ها فرار کردند و ما به داخل رفتیم.

* اگر موافق باشید مقداری از گفتگو را به اتفاقات حال حاضر اختصاص بدهیم. شما از جمله افرادی بودید که به بنیاد حفظ آثار انتقادات شدیدی داشتید. چه شد در همین بنیاد مسئولیت قبول کردید؟
- آن مدتی که من مدیر سایت ساجد بودم، سایت گسترش فعالیت زیادی داشت. تعداد بالایی عکس از دفاع مقدس جمع آوری شد. روی زبان های مختلفی مثل عبری و عربی و انگلیسی کار کردیم و از حق نباید گذشت که با آمدن آقای باقرزاده به بنیاد حفظ آثار، بنیاد از آن حالت رکود درآمد. یکی از علت های رفتن من به بنیاد این بود که امثال داودآبادی، حسین یکتا، احسان حسنی، جواد تاجیک و ... به بنیاد آمده بودند. اینها علامت خوبی بود و انصافاً هم کار زیاد شد. مثلاً راهیان نور در آن دوره که انجام شد کار بزرگی بود. سایت ساجد در جای خود کار بزرگی کرد.

* ولی باز هم جا داشت که کارهای بزرگ‌تری صورت بگیرد.
- من می گویم از حق نگذریم، طور دیگری نگاه کنیم. مدیریت حفظ آثار در دورهای گذشته را ببینم و این دوره را هم ببینم. درباره علت استعفا نمی خواهم بحث کنم چون جدا از این بحث است. من اعتقاد داشتم که نمی‌خواهم وارد بعضی از سیستم ها بشوم. چون آه و ناله و نفرین پشت سر اینهاست. به وظیفه شان هم عمل نمی کنند.
تازه این سازمان‌ها فهمیده اند که دغدغه فرهنگی هم خیلی مهم است. بنیاد شهید حالا فعالیت فرهنگی و هنری دارد. بنیاد حفظ آثار 10 سال پیش و دروه های قبل این طور نبود. حالا بنیاد به این نتیجه رسیده که باید کار کند و این خیلی مهم است. یکی از دوستان به من با تمسخر می گفت چه شده حقوق بنیاد حفظ آثار حلال شده؟ گفتم: بله اتفاقاً حلال شده، وقتی که مثلاً می بینم آقای باقرزاده هر شرایطی که در ذهن من است کار می کند. به او گفتم اگر من به بنیاد نروم به انقلاب ظلم کرده‌ام.
اگر نروم من نامردم چون دست من را بازگذاشته و در مدت شش سالی که در ساجد بودم هیچ مشکلی با مدیریت نداشتم چون مستقیماً زیر نظر باقرزاده بود. بحث استعفا جداست و ربطی به ساجد و مدیریت بنیاد نداشت.

* شما به خاطر درگیری با آقای باقرزاده یا لج و لج بازی با او استعفا دادید؟
- من از سیستم بنیاد بیرون رفتم چون نمی خواستم بنیادی بشوم.

* یعنی سیستم بنیاد با خود آقای باقرزاده متفاوت بود؟
- من از اول هم که بنیاد رفتم هیچ قراردادی نداشتم. یکی از بحث ها این است که من در این 3،2 سال اخیر قراردادی ندارم که معلوم کند چه کار می کنم. اگر کسی به من بگوید این جا چه کاره ای که پشت میز نشسته ای من جوابی ندارم. حتی حقوق من و نیرو های زیر دستم هم سطح بود. با اینکه مدیریت یک سایت مسئولیت خطیری است. در ساجد با او مشکلی نداشتم، با بدنه مشکل داشتم که داستان دیگری بود. حداقلش این بود که تعداد عکس هایی جمع آوری کردیم، آثاری از شهدا جمع آوری کردیم. درست است که این خارج از وظایف ساجد بود ولی او خیلی از این کار رضایت داشت و استقبال کرد.

آقای کمره‌ای همیشه به من توصیه می کند که در کار فرهنگی جنگ باید مثل خود جنگ غیرتی و ناموسی نگاه کرد. تا این نگاه را نداشته باشی نمی توانی کار کنی. این که شما می گویید درست است. داودآبادی نمی تواند بگوید حالا ما کردیم. امام سخن زیبایی دارند که ما مأمور به انجام وظیفه ایم. ما مامور به انجام تکلیفیم. تکلیف این نیست که کار را همان وسط راه رها کنیم. این تکلیف که امام می گوید این است که کار را درست و خوب به نتیجه برسانیم نه اینکه وقتی خسته شدیم آن را رها کنیم. چیزی که خیلی از ما بچه حزب اللهی ها به آن مبتلا هستیم و از زیر با مسئولیت شانه خالی می کنیم و می رویم. باید این را در نظر گرفت آن چه از بچه حزب اللهی ها که خود ما هم جزو آنها هستیم، انتظار می رود این است که باید به این قضیه غیرتی تر نگاه کرد.

* ولی با همین فرهنگ دفاع مقدس می شود سبک زندگی را تغییر داد.
- این یک راه است. ما هم از همین استفاده می کنیم. مثلاً خاطراتی که در وبلاگم هست با تیتر آنکه فهمید، آنکه نفهمید. می خواستم به بچه های مسلمان بگویم که سبک زندگی باید این باشد. خوب و بد را کنار هم می گذاشتم. دو نفر که یکی پر مدعا بود و یکی بی ادعا بود و رفت شهید شد. ولی ما خیالمان راحت است و به این نگاه نمی کنیم که چه کار کرده ایم، آیا این برنامه که ریخته ایم و مدیریتی که کرده ایم و هزینه ای که صرف کرده ایم چه بازدهی داشته است. خیلی ها اینها را قبول دارند. من کتابم خیلی برایم مهم است و نظر مخاطبان به کتابم هم برایم خیلی مهم است. چرا نباید کارم برایم مهم باشد که سایت ساجد چه قدر اثر داشته است. مدیریتی که کردی و ضررهایی که به بیت المال زده ای چه پیامدی و چه اثراتی داشته اشت. بزرگترین مشکل ما آدم های آن نسل حزب اللهی پر مدعا این است که «حاسبوا قبل ان تحاسبو» را بلد نیستیم و به آن فکر نمی کنیم که مثلاً این مدتی که کار کرده ایم ضرور و زیان یا منفعتش چه بوده است.

* اما خب از آقایان به دلیل اینکه مدتی در جنگ تحمیلی حضور داشته‌اند و خدماتی انجام داده‌اند، توقع دارند که تمام امکانات در اختیار آنها باشد.
- وقتی من مادر شهیدان ولی زاده را که سه پسر و همسرش شهید شده اند می بینم، یکی از پسرهایش تعریف می کند زمان جنگ تلفنی به او خبر می دهند که برادرش شهید شده و می گوید بر می گردم. مادرش می گوید نه ما خودمان او را تشییع می کنیم تو در جبهه بمان. این مادر 1/1/91 فوت کرد. این پیرزن هیچ درجه ای هم نداشت. وقتی هم فوت کرد آقایان هیچ کدام نفهمیدند.

این مادر تا لحظه مرگ خود را بدهکار انقلاب می دانست، بدهکار نه طلبکار! حالا من داودآبادی جبهه رفتم و ترکش خورده ام، کارت جانبازی هم در جیبم است، پدر بنیاد را هم در آوردم. توقعی که من دارم این است که باید سمت من مدیریت با فلان حقوق باشد. مادر و همسر سه شهید که چهار شهید تقدیم کرده، باید چه مقام و جایگاهی به او داد؟ به مادری که وقتی حرف می زد دلش از این گرفته بود که هنوز یک پسرش سالم است. اینها شعار نمی دهند. کاری ندارد. به خودمان نگاه کنیم، به پسرم مصطفی گفتم چند سال داری گفت: 17 سال. گفتم: مصطفی کاظم زاده همسن تو بود که شهید شد. ما خیلی به دنیا چسبیده ایم و نمی توانیم از بچه مان دل بکنیم و به جنگ بفرستیم و جنازه یا اسکلتش بعد از 25،20 سال برگردد. ما حاضر نیستیم یک بار خود را جای یک پدر شهید یا مادر شهید بگذاریم. آنها خودشان را بدهکار انقلاب می دانند. اگر کسی می‌گوید زمان جنگ فرمانده بودم، خب بودی که بودی، تفاوت او با بقیه در چیست؟ اینکه آن مادر شهید فهمیده که چرا فداکاری می کند و بچه اش را برای چه می دهد اما ما نفهمیده ایم که برای چه جنگیدیم و تیرو ترکش خوردیم . ما همه جوزده شده بودیم. ما بر اثر آن جو گرفتگی به جبهه رفتیم و تیر و ترکش خوردیم و امروز با این طلبکاری هایمان پدر همه را در می آوردیم. ولی آن مادر شهید جو زده نشده بود. مصداق آیه قرآن است که می فرماید با خدا معامله کنید. آن مادر با خدا معامله کرده ولی ما با خودمان معامله کرده ایم. من داودآبادی توقع دارم که ما وقتی وارد اداره ای شدم پایه حقوقم اینقدر و امکاناتم چنین باشد. این نشان می دهد که داودآبادی با خودش معامله کرده است. همیشه هم می نالیم. هر کس بیشتر می نالد بدان که بیشتر تیغ کشیده است. بیشتر از بقیه جارو کرده و رفته است. امروز یکی از مدافعین خرمشهر به من زنگ زد و گفت: حمید خواهشی دارم، من پول ندارم و آب خانه مان قطع شده است، پول داری به من بدهی تا قبض آب را پرداخت کنم؟

من به او چه بگویم؟ ما این همه ادعا داریم. تا از مقاومت و خرمشهر می گوییم، بعضی‌ها می گویند این چیه؟ او هم بوده. او و زنش هر دو در روزهای مقاومت خرمشهر بوده اند اما یک ریال از کسی نگرفته‌اند. تا آخر جنگ هم سابقه جبهه دارد. اما او چه کار می کند؟ وقتی ما کاروان راهیان نور می بریم جنوب، او را می آوریم برای توضیح دادن عملیات‌ها. یعنی او را قبول داریم که خیلی در مورد جنگ می‌داند. اما کارمان که تمام می شود اصلاً او را به حساب نمی آوریم.

* من خودم چند مرتبه‌ای که به راهیان نور رفته‌ام متوجه ‌شده‌ام که کاروان‌ها حتی آب آشامیدنی خود را از تهران تهیه می‌کنند و هیچ خرید این گونه‌ای را از شهرهای جنوب و از مردم انجام نمی‌دهند.
- داستان مفصل‌تر از این حرف‌هاست. سال 76-77 بود که کاروان راهیان نور راه افتاد. خرمشهری ها رفته بودند از بازار نخود و لوبیا و برنج غیره خریده بودند به این دلیل که دیگر نانمان در روغن است، برای عید که کاروان ها می آیند آماده باشند. اما یکی از مراکز مهم تصمیم‌گیری گفته بود هر کاروانی که به جنوب می رود اجناس مورد نیازش را باید از تهران ببرد. همه این خرید‌ها روی دست مردم می‌ماند.

* به چه دلیلی این تصمیم را گرفته بودند؟
- من به مسئولین راهیان نور همین را می گفتم که بیایند کاری کنند که وزارت بازرگانی اجناس مورد نیاز را با قیمت پایین به خرمشهری ها بدهند و کاروان ها هم از آنها بخرند. این بُعد اقتصادی است و یک بُعد معنوی سخنی هم دارد. حدود 3،2 سال پیش به این کاروان ها حمله شد، حرفشان این بود که 8 سال ما مصیبت کشیدیم . خمپاره روی سر زن و بچه ما بود، حالا شما با ماشین کولر دار می آیید و جوانی به شما می‌گوید که ما این جا را نجات دادیم! پس ما اینجا چه کاره بودیم؟ ما بی غیرت بودیم؟ دیدم راست می گوید.
داودآبادی می گوید که ما خرمشهر را آزاد کردیم. من به دوستان هم گفتم، یک بچه کم سن را می آورید و روزی 50،40 هزار تومان به او می دهید که روایت گری بکند. این پول را به آن فرد بومی بدهید که او می دادند در خرمشهر چه گذشته است. می دانید 50 هزار تومان برای یک روز خرمشهری چه می شود؟ می دانید چه زندگی می توانند از این را متحول کنند که نمی کنند؟ چون تهرانی به قضیه نگاه می کنند. ناموسی نگاه نمی کنند. اگر ناموسی نگاه کنند، باکری می رود خوزستان جان می دهد. اگر به فرهنگ دفاع مقدس ناموسی نگاه نکنید همه فرهنگ را شهری می بیند. کتاب ها را بشمارید که چه قدر کتاب تهرانی و چه قدر کتاب غیر تهرانی داریم. چه قدر بودجه فرهنگی در تهران خرج می شود.
پایان
منبع: مشرق نیوز



توسط : حمید داودآبادی

مسعود رجوی بازجوی من بود/ ماجرای منافق شدن عباس فالاتژ
وقتی بچه حزب اللهی‌ها می شنیدند که مقابل دانشگاه تهران درگیری شده، برای دفاع از انقلاب اسلامی زود خودشان را می رساندند. مثل من که هر روز از مدرسه«جیم» (با خنده) می شدم و پاتوقم جلوی دانشگاه تهران شده بود.
به گزارش مشرق، حمید داودآبادی از جمله نویسندگان دفاع مقدس که با قلم زیبا و دلنشینش با جذب بسیاری از مخاطبین نسل جوان به موضوع انقلاب و دفاع مقدس شده است .
 شاخصه طنز از جمله نکاتی است که در اکثر مواقع در قلم او مشاهده می‌شود. خاکی بودن و شبیه زندگی روزمره مردم هم از جمله خصوصیات قلم حمید داودآبادی است.
چندی پیش او در وبلاگش پیرامون کتابی به نام «چادر وحدت» صحبتی به میان آورده بود که مربوط می‌شد به خاطراتش از روزها و ماه‌های ابتدایی پیروزی انقلاب اسلامی.
به همین دلیل ما وقت را مغتنم شمرده و پیرامون آن خاطرات با او همکلام شدیم که بخش اول گفتگوی مشرق با داودآبادی از نظر شما می‌گذرد:
گفت وگو از حسین محمدی


*جریان به وجود آمدن چادر وحدت از کجا شروع شد؟
- درست از اولین روزهایی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید، گروه‌هایی مثل مجاهدین خلق (منافقین) یا حزب توده، این داعیه را داشتند که ما سال ها مبارزه کردم و باعث پیروز انقلاب شده ایم. البته آنها سابقه مبارزه داشتند ولی نه به گستردگی مبارزات و رهبری امام خمینی که باعث شکل گیری انقلاب اسلامی شد. این گروه‌ها سال‌های زیاد کار مبارزه مسلحانه و ترور می‌کردند و خود این امر باعث شده بود که به فکر سهم خواهی افتادند. آنها کم کم از کردستان شروع کردند و بحث تجزیه سیستان و بلوچستان را پیش کشیدند و تا آنجا پیش رفتند که این بحث به تهران کشیده شد.
به همین دلیل بود که در فروردین 58 مقابل دانشگاه تهران شلوغ شد. همه گروه‌ها با هم بحث می کردند، نشریه می فروختند و خواه ناخواه این بحث ها به جدل هم کشیده می‌شد. علتش هم این بود که بچه های حزب اللهی مشکلی برای درگیری نداشتند. انقلاب اسلامی که به رهبری امام پیروز شد، برای حزب اللهی ها بود و خیالشان بعد از پیروزی انقلاب راحت‌تر شده بود.
مجاهدین خلق یا همان منافقین، که احساس می کردند سهم شان را از انقلاب خورده اند و حکومت را از آنها گرفته اند، خواهان قدرت بودند و با موضع تهاجمی در بحث ها شرکت می‌کردند. در اعلامیه ها و نشریات سال 58 آنها، این موضع تهاجمی همیشه وجود داشته است. خواه ناخواه هر کنشی هم واکنشی دارد. بحث و درگیری هم پیش می‌آمد. با توجه به اینکه منافقین سازمان دهی شده بودند - مثلاً 10-15 سال سابقه کار سازمانی داشتند و سازمان مجاهدین خلق یکی از سازمانی ترین گروه ها بود- آنها مقابل دانشگاه تهران متمرکز شده بودند، دفاتر مختلفی هم داشتند. مثلاً ساختمان بنیاد علوی واقع در خیابان طالقانی تقاطع ولی عصر در کوچه انزلی را به عنوان ستاد مرکزی مجاهدین خلق استفاده کردند. در خیابان بهار دوطبقه ساختمان سرهنگ زیبایی را به مرکز امداد مجاهدین خلق اختصاص داده بودند. روبه روی سینما عصر جدید هم ساختمانی به نام جنبش معلمین داشتند. اما بر خلاف اسامی ساختمان ها، در آنها کار دیگری انجام می شد. برای نمونه وقتی که نام مرکز امداد را می شنویم، فکرمان به کارهای امدادی پزشکی معطوف می شود؛ اما شاید باورتان نشود که همه سازمان دهی نظامی مجاهدین خلق در این ساختمان صورت می گرفت. اینها از نام ها برای پوشش استفاده می‌کردند. منتافقین خودشان را آماده کرده بودند که قدرت را در دست گرفته و صاحب انقلاب شوند. از سوی دیگر حزب اللهی ها که می دیدند انقلاب شان به خطر افتاده، بر حسب احساس وظیفه به مقابله با مجاهدین خلق یا همان منافقین پرداختند.

*طیف بچه حزب اللهی سازمان دهی خاصی داشتند؟
- نه. از هر منطقه تهران و بیشتر از مناطق جنوب شهر بودند که دور هم جمع می‌شدند. وقتی می شنیدند مقابل دانشگاه تهران درگیری شده، برای دفاع از انقلاب اسلامی زود خودشان را می رساندند. مثل من که هر روز از مدرسه «جیم» (با خنده) می شدم و پاتوقم جلوی دانشگاه تهران شده بود.

*آن زمان چند سال داشتید؟
- من 14 یا 15 ساله بودم. خود این که هر روز به مقابل دانشگاه می رفتیم و بچه ‌حزب اللهی‌های دیگر را می‌دیدیم، باعث می‌شد همدیگر را بشناسیم. اگر مجاهدین تظاهرات می‌کردند، ما هم به صورت جمعی علیه آنها شعار می دادیم. یکی از همین بچه حزب اللهی‌ها که معروف به «رضا افغان» بود، یک روز چادر برزنتی 14 نفره آورد و سمت چپ در اصلی دانشگاه تهران برپا کرد. دلیل اصلی کار او هم این بود که سازمان مجاهدین خلق، سازمان دهی، ساختمان و بساط کتاب فروشی داشت اما حزب اللهی‌ها هیچ چیز نداشتند.
بچه حزب اللهی‌ها پایگاه یا ساختمانی برای خود نداشتند. این شد که «چادر وحدت» برپا شد. نصف ظرفیت چادر، کتاب فروشی بود. قرآن و کتاب های مذهبی داشتیم و نیم دیگر چادر را بچه ها پتو به زمین انداخته بودند که وقتی مجاهدین سخنرانی داشتند و ما قرار بود برنامه ریزی کنیم، آن جا دور هم جمع می شدیم. کل بچه های چادر وحدت 35 نفر بودند.

*این افراد چگونه عضو چادر وحدت می شدند؟
- بچه محل‌های ما زیاد بودند اما هر کسی نمی توانست چادر وحدتی شود چون او را نمی پذیرفتند. دلیل پذیرش من هم در چادر وحدت این بود که من از فروردین 58 در درگیری ها حضور داشتم، کتک هم زیاد خورده بودم و بین بچه حزب اللهی شناخته شده بودم.
افراد چادر وحدت همین 35 نفر بودند، اما در درگیری ها حدود 200 نفر می‌شدیم. مثلاً در 14 اسفند 59 در سخنرانی بنی صدر، نیروهای حزب اللهی زیاد بودند. چادر وحدتی ها جلودار بودند و بین آنها افرادی بزرگ و سرشناسی چون شهید بیوک میرزاپور، شهید مرتضی شکوری گرکانی معروف به «میثم»، شهید حسین نیاسری معروف به «حسین بابا»، شهید بابک چنگیزی و رضا افغان - چون قبل از پیروزی انقلاب، رضا در افغانستان بود و با مجاهدین افغانی علیه شوروی می جنگید، بنابراین به رضا افغان معروف شده بود- که هنوز هم زنده است، حضور داشتند. آنها جزو اصلی ها و ما جزو دور و بری ها بودیم. شهید اکبر خداکرمی و شهید کریم چاروسه و شهید علی قرائی و من جزو پایین تری ها بودیم. سازمان دهی خاص یا کارت شناسایی هم نداشتیم. مثلا یکی از کارهامان این بود که از دفتر مرکزی حزب جمهوری که دکتر بهشتی آن جا شهید شدند، پوستر یا کتاب می گرفتیم و بین مردم بخش می‌کردیم. رو به روی ما نیروهای مجاهدین انقلاب اسلامی بساط کتاب فروشی داشتند که شهید میثم شکوری غالباً با آنها بود. البته ما بده بستان و کار فرهنگی با آنها داشتیم. اینها خیلی وارد درگیری نمی شدند و بیشتر اهل بحث و منطق بودند. ولی ما این طور نبودیم، وقتی می دیدیم زمین چمن به آن وسعت دانشگاه تهران، پر از مجاهدین خلق و منافق است ما که 35، 40 نفر بودیم، برای مقابله می رفتیم.

*کار اصلی بچه‌های چادر وحدت چه بود؟
- کار چادر وحدت به جایی رسیده بود که مثلاً در 14 اسفند 59 که بنی صدر در دانشگاه تهران سخنرانی داشت، همه بچه حزب اللهی های کل تهران می دانستند که باید به چادر وحدت آمده و از آن جا متمرکز شوند. یا اول اردیبهشت 59، انقلاب فرهنگی که شکل گرفت، کل قضیه دست چادر وحدت بود. ما همه 35 نفری در چادر وحدت جمع شدیم، شهید بیوک میرزاپور بچه‌ها را سازمان دهی کرد و گفت که فحاشی و اهانت نکنید و به هیچ وجه دخترها را کتک نزنید. این قوانین را برای ما می گذاشت. بیوک استاد من و فرد اخلاقی و جالبی بود. وارد دانشگاه شدیم و با چریک فدایی‌ها به مذاکره پرداختیم اما با پرتاب سنگ و آجر در میان گفت وگو، ما را مجبور کردند که از دانشگاه خارج شویم. وقتی می‌خواستیم به دانشگاه برویم فقط 10، 12 نفر بودیم. به کسانی که آنها را نمی‌شناختیم و آشنا نبودیم، اجازه نمی‌دادیم با ما داخل دانشگاه بیایند؛ چون زیاد پیش می‌آمد که بین ما نفوذی هم باشد و با خرابکاری‌هایی که انجام می‌داد، تمام مشکلات پیش آمده گردن ما می‌افتاد.

مجاهدین خلق، حزب توده و بنی صدر تصور می‌کردند چادر وحدت ستاد عملیاتی حزب جمهوری اسلامی است که سپاه و کمیته همه پشتیبان آنها هستند و فکر می‌کردند ما با پشتوانه آنها کار می‌کنیم. درحالی که نیروهای کمیته که نبش خیابان وصال حضور داشتند، وقتی درگیری می‌شد ما را کتک می زدند و بازداشت مان می کردند که چرا با منافقین درگیر شده‌اید. ما این مشکلات را هم داشتیم. چند وقت پیش که به آرشیو روزنامه جمهوری اسلامی نگاه می کردم، درگیری در 10 بهمن 58 بچه‌های چادر وحدت با منافقین که در آن جریان ما دستگیر شدیم و جالب این بود که روزنامه جمهوری اسلامی هم ما را محکوم کرده بود و نوشته بود: "حمله چماق داران به مراسم سالگرد شهدای مجاهدین خلق ایران."
ما حدود 35 نفر بودیم ولی منافقین 10 هزار نفر بودند. روزنامه جمهوری به جای این که به دنبال اصل قضیه باشد ما را محکوم کرده بود.

10بهمن 58، مسعود رجوی در دانشگاه تهران سخنرانی داشت که از در اصلی دانشگاه تا پشت کتابخانه و مسجد دانشگاه جمعیت زیادی از منافقین حضور داشتند. شهید بیوک میرزاپور همیشه قانونی داشت که فحاشی نکنید و نباید زنان را کتک بزنید و شعارش این بود که ما با منطق، جهان را مسلمان می‌کنیم و اعتقادش این بود که می توان با مخالفین بحث کرد. حتی آن روز ما خبر نداشتیم که مجاهدین برنامه ریزی کرده بودند که ما را دستگیر کنند.
ما 35 نفر، از وسط زمین چمن الله اکبر می‌گفتیم و جلو می‌رفتیم. آنها هم برای ما راه باز می کردند و مقابل مان نایستادند. ما هم به سمت جایگاه مسعود رجوی حرکت کردیم. بیوک بلند می‌گفت: ما مسلمانیم و شما باید با ما بحث کنید، باید اول ثابت کنید که مسلمانید. یک مرتبه دیدم آنها ما 35 نفر را محاصره کردند و بازداشت مان کردند. یکی دو نفر از بچه ها را که تازه به جمع ما آمده بودند را چند چک و لگد زدند و رها کردند اما بقیه را گرفتند. من هم تا وسط زمین چمن فرار کردم ولی مرا هم گرفتند و وحشیانه کتک زدند. در زد و خورد و درگیری‌ها، مجاهدین خلق از همه بدتر بودند و با بغض و کینه کتک می زدند. همه هم سن‌شان بالاتر از ما بود. آنها غالباً 20،22 ساله و ما 14،15 ساله بودیم. آنها همه آموزش دیده و ورزیده و سازمان دهی شده بودند. بیشترشان پوتین به پا داشتند. قیافه های شان خشن بود. آنها در حال کتک زدن من بودند که صدای جیغ یک دختر از مجاهدین که مثل بقیه شان اورکت زیتونی داشت شنیده شد. او داد می زد که بی شرف ها مگر شما مجاهد نیستید، چرا او را کتک می زنید؟ با شنیدن چنین حرف‌هایی، آنها آن دختر را هم کتک زدند. من آن جا برای آن دختر که خیلی بد او را کتک می زدند، گریه ام گرفت.

*تا آن زمان آن دختر را ندیده بودید؟
- نه خیلی اتفاقی شد. او دیده بود که 10، 12 نفر یک بچه 15،14 ساله را می زنند، ناراحت و احساساتی شده بود و گریه می کرد و جیغ می زد. وقتی او را کتک می زدند، من آنها را فحش می دادم که کثافت های بی‌شرف او که دیگر از خودتان است چرا او را کتک می‌زنید؟ آن جا بود که به یاد حرف بیوک افتادم که می گفت به هیچ وجه روی زنان و دختران دست بلند نکنید.
مرا از در پشت کتابخانه به داخل کتابخانه بردند. یک نفر آمد و ما را تفتیش کرد. جیب های مان را هم گشت. می پرسید، چه کسی تو را فرستاده این جا و از چه کسی پول گرفته ای؟
من روزی دو تومان از پدرم پول توجیبی می‌گرفتم که در مدرسه خوراکی بخورم. من 10 روز پول هایم را جمع کرده بودم که کتاب یا نوار سخنرانی بخرم. آن بازجو وقتی این 20 تومان را از جیبم بیرون آورد و در جیب خودش گذاشت، خیلی برایم زور داشت. به او گفتم: بی شرف پولم را بده. گفت: خفه شود… دو تا هم مشت بهم زد. بعد کارت انجمن اسلامی دبیرستانم را پیدا کرد؛ انگار که چه چیز مهمی پیدا کرده است.
آن موقع‌ها من کاریکاتور هم می کشیدم. یک کاریکاتور کشیده بودم که نشان می داد یکی در حال شکنجه دادن کسی است که به جای کله برایش آرم مجاهدین را کشیده بودم و کنارش نوشته بودم: شکنجه‌گاه مجاهدین یا مرکز امداد.
بازجوی منافقین تا این کاریکاتور را که در جیبم بود دید، بدجور قاطی کرد و مرا کتک زد. در همین حین پیرمردی جلو آمد و به او گفت: حاج آقا این از نیروهای چادر وحدت است. وقتی آن پیرمرد را دیدم دلم آرام گرفت که او الان به کمک من می‌آید. به او گفتم: حاج آقا، این آدم برای چی مرا می زند. در کمال ناباوری آن پیرمرد هم یک دفعه شروع کرد به فحش های ناجوری دادن به آقایان بهشتی و رفسنجانی. من هم چون بچه بودم بغضم ترکید و هرچه از دهنم درآمد به خودش و خانواده‌اش گفتم. بعدها فهمیدم آن پیرمرد، "حاج محمد مدیر شانه چی" بود که اول انقلاب کاندید مجاهدین شده بود و من عکسش را دیده بودم. دخترش عضو چریک فدایی بود و در درگیری‌ها کشته شده بود و زنش هم سر قبر دخترش رفته و سکته کرده ومرده بود. او بعدها به فرانسه فرار کرد و در شورای ملی مقاومت عضو شد . چند سال پیش هم با نکبت به ایران برگشت و در مشهد هم از دنیا رفت.
به هر صورت ما را با چشمان بسته و دست های مان را که از پشت بسته بودند، روی زمین می کشیدند و می بردند. تا حرف می زدیم یک نفر با یک چوب بزرگی به کمرمان می کوبید. بی انصاف خیلی هم بد می زد.

*همه 35 نفرتان را گرفتند؟
- هر که را می گرفتند آن جا می آوردند. به جایی رفتیم که احساس کردم توالت کتابخانه مرکزی دانشگاه است. من را روی زمین نشاندند. از زیر چشم بند، دیدم که میثم و بیوک رو به رویم نشسته اند، بچه های دیگر هم بودند. همه منافق هم نقاب روی صورت شان بود. اتفاق هایی هم افتاد که بگذریم.

*مثلاً چه اتفاقاتی برایتان افتاد؟
- من و علی که کنارم بود، تصمیم گرفتیم دست مان را باز کنیم. تصوراتی داشتیم که به آنها حمله کنیم. کادری که ما را برای بازجویی می بردند همه نقاب هایی به صورت شان بود که فقط چشم و دهان شان باز بود.

*بعضی از تصاویر به جای مانده در روزهای ابتدایی انقلاب افرادی را نشان می‌دهد که چنین نقاب‌هایی دارند.
- بله شاید تصور کنید که برای ادا درآوردن نقاب داشتند، ولی این کادر اصلی آنها بودند که نقاب داشتند تا قیافه شان شناخته نشود. بین آنها کسی بود که ما را از آن توالت‌ها به اتاقی برای بازجویی می برد. او شخصی قد کوتاه و موهای فری بلند و ریش داشت. او که مرا از زمین بلند کرد تا به اتاق بازجو ببرد، چشم بندم افتاد و من به صورت او زل زدم. او با کف دست به صورتم محکم کوبید و با آرنج به کمرم زد. مرا دوباره برگرداند و چشم بندم را زد و بعد به اتاق بازجویی برد. کنار میز بازجو ایستادم، یک نفر هم پشت میز بود که سوال می‌پرسید. 2 الی3 نفری هم سمت چپم بودند.
تا قبل از این در تمامی مراسم‌ها و اتفاقاتی که می‌افتاد آنها از ما عکس می‌گرفتند. در آن عالم بچگی وقتی آنها عکس می انداختند، فکر می کردم فقط فلاش می زنند چون فکر می‌کردم این همه عکس که از ما می اندازد به چه کارشان می آید؟!
آن روز تازه فهمیدم این همه عکس به چه درد آنها می‌خورد. منافقین ریز همه زندگی ما را داشتند. که مثلا فلان نیروی حزب اللهی بچه کجاست و کجا درس خوانده. به صورت مصور همه چیز را داشتند. عکس هایی از من که در فلان درگیری و در فلان جا بوده را بازجو روی میز گذاشت. آن کسی که رو به رو نشسته بود. صدایش برایم آشنا بود.
گفت: که این طور. از جایش بلند شد و دور من چرخید و گفت: هنوز هم می گویی که ما منافقیم؟ من هم بغضم ترکید و گفتم هنوز هم می گویم مرگ بر منافق، کثافت و ... شروع به فحش دادن کردم. او هم یک سیلی به من زدم که این فلان فلان شده را ببرید. در توالت کنار رضا افغان بودم. او خندید و گفت: تو را هم زد؟ گفتم: آره چه طور؟ گفت: صدای دخترانه اش را نشناختی؟ خود رجوی بود دیگه. راست می گفت صدای رجوی دخترانه بود.
تا ساعت 10 شب ما را نگه داشتند که بچه‌های کمیته آمدند و ما را نجات دادند و منافقین هم فرار کردند. آن جا همه ما را شناسایی کردند. و چند تا از ما 35 نفر را بعضی را در کردستان و بعضی را در تهران ترور کردند. در صحبت ها و نشریات شان مشخص بود که از چادر وحدتی ها خیلی وحشت دارند. درحالی که این چادر وحدتی ها یک عده بچه حزب اللهی بودند که نه سلاح و مهمات داشتند و نه از جایی حقوق می گرفتند.

*سپاه پاسداران به شما کمکی نمی‌کرد؟
- یک موقع در درگیری ها طرف ما را می گرفت.

*شما لباس شخصی بودید؟
- نه. ما بچه حزب اللهی های دل سوز بودیم. لباس شخصی ها سازمان دهی شده اند ولی ما نه کادر و نه لباس داشتیم و نه سازمان دهی شده بودیم. برنامه ریزی و سلاح هم نداشتیم. ما فقط خودمان بودیم. وقتی هم بیوک برنامه ریزی ای می‌کرد، برنامه این بود که مردم را کتک نزنید. این نبود که بگوید یک سری نیروها از این طرف و به این صورت حمله کنند و سری دیگر هم از طرف دیگر. ما این چیزها را نمی دانستیم. در همین زمان بود که جریان کردستان پیش آمده بود که بیشتر بچه ها به کردستان رفته و جزو پیشمرگ‌‌های مسلمان کُرد می‌شدند. جنگ که شروع شد هم به جنگ رفتند و شهید شدند. 30 خرداد 60 هم بود که چادر وحدت جمع شد و همه به سمت جنگ رفتند.
در جریان شروع فاز نظامی منافقین این مردم بودند که وارد عمل شدند. چون در آن جا چادر وحدت عددی نبود، مردم مقابله کردند و آنها را شکست دادند، ما 35 نفر که چیزی نداشتیم.

*از آن روز خاطره‌ای دارید؟
- از میدان فردوسی تا خیابان بهار و طالقانی جمعیتی مسلح بودند که قصد داشتند جمهوری اسلامی را سرنگون کنند. من با موتور یکی از بچه ها به خیابان فردوسی رفتم و دیدیم که منافقین ماشین آتش زده اند. به خیابان طالقانی رسیدیم دیدیم یک عده دختر در حال شعار دادن علیه امام هستند. اولین بار بود که شعار علیه امام را می شنیدم. خیلی جا خوردم که چرا این افراد علیه امام شعار می دهند. ماشین های جیپ و لندرور جهاد سازندگی را هم آتش زده بودند. کناره خیابان هم یک عده با اورکت های زیتونی با اسلحه های یوزی ردیف ایستاده بودند که اول فکر کردیم بچه های سپاه هستند. خواستیم برویم به آنها بگوییم که عده‌ای علیه امام شعار می دهند. تا جلو رفتیم بازوبند مجاهدین را روی بازوهای شان دیدیم و فهمیدیم آنها منافق هستند. چون عکس امام هم جلوی موتورمان بود، از دست شان فرار کردیم. مرکز سازمان دهی منافقین همان خیابان بهار مرکز امداد بود.
آنها قیامی مسلحانه کرده بودند ولی مردم از سمت پل هوایی دروازه دولت، الله اکبر گویان به سمت میدان فردوسی می‌آمدند. منافقین با این که اسلحه داشتند، وحشت زده شده و بعضی از آنها خودشان را از پل هوایی به پایین انداخته و مردند. این طور شد که مردم جلوی آنها را گرفتند.

*در این مدت آیا اتفاقی برای چادر وحدت هم افتاد؟
- یک بار روز انقلاب فرهنگی، اول اردیبهشت 59 دمکرات ها چادر وحدت را آتش زدند و دفعه بعد هم 14 اسفند 59 که چریک فدایی آتش زدند. از سال 58 تا 60 ، دو بار این چادر وحدت را آتش زدند.

*چه کسی نام چادر وحدت را انتخاب کرده بود؟
- رضا افغان و دیگر دوستان گذاشته بودند که بچه ها بیایند و آن جا جمع شوند. کار فرهنگی که آن جا صورت می‌گرفت، به این طریق بود که دو نشریه هم داشتیم، یکی به نام جیغ و داد که نشریه ای با زبان طنز بود که منافقین را مسخره می کرد و چهار صفحه داشت.

*کجا چاپ می شد؟
- من نمی دانم، اگر در اینترنت نام جیغ و داد را جست وجو کنید، اطلاعاتی که می‌آید این است که احمدی نژاد سردبیرش بوده است. شایعاتی این گونه است چون یکی از محل های بچه های حزب اللهی دانشگاه علم و صنعت بود. مجاهدین نشریه ای به نام مجاهد داشتند که آرم مجاهدین با اسلحه بود برداشتیم و نام آن را "ما و منافق" گذاشتیم. این نشریه ما شبیه نشریه منافقین بود که شکایت کردند که آرم نشریه ما را برداشته اید. این نشریه هم مقاله و بحث بود که چهار صفحه کاهی داشت.

*شما هم مطلب می نوشتید؟
- نه. نویسندگان آنها محرمانه بودند. ما نمی دانستیم چه کسی می‌نویسد یا چاپ می کند. یکی از کسانی که خیلی در چادر وحدت فعال بود هادی غفاری بود. به طوری که 3 الی 2 مرتبه در درگیری ها سرش شکست. چون آنها سنگ پرتاب می کردند. سال59 ما 20 یا 30 خانه تیمی مجاهدین یا حزب توده را گرفتیم، هادی غفاری هم برای سرکشی می آمد.
من یک مدت کارم این بود که از دفاتر و اسناد آدرس هایی را بیرون می‌کشیدم و یک رونوشت از آن را به هادی غفاری می دادم و شب به آن خانه حمله می کردیم و آن را می گرفتیم. او هم نیمه شب با دوچرخه کورسی می‌آمد و سرکشی می کرد. یا در حالی که با زن و بچه اش سوار فیات سبزش بود، برای سرکشی می‌آمد. آن روزها خیلی فعال بود. بعضی از بچه های محله تهران نو هم با هادی غفاری بودند. در راهپیمایی هایی که پیش می آمد، به طور علنی اسلحه به دست می گرفت.

*درباره نحوه پخش نشریات منافقین برای نسل جوان ما که آن روزها را ندیده‌اند، مقداری صحبت کنید.
- از اول خیابان دانشگاه تا میدان انقلاب، میزهای فلزی تاشوی گذاشته بودند و همه گروه ها حتی چریک های فدایی، چریک‌های فدایی اقلیت یا دمکرات که در کردستان برای تجزیه طلبی می جنگیدند و بچه های سپاهی را قتل عام می کردند. آنها به صورت علنی روزنامه داشتند و راحت آن را می فروختند. نشریه ای به نام کار وابسته به چریک‌های اقلیت بود. مجاهدین هم نشریه مجاهد را داشتند. سازمان پیکار هم که یکی از وحشی ترین سازمان ها بود نشریه داشت. همه احزاب نشریه داشتند. آن روزها حدود 200، 300 حزب وجود داشت که همه آنها هم به درد نخور بودند. گروه سازی کرده بودند مثلاً گروه پیشگام، گروه رزمندگان که علیه نظام جو سازی کنند. این خیلی مهم بود که 100 یا 200 حزب علیه نظام فعالیت می کردند. البته دادستانی نشریات آنها را توقیف می کرد چون در آن نشریات اهانت و فحاشی بود. مثلا گروه فرقان هم که یک گروه تروریستی بود و عامل شهادت شهید مطهری بود هم نشریه داشت. گروهی هم بود به نام رزمندگان راه مستضعفین که نام نشریه آنها «آرمان مستضعفین» بود. یا کانون ابلاغ اندیشه های شریعتی که وابسته به احسان شریعتی بود که مبین نظریات فرقان بود. آنها همه نظریات فرقان را تایید می‌کردند. مثلاً علیه شهید مطهری مطلب می نوشتند. آنها امام وآقای طالقانی را کافر می دانستند. حزبی که مثلاً خیلی اسلامی بودند و دفترشان در میدان فردوسی بود. بعد از مدت نشریات آنها به کتاب های سازمانی بدل شد.
آن زمان فروش همه نوع کتابی آزاد بود. کتاب های مارکس و لنین خیلی راحت فروخته می شد. کتاب سازمانی کتاب هایی بودند که آرم سازمان یا گروه مطبوع خود را داشتند مثلاً آرم حزب توده یا مجاهدین را داشتند. این کتاب ها ممنوع بودند ولی آنها راحت کتاب های شان را می فروختند. ما نشریه مان را در چادر وحدت توزیع می کردیم آن طور نبود که بساط کنیم.

منافقین شدیداً از روابط دختر و پسر سوء استفاده می کردند و روی این موضوع کار می کردند. این در صورتی اتفاق می‌افتاد که وجودی ظاهر اسلامی داشتند. حزب توده یا حزب رنجبران که کمونیست بودند، دختران شان بی حجاب بودند و این برای شان عادی بود ولی دختران مجاهدین خلق روسری های شان را جلوکشیده و کیپ می‌کردند ولی با پسرها دست می دادند. و این برای من سوال بود که مگر اینها مسلمان نیستند؟ چرا به محرم و نامحرم اهمیت نمی دهند. آنها از همه چیز استفاده سازمانی می کردند.

*از خانم‌ها بیشتر در چه زمینه‌ای استفاده می‌کردند؟
- نیروهای عملیاتی مجاهدین، مثل کسانی که روزنامه می فروختند یا اعلامیه می چسباندند، همه دخترهای 14،13 ساله بودند که چند نفر محافظ کنارشان بود. محافظین منتظر می ماندند که جار و جنجال شود و حتی دخترها کتک بخورند، بعد آنها داخل ماجرا می شدند و سر وصدا می کردند که ای مردم نگاه کنید ناموس تان را کتک می زنند. سال 59 از شگردی استفاده می کردند که تا به سمت شان می رفتیم که نشریه شان را بگیریم آن را زیر مانتوی شان پنهان می‌کردند و شروع به داد و فریاد می کردند که مثلاً این فرد به من دست زده است.
کمیته مقابل دانشگاه مسئولی به نام کریمی داشت که بعداً مشخص شد منافق بوده. چند نفر از بچه ها را هم به جرم دست زدن به دختران منافق شلاق زده بود. در کمیته دادگاه تشکیل داده بودند که چرا به دختران مجاهد دست زدید! و به همین طریق یکی دو مورد از بچه ها را من به عینه دیدم که روی شان کار شد و به سمت منافقین رفتند و بعد از مدتی می دیدم که آنها دست دختری در دست شان است. یکی دو نفر از بچه ها گول خورده بودند.

*نمونه‌ای دارید که برای ما تعریف کنید؟
- وقتی 13 آبان 59، لانه جاسوسی تسخیر شد. مقابل لانه در خیابان چادری زدیم که اسمش را چادر وحدت لانه گذاشتیم. پاتوق ما بیشتر آن جا شده بود. چادر مقابل دانشگاه فقط یک کتاب فروشی بود که رضا سیاه آن جا بود و کتاب می فروخت. در خیابان طالقانی چریک ها و فدایی ها دکه های ایرانیتی زده بودند و شب ها در آن دکه ها می خوابیدند. با بچه‌های سپاه به آنها حمله کردیم و کلی دختر و پسر را با وضعیت های ناجور از آن جا گرفتیم. به نام تبلیغ، شب ها راحت آن جا می خوابیدند.
یک فردی در آن جا حضور داشت که اسمش عباس بود و به «عباس فالانژ» معروف بود. او بچه محل ما بود.
در چادر وحدت دو شخص را بچه ها اصلاً راه نمی دادند. یکی عباس فالانژ و یکی هم خانمی معروف به «زهرا خانم». یک فیلم از زهرا خانم وجود دارد که 45 دقیقه سخنرانی می‌کند. او چادرش را به کمرش می بست و شلوغ کاری می‌کرد. زن بی سوادی که اهل ساوه بود. تهمینه میلانی، فیلم نیمه پنهان را راجع به زهرا خانم ساخته است. افرادی مثل بیوک که دانشجوی باسواد، شخصی با شعور و تحصیل کرده‌ای بود که حواس شان خیلی به این موضوع بود که چادر وحدت را کسی بدنام و خراب نکند و خیلی به این موضوع حساسیت داشت.

*تیپ عباس فالانژ به چه صورت بود؟
- عباس فالانژ، آدمی بود که یک دفعه وارد درگیری‌ها می شد و داد می زد و می‌رفت. او همیشه با دمپایی لا انگشتی بود. دمپایی را که از پایش بیرون می آورد، اثر دمپایی روی پایش به صورت دو خط سفید باقی مانده بود. معلوم بود که یک ماه است حمام نرفته. او خیلی کثیف بود، یقه لباسش از کثیفی سیاه شده بود. محمد یکی از دوستانم موتور کوچکی داشت که مرا می رساند و خیلی با هم رفیق شده بودیم. من با محمد و عباس رفاقتی پیدا کرده بودم.
چهار نفر از افراد شاخص مجاهدین خلق که همه آنها را می شناختند، دو جفت خواهر و برادر بودند که برادرها به صورت ضربدری هر کدام با خواهر دیگری دوست بودند. اینها خیلی اطراف ما و مخصوصا عباس می‌گشتند.
یک شب با عباس پیاده به سمت خیابان بهار که پایگاه امداد مجاهدین در آن جا بود رفتیم و با پاره آجر شیشه ها آن جا را شکستیم و با ماژیک روی در نوشتیم مرگ بر مجاهدین.

*با اینکه عباس عضو چادر وحدت نبود اما شما با او رفاقت داشتید؟
- بله با هم بودیم اما او به چادر نمی آمد، خودش نمی‌خواست. چون رضا افغان طوری نگاه می‌کرد که او جرات نداشت پایش را داخل چادر بگذارد.
بعد از شکستن شیشه ها داشتیم فرار می کردیم که آن دو تا دخترها از روبه روی ما آمدند. 20 الی30 متر عقب‌تر هم برادرهای شان داشتند می‌آمدند. تا آنها را دیدیم، خواستیم برگردیم که دیدیم دو نفر هم پشت سرمان ایستاده اند. ما را محاصره کرده بودند. یکی از دخترها با لطافت و ظرافت خاصی جلو آمد و گفت: چرا این کارها را می‌کنید؟ مگر این جا چه خبر است؟ و این جور حرف‌ها زد. عباس فحش شان داد و آنها هم کاری به ما نداشتند و گذاشتند که ما برویم. دو روز بعد که من به لانه جاسوسی آمدم، دیدم موتور عباس آن جا هست ولی خود او نیست. از بچه ها سراغ او را گرفتم اما کسی از او خبر نداشت. چند ساعت بعد دیدم عباس با آن دو دختر، قهقهه زنان می آید. برادرهای شان هم پشت سرشان می آمدند. من به طرف عباس رفتم و فحش را به جان دخترها کشیدم. عباس گفت: احترام نگه دار. گفتم: احترام چیه؟ عباس تو کجا بودی؟ گفت: رفته بودم اینها را ارشادشان کنم. هوای شان را داشته باش. چند روز بعد دوباره عباس پیدایش نشد. بعد دیدم که چند روزی گذشت و روزنامه مجاهد تیتر زده که عباس فالانژ از رهبران چادر وحدت افشا می‌کند. او چرت و پرت هایی گفته بود که باورنکردنی بود.

عباس را بعدها و در زمان عید دیدم. عباسی که همیشه کثیف و چرک بود، تیپی زده بود دیدنی. کلی آن زمان پول لباسش بود، شیک شده بود و به من محل نمی گذاشت. رفتم جلوش تا من را دید گفت برو ببینم بابا. هنوز آن لحن لاطی خودش را هم داشت. مجاهدین به او نشریه داده بودند که مقابل دانشگاه بفروشد. با این که قیافه اش را عوض کرده بود، اما لحن صداش عوض نشده بود. بلند داد می‌کشید: آبجی مجاهد، آبجی بدو مجاهد بدم! برای این که ما را اذیت کند، کنار چادر وحدت نشریه می فروخت. دخترها هم می‌رفتند و او را بغل می‌کردند و می بوسیدنش. ما هم اعصاب‌مان خورد می‌شد که کسی از نام چادر وحدت سو استفاده کرده بود.
بعد از مدتی منافقین او را به حال خودش رها کردند. یک ماه بعد دوباره او حمام نرفته بود و رنگ و رویش همان طوری سیاه شده بود. اصلاً دیگر منافقین به او محل سگ هم نمی گذاشتند. یک روز او را دیدم و جلو رفتم و گفتم: عباس خدایی جریان آن مصاحبه در روزنامه چی بود؟ گفت: آن دو دختر را یادت هست، آنها مرا گول زدند و بردند داخل یکی از ساختمان‌های متعلق به مجاهدین خلق و به من چای دادند و از من پذیرایی کردند.
دختری بین مجاهدین خلق بود که کارش عکس گرفتن بود. او همیشه با دوچرخه کورسی رفت و آمد می‌کرد و عکس می‌گرفت. او حجابش کامل بود اما چهره خاصی داشت. عباس گفت این دختر عکاس داخل اتاق آمد و ضبط را هم روشن کرد و با عباس صحبت کرده بود و عباس هم قانع شده بود که هرچه آن دختر می‌گوید درست است.
مجاهدین خلق خیلی کثیف بودند. ناموس برای آنها اهمیت ندارد. یکی از دلایلی که خانم هایی که در عراق حضور داشتند و دیگر نمی‌توانند به خانواده برگردند این بود که وقتی دختری جزو مجاهدین شد، همه چیز و حتی حیثیت خودش را برای سازمان می‌داد. از خانواده‌اش هم می برد، آنها یکی از خبیث‌ترین گروه‌ها بودند. همه ترورهای دهه 60 که 17 الی16 هزار نفر را ترور کردند کار مجاهدین خلق بود. حزب توده برای شوروی جاسوسی می کرد ولی ترور نمی کرد. همه بمب گذاری ها کار کومله و دموکرات های کردستان بود ولی ترورهای داخل شهر همه کار مجاهدین با حمایت عراق بود.
ادامه دارد...
منبع: مشرق نیوز



توسط : حمید داودآبادی

حمید داودآبادی با اشاره به جایگزین کردن نشر الکترونیک به جای نشر مکتوب گفت:
در این جایگزینی ناشر هیچ حق و حقوقی برای نویسنده در نظر نمی گیرد. در این نشر هزینه ها کم می شود ولی نویسنده همان حق التالیف اندک خود را هم از دست می دهد و در مقابل ناشران به سودهای کلان می رسند.

حمید داودآبادی در گفت‌وگو با خبرنگار پایگاه اطلاع رسانی مجمع ناشران انقلاب اسلامی «منانشر»، از تجدید چاپ کتاب «سید عزیز» زندگینامه خصوصی سیدحسن نصرالله در دهه فجر انقلاب اسلامی خبر داد و گفت: نوبت دوم این کتاب با تصاویر رنگی و ویرایش جدید تا هفته آینده منتشر می شود.

وی افزود: همچنین کتاب «دیدم که جانم می رود» نیز به چاپ دوم رسیده و در آینده ای نزدیک در بازار کتاب توزیع می شود.

داودآبادی با انتقاد از کمبود ناشر برای چاپ کتاب های دفاع مقدس تصریح کرد: در حال حاضر ناشر خوب وجود ندارد و بنده حدود 40-50 کتاب در زمینه دفاع مقدس تالیف کرده ام ولی ناشر خوب برای انتشار آنها پیدا نکرده ام.

این نویسنده با بیان اینکه به جای اینکه ناشر به دنبال نویسنده برای چاپ کتاب برود نویسنده به دنبال ناشر است، گفت: سازمان ها و ارگان های زیادی وجود دارند که با وجود بودجه در این زمینه کاری نمی کنند و بودجه های آنها به جای انتشار کتاب و فعالیت در این زمینه صرف مصارف دیگر می شود.

وی پیشنهاد داد: سازمان هایی که جشنواره های دفاع مقدس برگزار می کنند به جای جایزه به برگزیدگان، امتیاز انتشار کتاب ها را در دو نوبت به نویسندگان بدهند تا ضمن ایجاد انگیزه برای نویسنده این گونه مشکلات هم پیش نیاید.

داودآبادی گرانی کاغذ را برای ناشران دولتی دلیل موجهی ندانست و بیان داشت: این مشکل برای ناشران خصوصی است که بودجه شخصی دارند و برای ناشران دولتی که بودجه دولتی دارند و نگران سود و زیان نیستند، وجود ندارد.

این نویسنده با بیان اینکه باید مشکلات را ضربتی حل کرد، گفت: دیگر وقت برای انتشار مفاهیم انقلاب اسلامی و دفاع مقدس نیست، 34 سال است که از انقلاب می گذرد و نویسندگان زیادی دیگر توان نوشتن ندارند پس باید مسئولان فکری کرده و مشکلات این زمینه را رفع کنند.

وی با اشاره به جایگزین کردن نشر الکترونیک به جای نشر مکتوب گفت: در این جایگزینی حق و حقوق نویسنده چه می شود، در این صورت ناشر هیچ حق و حقوقی برای نویسنده در نظر نمی گیرد. در این نشر هزینه ها کم می شود ولی نویسنده همان حق التالیف اندک خود را هم از دست می دهد و در مقابل ناشران به سودهای کلان می رسند.

داودآبادی ادامه داد: البته این روش می تواند در آینده خوب باشد چون به اندازه تقاضا کتاب منتشر و عرضه می شود و از بسیاری از اسراف ها جلوگیری می گردد ولی باید در نظر داشت که 50 درصد مردم ایران دسترسی به سیستم رایانه ای ندارند و به دنبال کتاب کاغذی هستند که امیدواریم مشکلات در این زمینه با هم اندیشی مسئولان مربوطه برطرف شود.
پایگاه اطلاع رسانی مجمع ناشران انقلاب اسلامی



توسط : حمید داودآبادی

پس از انتشار "خاطرات یک توده‌ای از کودتای نوژه تا جاسوسی در جنگ" در وبلاگ خاطرات جبهه که انعکاس وسیعی در سایت ها و خبرگزاری ها داشت، سرانجام تفاله ها و پس مانده های حزب خائن توده که بیش از نیم قرن جاسوسی و خیانت را در سابقه خویش دارند، به صدا درآمدند!
ظاهرا خاطرات رفیق همبندشان که سال ها با هم به خیانت و جاسوسی مشغول بوده اند، بدجوری اعصاب پیرانی را که هنوز باور دارند مارکسیسم و کمونیسم راه نجات بشر است، به هم ریخته. همانان که حتی فرزندان و نوادگان شان نیز پذیرفته اند کمونیسم به زباله دان تاریخ سپرده شده و بجز پیکر مومیایی لنین در کاخ کرملین، چیزی از آن باقی نمانده. و چه بسا همین بازنده های تاریخ، از جسد متعفن لنین هراس دارند و سردمداران شوروی نیز این گونه کردند تا خائفین و خائنین، همواره کمونیسم را زنده بپندارند!

القصه! با انتشار تنها گوشه ای از خاطرات خیانت و جاسوسی، حضرات توده ای به دست و پا افتاده و آسمون ریسمون به هم بافته اند تا مثلا پاسخ خاطرات همرزم همبندشان را بدهند.
جالب این که، چون نتوانسته اند آن خاطرات را تکذیب کنند، به بافتن اراجیف و فحاشی روی آورده و اطلاعاتی کاملا غلط و غیرمستند ارائه داده اند.
با توجه به این که برخلاف خشک مغزهای مارکسیست ها، ما مسلمانان از افشای حقیقت هیچ هراسی نداریم، همه مطلب آنان را که در نشریه "راه توده" منتشر شده، برای تان می گذارم.
فقط ذکر چند نکته ضروری است:


1 – نظراتی که از قول آقای "محسن رضایی" در آن جا ذکر شده، کاملا کذب محض است؛ چون خود بنده از این که چه کسی آن مطالب اشتباه را اظهار داشته، کاملا خبر دارم و قطعا آن فرد آقای رضایی نیست. فقط همین را بگویم که خدا او را بیامرزد!
توده ای های فراموشکار که توقع دارند ملت ایران سوابق خیانت آنان را فراموش کند، اظهارات منسوب به رضایی را از یکی از نویسندگان منافق به نام "ایرج مصداقی" سرقت کرده اند و البته آن هم کاملا خطا! چون آن منافق اسمی از محسن رضایی نیاورده است!
2 – درباره فعالیت افرادی چون جناب آقای "محمود احمدی نژاد"، "غلامحسین الهام" و خانم "فاطمه رجبی" در چادر وحدت، بنده که جزو آن جا بوده ام هیچ اطلاعی ندارم، حال این که توده ای ها از کجا چنین اخباری دارند، خود دانند و دستگاه های جاسوسی شان.
3 - توده ای های وطن فروش برای ادعاهای خود هیچ سند و مدرکی ارائه نداده و فقط به ادعاهای واهی و فحاشی بسنده کرده اند. البته این کار در سابقه دیرینه توده ای ها به چشم می خورد.
4 – توده ای ها که سعی کرده اند از ناخدا افضلی قهرمان جنگ بسازند، نگفته اند اگر افضلی جاسوس حزب توده در نیروی دریایی نبود، پس چرا در سایت خود از او به عنوان شهید قهرمان توده ای یاد می کنند و عکس او همواره در بالای سایتشان، در کنار افرادی چون "سرهنگ کبیری" و "سرهنگ عطاریان" که به جرم عضویت در سازمان افسران حزب توده و جاسوسی برای شوروی اعدام شدند، به چشم می خورد؟ البته در آن میان جای کهنه کارترین جاسوس شوروی یعنی سرلشگر "احمد مقربی" خالی است!
5 – آن که تنها بخشی از خاطرات او را آورده ام و همچنین "محمدمهدی پرتوی" از مسئولان امنیتی و اطلاعاتی حزب توده، همچنان زنده هستند و در همین تهران آزادانه روزگار می گذرانند!
6 – با عرض معذرت از خوانندگان محترم، در خاطره منتشر شده، به دلایلی از ذکر نام اصلی راوی خاطرات ولو در قالب مخفف، خودداری کرده ام.
7 – و در نهایت این که، وقتی قرار است تروریست های منافق که بیش از 16000 هموطن را مظلومانه ترور کردند، چپی هایی که با انفجار بمب در سراسر ایران بسیاری را تکه پاره کردند و یا توده ای هایی که به جاسوسی برای شوروی افتخار می کردند و در اوج مقاومت دلیرانه ملت ایران، اطلاعات نظامی را به دشمن می دادند، به ما بگویند "چماقدار"، این لفظ چقدر زیبا و دلنشین می شود!
به راستی، چماقداری علیه جاسوسان و خائنین بهتر است، یا ترور هموطنان و جاسوسی برای شوروی و فروش اطلاعات به حزب بعث عراق و یا چون رجوی در آغوش گرفتن صدام؟! و باید هم که توده ای ها آن بخش از خاطرات همرزمشان در جاسوسی و انتقال اطلاعات جنگ به سفارت شوروی و از آنجا به صدام را حذف کنند و بی توجه از کنارش رد شوند!

انتشار خاطرات"جیغ و داد"ی ها
خبرگزاری فارس در هفته گذشته خبری منتشر کرد با عنوان "خاطرات یک توده ای از کودتای نوژه". با مراجعه به اصل خبر معلوم می شود که بحث نه برسر خاطرات یک توده ای بلکه درباره انتشار کتاب خاطرات فردی است بنام "حمید داودآبادی" که به گفته خودش از فعالان "چادر وحدت" بوده است. همان چادری که اوائل پیروزی انقلاب در سرنگونی شاه گروه های راست و طرفداران سرمایه داری و بازار در جلوی دانشگاه به راه انداخته بودند و در آن نشریه‌ی لودگی و فحاشی بنام "جیغ و داد" را با مسئولیت محمود احمدی نژاد منتشر می کردند. رسوبات "جیغ و داد" را هنوز هم در ادبیات احمدی نژاد می توان دید. از فعالان دیگر این "چادر وحدت" که کارش، برعکس نامش، ایجاد تفرقه و دشمنی در میان نیروهای انقلاب بود، می توان از "غلامحسین الهام" و همسرش "فاطمه رجبی" نام برد. این دو در گذشته بطور ضمنی پذیرفته بودند که یکی از وظایفشان چماقداری و چماق کشی و به جان هم انداختن نیروها بوده است. ولی خاطرات آقای داودآبادی در این زمینه جای بحثی باقی نمی گذارد و ایشان به صراحت وظیفه اصلی خود را چماقداری می داند. در واقع اگر این کتاب تنها یک اهمیت داشته باشد همان است که به صراحت نشان می دهد و اقرار می کند که کار "چادر وحدت" دار و دسته احمدی نژاد همین چماقداری و قمه کشی و ایجاد تفرقه و تنش و تشنج در فضای پس از انقلاب بوده است.
آقای داودآبادی برای بازارگرمی و فروش کتاب خود از کودتای نوژه، نقش حزب توده ایران، نورالدین کیانوری، دادگاه رهبران حزب، مهدی پرتوی و بهرام افضلی و بسیاری مسایل دیگر سخن گفته که طبعا این پرسش را در خواننده بوجود می آورد که کسی که می پذیرد در دوران انقلاب در حد یک چماقدار بوده از این مسایل چگونه می تواند خبر و اطلاع داشته باشد و خاطرات یک چماقدار را چه ربط به اینگونه ادعاها. ایشان برای این کار یک سناریو ترتیب داده و مهملات و بافته های ذهنی خود را از طریق این سناریو به حزب توده ایران چسبانده است. به شکلی که خبرگزاری بی نیاز از توصیف فارس به خود اجازه داده نام نوشته های آقای داودآبادی را "خاطرات یک توده ای از کودتای نوژه" بگذارد.
داود آبادی می نویسد :
"دو سه سال پیش، در میهمانی‌ای در خانه‌ی یکی از دوستان، با پیرمردی هم‌سخن گشتم که در کمال تعجب متوجه شدم وی از مسئولین اصلی سازمان اطلاعات حزب توده در سال های بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بوده است. سال 1362 در زمان دستگیری سران حزب توده، وی نیز بازداشت شد، چند سال در زندان بود تا این‌ که با آزادی سران حزب، او نیز مرخص گردید."

بعد این آقای پیرمرد که از "مسئولین اصلی اطلاعات حزب" بوده و با "آزادی سران حزب" (احتمالا منظور آزاد شدن آنان از زندگی در اعدام های سال 1367 است) او هم آزاد شده شروع می کند به اینکه خاطراتش را برای آقای چماقدار تعریف کردن.
برای اینکه حرف های آقای پیرمرد "توده ای" موجه به نظر بیاید و معلوم شود در مقام های بالای حزبی بوده و ربطی هم میان او و داودآبادی چماقدار وجود داشته باشد، پیرمرد "درباره‌ی حمله‌ی روز دوشنبه 30 تیر 1359 نیروهای حزب‌اللهی به دفتر حزب توده" سخن می گوید:

"ما در بین حزب‌اللهی‌ها چند نیروی نفوذی داشیم. آن روز که شما می‌خواستید به دفتر حزب حمله کنید، آنها زودتر به ما خبر دادند؛ برای همین سریع اسناد و مدارک اصلی را از ساختمان خارج کردیم. با وجودی که خطر خیلی جدی بود، نورالدین کیانوری رئیس حزب، به هیچ وجه حاضر به ترک ساختمان نبود. بدان حد که به او گفتم: من محافظ ویژه و مسئول جان شما هستم، اگر لازم باشد به‌زور شما را از ساختمان بیرون می‌برم.
با توجه به این‌که همه مسلح بودیم، اگر کیانوری با این وضعیت به‌دست شما می‌افتاد، خیلی بد می‌شد. او را به ‌زور بیرون کشیدم و همراه دو سه نفر دیگر از ساختمان خارج شدیم. درست همان لحظه شما داشتید از پایین خیابان به‌ طرف بالا می‌آمدید. سریع نشستیم داخل ماشین پیکان من. ... شما داشتید شعار می‌دادید و دوان‌دوان از جنوب خیابان به‌ طرف بالا می‌آمدید. ظاهرا هیچ راه گریزی نبود... سرانجام با شگرد مخصوص خودمان! بدون این‌ که توجه کسی را جلب کنیم و مشکلی پیش بیاید، از بین آنها گذشتیم و فرار کردیم."

بنوشته کتاب البته کیانوری می خواسته چند تن از اعضای چادر وحدت را که تصور می کرده از "جبهه ملی" هستند بازداشت کند و انها را ببرد کتک بزند تا اقرار کنند. ولی چون این آقای مسئول اطلاعات حزب و حفاظت از کیانوری مخالف کرده، کیانوری هم گفته چشم و عذرخواهی کرده و این کار انجام نشده است. ولی مشکل حزب فقط با جبهه ملی نبوده است.
گفتگوی پیرمرد با چماقدار چنین ادامه پیدا می کند:

"وظیفه‌ی اصلی ما، کشف اطلاعات دو گروه و افشای آنها برای مسئولین جمهوری اسلامی بود. اول سازمان مجاهدین خلق، بعد هم گروه‌های سلطنت طلب. بیشتر این اطلاعات را هم سازمان کا.گ.ب از طریق سفارت شوروی در تهران به ما می‌داد. من به سفارت می‌رفتم و آنها را از نماینده‌ی کا.گ.ب تحویل می‌گرفتم و پنجشنبه هر هفته، شخصا به زندان اوین می‌رفتم و هر دفعه حدود 100 صفحه اطلاعات از مجاهدین و سلطنت طلب‌ها به آقای "اسدالله لاجوردی" تحویل می‌دادم."

بنابراین توده ای ها اول اطلاعات راجع به مجاهدین خلق و سلطنت طلب ها را جمع می کردند و آن را تحویل رهبری حزب می دادند. بعد رهبری حزب این اطلاعات را تحویل سفارت شوروی می داد. بعد حزب آقای پیرمرد را هر هفته روز پنج شنبه سرساعت می فرستاد که همان اطلاعاتی را که خودشان جمع کرده بودند دوباره از نماینده کا.گ.ب تایپ شده در 100 صفحه بگیرد و تحویل اسدالله لاجوردی بدهد!

ولی مسئله اصلی این کتاب و انگیزه خبرگزاری فارس این مهملات نیست. اینها حواشی و توجیهات موضوعی بزرگتر است. مسئله اصلی پشتیبانی قاطع توده ای ها از جنبش اصلاحات و سبز مردم ایران است و اینکه حکومت اطلاع دارد که اکثریت مهمی از جامعه ایران به این نتیجه رسیده است که جرم حزب توده ایران و رهبران آن دفاع از انقلاب و آرمان های آن و خواست های مردم بوده و آن اتهاماتی که به رهبری حزب وارد شده دروغ بوده است. بویژه آنکه دو اتهام کودتا و جاسوسی علیه حزب هر دو نفی شده است. اولی را خود آیت الله خمینی و بعدها هاشمی رفسنجانی نفی کرده، دومی را هم سعید حجاریان اخیرا در سخنرانی اش بلاموضوع اعلام کرده و گفته جلسات رهبری حزب علنی و معلوم بود در کجاست. آقای داودآبادی برای توجیه این مسایل در واقع وارد شده است.
داودآبادی از قول پیرمرد اختراعی خودش می نویسد:

"ما در زمان دستگیری شدیدا غافل گیر شدیم. چون در اطلاعات نخست وزیری - که مسئولیتش با خسرو تهرانی و سعید حجاریان بود - نیروی نفوذی داشتیم و کوچک ترین اطلاعات درباره‌ی حزب، به ما می‌رسید. ما خیال مان راحت بود کسی با ما کار ندارد."

به عبارت دیگر حزب توده ایران در کنار سعید حجاریان و اصلاح طلبان نیروی نفوذی داشت و حتما این نیروهای نفوذی هنوز هم وجود دارند. یعنی پشتیبانی که حزب توده ایران از جنبش سبز و اصلاحات می کند از آنروست که در این جنبش نیروی نفوذی دارد. بدینوسیله آقای چماقدار یک پرونده سازی هم برای سعید حجاریان و اطلاعات نخست وزیری و همه اصلاح طلب‌ها می کند. ضمن اینکه هیچ اشاره ای به معاون امنیتی علی خامنه‌ای یعنی جواد مادرشاهی حجتیه ای و پرونده سازی سازمان جاسوسی انگلستان برای غیرقانونی کردن حزب نمی کند.
آقای داود آبادی برای آنکه اتهام حزب توده ایران را از اتهام های وارد به موسوی و کروبی و زندانیان اصلاح طلب متفاوت کند آن را از کودتا تبدیل می کند به "لو دادن عملیات جنگی". وی می نویسد:

"بدون شک خاطره‌ی لو رفتن عملیات والفجر مقدماتی در زمستان 1361 در فکه و شهادت تعداد زیادی از دلاورمردان ارتشی، بسیجی، سپاهی و جهادگر، از خاطر محو نخواهد شد. عملیاتی که ارتش عراق با بهره‌گیری از اطلاعات اهدایی حزب توده، قادر به مقابله با آن شد."

البته مشابه این ادعا را در گذشته محسن رضایی نیز مطرح کرده بود. زمانی که هاشمی رفسنجانی اعلام کرد که غیرقانونی کردن حزب توده ایران اشتباه بود و سندی برای کودتا پیدا نشده محسن رضایی برای توجیه شکست سلسله عملیات جنون آمیز ابتکاری خود اتهامی جدید برای حزب توده ایران و زنده یاد افضلی سرهم کرد و چنین ادعا کرد:
"در عملیات کربلای چهار، فردی از قرارگاه به بالا اطلاعات را برده و به عراق داده است.
البته متوجه شدیم این نقشه، مربوط به دو دوره پیش از طراحی نهایی است و سه ماه با تصمیم نهایی فاصله دارد که بعدها این مسئله مورد پیگیری قرار گرفت. البته کنترلی روی کسانی که به منطقه می‌آمدند، نبود و بعدها هم که مشخص شد احتمالا افضلی، فرمانده نیروی دریایی که بعدا اعدام شد، جاسوس سیا بوده و اطلاعات را انتقال داده است".
محسن رضایی شنوندگان مطالب خود را انچنان ابله تصور کرده بود که گویا نمی دانند عملیات کربلای 4 در سال 1365 انجام شده و بهرام افضلی در زمستان 1362 یعنی سه سال پیش از آن اعدام شده است، بنابراین نمی تواند ربطی به لو دادن عملیات داشته باشد. البته اتهام افضلی در دهان رضایی به جاسوس سیا تبدیل شد که بی مسئولیتی امثال محسن رضایی را نشان می دهد، همان بی مسئولیتی که به بهای جان صدها هزار تن تمام شد، در اینجا به شکل زدن هر تهمت غیرمسئولانه ای بیرون می زند.

برخلاف نظر آقای رضایی، "مرکز پژوهش های جنگ سپاه پاسداران" در گزارشی که "تاریخ ایرانی" در 7 آذر 1389 منتشر کرده درباره نقش ناخدا افضلی در جنگ با اشاره به عملیات مروارید چنین می نویسد:
"اینچنین بود که عملیات مروارید که توسط دریادار بهرام افضلی، فرمانده وقت نیروی دریایی طراحی شده بود، پس از ۱۲ ساعت نبرد بی‌امان پایان یافت. در نتیجه این عملیات نیروهای ایرانی بیش از ۹۰ درصد از یگان‌ها و نیروهای پشتیبانی‌کننده ناوگان درگیر دریایی عراق را منهدم کردند و با تصرف بزرگ‌ترین پایانه‌های صدور نفت منطقه، یعنی دو سکوی نفتی «البکر» و «الامیه» که شاهرگ حیاتی و اقتصادی عراق بود و همچنین پاکسازی چند منطقه دریایی در شمال خلیج فارس، منجر به از بین رفتن ناوگان اصلی نیروی دریایی صدام شدند. صدام حسین این خبر را «بد‌ترین خبر در طول زندگی خود» خواند و تا پایان جنگ صادرات نفت عراق از طریق خلیج فارس قطع شد."

بله! این همان "خیانت و جاسوسی و لو دادن اطلاعات به عراق" بود که بهرام افضلی به جرم آن اعدام شد. البته از امثال آقای داود آبادی که از خانواده های همت و باکری با چماق استقبال می کنند نباید توقع داشت که از بهرام افضلی قدردانی کنند.
نکته آخر اینکه مشرق نیوز یعنی دوقلوی روزنامه کیهان نیز با گذاشتن خلاصه خبرگزاری فارس کوشید در همان هفته تقلیدی از سایت فرارو انجام داده و نظرسنجی مانندی انجام دهد. کاری که بیشتر افشاگر شمار و ماهیت خوانندگان آن گردید.

در اظهار نظر های این سایت می خوانیم :
"سزای وطن فروشی و خیانت به هموطنان فقط جهنم است و بس
"لعنت به هر چی کمونیست بیشرفه"
"لعنت به کیانوری و اجدادش"

که نشان می دهد خوانندگان این سایت راست های افراطی و سلطنت طلب ها هستند، چون لااقل اظهار نظر سوم از یک سلطنت طلب است که منظورش از اجداد کیانوری شیخ فضل الله نوری است. ولی همین اظهار نظرها را نیز حداکثر 20 نفر تایید کرده اند که هم شمار و ماهیت خوانندگان این سایت را نشان می دهد و هم خداحافظی جامعه ایران با چنین ادبیاتی را. دوران چماق و چماقداری، ادبیات جیغ و داد و داود آبادی و احمدی نژادها برای همیشه در ایران به پایان رسیده است. نه سلطنت طلب ها این را فهمیده‌اند و می خواهند بفهمند و نه حکومت. جامعه ایران دردکشیده تر و با تجربه تر از آن است که داوری و سرنوشت خود را بدست صاحبان اینگونه اندیشه و ادبیات بسپارد.
راه توده شماره 393 2 بهمن ماه 1391



توسط : حمید داودآبادی
ندارم آقاجان، ندارم دیگه.
می خواهید قسم دروغ بخورم که دیگه هیچ خبری از حاج احمد ندارم؟!
اصلا به من چه برای بعضیا در سیاست، هرگونه دروغی جایز است. تا دیروز می گفتند دروغ مصلحتی، حالا باید بگویند دروغ سیاسی. شاید هم مصلحت دروغی!

بعض از دوستان، مدام گیر می دهند که از حاج احمد متوسلیان، تقی رستگار، کاظم اخوان و سیدمحسن موسوی چه خبر؟

مگر من سخن گوی کمیته پی گیری سرنوشت گروگان ها به ریاست سیدرائد موسوی هستم؟!
مگر من رئیس کمیته ویژه دوره های مختلف مجلس شورای اسلامی جهت پی گیری سرنوشت گرو گان ها هستم؟!
مگر من مشاور کمیته ویژه ریاست جمهوری در پی گیری سرنوشت گروگان ها هستم؟!
مگر من دبیر ستاد ویژه ناموجودِ سفارت ایران در بیروت برای پی گیری سرنوشت گروگان ها که بعد 30 سال هنوز یک برگ پرونده در این رابطه ندارد، هستم؟!
شاید هم فکر کردید بنده رئیس تیمی هستم که در وزارت ... جلسه تشکیل دادند و به این نتیجه رسیدند که:
"کتاب کمین جولای 82 نه باید منتشر می شد، و نه تجدید چاپش به صلاح امنیت و مصلحت کشور است! چون در آن کتاب لو داده حاج احمد متوسلیان سپاهی بوده!

حالا این که این همه سال کنگره سرداران گرفتند و با فتوشاپ درجه سرلشکری بر شانه مظلوم حاج احمد نشاندند و تلویزیون و رسانه های دیگر این همه به آن پرداختند، قطعا به این کتاب ربطی ندارد.

متاسفانه بنده حقیر، با هیچیک از آن چهار عزیز نسبت فامیلی ندارم که به آن دلیل پی گیر سرنوشت شان شوم و صد تاسف که با آنها همرزم و سربازی کوچک در رکاب شان نبودم.

چند صباحی هم که دنبال خبر و اطلاعی از آنها بودم، فقط و فقط حس مسلمانی و دل سوزی برای فرمانده ای بود که توفیق دیدار و درکش را نداشتم و بس. که الحمدلله به چاپ کتاب "کمین جولای 82" انجامید و به لطف خدا باعث شد تا برخلاف تلاش بسیاری مصلحت اندیشان، عمدا به فراموشی ساختگی نیفتند!

برخی دوستان که فقط و فقط دنبال اخبار خوشِ خوش هستند، برخی اظهارات بنده را برنمی تابند و برمی آشوبند و ...
حق با آنان، شرّ بخوابد!

راست می گویند. من، هراز چندگاه توهم می زنم، خواب نما می شوم و ... آخرش در آن سوی دنیا، یا در همین سرزمین خودمان، آدم ها و اسنادی از گروگان ها می یابم که به مذاق بسیاری خوش نمی آید!



نه عزیزان گرامی.
بنده هیچ ادعا و خبری درباره چهار گروگان مفقود ایرانی در لبنان ندارم.
نه ندارم.
شکر خدا حاج احمد متوسلیان آن قدر همرزم دارد که پی گیر سرنوشتش شوند که جایی برای من که زمان اسارت حاجی، نوجوانی بیش نبودم، باقی نمی ماند.

آن مدتی هم که مدیریت سایت چهار دیپلمات را برعهده داشتم، فقط و فقط مدیریت اخبار بود و بس. قرار هم نبود کار خارق العاده ای انجام شود. آن هم مدتی به عده ای جوان دانشجوی هیجانی جوّزده واگذار شد. کنفرانس خبری "جنبش دانشجویی 14 تیر" و ... و دست آخر دریغ از یک حرکت و حتی یک خبر به درد بخور.

همان چند سال پیش، بنده دست هایم را جلوی مدیران خود بالا برده و گفتم که از نظر بنده ماجرای چهار گروگان مختومه است و جز ادعاهای تکراری، چیز جدیدی نیست که نیست.
مخصوصا هنگامی که برخی اخبار مهم و به خیال خودم دست اول را به مسئولین کمیته های مختلف پی گیری دادم ولی جز تبسمی تلخ از حضرات، چیزی نسیبم نشد.
حتی بعد از جار و جنجالی که در برنامه راز به پا کردم، آب از آب تکان نخورد و هیچکس همتش را برای پی گیری سرنوشت آنها دوچندان نکرد هیچ، که برخی نیز آشفته گشتند از صراحت بنده در بیان برخی حقایق تلخ!

دیشب (چهارشنبه 4 بهمن 1391) همرزمان حاج احمد متوسلیان در هیئت متوسلین به حضرت محمد رسول الله (ص) میزبان دکتر محسن رضایی بودند تا برای شان از حاجی بگوید.
دکتر، اول صحبت هایش نکته بسیار مهم و امیدوار کننده ای گفت.
فرمانده اسبق سپاه و دکتر تشخیص مصلحت امروز، گفت:

"این واقعیتی است که برادر عزیزمون احمد متوسلیان، به خاطر بحث های امنیتی، مظلوم واقع شد و هنوز هم که هنوزه باز سایه این تحفّظ امنیتی، در یاران ایشون، در حتی مسئولان کشور، وجود داره.
البته دیگه، من فکر می کنم بیشتر از این نباید ما صبر کنیم، تحمل کنیم؛ باید حقایق رو کامل بگیم و خود منم الان شروع کردم و دارم میگم."


حالا ذوق نکنید. من هم مثل شما یک ساعتی نشستم پای صحبت های دکتر بلکه ناگفته ای از حاج احمد بشنوم، ولی دریغ.
فقط تکرار خاطرات و گفته هایی که طی 30 سال گذشته، خوانده و شنیده ایم و بس!

نمی دانم.
شاید این خواست خود چهار عزیز غریب است که 30 سال به امید بازگشت شان صبر کردیم، 30 سال دیگر هم ...

دیگر میخوام توهّم بزنم.
هر چی حضرات میگویند درست است!
خدا را چه دیدی، شاید آن گونه که عده ای دوست دارند، حاجی زنده و در زندان باشد. البته فکر کنم الان دیگر حاجی باید بالای شصت سال داشته باشد.
یعنی حاجی و دوستانش، بعد 30 سال زندان و شکنجه، چه حال و روزی خواهند داشت؟!

پس لطفا دیگر از بنده درباره آن عزیزان سوال نکنید.
همه آن چه در توان داشتم، انتشار کتاب "کمین جولای 82" بود که بعید می دانم دیگر منتشر شود! و تجدید چاپ آن هم برای خودش داستانی دارد تلخ و مضحک!

امیدوارم خانواده آن چهار غریب مظلوم، بنده حقیر را ببخشند و به خاطر مزاحمت های دو دهه گذشته، حلال کنند.



توسط : حمید داودآبادی
بخش دوم و پایانی

سردمداران اسلام آمریکایی
حضرت امام خمینی (ره) می فرمود که دو نوع اسلام داریم: اسلام ناب محمدی (ص) و اسلام آمریکایی.
نماد بارز اسلام آمریکایی در عصر حاضر نیز اسلام وهابیت و سلفی گری است که پایگاه اصلی آن در عربستان و تربیت یافتگانش نیز تروریست های القاعده و طالبان هستند.
غرب برای آن که بهتر بتواند به اسلام ناب محمدی (ص) ضربه بزند، از دل اسلام آمریکایی، اسلام جدیدی بیرون کشید. سردمداران اسلام آمریکایی، همواره انقلاب اسلامی ایران و رهبر بزرگ آن را محکوم می کردند که چرا در امور سیاسی دخالت کرده اند. چرا که آنها به اصطلاح داعیه داران شعار "جدایی دین از سیاست" بودند.
در اندیشه آنها، هرگونه فعالیت سیاسی در کنار دین حرام است. آنها در برابر آرمان ها و اهداف رهبری امام خمینی و انقلاب اسلامی این شعار ساختگی را سر می دادند. ولی سه دهه اخیر به خوبی نمایان گر این است که هدف آنان از این شعار، فقط و فقط کوبیدن اسلام ناب محمدی (ص) بوده و بس. چرا که اعمال سردهندگان شعار جدایی دین از سیاست، به طور کامل سیاسی بوده و در جهت اهداف شوم دشمنان اسلام.

نقاب اسلامی فتنه گران
فعالیت های تروریستی و جنایت بار القاعده و طالبان که نه تنها در عراق و افغانستان، که در سراسر دنیا صورت می گیرد، همه و همه با شعار الله اکبر و در زیر پرچم اسلام صورت می گیرد. از سربریدن غیرنظامیان در عراق گرفته تا ذبح کردن و تیرباران شیعیان در هند، پاکستان و افغانستان و یا بمب گذاری در سراسر دنیا و قتل عام مردم بی گناه تحت نام اسلام. که همه به نام خدا و دین او تمام می شود.

بشار اسد در محضر حضرت آیت الله خامنه ای

 و این در حالی است که هیچیک از احکام نجات بخش اسلام که تبلور آن در آیات آسمانی قرآن کریم است، چنین اعمال وحشیانه ای را تایید نمی کند؛ ولی خیانتکاران به اسلام، با آویختن پرچم اسلام در پشت سر خود و پوشانده چهره سفاک خویش، سعی در بدنام کردن اسلام دارند.
نمونه دیگر آن نیز گروهک تروریستی "عبدالمالک ریگی" بود که به نام اسلام، جوانان ساده را فریب داده و از آنها برای خودکشی در بین نمازگزاران بی گناه شیعه و سنی استفاده می کرد.
 

تجمع پیروان اسلام آمریکایی
یکی از برکات مهم جنگ سوریه، این است که پیروان اسلام آمریکایی از سراسر دنیا در یک میدان نبرد تجمع کرده و در معرض نابودی قرار گرفته اند. و این بسیار مهم و ارزشمند است. معلوم نبود برای کندن این غده سرطانی و فاسد از دل امت اسلامی سراسر جهان، به چه قدر زمان، هزینه، نیرو و قربانی نیاز بود!

امروز همه آنانی که بدون شک پیروان اسلام آمریکایی هستند از طالبان و القاعده گرفته تا فریب خوردگان رجوی و منافقین، همه و همه از افغانستان، لبنان، عربستان، ترکیه، اردن، قطر، لیبی و مصر در سوریه گرد آمده اند. اگرچه نبرد سوریه بسیار تلخ و همراه با صدمات و تلفات بسیار از جانب مردم بی گناه غیرنظامی است، ولی همین که از آمار و توان دشمنان کینه توز اسلام کاسته می شود، جای شکر دارد.
امروز سوریه شده است صحنه نیرد با پیروان اسلام آمریکایی.
امروز همه آنانی که فریب تفکرات فاسد امثال بن لادن، ملاعمر، حاکمان عثمانی ترکیه، وهابیون عربستان و قطر را خورده اند، دسته دسته به دیار شام شتافته اند. چرا که برای آنان، جنگ سوریه جنگی حیاتی است. جنگی میان ماندن و نماندن وهابیت و آل سعود. جنگی میان ماندن و نماندن اسلام اردوغانی و اسلام غرب.

همین که از بروز جنگ در سوریه رژیم صهیونیستی ذوق زده شده و حتی به طور مستقیم حمایتش را از تروریست های مخالف سوریه اعلام می کند، نمایان گر اوج خیانت گروه های تروریست داخل سوریه است.
اگر تا دیروز طالبان، القاعده و دیگر گروهک های تروریستی خود را پشت پرچم اسلام پنهان کرده و داعیه مبارزه با آمریکا داشتند، امروز به خوبی معلوم گردیده که همین گروه ها، با حمایت آمریکا، سوریه را کرده اند صحنه تامین امنیت رژیم صهیونیستی.
دیگر هیچ یک از آن گروه ها علیه اشغالگران صهیونیست، نه شعار می دهند و نه عملی مرتکب می شوند. دیگر برای تروریست ها، ایران، سوریه و حزب الله لبنان دشمن اصلی به حساب می آیند؛ نه آمریکا و رژیم غاصب صهیونیستی.

تشکر از حامیان دیروز
به راستی ما به عنوان یک مسلمان، چه قدر از حمایت ها و زحمات دولت و ملت سوریه در طول 8 سال جنگی که مستکبرین شرق و غرب بر ما تحمیل کردند، متشکر بوده ایم؟
مگر نه این که سه سال پیش، در ایامی که دوستان دیروز و فتنه گران امروز، خائنانه کشور را به آشوب کشاندند و موجب خوشحالی آمریکا و رژیم صهیونیستی شدند، آمریکا به بشار اسد پیشنهاد داد دست از حمایتش از ایران بکشد تا همه مشکلاتش از سوی آمریکا حل شود؟!
سوریه چه کرد؟ غیر از این بود که همچنان قاطعانه در کنار ایران ایستاد و ذره ای کوتاه نیامد؟
واقعا چگونه می توان انتظار داشت آن را که در سخت ترین سال ها و  بحران جنگ یارمان بود،  در آرامش امروز خویش به فراموشی بسپاریم؟

تاوانی که سوریه می پردازد
امروز سوریه دارد تاوان 30 سال همراهی و حمایتش از انقلاب اسلامی را می پردازد.
امروز خط مقدم حلب و حمص، هیچ تفاوتی با سه راه مرگ شلمچه ندارد.
اگر آن روز، در ارتش صدام انواع سلاح ساخت دشمنان، از رژیم صهیونیستی گرفته تا فرانسوی و آمریکایی به چشم می خورد، امروز در سوریه همان سلاح ولی از نوع پیشرفته تر ولی با مارک و نشان همان دولت ها به وفور در اختیار تروریست ها قرار گرفته تا نقشه های ناتمام آنان را به پایان رسانند.
امروز دشمنان دیروز، با نقابی دیگر وارد عرصه شده اند. اگر دیروز دشمنان مستقیم از طرف صهیونیسم حمایت می شدند و با شعارهای واضح و آشکار علیه اسلام به صحنه می آمدند، امروز چهره عوض کرده و در ظاهر مسلمان و دوست، سربند الله اکبر بر پیشانی بسته، به میدان آمده اند.
امروز در جنگ سخت و تلخ سوریه، آمریکا و صهیونیسم کوچک ترین تلفات و صدماتی نمی بیند، بلکه "ز هر طرف که شود کشته، سود صهیون است."
امروز پیروان اسلام آمریکایی، خط اول دفاع از اهداف صهیونیسم را تشکیل داده اند.
امروز آمریکا عقده 30 ساله اش را از سوریه و لبنان خالی می کند. آن گاه که پوزه تفنگداران دریایی آمریکا و کماندوهای چترباز فرانسوی در بیروت به خاک مالیده شد.
امروز آمریکا دارد انتقام همه ضربات و ناکامی هایش در جهان اسلام را از سوریه، ایران و لبنان می گیرد.
امروز اگر چه ظاهرا خط مقدم نبرد غریبانه و مظلومانه در حلب، حمص و دمشق است، ولی هدف آتشبارهای دشمن، قلب جهان اسلام و مسلمانان معتقد و پایدار به خط رسول الله (ص) است.

خائنین وطن فروش در خدمت شعار صهیونیستی "نه غزه نه لبنان"

نه غزه نه لبنان
آن روز که در یوم القدس، عده ای فریب خورده و خائن، به سرکردگی امثال موسوی و کروبی و از همه مهمتر فردی چون "علی اکبر محتشمی پور" که مثلا زخم خورده در راه مبارزه با صهیونیسم و آمریکا در لبنان و سوریه بود، از حلقوم شان فریاد "نه غزه، نه لبنان" درآمد، هیچیک از حضرات تند دیروز و کند امروز، صدایش درنیامد. و این یعنی که همه آنان شعاری را که سایت (همدمی) متعلق به وزارت خارجه رژیم صهیونیستی، قبل از روز قدس اعلام کرد "نه غزه، نه لبنان" کاملا مورد تایید قرار داده اند. و آن شد که همه شدند سربازان بدون اونیفورم رژیم صهیونیستی در تهران.

داعیه داران شعار صهیونیستی "لا حزب الله لا ایران" در سوریه

همان روز نیز آمریکا و رژیم صهیونیستی دنبال آن بودند تا نسخه ای همانند آن چه امروز در سوریه شاهد هستیم، برای انقلاب اسلامی ایران بپیچند، که حضور ملت سرافراز ایران، نقشه های آنان را در نطفه خفه کرد.

به محض شکست توطئه های خائنانه شان در ایران، به سوریه شتافتند و این بار با شعاری صهیونیستی دیگر با عنوان "لا حزب الله، لا ایران" به میدان آمدند.
و هدف هر دو شعار "نه غزه، نه لبنان" و "لا حزب الله، لا ایران" یعنی که فقط رژیم صهیونیستی و آمریکا آری!

اگر امروز جنایت کاران، به نام اختلاف دینی و قومی ولی در اصل فقط و فقط به انتقام اسلام ناب محمدی (ص) زنان و کودکان را به جرم این که حاضر نمی شوند علیه بشار اسد شعار دهند و یا به تروریست ها کمک کنند، سر می برند و زیر خمپاره های خود قرار می دهند، فقط و فقط نتیجه آن شعارهای صهیونیستی است.
 

جنایتکاران وهابی در خدمت اهداف رژیم صهیونیستی

اوباشان سلفی از عربستان ترکیه و قطر در جنگ علیه ملت سوریه

گوشه ای از جنایات تروریست های سلفی در سوریه

 

استقبال مردم از پیروزیهای ارتش سوریه

سرایت فتنه سوریه به عراق
آن چه از ظاهر امر برمی آید، به لطف خدا و با ایستادگی دولت و ملت سوریه، فتنه و آشوب سوریه دیر یا زود فروکش خواهد کرد ولی همچون دهه 60 ایران و جنایات منافقین، سوریه نیز تا مدتها گرفتار ترور و بمب گذاری دشمنان خواهد بود.
ولی از ظواهر امر برمی آید که دشمنان پس از نا امید شدن از سوریه، به سمت عراق شتافته اند. اگر دولت عراق در اخراج سریع جنایت کاران منافقین و رجوی سرعت به خرج می داد، امروز آنها نمی توانستند مردم عراق را فریب داده و به برپایی آشوبی چون سوریه تشویق کنند. این که چه طور اهالی شمال عراق جنایات منافقین در قتل عام مردم کُرد و همکاری آنان با ارتش بعث صدام در سرکوب مخالفان بعث را فراموش می کنند، جای بسی تعجب دارد!



توسط : حمید داودآبادی

بخش اول
اشغال خاک سوریه

سال 1346 یعنی 45 سال پیش، رژیم صهیونیستی پس از اشغال فلسطین، برای دست یابی به ادعای جعلی خود - از نیل تا فرات - به کشورهای عربی حمله کرد تا خاک آنها را نیز به اشغال درآورد. جمهوری عربی سوریه نیز یکی از کشورهای مهمی بود که از این جنایات دور نماند و منطقه قنیطره و ارتفاعات جولان آن در مرز لبنان و فلسطین، به اشغال ارتش صهیونیسم درآمد. رژیم صهیونیستی در سال 1361 این مناطق را به عنوان بخشی از خاک خود اعلام کرد که این اقدام هیچگاه مورد تایید سازمان ملل متحد قرار نگرفت.
پس از عقب نشینی اشغال گران در سال 1353 که با ویران سازی قنیطره همراه بود، بخشی از شهر و ارتفاعات مشرف بر آن همچنان در دست اشغال گران باقی ماند. حافظ اسد رئیس جمهور سوریه، مهر ماه هر سال (مطابق با 6 تشرین سالروز آزادسازی قنیطره) به میدان اصلی شهر ویران می آمد و در پای پرچم سوریه، چشم در چشم رادارهای جاسوسی اشغال گران، قسم یاد می کرد که به هیچ وجه نخواهد گذاشت یک وجب از خاک سوریه در دست اشغال گران باقی بماند.
از همان سال ها، کشورهای بزرگ و ثروتمند عرب از جمله عربستان، کویت و عراق، سالانه مبلغ بسیار زیادی به عنوان کمک به دولت سوریه به عنوان کشوری که بخش مهمی از خاکش در اشغال دشمن است، پرداخت می کردند.

 

رادارهای جاسوسی صهیونیستها مشرف بر قنیطره در ارتفاعات جولان

طی چند دهه اخیر، از سوی سردمداران غربی و حتی عربی، فشارهای زیادی بر سوریه وارد شده است تا دست از لجاجت برداشته و از ارتفاعات جولان دست بردارد. گذشته از این که جولان خاک اشغالی سوریه می باشد و همچنان چند شهرک عرب نشین در منطقه جولان در اشغال به سر می برند که سوریه خواستار آزادی آنان است، رودهای پرآبی که به سوریه و فلسطین اشغالی سرازیر می شود، از کوه های جولان سرچشمه می گیرد که سد زدن بر آن رودها، اشغال گران صهیونیست را دچار مشکل کم آبی سختی خواهد ساخت.

حمایت سوریه از مبارزین ایرانی
حافظ اسد به عنوان رهبر حزب بعث سوریه، از دیرباز با سردمداران حزب بعث عراق به خصوص صدام حسین، اختلافات عقیدتی داشت. بزرگ ترین مشکل حافظ اسد با صدام، بر سر این بود که هر یک خود را رهبر جهان عرب می دانستند. در آن میان ادعاهای فهد پادشاه عربستان و ادعای قذافی مبنی بر رهبری جهان اسلام را نباید نادیده گرفت.
سال های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، دولت سوریه که تحت تسلط اتحاد جماهیر شوروی بود، به طور کامل از مبارزین ایرانی علیه حکومت محمدرضا پهلوی - که از سوی آمریکا و ابرقدرت غرب به عنوان ژاندارم منطقه منصوب شده بود - حمایت می کرد. این حمایت تنها در تبلیغات خلاصه نمی شد؛ در اختیار قرار دادن پایگاه و پادگان های آموزش چریکی به همه گروه های مبارز ایرانی از کمونیست گرفته تا مسلمان و روحانی، از آن جمله بود. با پیروزی انقلاب اسلامی در ایران، سوریه که انقلابی علیه منافع غرب و امپریالیسم را بسیار مثبت می دید، به حمایت کامل از ایران پرداخت.

 

حافظ اسد در کنار امام موسی صدر

حمایت سوریه از ایران در جنگ
با تجاوز رژیم بعث عراق به رهبری صدام حسین به خاک ایران اسلامی و اشغال بخش هایی از آن در مهر 1359، تمامی کشورهای عربی از عربستان و کویت، مصر و اردن گرفته تا کشورهای کوچک حاشیه جنوبی خلیج فارس، به حمایت همه جانبه از صدام پرداختند.
از اعزام نیروی داوطلب و سرباز از کشورهای عربی به جبهه های نبرد با ایران، تا ارسال تجهیزات پیشرفته، در نهایت سلاح شیمیایی و میکروبی و کمک های ماهواره ای و اطلاعاتی از جانب غربی ها برای مقابله با انقلاب اسلامی ایران، همه و همه به کمک صدام شتافتند.

در آن میان بزرگ ترین مشکل و عقده سران مرتجع عرب به خصوص صدام حسین، حمایت و یاری سوریه از ایران بود. باوجود تهدیدهای بسیار زیاد کشورهای عربی علیه حافظ اسد، وی صدام را متجاوز دانسته و از مواضع خود در حمایت از ایران کوتاه نیامد. این مسئله تا آن جا پیش رفت که کشورهای عربی کمک های سالانه خود را به سوریه قطع کردند؛ و این درحالی بود که سوریه نه از نعمت نفت چندان بهره ای داشت و نه صنعت و صادرات غیرنفتی. و این مشکلات اقتصادی آن کشور را بیشتر می کرد. ولی حافظ اسد باوجود همه مشکلات، همچنان بر موضع قاطع خود ایستاد و دست از حمایت ایران نکشید. ایران هم برای قدردانی از حمایت های سوریه، کمک هایی را که اعراب از آن کشور قطع کرده بودند، جبران کرد تا حامی سرسخت خود را از دست ندهد.
معلوم نیست اگر حافظ اسد در آن ایام بحرانی و سخت که بر جمهوری اسلامی ایران تحمیل شده بود، با سران خیانت کار عرب که اسلام را فدای امیال شرق و غرب می کردند، همراه می شد و رابطه اش را با ایران قطع می کرد، سرنوشت جنگ چه رقم می خورد و تکلیف ایران چه گونه بود.
 
در طی هشت سال جنگ صدام علیه ایران، سوریه از معدود کشورهایی بود که سلاح و تجهیزات مورد نیاز ایران را تامین می کرد. از گلوله های خمپاره و کاتیوشا گرفته تا موشک های زمین به زمین "اسکاد" که از شوروی می گرفت و به هزار ترفند به ایران می رساند و آن بود که در جنگ موشکی صدام علیه مردم غیرنظامی، جمهوری اسلامی توانست مقابل عراق درآید. این درحالی بود که در ارتش عراق، از همه کشورهای عربی نیروی نظامی وجود داشت و همین طور بیش از 20 کشور غربی سلاح و تجهیزات را به طور مستقیم به او می رساندند تا به هر طریق ممکن از پیروزی ایران جلوگیری کنند.

 

معمر قذافی در کنار صدام حسین

موشک های قذافی در ایران
در آن میان "معمر قذافی" رهبر کشور لیبی هم کمک هایی به ایران می کرد که فروش تجهیزات و موشک های زمین به زمین روسی به چند برابر قیمت بود. آن ایام، قذافی روزی به حمایت از ایران سخن می گفت و روز دیگر به دیدار صدام می رفت و در آغوش او، صدام را برادر عزیز خود خطاب می کرد و گاه چند وقتی برای خوش آمد صدام، فروش سلاح به ایران را قطع می کرد.

در سال های آخرین جنگ، قذافی برای فروش موشک به ایران شرط بسیار مهمی گذاشت. شرط قذافی این بود که فردی به نام "سلیمان"، به عنوان مستشار نظامی از سوی او در ایران مستقر شود و بر شلیک موشک ها نظارت کامل داشته باشد. ایران بالاجبار شرط قذافی را پذیرفت. چرا که صدام به طور مستقیم پیشرفته و مخرب ترین موشک های دوربرد را از شوروی می گرفت و در تعداد انبوه به شهرهای ایران پرتاب می کرد و مردم بی دفاع را به خاک و خون می کشید.

سلیمان به همراه خانواده اش در یکی از هتل های تهران سوئیتی مجلل داشت. هنگامی که عراق موشک شلیک می کرد و ایران قصد پاسخ گویی داشت، باید حتما از او اجازه گرفته می شد. مثلا گاهی که عراق حدود 10 موشک شلیک می کرد، سلیمان با خون سردی می گفت:
"شما هم فقط 3 موشک شلیک کنید."
که این مسئله عصبانیت ایرانی ها را به دنبال داشت.

یکی از روزها که صدام حدود 20 موشک به تهران شلیک کرد، مسئولین دربه در دنبال سلیمان بودند تا ایشان اذن شلیک دهد ولی او را نیافتند. بچه های یگان موشکی، بیش از 10 موشک به قلب بغداد شلیک کردند. ساعتی بعد سلیمان عصبانی و فریادکشان، وارد ساختمان وزارت سپاه شد و به اعتراض گفت که چرا بدون اجازه او موشک شلیک کرده اند. جوانی پاسدار جلو رفت و خون سرد، سیلی محکمی به صورت سلیمان نواخت که او با عصبانیت خاک ایران را ترک کرد. و آن شد که قذافی ارسال موشک به ایران را در بحرانی ترین شرایط، قطع کرد و باز صدام شد برادر عزیزش!

حضور ایران در سوریه و لبنان
خرداد 1361 به دنبال آزادی خرمشهر از اشغال ارتش بعث عراق، در توطئه ای مشکوک، ارتش رژیم صهیونیستی به لبنان حمله کرد و بیروت پایتخت آن را به اشغال درآورد. هنگامی که جمهوری اسلامی نیروهای خود را برای مقابله با این تجاوز اعزام کرد، حافظ اسد امکانات و برخی مناطق خود را در اختیار نیروهای ایرانی گذاشت و "پادگان زبدانی" در حومه شهر دمشق، مقر پشتیبانی نیروهای ایرانی در سوریه و لبنان شد. ارسال تجهیزات موردنیاز از ایران به لبنان، که منجر به شکست حملات صهیونیست ها و آزادی جنوب لبنان گشت، با حمایت کامل سوریه صورت می گرفت.
بدون شک شکست سخت صهیونیست ها در جنگ 33 روزه در سال 1385 نتیجه حمایت های سوریه و کمک های جمهوری اسلامی ایران بود که همین امر بر بغض صهیونیست ها و غربی ها افزوده است.

 

حافظ اسد در کنار رفعت اسد

کودتای رفعت اسد
حضور ایران در سوریه و لبنان، تاثیر منفی بسیاری بر روحیه سردمداران رژیم صهیونیستی داشت. در آن میان "رفعت اسد" برادر کوچک حافظ اسد که فرماندهی کل قوای سوریه را برعهده داشت، به دلیل گرایش شدید به آمریکا، همواره دنبال فرصتی بود تا جای پای ایران در سوریه و لبنان را سد کند. سرانجام در سال 1363 نقشه های رفعت اسد در طراحی کودتا علیه برادر خود رو شد و حافظ اسد پس از برکناری او از پست مهم فرماندهی کل نیروهای مسلح، وی را به فرانسه تبعید کرد.
هنگامی که رفعت اسد پس از 15 سال تبعید به سوریه بازگشت، بشار اسد اجازه نداد عموی خائنش مجددا به توطئه بپردازد؛ وی را به شهر لاذقیه زادگاه خانوادگی شان در شمال سوریه، فرستاد که تا امروز در همان جا باقی است.

سخن مهم حافظ اسد درباره ایران
حافظ اسد امید زیادی به فرزند ارشدش باسل داشت. ظاهرا برادر دیگر باسل به دلیل مریضی سخت در لندن تحت درمان بود که حال او رو به وخامت گذاشت. صبح روز جمعه اول بهمن 1372 باسل 31 ساله قصد کرد تا سریع به لندن برود. به دلیل عجله زیاد، به جای این که پسردایی اش "حافظ مخلوف" - که راننده و محافظ او بود - ماشین بنز او را براند، ترجیح داد خودش پشت فرمان بنشیند. درحالی که با سرعت زیاد به طرف فرودگاه دمشق در حرکت بودند، به دلیل مه غلیظ وی متوجه میدان فرودگاه نشد و پس از برخورد با موانع، اتومبیل چپ کرد که در آن میان باسل کشته شد.
پس از مرگ باسل، حافظ اسد بسیار شکسته شد. چرا که امید اصلی اش را برای جانشینی از دست داده بود. باسل جوانی بود که ارتباط بسیار تنگاتنگی با حزب الله لبنان و به خصوص شخص سیدحسن نصرالله داشت و به تبع آن، با ایران نیز روابط حسنه و ارزشمندی داشت.

 

باسل الاسد

پاییز 1377 هنگامی که شخصا در محضر مرحوم آیت الله "سیداحمد فهری" - نماینده ولی فقیه در سوریه - در منزل شخصی وی در منطقه المزه، روبه روی سفارت ایران در دمشق بودم، ایشان سخن بسیار مهمی از حافظ اسد نقل کرد. مرحوم فهری گفت:
در دیداری که با حافظ اسد داشتم، او گفت:

"تا زمانی که من زنده هستم، شما ایرانی ها هر کاری که می خواهید در سوریه و لبنان بکنید، انجام دهید؛ چون معلوم نیست بعد از من بشود خیلی کارها را کرد."

حمایت سوریه از مقاومت فلسطین
از دیرباز تا کنون، سوریه همواره به عنوان حامی سرسخت مقاومت فلسطین در برابر اشغال گران صهیونیست مطرح بوده و هست. هنگامی که رژیم صهیونیستی سرزمین فلسطین را به اشغال درآورد و ساکنین آن جا را آواره کرد، شاه حسین پادشاه اردن به آنها اجازه ورود نداد و حتی در مواردی به قتل عام آنان پرداخت. در آن میان شیعیان لبنان و دولت سوریه بودند که به زنان و کودکان آواره جا و پناه دادند. تعداد بسیار زیاد آوارگان فلسطینی مستقر در اردوگاه های داخل سوریه، موید این مسئله است. همچنین وجود پادگان های آموزشی و دفاتر فرماندهی گروه ها و احزاب مختلف فلسطینی از حماس گرفته تا جهاد اسلامی، در سوریه، نشان گر حمایت همه جانبه از مقاومت فلسطینی است.
همچنین در ارتش عربی سوریه، یگان های ویژه ای وجود دارد که نفرات آن کاملا فلسطینی بوده و برای آزادسازی فلسطین از اشغال صهیونیست ها، آموزش دیده و تجهیز شده اند.

حمایت سوریه از مقاومت لبنان
حمایت از مقاومت لبنان نیز یکی دیگر از دلایلی است که رژیم صهیونیستی و حامی سرسخت آن دولت آمریکا، از دولت سوریه کینه ای دیرینه به دل دارند و همواره منتظر فرصت بوده و هستند تا حکومت اسد را سرنگون سازند.
بدون شک حمایت های معنوی و نظامی سوریه از حزب الله لبنان، تاثیر بسیار مثبتی در راه اندازی مقاومت در برابر اشغال گران و به دنبال آن آزادسازی جنوب لبنان داشته و دارد.
طی 30 سال گذشته، یکی از دلایل فشار غربی ها بر دولت سوریه، حمایت او از مقاومت لبنان بوده و هست. این که اگر سوریه دست از حمایت حزب الله بردارد همه مشکلاتش حل خواهد شد، مسئله ایست که همواره در اظهار نظر سردمداران غرب مطرح شده است؛ ولی حاکمان سوریه از حافظ اسد گرفته تا بشار، هیچ کدام حاضر به دست برداشتن از مقاومت در برابر صهیونیست ها و قربانی کردن مقاومت لبنانی نشده اند. و این حمایت سرسختانه، صدمات بسیار زیادی برای حکومت سوریه دربر داشته و دارد.

 

ماهر و بشار اسد

سیاست بشار اسد
پس از مرگ حافظ اسد 69 ساله در 21 خرداد 1379 بر اثر سکته قلبی هنگام مکالمه تلفنی با "امیل لحود" رئیس جمهور لبنان، بشار اسد 35 ساله به قدرت رسید و در انتخابات ریاست جمهوری از سوی مردم سوریه بر کرسی ریاست تکیه زد. از همان اول تصور برخی این بود که بشار چشم پزشک، تجربه چندانی در سیاست ندارد و پس از مدت کوتاهی مجبور به تن داد در برابر قرت های غربی خواهد شد. برخلاف آن تصورات، بشار به توصیه مهم پدر خویش مبنی بر این که:
"تو می توانی همیشه به ایرانیان تکیه کنی؛ اما هرگز به رهبران عرب اعتماد نکن."
عمل کرد و ضمن حمایت همه جانبه از مقاومت لبنان و فلسطین، روابطش را با جمهوری اسلامی ایران گسترش داد. این امر برای رژیم صهیونیستی و حامی همیشگی او آمریکا، خوش نیامده و خطری بزرگ محسوب می شد. همان شد که توطئه ها علیه دولت سوریه شدت گرفت.
ادامه دارد



توسط : حمید داودآبادی

آن که فهمید، آن که نفهمید
آن که فهمید:
آقا سوسوله را آوردند.
شنیدم توی محل شهید آوردن. عادی بود. عادتمون شده، هزارتا هزارتا بیارن و ببرن. ککمونم نمی گزه. انگار نه انگار.
ولی این یکی با بقیه فرق داشت. نه یک کم، که خیلی.
از اسمش بگیر برو تا ...
مازیار
مازیار، داداش کوچیکه افشین.
وای که چه بچه ای بود افشین. شرّ و شلوغ. از اونا که ...
اونا که چی؟
چی فکر کردین؟
اسمش سوسولی بود، خودشم یه کم، ولی نه اونقدر.
نه مثل من که ظاهرم رو خیلی حفظ می کنم، ولی باطنم از هر ...ی ...تره!
با افشین توی یه مدرسه درس میخوندم.
خودش که این بود، داداش کوچیکش چی بود؟
کوه عشق و معرفت.

افشین با همه شلوغی و شرّبازیش، خیلی باحال بود.
اینو امروز که نیست نمیگم؛ همون روزا به خودش میگفتم.
همیشه لبخند قشنگی روی لباش بود. هرچی من و ما عُنُق و اخمو بودیم، افشین شاد  بود و خندان. قول میدم حتی لحظه های آخر هم اونقدر خندیده که ...
اصلا یادم رفت داشتم از کی می نوشتم.

مازیار، داداش کوچیکه افشین.
مازیار بعد 29 سال برگشت و محل رو به هم ریخت. همون جوری که افشین به هم میریخت.
همه رو تکوند. دلاشون رو جارو کرد. اصلا قبل عید اومد تا یه خونه تکونی مفصل راه بندازه.
حالا اگه گفتین مازیار که استخوناش رو آوردن، چه ربطی داره به داداشش افشین؟
افشین که ما مثلا بچه حزب اللهی های مدرسه که خیلی ادعای غیرتمون می شد، بهش می گفتیم "بچه سوسول".
آخه اسمشم سوسولی بود. ولی نه. خیلی داش مشدی و بامعرفت بود. خیلی باحال و بامرام.

آخه افشین هم رفت دنبال داداشش.
آره. اگه اشتباه نکنم، افشین یکی دوسال بعد داداشش رفت.
اون قدر به داداش کوچیکش وفادار بود، که نخواست جنازش برگرده.
هنوزم برنگشته.
شاید به احترام داداشش مونده تا بعدا بیاد.
احترام به برادر کوچیکه است دیگه.

افشین و مازیار، اسمشون سوسولی بود ولی رسمشون، از خیلی مدعیان مردی و غیرت، بالاتر.
اون روزی که بیگانه به خانه و کاشانه حمله کرد و ناموس ملت رو به خطر انداخت، افشین و مازیار همچین سینه سپر کردن، قلم پای دشمن رو خورد کردن تا دیگه هوس دست درازی به خاک دلیران نکنه.
همون موقع که بعضیا داشتند توی اون جاهای فرنگ، حالشون رو میکردن!

غیرت و شرافت.
افشین و مازیار.
اینها همیشه باهم در ذهنم تداعی میکنه.
ای کاش مردنماهای امروز، ذره ای و فقط ذره ای، از مردونگی و غیرت افشین و مازیار بو برده بودن.
اشتباه نکنید. نمیخوام نسل جوون بیگناه امروز رو بکوبم.
منظورم با این پایینی های به اصطلاح بالانشینه!
این پایین رو بخونید تا ببینید منظورم با کیه:


آن که نفهمید:
ما آدمای خیلی خوبی هستیم. مومن و عالی.
هیشکی به گرد پای ما نمیرسه.
انقلاب که شد، منم ایران بودم. جنگ که شد، منم سینه سپر کردم. رفتم برای ارسال پیام انقلاب به اون سر دنیا. خب یکی باید بار این زحمت سخت رو به دوش میکشید!
زن و بچه ام رو هم بردم. رفتم دیار ژرمن ها تا بهشون حالی کنم ما چقدر انقلابی هستیم.
زندگی در بین دشمن خیلی سخت بود. هزار و یک مصیبت داشت. بی پولی، سرما... وای نگو، سرما هم میخوردیم.
البته بی پولی رو که قربونش برم انقلاب، همه رو برامون جبران می کرد. هزار هزار، دلار دلار ...
بچه هامم بردم. خب باید فرهنگی بار می اومدن دیگه.
خسته شدم. بیست و پنج سال غربت کم نیست.
اگه آزاده ها 10 سال غربت و سختی کشیدن، منم 25 سال غربت و سختی کشیدم.
خب شکنجه اونا با ما خیلی فرق داشت.
شکنجه ما، روحی و روانی بود. از اونایی که "بایرام لودر" توی "اخراجیهای 2" التماس میکرد عراقیا شکنجه اش بدن!
من پیشمرگ همه میشدم.

خدا هم برام ساخت.
ایران که اومدم، فهمیدم چیکار کنم. شدم یقه سفید و دکمه تقوا (بیخود نگو دگمه پدرسوخته بازی) رو بستم و یواش یواش خودمو فروکردم ...
آخرش شدم اونی که دنبالش بودم.
این ور و اون ور و بیشتر توی جعبه جادو، بعنوان کارشناس فرهنگی حرافی کردم و نظریه دادم. متخصص همه چی شدم. از یارانه گرفته تا رایانه و ...
تا آخرش به آرزوی کودکیم رسیدم و شدم رئیس.

حالا وقت میوه چینی رسید.
پسر گلم هم باید که به نوایی میرسید.
آخرش شد آقازاده.
آرزوم بود.
اونکه سن و سالش از انقلاب کمتره، واسه خودش مردی شده.
اون اولا که حالیش نبود. اونقدر توی کله اش خوندم تا چند جزء قرآن حفظ کرد. مثل خودم ریش گذاشت و توی مجلس های این ور و اون ور قرآن خوند تا خودش رو توی دل رئیس رووسا جا کرد.

حالا دیگه وقت میوه چیدنشه.
اون وقتا که خودم رو توی فلان وزارت خونه فروکردم، اونم فروکردم تو دفتر خودم.
بچه متولد فرانکفورت که نباید بیکار بمونه!
آخرش شد اونی که دنبالش بودم.
الان فقط داره به مردم بیچاره و بدبخت خدمت میکنه. به قشر آسیب پذیر. زیر خط فقری ها! همونا که وقتی ما توی هامبورگ می چریدیم، این جا بهشون میگفتن مستضعف!
همه چی وارد می کنه.
از کمیابترین داروها گرفته تا ...
آخرین مدل ماشینهای دویست سیصد میلیونی.
حال میکنم آقازادمو میبینم.
آخرش خارج رفتن به دردمون خورد.
مطمئنم همین بچه، آینده نسل اندر نسلمون رو می سازه.
همین الان واسه خودش تاجری شده که صدتا مثل اون به گرد پاش نمیرسن.
خودمونیم:
اگه انقلاب واسه خیلیا آب نداشت، واسه ما خارج رفته ها، فرهنگ خورده فرنگ، خوب نونی داشت.
خودم رو که ببندم، باز میرم همون جا که بچه هام میرن و میان.

بچه باید اسمش درست و حسابی باشه.
این اسمای سوسولی مثل افشین و مازیار چیه؟
آقازاده باید اسمش خوب باشه. مثلا از سوره های قرآن!
بی خود شایعه درست نکنید.
چرت و پرت نگین.
کی گفته آقازاده من وقتی می ره دیسکوهای فرانکفورت، اونجاها رو براش قُروق می کنند؟!



توسط : حمید داودآبادی