خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام، امیدوارم که سرحال و خوش باشی و هیچگونه نگرانی و کسالتی در موقع شستن و جارو کردن منزل و پخت و پز کردن، خلاصه درس و مشق و از اینجور حرفها نداشته باشی.
غرضم! از نوشتن چند خط، ادای وظیفه و درعین حال جویایی سلامتی حضرتعالی و حسین آقا میباشد. البته زیاد از شما ناراحت نیستم چون نامه هایی که پشت سرهم تو و زهرا و راضیه نوشته بودید آنقدر زیاد بود که صندوقهای پستی از سنگینی آن تاب مقاومت را از دست داده اند و اینطور که شایع شده صندوقهای پست از قم تا اینجا همه روی زمین افتاده اند و نامه های بیشمار شما از آنها بیرون ریخته و اینطور که میگویند همه اهالی شهرهای بین راه را بسیج کرده اند تا نامه هایتان را که بعضی از آنها تا کیلومترها بوسیله باد پراکنده شده جمع آوری نمایند و اینطور که شما جواب نامه ها را داده اید فرصت ندارم سرم را بخوارانم یا بخارانم، که البته دومی صحیح است.
به هر جهت درست است که اینجا هستم، اما خوبیهای تو و زحمتهایی را که حسین آقا کشیده اند فراموش نمیکنم، البته این را هم بگویم که زندگی ما در اینجا بسیار شیرین تر از گذشته است. خوب خداوند قسمت ما کرده که با رزمندگانی همنشین باشیم که از همه چیز خودشان گذشته اند.
دیروز دوتای آنها از جیبشان قرآن کوچکی را درآورده بودند و با خنده قرآنهایشان را بو می کشیدند، علت را پرسیدم گفتند به شما مجردها نیامده. بعد یکی از آنها قرآنش را جلوی بینی من گرفت، بو کردم، بوی عطر میداد، به من گفت بوی عطر طرف است (منظورش زنش بود) و دیگری هم مثل این یکی بود. اینها از زن و بچه شان گذشته اند و در بیابانها با یک آفتابه به حمام می روند و داخل قوطی چای میخورند و روی گونی نماز میخوانند، موهای همدیگر را کوتاه می کنند و یک لقمه برنج را با یک قاشق خاک بیابان قورت می دهند و شبها هم از شر نیش پشه ها امان ندارند، اما با این همه دوریها و سختیها میسازند برای اینکه میدانند چه میکنند و هیچ شکایتی هم ندارند. برعکس آدمهای پرتوقعی که همه چیز دارند و بازهم حرص میزنند و تا وقتی دهانشان می جنبد، می خورند و اگر زیاد بیکار باشند، فقط نق میزنند و از زمین و زمان شکایت میکنند و کارشان ساختن شایعه است و تضعیف کردن پشت جبهه، و حالا هم که دارم این نامه را مینویسم همچادری ام خیس عرق است، درحالیکه مگسها او را اذیت میکنند، اما با این همه در خواب خوشی فرورفته، و این سکوت را بهترین فرصت برای نوشتن نامه میدانم.
بگذریم، از خودم برایت بنویسم فعلاً در خرمشهر نیستم و این نامه را هم از جایی دیگر برای تو مینویسم و کارمان خوردن بیت المفت است ...
قرار بود عید برای چند روزی مزاحم شویم ولی طبق فرمان امام جبهه را نمی شود ترک کرد، بنابر این تابستان خدمت خواهم رسید، اگر توفیق حاصل شود. البته امیدوارم که جواب این نامه را بدهید، در غیر اینصورت اگر آمدم تمبرهایی را که داده ام پس می گیرم.
قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.
التماس خرما داریم.
اگر خانه شما گربه دارد در اسرع وقت کشته میشود.
تقاضای خود را به این آدرس ارسال نمائید:
خرمشهر- سپاه خرمشهر- توسط برادر گلشن (روابط عمومی)، لطفاً این نامه را به برادر بهروز مرادی بدهید.
باکمال تشکر - 21/12/62

عکاس، نقاش، نویسنده و هنرمند شهید بهروز مرادی


برچسب‌ها: شهید بهروز مرادی
[ جمعه بیست و ششم دی 1393 ] [ 22:22 ] [ حمید داودآبادی ]

http://www.mashreghnews.ir/files/fa/news/1392/1/26/305673_280.jpg

 

بروید سراغ کارهاى نشدنى، تا بشود.

تصمیم بگیرید بر برداشتن کارهاى سنگین، تا بردارید.

«و لا یخشون احدا الا الله».

خب، زحمتهایش چه؟ رنجهایش چه؟ محرومیتهایش چه؟

جوابش این است که:

«و کفى بالله حسیبا»

خدا را فراموش نکن، خدا حسابت را دارد.

در میزان الهى، رنج تو، محرومیت تو، کفّ نفس تو، حرصى که خوردى، زحمتى که کشیدى، کارى که کردى، خون دلى که خوردى، دندانى که روى جگر گذاشتى، اینها هیچ وقت فراموش نمیشود؛ «و کفى بالله حسیبا.»

مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای

20 مهر 1390


برچسب‌ها: نکته ها, مقام معظم رهبری
[ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ] [ 11:49 ] [ حمید داودآبادی ]

خدا لعنت کند آنهایی را که به جای دین، حزب دارند!

 

http://rajanews.com/Files_Upload/75340.jpg



این جمله بسیار زیبا، ارزشمند و پرمفهوم، از دوست بزرگوارم حاج "رحیم چهره خند" است.
خیلی با این جمله تفکر میکنم، تامل میکنم و از کوره راههای سیاست بازی امروزه، نجات پیدا می کنم.
خدا حفظش کند و همچنان کلامش پرگهر باد.


برچسب‌ها: رحیم چهره خند, نکته ها
[ سه شنبه شانزدهم دی 1393 ] [ 11:47 ] [ حمید داودآبادی ]

دیروز یکشنبه، دکتر حسن روحانی رئیس جمهوری در همایش اقتصاد ایران با اشاره به این که همه دستگاه‌ها باید فعالیت اقتصادی‌شان را به صورت شفاف بیان کنند. گفت: «همه مردم باید از آمار، ارقام و طرح‌های اقتصادی در یک لحظه باخبر شوند؛ در اینجا پسرخاله و پسرعمه نداریم!»
خبرگزاری مهر متعلق به سازمان تبلیغات اسلامی، به سرعت مطلبی با عنوان "همه «پسرعمه» های روحانی در دولت!" نوشت و فهرستی از «پسرعمه» ها و «پسرخاله»های روحانی در دولت را منتشر کرد و در بخش گزارش ویژه مجله مهر قرار داد که بسیاری از سایتها آن را بازنشر دادند.
ولی ساعاتی بعد، خود خبرگزاری مهر آن را حذف کرد.

هرچه فکر کردم، برای این سانسور عجولانه پاسخ درستی نیافتم بجز گزینه های زیر:
- کذب بودن تمامی مطلب!
- جعلی بودن شناسنامه و هویت «پسرعمه» ها و «پسرخاله» های رئیس جمهور
- ناراحتی رئیس جمهور از «پسرعمه» ها و «پسرخاله»!
- ناراحتی «پسرعمه» ها و «پسرخاله» از خبرگزاری مهر!
- ناراحتی پرویز اسماعیلی (رئیس سابق خبرگزاری مهر و عضو دستگاه اطلاع رسانی دولت!
- دانستن حقایق حق مردم نیست!
یا شاید ما خیلی جدی گرفتیم و در این دولت فخیمه:
نه پارتی بازی رواج دارد
نه فامیل بازی
نه «پسرعمه» و «پسرخاله» بازی
نه بابک زنجانی دارند
و نه خاوری ...


برچسب‌ها: مقاله انتقادی, حسن روحانی
[ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ] [ 10:20 ] [ حمید داودآبادی ]
روز گذشته، مطلبی با عنوان " همه «پسرعمه» های روحانی در دولت!" در خبرگزاری مهر منتشر شد که دیگر سایتها آن را منتشر کردند.
سایت ارزشی رجانیوز هم با کمی تغییرات، به عنوان مطلب تولیدی خودش، آن را منتشر کرد. ولی در انتشار فهرست پسر عمه های روحانی، به دلیلی که برای بنده روشن نیست، نام یکی از آنان را از قلم انداخته و حذف کردند. 

 

" 5 علی‌اصغر مونسان
مونسان خواهرزاده حسن روحانی مدیرعامل منطقه آزاد کیش است. وی فارغ التحصیل مهندسی عمران از دانشگاه صنعتی شریف، کارشناسی ارشد مدیریت ساخت از دانشگاه صنعتی امیرکبیر و کارشناسی ارشد مدیریت بازرگانی از سازمان مدیریت صنعتی می باشد.
مونسان پیش از این با حكم محمدباقرقالیباف، عضو هیئت مدیره و مدیرعامل شركت توسعه فضاهای فرهنگی شهرداری تهران بود."

اگر بعدا مشخص شده که ایشان از بستگان آقای روحانی نیست، خب با یک توضیح کوچک می شد افکارعمومی را روشن کرد!
ولی این که در چینش اسامی، به یکباره از شماره 4 پریده اند شماره 6، قضیه کمی بودار می شود. بخصوص که در توضیح مشاغل نفر پنجم، نام حضرت قالیباف هم به چشم می خورد.
حالا باید پذیرفت که مسئولین سایت رجانیوز یا ریاضی شان خیلی ضعیف است که بعد از 4 می نویسند 6!
یا این که ...
الله اعلم


برچسب‌ها: مقاله
[ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ] [ 5:39 ] [ حمید داودآبادی ]

بله:
"به روی چاپلوسان خاک بپاشید"
این توصیه ای است که از پیامبر اسلام (ص) به مسلمانان شده است.

یکی از دوستان فرهنگی اهل قم تعریف می کرد:
"چند وقت پیش، یکی از موسسات فرهنگی که در زمینه دفاع مقدس کار می کرد، اقدام به تولید "تی شرت" هایی با تصویر حاج قاسم سلیمانی کرد. مدتی نگذشت که چندنفر از طرف حاج قاسم آمدند، همه تی شرتهای موجود در فروشگاه و انبار را خریدند و با خود بردند. بعدا شنیدم که همه آنها را معدوم کرده اند."

بعد از انتشار مطلب "از تی شرت شهدا تا تی شرت .." منتظر برخورد قاطعانه برخی دوستان با این حرکت غیرفرهنگی و چاپلوسانه بودم، ولی دریغ ...
از همه که نمی توان انتظار داشت قاسم سلیمانی باشند!


برچسب‌ها: مقاله انتقادی
[ دوشنبه پانزدهم دی 1393 ] [ 4:21 ] [ حمید داودآبادی ]

عجب!
به حق چیزهای ندیده!
تی شرت حاج حسین یکتا
تی شرت نادر طالب زاده
تی شرت حجت الاسلام پناهیان
تی شرن سردار باقرزاده 

و ...
فقط 40 هزار تومان
بپوشید و ...

 

تی شرت سردار نادر طالب زاده،تی شرت شهدا،تیشرت شهدا،خرید تی شرت شهدا،فروش تی شرت شهدا،تی شرت عکس شهدا

تی شرت سردار حسن عباسی،تی شرت شهدا،تیشرت شهدا،خرید تی شرت شهدا،فروش تی شرت شهدا،تی شرت عکس شهدا

تی شرت حاج حسین یکتا،تی شرت حاج حسین،تی شرت یکتا،تی شرت خادم الشهدا

تی شرت استاد علیرضا پناهیان،تی شرت استاد،تی شرت پناهیان،تی شرت روحانیون

تی شرت سردار باقرزاده،تی شرت دفاع مقدس،تی شرت مذهبی،تی شرت سرداران

بعید می دونم خود این افراد راضی به چنین کارهای ... باشند!
واقعا تاثیر این تی شرت ها در ترویج فرهنگ دفاع مقدس و نشر ارزشها چیست؟!
خدا آخر و عاقبت ما را با این کارهای هیجانی پرشورِ عاری از شعور، بخیر کند!
www.t-shirts.blogfa.com


برچسب‌ها: مقاله انتقادی, عکس
[ چهارشنبه دهم دی 1393 ] [ 2:3 ] [ حمید داودآبادی ]

اگر درست یادم باشد، در زندگی، برای سلامتی دونفر که شدیدا از خودشان، تفکرشان و عملکردشان بیزار و متنفرم، صلوات نذر کردم.

اولین بار هنگامی بود که اسفند ماه 1378، گروهی شدیدا مشکوک و مبهم، دست به ترور مشکوک (و به اعتقاد شخصی بنده، کاملا ساختگی) زدند.
"سعید حجاریان"، عضو سابق مجاهدین خلق در قبل از انقلاب، پیر امنیتی و اطلاعاتی و از دست اندرکاران فعال دهه 60 در برابر منافقین بود. مغز اصلاحات و در یک کلام، "مردی که زیاد می دانست"، در حرکتی سازماندهی شده و کاملا مشکوک، توسط عده ای جوان، که تا پیش از آن، خانه شان محل تبلیغات اصلاح طلبان بود و همین سعید خان حجاریان در آنجا برایشان داد سخن سر می داد،  مورد ترور قرار گرفت.

این که کی طراحی کرد و کی زد و چرا حجاریان از ضارب خود (که با دو سه واسطه باهم فامیل می باشند) شکایت نکرد، بماند!

آن ایام، فضای سیاسی کشور به خاطر حکومت مردان امنیتی خاتمی که همواره در پی بحران سازی و روبه رو کردن مردم با نظام جمهوری اسلامی بودند، شدیدا ملتهب و آماده انفجار بود.
اصلاح طلبان که فضای دانشگاهها را در 18 تیر 78 ملتهب و آشوب زده کرده بودند، شدیدا دنبال "شهیدسازی" برای الگو و پرچم قراردادن برای قشر دانشجو بودند.

یک گلوله نابجا و مشکوک، داشت این فرصت طلایی را به اصلاح طلبان که خود خدای کارهای امنیتی و ... بودند، می داد.
وقتی روزنامه های زنجیره ای در حرکتی حساب شده، تصویر فرضی فردی را با چفیه به عنوان ضارب حجاریان منتشر کردند، معلوم شد چه حوادث بدی در پیش است.
شب ها، جلوی بیمارستان سینا، مملو بود از کسانی که اگرچه در ظاهر برای شفای او، ولی به نظر من، برای مرگ او دعا می کردند!
آری مرگ او!
با مرگ حجاریان، فتنه ای که در 18 تیر در کوی دانشگاه کلید خورد ولی با تدبیر عظیم رهبری فروکش کرد، جرقه لازم برای انفجار را به دست می آورد و خدا می داند چه بر سر مملکت و نظام می آمد.

چند شبی که با دوستان جلوی بیمارستان سینا رفتم، صلوات های بسیاری نذر کردم و فرستادم که سعید حجاریان نمیرد!
اگر آن زمان این خواسته قلبی خود را به دوستانم می گفتم، فکر می کردند من شیفته مغز اصلاحات هستم!
ولی نه. با سلامت حجاریان، آتش فتنه ای که بسیاری درصدد شعله ور کردن آن بودند، فروکش کرد و نقشه دشمنان اسلام و انقلاب اسلامی یک بار دیگر با شکست روبرو شد.
الحمدلله

اواخر خرداد 1388، پس از انتخابات و فتنه ای که فتنه سازان بی.بی.سی و آمریکا به راه انداختند، چندبار از خدا برای سلامتی میرحسین موسوی صلوات نذر کردم که آسیبی به او نرسد!
بخصوص آن روز که در راهپیمایی میدان انقلاب تا میدان آزادی، بالای ماشین رفت و به خیال خودش پیروزمندانه برای هوادارانش دست تکان می داد.

الان که این خاطره را می نویسم، واقعا از تصور آنچه که ممکن بود اتفاق بیفتد، مو بر تنم راست می شود.
به قول امام صادق (ع): خدایا شکرت که دشمنان ما را از احمق ترینها قرار دادی!

آن روزها، منافقین، سلطنت طلبان، ایران گریخته ها، گوگوش و گنجی و رجوی و بهائیان و همه و همه، زیر پرچم موسوی جمع شدند و به خیال خام خودشان، نظام جمهوری اسلامی را به سقوط نزدیک می کردند!

وای اگر آن روز، منافقین که همه چیز را به نفع خود می دیدند، به ذهنشان می رسید که میرحسن را ترور کنند!
برای منافقین که ترور 16 هزار نفر از مردم ایران را در دهه 60 در کارنامه خود داشتند، ترور یک نفر دیگر هیچ کاری نداشت!

کافی بود یک احمق، یک منافق، یک تندرو و یک خودسر، گلوله ای به او شلیک می کرد ...
بدون شک انفجاری عظیم در مملکت اتفاق می افتاد که جای گفتن ندارد.

خدا را بسیار شاکرم که در آن دو حادثه، همچنان به کمک اسلام و انقلاب اسلامی آمد و در گردنه خطرناکی چون فتنه 88 که سالها آمریکا و صهیونیسم و منافقین برایش تدارک دیده بودند، یاریگرمان شد.


بدون شک خون مطهر شهدا، حرمت امام، و وجود رهبر معظم انقلاب، باعث و بانی است که خدا همچنان یار و یاورمان باشد.
الحمدلله


برچسب‌ها: فتنه 88, مقاله سیاسی
[ دوشنبه هشتم دی 1393 ] [ 1:2 ] [ حمید داودآبادی ]

حمید داودآبادی از اتمام نگارش مجموعه خاطراتش از جنگ با عنوان «نامزد خوشگل من» و انتشار آن تا یک‌ماه آینده خبر داد.

حمید داودآبادی، نویسنده پیشکسوت ادبیات دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس درباره تازه‌ترین اثر زیر چاپ خود، بیان داشت: در آینده از سوی مؤسسه سرلشکر  شهید احمد کاظمی مجموعه خاطراتم از جنگ را به چاپ خواهم رساند.

خبرگزاری فارس: حمید داودآبادی و روایت ماجرای «نامزد خوشگل من» در کتاب تازه‌اش


 
وی اضافه کردم: عنوان این کتاب را «نامزد خوشگل من» نامگذاری کردم که مضمون آن هم مجموعه خاطرات جنگ است به گونه‌ای دیگر  این کتاب، یک سری مجموعه خاطرات خاص از جنگ تحمیلی است که به زودی منتشر می‌شود.
 
بر اساس این گزارش، حمید داودآبادی 25 مهر سال 1344 در تهران متولد شد. وی رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس است. داودآبادی مسئول صفحه «از معراج برگشتگان» نشریه «فرهنگ آفرینش» و سردبیر مجله تخصصی اسناد «پانزده خرداد» و سردبیر مجله دفاع مقدس «فکه» است.

از حمید داودآبادی، آثار بسیاری نظیر کتاب «دیدم که جانم می‌رود»، «یاد یاران» و «از معراج برگشتگان» منتشر شده که مورد توجه بسیاری از مخاطبان قرار گرفته است.


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, کتاب, خاطرات
[ جمعه پنجم دی 1393 ] [ 14:43 ] [ حمید داودآبادی ]

برای اینکه زیاد اذیت نشوید، به خود بباورانید:
این خاطره اصلا واقعی نیست!
این یک داستان تخیلی است و به هیچ وجه در پاییز 1359، در هیچ شهر در خطر اشغالی، برای هیچ هموطنی، اتفاق نیفتاده است!
به سادگی رویتان را برگردانید و به خوشی های امروز فکر کنید!
*
شهر داشت سقوط می کرد. عراقی ها توی کوچه پس کوچه ها، افتاده بودند به جان مردم. خانه ها را غارت می کردند. هرکس را هم که می دیدند، رگباری رویش می بستند.
شاد و شادمان از اشغال شهر، تانک هایشان خیابان ها را زیر شنی خود می گرفتند.

بچه ها اما، سخت مقاومت می کردند. وعده زیاد داده می شد:
- مقاومت کنید الان نیروی کمکی می رسه ...
ولی خودشان می دانستند که اگر قرار بود نیروی کمکی از تهران که هیچ، از آن سر دنیا راه بیفتد، در این یک ماهه رسیده بود.

می جنگیدند. با همه ته مانده مهمات و اسلحه های داغون.
با چنگ و دندان جلوی حمله دشمن به خانه و کاشانه شان را می گرفتند.
خانه شان بود.
شهرشان بود.
کشورشان بود.
یعنی همه کشور، خانه آنها بود که دشمن می خواست اشغالش کند.

رضا هم می جنگید. دوش به دوش بقیه.
یک اسلحه ژ-3 داشت. از آنهایی که با پیروزی انقلاب، از پاسگاه برداشته بودند.
از بچه ها جدا شد.
رفت تا از کوچه بالایی، جلوی هجوم نیروهای دشمن را به محله همسایه بگیرد.
دوان دوان می رفت.
همه هوش و حواسش به این بود که صدای تانک و عربی حرف زدن از کدام کوچه بیشتر به گوش می رسد.

ناگهان ...
درجا میخکوب شد.
دقت کرد. نمی شد.
نفس را در سینه حبس کرد تا بهتر بشنود.
سکوت محض ... نه.
درست شنیده بود.
جیغ بود ...
جیغ؟!
آره جیغ بود.
جیغ دختری وحشت زده، بی پناه و ...
اسیر در چنگ ...

برگشت. خیلی سریع.
لازم نبود زیاد بدود. خیلی آن طرفتر نبود.
همین که رسید سرکوچه، رنگش پرید.

ای وای ...
- این که کوچه خود ماست ...
کوچه چیه؟ این که خونه ...
- وای خواهرم ...
صدای جیغ خیلی آشنا بود.
درست جلوی در خانه خودشان بود.

زیاد بودند.
خیلی بیشتر از او که فقط یک نفر بود.
پنج شیش نفری می شدند.
ولی او فقط یک نفر بود.
رضا نه،
خواهر فقط یک نفر بود.
افتاده در چنگال بعثی ها.
از ته حلقوم جیغ می کشید.
بعثی ها اما، شادمانه از فتح بزرگ شان، هلهله می کردند.
با هم دعوا داشتند که اول ...

رضا اما
دنیا دور سرش چرخید. گیج خورد.
چشمانش سیاهی رفتند.
دیگر هیچ نفهمید.
باید می رفت
باید می زد
چاره ای نداشت

عربده کشید:
- بی شرفا ...
- لعنتی ها ... ولش کنید ...
همین که دوید داخل کوچه، لوله تفنگها به سمتش برگشت
او اما، نترسید. پا سست نکرد.
در همان حال دویدن و فریاد زدن، انگشتش را ناخواسته بر ماشه فشرد.

دود و آتش کوچه را گرفت
همه بر خاک افتادند.
همه متجاوزین بعثی.
ولی ...
یکی دیگر هم بر خاک افتاده بود.
دست و پا می زد.
خون از بدنش بر سنگفرش کوچه، جلوی در خانه خودشان جاری بود.


لیلا بود.
خواهرش!
خواهر دردانه خودش
خواهر گلش
او که عالمی را به فدایش می ساخت.

حالا لیلا، دیگر نفس نداشت.
نه حتی آن قدر که در چشمان برادر نگاه کند.
لیلا افتاده بود.
در میانه جنگ و نبرد یک نفر با پنج شیش نفر
گلوله های ژ-3 برادر، بر بدن او هم نشسته بود.
*
- هرچی باشه، اگر تو نمی رفتی، اگر نمی زدی، معلوم نبود چی می شد ...
شاید ...
- خفه شو ... دهنت رو ببند ...تو اصلا می فهمی یعنی چی؟
- آره می فهمم.
- نه نمی فهمی. من خواهرمو کشتم. من لیلای نازم رو با همین دست های خودم کشتم.
- چرا نمی فهمی. اون جا که نمی تونستی تصمیم بگیری کدام گلوله به کی بخوره، به کی نخوره.
- این که شهید شد بهتره، یا اگه تو نمی رسیدی و ...
- گفتم خفه شو و دهنت رو ببند. من اصلا نمی خوام به هیچی فکر کنم. مهم اینه که چطوری به پدر و مادرم بگم، من، خواهر خودمو کشتم. لیلا با اسلحه من کشته شده ...
*
جنگ تموم شد.
شهر آزاد شد.
همه مردم به خانه های ویران خود بازگشتند.
زندگی دوباره در کوچه های شهر جریان پیدا کرد.
پدر و مادر رضا هم برگشتند خانه شان.
رضا اما، در خانه نبود.
یعنی از همان روزهای غم بار پاییز، دیگر به خانه نیامد.

پدر و مادر که از هیچ چیز خبر نداشتند، گاهی به تیمارستان می رفتند تا فرزندانشان را ملاقات کنند.
رضا ولی، باوجودی که پدر و مادرش را می شناخت، ترجیح می داد سکوت کند و خود را به نشناختن بزند.
این طوری، آرام تر از این بود که سر همه عربده بکشد که به تخت زنجیرش کنند!
دوستانش ولی
وقتی به ملاقاتش می آمدند، ناله می کرد.
سر بر شانه شان می گذاشت، آرام می گریست و زیر لب نجوا می کرد:
- من خواهر خودمو کشتم ...
دلداری آنها هم هیچ فایده ای نداشت.
*
در یک غروب سر پاییزی بعد از جنگ
وقتی پرستارها وارد اتاق شدند، وحشت زده
یکی را دیدند که از سقف آویزان است ...
رضا دیگر آرام گرفته بود!


برچسب‌ها: خاطرات
[ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ] [ 12:59 ] [ حمید داودآبادی ]
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

ای نفس! پس از حسین خوار باش
و بعد از او شایسته نیست که زنده باشی

یادش به خیر!
سال 64 در گردان شهادت که بودم، وقتی به هیئت بچه های گردان عمار در ساختمانشون رفتم، این بیت زیبا رو که از رجزحوانی حضرت ابالفضل العباس در روز عاشوراست، بر دیوار دیدم، ناخواسته شیفته و مستش شدم.
از آن روز به بعد، وقتی بچه ها گیر می دادند پشت لباسشان با ماژیک چیزی بنویسم، با خط قشنگ می نوشتم و پشت لباس خودم هم نوشتم و کلی باهاش حال می کردم:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

امشب در اخبار ساعت 21 شبکه یک، گزارشی از کربلای عشق پخش کرد.
جوانی ایرانی که از استرالیا آمده بود. با گریه با ارباب خود اباعبدالله الحسین (ع) حرف می زد.
حمید، جوان ساکن استرالیا، نگاه اشک آلودش را برگرداند به سمت حرم حضرت عباس و گفت:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

به یک باره تنم لرزید.
رفتم به 30 سال پیش، به پادگان دوکوهه، به والفجر 8، به گردان شهادت و ...

ای وای که چه می کنند این دو برادر، حسین و عباس!

حمید سال 64 در گردان شهادت کجا و حمید ساکن استرالیا کجا؟
و حرم آقا ابالفضل العباس (ع) کجا؟!


برچسب‌ها: کربلا, دوکوهه, دلنوشته
[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 22:1 ] [ حمید داودآبادی ]
امروز شنبه اربعین، ساعت یک ربع به دو، مجری برنامه "با کاروان"، پس از کلی سخن گفتن از شهدا و بخصوص سردار شهید همت، گفت:
توجه شما بینندگان عزیز را به نوحه خوانی شهید همت جلب می کنم.

عجب؟! همت و نوحه خوانی؟ تا حالا نشنیده بودم همت مداحی کند.

تصاویر که پخش شد، صدای مداحی به گوش رسید که نوحه معروف:
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ...
را می خواند. گروهی از رزمندگان هم نشسته بودند.
نه کسی گریه می کرد و نه کسی بر سینه می کوبید.

دوربین که چرخید روی تریبون، متوجه شدم شهید همت است که در اردوگاه قلاجه درحال سخنرانی برای رزمندگان است. متاسفانه مسئولین صدا و سیما، نشناخته و ندانسته، حتی توجه به حرکات دست و نوع بیان شهید همت که درحال توجیه نیروها برای عملیات بوده، توجه نکرده و نوحه صداگذاری شده روی تصویر را به نام "نوحه خوانی شهید همت" اعلام می کنند.

یعنی واقعا در صدا و سیما کسی پیدا نمی شود که تشخیص بدهد این تصاویر بی کیفیت، صداگذاری شده و شهید همت درحال سخنرانی است نه مداحی؟!


مگر نه اینکه باید حواسمان باشد در ترویج فرهنگ دفاع مقدس، نه دروغ گفته شود نه تحریف گردد؟!


برچسب‌ها: صدا و سیما, شهید همت, تحریف
[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 18:45 ] [ حمید داودآبادی ]

کم نیست زمان گریزم از سریال های تلویزیونی.
و بیشتر است گریزم از فیلم های سفارشی و کذایی که با تبلیغات آنچنانی سعی می کنند بینندگان را به تماشا بنشانند! یا زورکی پیام خود رابه مخاطب القاء کنند.

چند شبی است مهمانی تازه در کنج خانه مان، بر صفحه سیاه تلویزیون جاخوش کرده و جلوه گری می نماید!
مهمانی که اول غریب می پنداشتمش، ولی به مرور شد دوستی که حتما باید هر شب سراغش را بگیرم و نظاره اش کنم.

پرده نشین
سریالی ظریف، قابل تامل و توجه، و صد البته از دید بنده، نه به عنوان آشنا با فیلم و فیلمنامه و ... که قطعا نیستم، بلکه تنها به عنوان مخاطبی که تفاوت فیلم "خوب واقعی" و "خوبِ زورکی سفارشی" را می فهمد!

پرده نشین، که این شب ها از شبکه یک سیما پخش می شود، از آن دست سریال هاست که نه با بهره جستن از طنز و خنده، هنرپیشه های جلوه گر و طناز، دلبران خوش سیما و ... توانسته است پیام ظریف و مهم خود را به مخاطبان برساند و آنان را پای تلویزیون بنشاند.

این را باید صادقانه اعتراف کنم:
پرده نشین، تنها و تنها فیلم (چه سریال و چه سینمایی) درباره روحانیت است که در این سی ساله توجهم را جلب کرده و بر دل سخت گزینم نشسته و خانه کرده است.

بازی حرفه ای هنرمندان توانایی چون فرهاد آئیش، هومن برق نورد و ... که به واقع جالب توجه و تعجب است، بسیار بر گیرایی فیلم تاثیر دارد.
و این نشانه از ریسک بالای کارگردان جوان در گزینش هنرمندان و بازی گرفتن از آنها دارد.

حرکت ظریف و حساس بر تیغ دو دم خط قرمز، پرداختن به آنچه این روزها بیش از دو دهه قبل از روحانیت شاهدش هستیم، همه و همه به موفقیت فیلم کمک کرده است.

بهروز شعیبی در مقام کارگردان پرده نشین، نشان داد که توانایی ساخت سریال در قسمت های زیاد را دارد. برخلاف بعضی که فقط توانایی ساخت فیلم سینمایی دارند و در سریال سازی ...

جا  دارد به این کارگردان جوان خسته نباشید بگویم و برای او که قطعا آینده ای روشن، پرمفهوم و نه گیشه پسند و گیشه فریب دارد، خسته نباشید بگویم و برای تداوم مسیر سخت ولی دلنشینش دعا کنم.

همچنین به دوست عزیز سیدمحمود رضوی که تهیه کنندگی این سریال را برعهده دارد، خدا قوت بگویم.

خلاصه کلام به زبان خودم:
پرده نشین
خیلی سریال قشنگیه، خیلی ظریف و خوب درباره روحانیت حرف زده. من یکی خیلی خوشم اومد.
دمشون گرم. چه نویسندگان زحمتکش و توانا و چه کارگردان جوان و تهیه کننده آن و بازیگران هنرمند که واقعا همه قشنگ سر جای خودشان نشسته اند.
به همه عوامل ساخت سریال پرده نشین خدا قوت می گویم و برای موفقیتشان دعا می کنم.


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, فیلم, پرده نشین, تلویزیون
[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 21:30 ] [ حمید داودآبادی ]

چاپ جدید کتاب تفحص نوشته حمید داودآبادی، با اضافات جدید، از سوی موسسه شهید احمد کاظمی منتشر شد.

تفحص

چگونه و چرا پیکر شهدا در مناطق جنگی باقی می ماندند؟
چگونه و به چه وسیله پیکر شهدا پس از سال ها، پیدا می شوند؟
چگونه استخوان های شهدای ایرانی و اجساد عراقی تفکیک می شوند؟
چگونه پس از سال ها، مکان دفن شهدا در مناطق عملیاتی شناسایی می شود؟
چگونه و چرا نیروهای تفحص در عملیات کشف شهدا، خود به شهادت می رسیدند؟

و دهها و بلکه صدها "چگونه" دیگر، که طی تحقیق میدانی در مناطق عملیاتی تفحص و گفت وگو با پیشکسوتان تفحص و جستجوی پیکر مطهر شهدا، در کتاب تفحص به آنها پاسخ داده شده است.

تفحص
اولین و تنها کتابی که به سوالات و ابهامات پیرامون باقی ماندن، کشف، تبادل و تشییع پیکر مطهر شهدای دفاع مقدس، مستند و معتبر پاسخ می دهد.

کتاب تفحص در 444 صفحه و قطع رقعی، با قیمت 120/000 ریال در دسترس مخاطبان می باشد.

علاقه مندان به تهیه کتاب تفحص، می توانند با مراجعه به سایت


من و کتاب
www.manvaketab.ir


نسبت به خرید اینترنتی آن اقدام کنند


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, کتاب, کتاب تفحص
[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 19:12 ] [ حمید داودآبادی ]

تا پیش از این، با بسیاری از دوستان بحث و جدل داشتم مبنی بر اینکه "اعزام نیرو به سوریه و لبنان در خرداد  1361 توسط برخی افراد، بدون اطلاع و نظر مثبت امام خمینی (ره) بود."
بعد از اینکه دو سه سال پیش در برنامه "راز" با استناد به سخنان خود امام، به این موضوع اشاره کردم، بعضیا کم مانده بود خرخره نام را بجوند و محکوم به ضدولایت فقیه بودن کردند!
روز پنجشنبه 6/9/1393 مقام معظم رهبری با اشاره به این موضوع، ضمن اشاره تلویحی به شهادت "حاج احمد متوسلیان" فرمودند:

http://kashanna.ir/uploads/2014/07/1528_orig.jpg



"در قضیّه‌ى حرکت به سوریه براى جنگیدن با رژیم اشغالگر قدس که خوشحال بودند جوان هاى ما - دو نفرشان هم پیش من آمدند که هر دو الان جزو شهداى عالى‌مقام ما هستند - که میخواهند بروند بجنگند.
امام مطّلع نبودند؛ بعد که مطّلع شدند، گفتند که راه مبارزه‌ى با اسرائیل از عراق میگذرد؛ جلوى آن را گرفتند و آنهایى که رفته بودند برگشتند.
ببینید؛ این، فهمیدن اولویّتها است، شناختن اولویّتها است. امام راه را، جهت را نشان میداد."
بیانات در دیدار اعضاى مجمع عالى بسیج مستضعفین
پنجشنبه 6/9/1393

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 0:2 ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره سازی زورکی - 1
خاطراتی مهم از دیدار با شهید اندرزگو
حدود سال 1379 بود که شاید برای اولین بار مراسم مفصل برای شهید حجت الاسلام سیدعلی اندرزگو برگزار می شد. مراسم در مسجد شهرک نوبنیاد در خیابان پاسداران بود.
داخل مسجد، پر بود از افرادی که مشتاق بودند تا بیش تر درباره آن شهید عزیز بدانند. کنار فرزندان شهید اندرزگو، به دیوار تکیه داده بودم و به سخنرانی حجت الاسلام ... مورخ و خطیب قدیمی گوش می دادم.
سخنران اصلی بود و همه انتظار داشتند ناگفته هایی از شهید اندرزگو بازگو کند؛ ولی مثل خیلی از منبری ها، از همه چیز گفت، الا شهید اندرزگو!
آخرهای سخنرانی بود که گفت:

"جا داره خاطره ای از ملاقات خودم با شهید اندرزگو تعریف کنم.
من یک برادر دارم که در قم زندگی می کنه. ایشون از همون قدیم یک مغازه تعمیرات لوازم الکتریکی داشت. به کارش هم خیلی وارد است. منصف هم هست. گرون نمی گیره.
سال 57، بعد از شهادت سیدعلی اندرزگو، وقتی رفتم مغازه اخوی، ایشون به من گفت:
- یادته یه روز اومده بودی داخل مغازه و خیلی شلوغ بود که تعدادی طلبه این جا بودند؟
گفتم: خب بله.
ایشون گفت:
- یکی از اون طلبه ها شهید اندرزگو بود!"

الله اکبر.
عجب خاطره ای.
تا نگاهم به چهره متعجب فرزندان شهید اندرزگو افتاد، آن چنان همگی زدیم زیر خنده که اکثر حضار با تعجب نگاه مان کردند.


خاطره سازی زورکی - 2
خاطراتی مهم از دیدار با امام خمینی
چند شب پیش، فقط برحسب اتفاق! وگرنه هیچ علاقه ای ندارم و کنترل تلویزیون کنارم نبود، بالاجبار شبکه تازه تاسیسی را نگاه می کردم. یکی از افراد که ظاهرا مورخ بن مورخ است! داشت در برنامه ای ویژه حضرت امام خمینی (ره)، از ایشان خاطره می گفت.
من دیگر هیچی نمی گویم و واگذار می کنم به خودتان و آقای خاطره ساز! ببخشید، خاطره گو:

"من 3 سالم بود که یادمه پدر و برادرانم با هم صحبت می کردند درباره اینکه جان امام خمینی در خطر است!
...
من یک بار خدمت حضرت امام خمینی شرق یاب شدم. آن روز همراه پدرم به منزل امام خمینی در قم رفتیم. ما که از در وارد شدیم، امام خمینی از در دیگر از اتاق خارج شدند و من توفیق دستبوسی ایشان را نیافتم!"


برچسب‌ها: خاطره, مقاله انتقادی
[ سه شنبه چهارم آذر 1393 ] [ 20:35 ] [ حمید داودآبادی ]

داماد موقت!
دیگر آخرهای جنگ بود و منم در یکی از ارگان ها مشغول به کار و حقوق بگیر شده بودم. مادرم خیالش راحت شده بود که دیگه جبهه نمی روم و هر روز با دست و پای ترکش خورده، نمی کشانمشان به این بیمارستان و آن شهرستان!
من اصلا نمی خواستم.
این رو جدی میگم. یعنی اصلا بهش فکر هم نمی کردم.
مادرم بود که مدام فشار می آورد:
- خب حالا دیگه شکر خدا دینت رو به مملکت ادا کردی و به اندازه که هیچی، خیلی هم بیشتر از اون که باید، جبهه رفتی. الحمدلله مشغول هم شدی. حالا دیگه وقتشه برات آستین بالا بزنیم.
از آنها اصرار و از من انکار.

همین باعث شد تا فکری به ذهنم خطور کند:
با فرامرز از بچه های محل، از نوجوانی با هم بزرگ شده بودیم. با هم کلی جبهه رفتیم و همرزم بودیم. خانوادشون هم کاملا من و خانواده ام رو می شناختند. مادرش که خیلی تحویلم می گرفت. مخصوصا وقتی فرامرز دو سه بار توی جبهه مجروح شد، من شب و روز بالای سرش توی بیمارستان تر و خشکش می کردم. مادرش خیلی قربون صدقه ام می رفت ...
تقصیر مادرم بود که این فکر را در کله پوک من انداخت که همه چیز و همه کس را خوب و عالی می دیدم!
هر طوری بود، به فرامرز گفتم. اونم جا خورد. خیلی. شاید اصلا فکرش را نمی کرد که من درباره خواهرهای او فکر کرده باشم.
خب فکر بد که نکرده بودم. آن هم تازه به فکرم رسیده بود. قبل از آن اصلا هیچ توجهی نداشتم که فرامرز دو خواهر خوب چادری دارد که یکی همسن من و دیگری دوسال کوچکتره. اینها را هم خود او گفت. چون خیلی خوشحال شد. چی بهتر از این که من می شدم داماد خانواده شان. به قول خودش، مادرش خیلی مرا دوست داشت. شده بودم مثل یکی دیگر از شش فرزندش!

قرار شد با مادرش در میان بگذارد. فقط از فرامرز خواهش کردم که به هیچ وجه اسم مرا نبرد. نمی خواستم توی رودرواسی قرار بگیرد. و اگر احیانا جوابش منفی بود، از فردا روم نشود در چشمشان نگاه کنم.
همین طور هم شد. فرامرز رفته بود پهلوی مادرش و گفته بود جوانی مومن، خوب، بچه جبهه و جانباز و کلی هعم تعریف و تمجید دیگر، می خواهد بیاید خواستگاری خواهر ما ...

دو سه روز بعد که فرامرز را دیدم، سرش پایین بود. رویش نمی شد در چشمانم نگاه کند. فهمیدم که باید جواب منفی باشد؛ برای همین هیچی از او نپرسیدم و مسئله را کاملا منتفی فرض کردم.
همین طور که داشتیم با هم در محل قدم می زدیم، فرامرز خودش گفت:
- اون چیزی رو که تو خواستی، به مادرم گفتم.
وحشت کردم. داد زدم:
- چی؟ گفتی؟ حتما اسم منم بردی و گفتی ...
- نه بابا. دیگه این قدر ببو گلابی نیستم. خودم حواسم بود. خدا رو شکر اسمت رو نگفتم.
- مگه چی شد؟
حالم گرفته شد. نشد فامیل بشیم.
- خب مادرت چی گفت؟
- یه چیزی گفت که خودمم جا خوردم. مادرم گفت: ما داماد موقت نمی خواهیم.
- داماد موقت؟ یعنی چی؟
- مامانم گفت: این بچه بسیجی ها داماد موقت هستند. یا میرن جبهه شهید میشن، یا توی تهران منافقین ترورشون می کنن. من نمی خوام دخترم اول زندگی بیوه بشه.
مخم سوت کشید. ای وای ... داماد موقت ...!

27 سال از آن روز گذشت.
جنگ تمام شد.
نه من در جبهه شهید شدم نه فرامرز.
منافقین هم هیچ کداممان را ترور نکردند.

به لطف خدا، به پیشنهاد مادرم، با خانواده ای مومن از اهالی قدیمی محل که یک پسرشان اوایل جنگ قهرمانانه به شهادت رسیده بود، وصلت کردم. زندگی خوبی دارم با دو پسر دانشجو که دیگه باید براشون آستین بالا بزنم ...
الحمدلله تا امروز نفسی می آید و حیاتی می گذرد.
داماد موقت هم نشدم!

ولی خواهرهای فرامرز که تقریبا 50 ساله و 48 ساله اند ...
عروس دائم نشدند!
هیچ کدام ازدواج نکردند، یواش یواش چادر را هم گذاشتند کنار، در فلان شرکت شاغل شدند و ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه


برچسب‌ها: خاطرات
[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 13:20 ] [ حمید داودآبادی ]
ضد ولایت فقیه، یعنی تو!
چند سال پیش، با یکی از دوستان که مدیر موسسه فرهنگی بزرگی بود، بحثم کشید به آقا  و ولایت پذیری. بی مقدمه بهش گفتم:
- ضد ولایت فقیه یعنی تو!
جا خورد. رنگش سرخ شد و با تعجب گفت:
- دستت درد نکنه. حالا من با اون همه سابقه جبهه و ... این همه مسئولیت مهم فرهنگی، شدم ضد ولایت فقیه؟!
که گفتم:
- مگر آقا در تعیین وظایف و ماموریت شما، در جایی، نکته ای به این مضمون ننوشته:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"
که گفت: خب بله.
گفتم:
- پس شما برای چی کتاب های فیلمنامه هالیوود و فلان و بهمان منتشر می کنید و همه تلاشتان را می گذارید روی آثار سینمای غرب و ...؟
پس کو آنچه آقا بر آن تاکید کرده اند:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"


برچسب‌ها: خاطره, مقاله انتقادی
[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 12:29 ] [ حمید داودآبادی ]

"ضد ولایت فقیه" یعنی:
ولی فقیه، مقام معظم رهبری در جلسه ای حضوری، مستقیما خطاب به مسئولین یک تشکیلات فرهنگی می فرمایند:
"کار اجرایی انجام ندهید."

از فردای آن روز، مسئولین آن تشکیلات که همواره شعار و ادعایشان این بوده و هست:
از تو به یک اشاره
از ما به سر دویدن

با پول بیت المال:
فروشگاه کتاب راه می اندازند!
نمایشگاه ... و ... برپا می کنند!
مجله و ماهنامه منتشر می کنند!
شبکه تلویزیونی راه می اندازند!
گروه های مستندسازی تشکیل می دهند!
اردوهای بازدید از مناطق جنگی راه می اندازند!
مراسم تجلیل و تقدیر از دوستان برگزار می کنند!
از بودجه بیت المال، ماموریت های خارجی می روند!
فقط از فلان فیلم سینمایی خاص، حمایت مالی کلان می کنند!
مدیرانشان گروهی و چندین بار اردوی خارج از کشور می روند!
و ...


و زمانی که دختر و پسر جوانی بدحجاب را که آشنایی شان با دین و ولایت، با نگرش به اعمال و رفتار ماست، در خیابان می بینیم، عربده سر می دهیم:
مرگ بر ضد ولایت فقیه !!!!!


برچسب‌ها: مقاله انتقادی
[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 20:17 ] [ حمید داودآبادی ]

"حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.


به گزارش گروه چند رسانه‌ای باشگاه خبرنگاران، "حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.
گفتنی است؛ 20 کتاب از او به چاپ رسیده که بعضی از آنها به عربی و انگلیسی ترجمه شده و "یاد یاران" اولین کتاب اوست.
همچنین این نویسنده از مقام معظم رهبری، تنها مشوق سالهای شروع نویسندگی‌اش می‌گوید.

 

لینک گفتگوی باشگاه خبرنگاران با حمید داودآبادی


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, مصاحبه, خبر, فیلم
[ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 ] [ 20:28 ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
امکانات وب