|
|
|
|
|
خبر رو داشته باشید: استعفای میرحسین از فرهنگستان هنر یک منبع آگاه به خبرنگار شفاف ضمن اعلام این مطلب گفت :
از این طرف ... راه خروج این وره ... لطفا سریعتر ... فقط جناب میر حسین لطف کنند و تکلیف حقوق و مزایا و هزینه های این چند ماه اخیر را که زیر نظر رئیس جمهور غیر قانونی! (البته از نظر ایشون) کار می کردند، روشن کنند. اگر چه باید بیشتر آن صرف کارهای خیر! همچون رفع مشکل برخی کارگردان های فقیر! ان ور آبی و یا حمایت از حامیان خیابانی در ماه های اخیر شده باشد! البته اون هفته نشد عیبی نداره، فقط زودتر تکلیف بقیه مناصب دولتی و بیت المال غصبی را روشن کنند، آن وقت همراه گوگوش، اکبر گنجی، کروبی، محتشمی، بنی صدر، رضا پهلوی، اوباما، سارکوزی و مریم و مسعود رجوی علیه نظام جمهوری اسلامی خط و نشان بکشند و "جنبش سبز لجنی" راه بیندازند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7:38 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
این داستان، در اوج ترورهای منافقین در کوچه و خیابان، اتفاق افتاده است و اصلا واقعیت ندارد!!! ظهر روز یکشنبه داغ 8 شهریور ماه 1360 آقا سعید قصه ما، همراه خانم دکتر، سوار بر موتورسیکلت دولتی اش می شود. زینب کوچولویش را هم جلوی خودش نشانده تا باد پوست نازک و نازش را اذیت نکند! هنوز از منطقه "نازی آباد" محله حجاریان، تهرانی، باغی، گنجی؛ عبدی، ربیعی و کوهی دیگر از اطلاعاتی ها، دور نشده که یک دستگاه موتورسیکلت با دو سرنشین، می آید دنبال آقا سعید قصه.
چرخ موتور لیز می خورد و آقا سعید با زن و بچه نقش بر زمین می شود. آقا سعید در همان حال که بین زمین و آسمان معلق بود! صدای شلیک گلوله ای را شنید. هر آن منتظر بود جاییش سوراخ شود! ناگهان متوجه شد یکی از تروریست های منافق، بالای سر او ایستاده و مثلا می خواهد انتقام همه همرزمانش را که توسط سعید و دوستانش بازداشت و اعدام شده اند، یک جا بگیرد. منافق لوله اسلحه را به طرف سر سعید می گیرد. خلاصی ماشه را فشار می دهد و ... ناگهان صدای گریه زینب کوچولو، نکته مهمی را به آقا سعید یادآوری می کند. آقاسعید، سریع دست می برد و بچه گریان کوچولوی خود را که به خاطر زمین خوردن آسیب دیده و کنار مادر خود روی زمین ولو شده است، به دست می گیرد. تروریست منافق که تصور می کرد آقاسعید الان مسلسلی در می آورد و هر دو منافق را تکه تکه می کند، در کمال تعجب می بیند آقا سعید، فرزند گریانش را همچون "سپر بلا" مقابل صورت خود می گیرد. منافق تروریست که آمده بود آقا سعید را بکشد، جا می خورد. این بچه این وسط چه کاره است؟ بجای آن که به طرف بچه بی گناه شلیک کند، لوله اسلحه را پایین آورده و به طرف دوستش می دود. سوار بر موتور می شوند و می گریزند.
آقا سعید که دیگر مطمئن شد تروریست ها گریخته اند، نفس عمیقی کشید، بوسه ای بر گونه زینب گریان زد و گفت: و بچه را داد دست خانم دکتر تا به کمک مردم، موتور را از زمین بردارد. بعدها آقاسعید داستان بالا را این گونه تعریف کرد:
داشت دیر می شد. همه در پاستور منتظر آقا سعید بودند تا تحلیل های عمیق و محکمش! را از روند فعالیت منافقین بدهد! راستی، اتفاق مهمی هم قرار بود بیفتد که نباید آقاسعید از آن غافل می شد! آن روز 8 شهریور بود و آقا "مسعود کشمیری" رفیق، بچه محل و شاگرد آقاسعید، کار بسیار مهمی داشت. این را بعدا "تقی محمدی" (یا به قول آقاسعید، "شهید مظلوم تقی محمدی" شاگرد خاص درگاهش) که در زندان او را خودکشی دادند، اعتراف کرد. ساعتی بعد، پس از شنیده شدن صدای مهیب انفجار در سطح شهر، این خبر پیچید: - یک منافق نفوذی، با کارگذاشتن بمب، رجایی و باهنر را کشت. ---------------------------------------------------------- نکته مهم: |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 8:19 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
دلیلی بزرگ تر از این می خواستید که دروغ گویی میر حسین موسوی را اثبات کند؟
بعد از شکست سخت میر حسین در انتخابات ریاست جمهوری و ژست مبارزه جویی او در برابر آراء مردم و نپذیرفتن انتخاب بزرگ ملت، برخی از اطرافیان آن که افه های موسوی را جدی گرفته بودند، شایعه ای مبنی بر استعفای میر حسین موسوی از ریاست فرهنگستان هنر به دلیل این که منصوب احمدی نژاد و حقوق بگیر اوست، در سایت های خود منتشر کردند بلکه این مسئله را که میر حسین نیروی زیر دست احمدی نژاد محسوب می شود را پنهان سازند. ولی میر حسین از آنها زرنگ تر بود. مگر حقوق رئیس فرهنگستان هنر کم است که به سادگی آن را از دست بدهد؟ هر چقدر هم باشد، گوشه ای از زندگی موسوی و اهل و عیالش را خواهد گرفت. ظاهرا احمدی نژاد نیز از روی ترحم و دل سوزی، تا امروز اجازه داده که میر حسین بر ریاست خود بر فرهنگستان بماند و حقوقش را از نهاد ریاست جمهوری بگیرد. وقتی کسی احمدی نژاد را رئیس جمهور قانونی نمی داند، چگونه از او حکم مسئولیت می گیرد و حقوق آنچنانی هم اخذ می کند؟ مگر غیر از این است که موسوی قصد دارد همچون گذشته، آن جا را به عنوان سنگر مثلا هنرمندان مخالف حفظ کند؟!
«بسم الله الرحمن الرحيم هنر، عرصه خلاقيت انسان و مظهر جمال حق و جلوه عشق و زيبايي است جناب آقاي مهندس ميرحسين موسوي در اجراي ماده 18 اصلاح اساسنامه فرهنگستان هنر مورخ 21/1/80 شوراي عالي انقلاب فرهنگي و بنا به پيشنهاد مجمع عمومي فرهنگستان هنر، به موجب اين حكم جناب عالي را براي مدت چهار سال ديگر به عنوان رييس فرهنگستان هنر برمي گزينم. محمود احمدي نژاد منبع: پایگاه اطلاع رسانی ریاست جمهوری اسلامی ایران، ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:35 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
برخی از دوستان انتقاد کرده اند که چرا در آخرین مطالبم – البته از دید آنها - تند شده ام و تندنر می نویسم.
چرا؟
(خیلی تندتر از قبلی ها بود نه؟ واقعا توقع دارید جلوی شمشیر از روبسته ها و جسارت و هتاکی هایی که به امام و رهبر عزیز و شهدا و بسیجیان می شود، لبخندی دروغین بر لب زنم و بس؟! اون وقت همین خود شما نمیگین: |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 2:48 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی محتشمی در برابر یک سوال ساده، منتقدینش را "خر" و "بی شعور" می خواند ... باید که منتظر بود تا دیگران برای او یقه بدرانند و مثلا پاسخ بدهند. القصه: http://parsine.com/fa/pages/?cid=12205 این هم جواب تند و دندان شکن من: آقای "ما" |
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:43 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
این هم فایل صوتی فایل صوتی اظهارات محتشمی پور : |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 17:17 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجشنبه شب 23/7/1388 هنگامی که "علی اکبر محتشمی پور" رئیس کمیته صیانت آراء میر حسین موسوی و از سران آشوب های بعد از انتخابات ریاست جمهوری، جهت شرکت در کنفرانس سازمان های مردم نهاد حامی فلسطین که در سوریه برگزار می شد، به دمشق آمده بود، در حرم حضرت زینب (س) مورد سوال دو خبرنگار ایرانی قرار گرفت. متن کامل گفت وگو با علی اکبر محتشمیپور: م ـ حاجی سؤال منو جواب میدید؟
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 13:38 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
آذر ماه 1363 آن روز، در صبحگاه لشکر اعلام شد که برادر محسن رضایی فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، امروز صبح در حسینیهی پادگان سخنرانی خواهد داشت. ساعتی بعد که از بلندگوها اعلام شد به حسینیه برویم، از تمامی ساختمان ها نیروها به آن جا روان شدند. در همان لحظات اول حسینیه پر شد و جا برای نشستن نبود. من و محسن زرنگی کردیم و خودمان را کشیدیم جلوی محلی که تریبون قرار داشت. به محض این که محسن رضایی از در پشت حسینیه وارد شد، جمعیت سر پا ایستادند و شروع کردند به شعار دادن. سر و صداها بسیار مبهم بود و معلوم نمی شد چه شعارهایی داده می شود. عده ای فریاد زدند: جو پادگان خیلی ملتهب شد. نماز جماعت ظهر در حسینیه ای که حالا شیشه هایش توسط نیروهای مخالف رضایی خورد شده بود، برگزار نشد.
متن نامه امام خمینی برگرفته از نوشته های سردار شهید "کاظم رستگار" بسمه تعالی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 16:36 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
دبیرکلی از جنس مقاومت
* مصاحبههای قبلی هم در همین رابطه یعنی زندگی ایشان بود؟ * چقدر خودتان برای نگارش این زندگی نامه انگیزه داشتید؟ * اگر بخواهید این شخصیت را در یک یا دو جمله تعریف کنید، چه میگویید؟ * گفت وگوهای این کتاب در چند بخش با سیدحسن نصرالله انجام شده است؟ * این که شخصی مانند سیدحسن نصرالله بپذیرد زندگی نامه شخصیاش را کسی به نگارش در بیاورد، قبل از هر چیز باید اعتماد ویژهای به آن نویسنده داشته باشد. این اعتماد هم بعید میدانم با یک یا 2 جلسه گفت وگو ایجاد شود و فکر میکنم زمینه آشنایی شما با ایشان باید به مراتب بیشتر از سال 77 باشد؟ * رویکرد اصلی این زندگی نامه چیست؟ * از آن جا که به قول خودتان این گفت وگوها در سال 77 انجام شده، به نظر میرسد بخشی از زندگی سیدحسن را دربرنگیرد بویژه یک دهه اخیر؟ * آقای داودآبادی فرم کلی که برای نوشتن زندگی نامه انتخاب کردهاید، چیست؟ * البته فکر نمیکنید قدری نیاز به تکنیکهای نویسندگی مانند فضاسازیها و شخصیتپردازی داشته باشد؟ * فکر میکنم اطلاعات جامعی که خود شما به عنوان یک نویسنده و روزنامهنگار که سالها در این حوزه به خصوص لبنان کار کردهاید و حضور فیزیکی هم داشتهاید، نقش مهمی در موفقیت کار داشته باشد؟ * راستی گفت وگو را به زبان فارسی انجام دادید یا عربی، چون ایشان تا حدودی به دلیل حضور در ایران با زبان فارسی آشنا هستند؟ * گاهی کسی که مورد گفت وگو قرار میگیرد، بخصوص اگر زندگی شخصیاش باشد، در بخشهایی تاثیرگذارتر سخن میگوید تا آن جا که مصاحبه کننده هم تحت تاثیر قرار میگیرد. کجای گفت وگو یا خاطرهای که ایشان تعریف میکردند، چنین نکتهای را شما حس کردید؟ * فکر میکنید این کتاب چه زمانی چاپ شود؟ * الان نسخه نهایی را در اختیار سیدحسن نصرالله قرار دادهاید؟ * یک زبانه خواهد بود یا ترجمه هم خواهد داشت؟ * آیا این کتاب خاطرات و دیدگاههای شخصیتها را هم دربر میگیرد؟ بامداد محمدی |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 12:24 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
رسانه وبلاگ- حمید داودآبادی این شیوه فیلترینگ را هیچ ضرری برای وبلاگ نویسان ارزشی نمی داند؛ چرا که معتقد است اصلا ارزشی ها آن قدر فعال نیستند که بتوانند برای خودشان جای پایی باز کنند.
به اعتقاد این نویسنده دفاع مقدس فیلتر بودن یا نبودن شبکه های اجتماعی و فضاهای جدید سایبری برای وبلاگ نویسان ارزشی هیچ فرقی نمی کند، چرا که یک وبلاگ نویس ارزشی هنوز ضرورتی نمی بیند که بخواهد جایی را فتح کند: وبلاگ نویس ارزشی نهایت کاری که در زمینه دفاع مقدس انجام می دهد این است که چهار تا خاطره از یک شهید می نویسد و تمام! داودآبادی با انتقاد از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی درباره نمایشگاه رسانه های دیجیتال ادامه داد: با بچه های ارشاد صحبت کردیم. سال هاست که قرار است در این نمایشگاه بخش ویژه ای را برای وبلاگستان دفاع مقدس اختصاص بدهند. اما این طور که پیداست دوستان دولت هم هیچ ضرورتی برای کار در این زمینه نمی بینند. امسال هم مثل ۲ سال گذشته هر کسی آمده و یک غرفه راه اندازی کرده و هیچ برنامه مشخصی در این زمینه تدوین نشده است. وی بر این باور است که باید از وبلاگ نویسان دفاع مقدس حمایت ویژه ای صورت بگیرد: وبلاگ های ارزشی و دفاع مقدس دارند جزیره ای عمل می کنند. نه حمایتی می شوند و نه بزرگتری دارند که آن ها را هدایت کند. آن هایی هم که امکانات دارند و مسئولیت بر گردن دارند، بهایی نمی دهند. داودآبادی در پایان تنها راه حل این مشکل را حس مسئولیت مسئولین امر می داند.
چرا حرفی از سازندگی و همیاری نمی زنید؟ در وبلاگ ها- در پی انتشار متن گفت و گوی اختصاصی وبلاگ نیوز با حمید داودآبادی، فاطمه موسوی، مدیر وبلاگ فصل انتظار با ارسال جوابیه ای به این نویسنده دفاع مقدس، خواستار انتشار آن در وبلاگ نیوز شد. متن این جوابیه بدین شرح است: باسمه تعالی با اجازه شما نقد وبلاگ نویسان ارزشی را از همین جا شروع میکنم. ارزشی خود یک مصداق بارز است که همراه هر اسمی بیاید به آن هویت و یک نوع اتیکت محتوایی میزند. اینجا حرف از وبلاگ نویسی آن هم از نوع ارزشی است که این بزرگوار نویسنده با برخورد اولیه خود در مصاحبه نوعی تحقیر را برای این این لقب به بزرگواران نویسند ارزشی وارد آورده است. هر چند که از نظر بنده ایشان سابقه و ید طولایی در این نوع برخورد را دارند اما خواستم به محضر دوستانی که با نوع گویش و نوع برخورد ایشان اعتراض اشتند و شناخت کمتری دارند عرض کنم که ایشان در بسیاری از پاسخگویی هایشان در محافل و حتی در وبلاگشان عادت دارند برخورد هایی اینچنین داشته باشند. و حتی در ایمیل هایی که ایشان برای دوستان منتقد ارزشی خود می فرستند از همون نوع برخورد استفاده کرده اند. الا ایها الحال! بحث نقد را از ایشان شروع کردیم که به دو قسمت اشاره خواهم کرد. ۱. نوشتن از خاطرات در کتاب و یا در فضای سایبری آن هم از نوع خاطرات دوران نوجوانی ایشان می باشد که در اکثر خاطرات ایشان طوری خاطرات را مورد بررسی و مورد بیان قرار داده اند که کسی فکر نمی کند این داوود آبادی همان داوود ابادی نوجوان است یا مردی است که خود را در کوران گذشت روزگار و در پشت میز کاری است که در خلوت خود گذشته را حلاجی کرده و می خواهد احساسات مخاطب را در دست گیرد. البته نقد این بحث را باید بصورت باز و در فصل های متعدد بیشتر بررسی کرد. ۲. نقد از ایشان این است که چرا یک نویسنده خاطرات دفاع مقدس این طور در هر محفل سخن و حرف از انتقاد های شکننده می زند و حرف و سخنی از سازندگی و همیاری نمی زنند؟ چرا قصد دارند در مقابل همه نویسنده های ارزشی این فضا قد علم کنند و همیشه خود را فرا روی این محافل مخصوصا رسانه های فضای سایبری می بینند؟ مگر نه این است که خود ایشان از همین فضا استفاده می کنند و گزارش کار هر چه انجام می دهند – چه خوب و چه بد – را در وبلاگشان نقل می کنند؟ آیا ایشان خودشان چه برتری نسبت به این عزیزان دارند که همه جا و همه وقت فقط انتقاد های کوبنده می کنند؟ مورد دیگری که برای بنده واقعا نامفهوم می نماید این است که ایشان همیشه در حال استفاده از حمایت های ارگان ها و اشخاص هستند. آیا منظورشان این بوده که به شخص ایشان هم رتبه و مقامی اهدا میشد و یا غرفه مجانی با امکانات وزارتی و دولتی می دادند؟ بنده که در حال بازدید از نمایشگاه بودم دیدم که افراد با کمترین امکانات در برپایی غرفه هایی پر محتوا دست بکار شده بودند و آن چنان فروتنانه دم از ادای وظیفه در برابر دوستان شهیدشان می کردند و حتی کلامی از گرفتن امتیاز نمی زدند و بنده را از این باب تحت تاثیر قرار دادند و همین طور بر آن شدم که در این امر بنده نیز مجدانه فعالیت کنم. جناب داوود آبادی فرمودند که جزیره ای عمل شده است. بله! تا وقتی که افراد بخواهند از این راه نان درآورند و یا منصب و وجهه کسب کنند همین طور است. هرچند بنده با برخی از این عزیزان آشنا هستم که با نام مستعار می نویسند و فعالیت می کنند تا شناسایی نشوند و بعضا چند نفر در کنار هم در چندین سایت همیاری و همکاری دارند ولی شخص آقای داوود ابادی بی خبرند. البته جامعه از اینان بی خبرند و تنها از آثار و از همت آنان در جامعه استفاده و بهره برده می شود. یادم هست روز آخر نمایشگاه در میز گردی که جمعی از این دوستان و بزرگواران دعوت به صحبت کردند جناب داوود ابادی هم که گذر می کردند تشریف آوردند و برای دوستان هم جالب شد که ایشان افرادی را که به صحبت گرفته بود را نمیشناختند مخصوصا بنده را! در آخر با قسمت آخر این مصاحبه بسیار موافقم و آن هم قسمتی بود که این کلمه را دیدم حس مسئولیت. آری! همه ما مسئولیم و همه در پیشگاه الهی باید در قبال آن چه هستیم و می توانیم باید ادای وظیفه کنیم حتی دولت و حتی قلم به دستان این حوزه. این قسمت را چندین بار مرور کردن اش باز هم نو و تازه است. شهید حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر ۳۱ عاشورا بود و چه زیبا گفت از دوستانش که دراین سال های بعد از جنگ چگونه خواهند شد: دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند، در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام میشود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند: دسته ای به مخالفت با گذشته خود برمیخیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند. دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند. دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد. پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید. چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزو دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود. فاطمه موسوی |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 12:56 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
متاسفانه، امروز تعداد زیادی از رزمندگان بسیجی، ارتشی، جهاد سازندگی و بخصوص کادر پزشکی دکترها و پرستاران هستند که در ایام 8 ساله جنگ، دچار مسمومیت های شیمیائی گازهائی شدند که عراق در برابر چشمان مجامع جهانی و بخصوص سازمان ملل، و به تشویق و مساعدت آمریکا، فرانسه، آلمان و اتریش، به صورت شدیدا گسترده برای مقابله با تهاجم نیروهای ایرانی استفاده می کرد.
تامین فیلترهای مقابله با گازهای شیمیائی، یکی از مشکلات دست اندرکاران تهیهی تجهیزات جنگ بود. ظاهرا امکانات مقابله با گازهای شیمیائی، همچون " لباس مخصوص"، "فیلتر ماسک"، آمپول های "امیل نیتریت" و "آتروپین" همه و همه از همان کشورهای تولید کنندهی گازهای سمی که در طول جنگ به طور گسترده به عراق گاز صادر می کردند، تامین می شد. جالب تر این که همین کشورها مثل آلمان و اتریش، جزو اولین کشورهایی بودند که مصدومین شیمیائی ما را مثلا برای مداوا می پذیرفتند ولی به خوبی معلوم بود که نیت سازندگان سلاح شیمیائی، از این کار به هیچ وجه خیر نبوده بلکه ادامهی تحقیقات خود برای دریافتن تاثیرات گازهای خودساخته شان بر روی انسان ها بود و بس. به راستی چند مصدوم شیمیائی ایرانی، که برای مداوا به خارج از کشور اعزام شدند، کاملا درمان شدند و امروز در سلامت کامل بسر می برند؟ و چندین نفر نیز با وجود اعزام به آن کشورها، به شهادت رسیدند؟! "فیلتر ماسک ضد گاز" یکی از موارد مهمی بود که در این جا، با ذکر خاطره ای شخصی، تنها یه گوشه ای از ظلم و جنایت کسانی اشاره خواهم کرد که صدام را برای شکست انقلاب اسلامی اجیر کرده بودند:
اسفند ماه 1364 میثم (مسئول آموزش ش.م.ر) گفت که برای آشنائی بیشتر با موقعیت، بهتر است به اتاق گاز برویم. ماسک ها را به صورت زدیم، بادگیرها را پوشیدیم و داخل اتاق یکی از خانههای روستایی جمع شدیم. میثم نارنجک اشک آوری داخل اتاق انداخت. خوب گاز پخش شد. از اینکه فیلترم سالم است، مطمئن بودم؛ نه من، که هم با خیال راحت شاهد پرتاب گاز اشک آور بودیم. گاهی برای اذیت، آستین بادگیر را جلوی دهانهی فیلتر نفر بغل دستی میبردم که با دم و بازدم او، بادگیر که پلاستیکی بود جلوی دهانه را میگرفت، نفسش بند میآمد و مجبور میشد ماسک را از صورت بردارد. خوبی اش آن بود که ماسک به صورت داشتیم، اتاق تاریک بود و هیچ کس نمیتوانست چهرهی بغل دستی را تشخیص دهد و بشناسد!
یکی از نکات بسیار مهم در مقابله با بمباران شیمیایی، این بود که در آموزش به ما گفته می شد هر فیلتر ماسک ضد گاز، در برابر گاز خون و سیانور فقط یک بار، و در برابر گاز اعصاب فقط دو بار دوام دارد؛ یعنی اگر الان گاز خون زدند و ما از فیلتر نوی ماسک استفاده کردیم، ساعت بعد که مجددا گاز می زنند، این فیلتر به هیچ وجه کارائی ندارد و فقط دل خوش کنک است و بس. جالب تر این بود که روز اول ورود به منطقه، همراه با تجهیزات نظامی و اسلحه، ماسک و فیلتر تحویل داده می شد و در آخر ماموریت که چه بسا یکی دو ماه طول می کشید و در عملیات نیز دشمن ساعت به ساعت از انواع گاز شیمیائی استفاده می کرد، باید از همان یک فیلتر تحویلی استفاده می کردیم و تازه، در آخر ماموریت نیز باید همان فیلتر را تحویل تدارکات می دادیم! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 18:7 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
خوش دارم گمنام و تنها باشم تا در غوغای کشمکش های پوچ مدفون نشوم.
طی چند سال اخیر، یکی از رجال نظامی که خود بزرگ بینی هوس سیاسی شدن! بد جوری خفه اش کرده بود، وقتی خواست برای نمایندگی مجلس و یا ریاست جمهوری، کاندیدا شود، اقدام به عملی بسیار ناجوانمردانه کرد که متاسفانه سنگ بنایی شد برای سوء استفاده های بعدی. مثل این که این روزها، بچه هایی که از پدرشان حتی تصویری به خاطر ندارند، به خود حق می دهند تا درباره نظرات و تفکرات پدر خود تعیین تکلیف کنند و از قول آن بزرگوار، از افراد و جناح های مختلف حمایت کنند یا دیگران را بکوبند! چه کسی گفته هر کس که زمانی با امام بود، تا ابدالدهر هر عملی مرتکب شود برای ما مقدس است و باید الگو قرار گیرد؟ مگر نه این که برخی از آنانی که در جنگ های بدر و احد همراه پیامبر اعظم (ص) بودند، و یا در نبردهای امام علی (ع) ایستادگی و جانبازی از خود نشان دادند، در مقطعی در برابر تحریک آقا زاده ها و نفس خویش، کم آوردند و در مقابل امام بر حق، صف آرایی کرده و در اوج ذلت به هلاکت رسیدند؟ بیش از این که این خطر ما را تهدید کند که از شهدا فقط عکسی زیبا در قابی زرین بر دیوار بنشانیم و بس، این خطر عظیم تهدیدمان می کند که با استفاده سلیقه ای از شهدا در هر انتخابات و حوادث سیاسی، شان و جایگاه آنان را که می تواند الگوی مردانگی، پایداری و پیروی از ولایت فقیه و جانبازی در راه اسلام و انقلاب باشند، به ابزاری ناقص با تاریخ مصرفی بسیار کوتاه تبدیل کنیم و مطمئن باشیم چند سال دیگر، نه مردم عادی کوچه و خیابان، که پیش از آنها، رجال سیاسی و حتی خانواده شهدا، برای آنها ارزش و احترامی جز وسیله ای برای جلب و جذب آراء انتخاباتی نگاه نکنند. این که خانواده شهدا به خود اجازه دهند تا در هر مسئله دنیوی، از شهید خود خرج کنند، آیا باعث آن نخواهد شد که جوانان جناح مقابل، به آن شهید به چشم دیگری بنگرند و خدایی ناکرده نسبت به او و هر آنچه درباره اش گفته می شود، موضع منفی بگیرند؟ چه کسی می تواند ادعا کند: و چه سخت است که سرداران شهید را با کسانی که پرونده شان بسیار واضح است مقایسه کنیم. براستی اگر سرداران شهید امروز بودند، قاطعانه درخواست نمی کردند تا پرونده منافقین واقعی و قاتلین 8 شهریور پی گیری شود؟ و یا نه، به این بهانه که اینان نیروهای ارزشی و زحمت کشیده انقلاب هستند، آن پرونده مکتوم بماند؟ مگر در همان ایام جنگ بحث های آن چنانی سیاسی در جریان نبود؟ امروز چه کسی می تواند ادعا کند که فلان سردار شهید فقط به خواست و خوش آمد فلان شخص و یا فلان سازمان سیاسی نه خارج از خط امام، که حتی در ظاهر در خط امام، جان خویش را فدا نمود؟ آقایان اگر می خواهند برای سرداران شهید زندگی نامه جدیدی بنویسند، حتما باید دست خط آنان را جعل کرده و وصیت نامه جدیدی بنویسند؛ وگرنه هر چه تلاش کنند و فریاد برآورند و متاسفانه در این راه از برخی خانواده آن شهیدان عزیز نیز بهره جویند، نمی توانند کلام و راه ثابت آن شهید را محو کنند و یا به نفع جناح خویش تغییر دهند. فقط یادمان نرود: آن دلاورمردان و شهیدان، اسلام، انقلاب اسلامی و ولایت فقیه را با هیچیک از شخصیت ها، احزاب و جناح های سیاسی عوض نمی کردند چه برسد به متوسل شدن به بی.بی.سی، آمریکا و همراهی با جریانات لائیک و مارکسیست و جاسوس خارج از کشور برای اعتراض علیه نظام اسلامی به امید قیام و برقراری حکومتی که خوش آمد دشمنان دیرینه اسلام و امام باشد. هیچگاه دوست نداشتم از این ضرب المثل استفاده کنم، ولی ظلمی که به واسطه برخی وازدگان و شکست خوردگان سیاسی که به هنگام غرق شدن در گرداب هلاکت، به هر چیزی دست می اندازند، باعث شد تا این گونه گویم:
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 23:55 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
هفته گذشته، خانمی به نام "قنادیان" از "خبرگزاری کتاب ایران" تلفنی تماس گرفت و اصرار کرد تا درباره برگزاری جشنواره ربع قرن کتاب دفاع مقدس با بنده مصاحبه کند. هر چه گفتم "شما حرف های امثال بنده را منتشر نمی کنید" ایشان قول داد که همه گفته هایم را به طور کامل منتشر کند. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 20:48 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
قدیمی ها می گویند: فروردین سال 1368 نزدیک به 9 ماه از آن نامه مهم "محسن رضایی" که برای پیروزی در جنگ مقابل عراق زپرتی، حتما باید بمب اتم داشته باشیم! و القائات "هاشمی رفسنجانی" درباره این که دیگر نیرو به جبهه نمی رود و ناکامی ها و ناتوانی های ما در مقابل عراق، و سرانجام نوشاندن جام زهر به امام و پذیرش قطعنامه 598 می گذشت. بنا بر برخی اطلاعات درز کرده به بیرون که در بولتن های سازمان ها و نهادها منتشر می شد، با توجه به کارشکنی های عراق درباره اجرای قطعنامه 598 و حمایت جانبدارانه آمریکا و سازمان ملل در این زمینه، حضرت امام در دیدار با برخی مسئولین کشور و بخصوص مسئولین جنگ از جمله میرحسین موسوی و هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی، نکته مهمی فرمودند که متاسفانه همچون برخی نظرات مهم ایشان، تا امروز منتشر نشده است. امام سخنانی به این مضمون فرمودند: بعد از این نهیب امام، مسئولین جنگ، هاشمی و رضایی به فکر آماده سازی نیروها و عملیات برای بازپس گیری بخش هایی از خاک کشورمان که همچنان در اشغال عراق بود، افتادند. یکی از فرماندهان آن زمان اظهار داشت: در یکی از جلسات که همه مسئولین مملکتی حضور داشتند، یکی از افراد که در ایام جنگ جمله زیبایی درباره بسیجیان فرموده بود و همچنان بر دیوار پادگان ها نقش بسته بود، سخن قابل توجهی گفت. "خداوند در آسمان ها ملائکه را دارد و در زمین بسیجی ها را" درباره به میدان آوردن مجدد بسیجی ها گفت: "من که تا حالا چندین بار گفته ام یک مقدار تلویزیون رنگی و یخچال و از این چیزها به بسیجی ها بدهید تا اگر مثل امروز دچار مشکل و محتاج آنان شدیم، انگیزه داشته باشند و دوباره به میدان بیایند." من یکی که فقط منتظرم روز قیامت جلوی این شخصیت دین دان و محترم! را بگیرم و بگویم: اگر چه هیچیک از بستگانت نه در جنگ شرکت داشتند و نه جانباز و شهید داده ای، چگونه جواب چند صد هزار شهید و جانباز و بسیجی را که خالصانه و فقط و فقط برای رضای خدا به جبهه رفتند و نه از دید جنابعالی برای تلویزیون رنگی و یخچال، جانشان را در طبق اخلاص گذاشتند، خواهی داد؟! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 13:38 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بنام بخشنده رحمان که این شب ها چشم امیدم فقط به رحمانیتش است و بس.
این هم عاشقانه ترین عکس زندگی من:
امشب دیگه واقعا خسته شدم. **************************** |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 1:31 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بخش دوم و پایانی
* در خانهتان ریختند؟ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:43 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت وگو از: حمید داودآبادی بخش اول * سوال اول من این است که شما چطور با آقای رجایی آشنا شدید؟ * همین تهران دیگر؟ * درچه مقطعی درس میخواندید؟ * رادیو هم گوش میکردید؟ * مجله بانوان را خودتان میخریدید یا از کسی میگرفتید؟ * برادرتان الآن هست؟ ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 11:31 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از فوت امام خمینی (ره) در سال 1368 حجت الاسلام "عبدالله نوری" که زمانی نماینده امام در سپاه بود، در جمع پاسداران، ناگفته هایی از پذیرش قطعنامه 598 و همچنین عزل منتظری از قائم مقامی رهبری توسط امام، و در حمایت از حضرت آیت الله خامنه ای، تعریف کرد که متن آن برای اولین بار در نیمه دوم آذر ۱۳۷۶ در شماره ۲۱ هفته نامه شلمچه منتشر شد.
من می خواهم یه دو سه تا نکته اینجا بگم. "به جان امامم، به جان این پدر پیرم که از دست رفت، به جان این عزیز همتون، قسم می خورم که امام بعد از قطعنامه به هیچ وجه خنده اش را ما ندیدیم"!
"یک بار صبح اول صبح، یک پیرزنی آن جا بود اسمش ننه فاطمه بود - خدمتکار اتاق امام – ایشان آمد گفت: حاج احمد آقا، "آقا" داره گریه می کند. گفتم: آقا؟! گفت: بله.
عبدالله نوری امروزی در خدمت کروبی و عطریان فر و ... آقایی که هیچ موقع کسی گریه اش را ندید...! این یک تیکه...
"یک روز بعد از این که حکم استعفای آقای منتظری را امام امضاء کرد، وارد اتاق شدم، دیدم نامه آقای منتظری در دستش هست، از زیر عینک قطرات اشک، آمده روی محاسنش، دارد گریه می کند. نشستم کنار امام، البته با صدا گریه نمی کرد؛ فقط اشک می ریخت و نامه آقای منتظری را داشت می خواند. نشستم کنار امام. امام همچنان مشغول اشک ریختن و خواندن نامه بود. خواستم که امام، چون دکترها گفته بودند که خیلی مراقبش باشید، نگذارید گریه کند، ناراحت بشود. سرم را بردم جلو، توی صورت آقا نگاه کردم که یعنی من دارم می بینم که داری گریه می کنی، بلکه آقا دست از گریه بردارد. آقا عینکش را گذاشت توی پیشانیش و یک نگاهی به من کرد، گفت:
عبدالله نوری این روزها در محضر منتظری! من شاید خیلی درد دل داشته باشم. پس کجا بروم بگویم؟ حالا یک چیزی بگویم جگرهایتان را بسوزانم! مردم! مردم! پس عزت ما در گرو حمایت از این سید مظلوم است. این پیام منبر من بود. والسلام! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 11:31 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بهار 1368
به خانه خاله همسرم که رفتم، اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، اخبار تلویزیون بود که خبر عزل آیت الله منتظری از قائم مقامی رهبری را اعلام کرد. در تهران همه جا بحث بر سر منتظری بود. محسن، از بچه محل های مان که سپاهی بود، بدجوری گیج می زد. حاج محمد هم که سن و سالش از ما بیشتر بود و تا پیش از این، تحلیل مسائل و اتفاقات را از او می پرسیدیم، چیزی بروز نمی داد. معلوم بود خیلی بهش فشار آمده. چون سپاهی بود و در "ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ" که زیر نظر آیت الله منتظری بود، کار می کرد. پاییز 137۶ پاییز 137۶
از در بزرگ گاراژی وارد حیاط خانه شدیم. من، علی، اکبر و آقای "مصطفی ایزدی" که همراه همیشگی منتظری بود، در برابر منتظری قرار گرفتیم و به سلام و احوال پرسی و روبوسی پرداختیم.
وقتی منتظری فهمید که ما در "مرکز اسناد انقلاب اسلامی" کار می کنیم، اخم هایش در هم رفت و با غیظ قبول نکرد که خاطراتش را بگوید و گفت که دوستان دارند این کار را می کنند که منظورش همان عماد الدین باغی بود. وقتی سوار بر ماشین شدیم که به تهران برگردیم، اکبر سراغ اذری قمی رفت و کپی نامه چند صفحه ای او را که خطاب به آیت الله خامنه ای و در رد ولایت فقیه بود، از خودش گرفت. 23 آبان 137۶
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 18:13 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
وقتی بعضی کوچولوها رشد پفکی بکنند و به قول قدیمی ها "غوره نشده مویز بشن" باید که منتظر چنین ادب و احترامی هم بود! این بابا "حمید مشتاقی نیا" که این اظهار لطف و محبت! را فقط و فقط به خاطر آخرین نوشته ام در پیروی از ولایت برایم گذاشته، بچه طلبه ای است کوچولو و اهل بابل که در قم جا خوش کرده و به خیال خودش برای خام کردن من و امثال من، لقب خنده دار "استاد" را هم بار من می کرد! که برای من تعریف او از من، فقط و فقط چندش آور بود و بس! حالا اینکه این دیگه به چه دلیل از نوشته های من همه جاش سوخته، با خودشه.
چه در نگران بغض و کینه ای! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 12:2 توسط حمید داودآبادی
|
|
||