خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ

 بیش از دو هفته است که باریکه غزه، زیر آتش هواپیما، تانک، توپخانه و ناوهای رژیم صهیونیستی است و هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین که اکثرا کودکان هستند، افزوده می شود. آنچه قابل توجه است، علت و زمان این حمله جنایتکارانه از سوی صهیونیستها است.

ظاهرا بهانه این حمله، کشته شدن 3 جوان یهودی به طرز کاملا مشکوک در مناطق فلسطینی نشین کرانه باختری رود اردن است.
سازمان دفاعی اسرائیل اسرائیلی حماس را مسئول آدم‌ربایی قلمداد نموده‌ است. آنها ادعا کرده‌اند که دو مردِ مظنون به انجام آدم‌ربایی، از اعضایِ حماس هستند. البته هیچ مدرک موثقی از سویِ سازمان دفاعی اسرائیل ارائه نشده و حماس نیز هرگونه مشارکت در این آدم‌ربایی را انکار نموده است.
در پی این آدم‌ربایی که منجر به پیدا‌شدن سه جنازه ربوده‌شدگان شد، نیرو‌های اسرائیلی ۱۰ فلسطینی زیر ۱۸ سال را به قتل رساندند و صدها نفر را نیز در کرانه باختری بازداشت کردند. در طیِ جستجو برای برای ۳ مفقود اسرائیلی، صهیونیست ها تمامی فلسطینی‌هایی را که در پی آزادی گیلعاد شالیت آزاد کرده‌ بود، مجددا بازداشت کردند.
و صدالبته صهیونیست ها هیچ اشاره ای به زنده زنده سوزاندن "محمد ابو خضیره" نوجوان فلسطینی توسط جوانان وحشی صهیونیست نخواهند کرد.

رژیم صهیونیستی به لحاظ ضعفی که در جنگ کلاسیک در زمستان دارد، از جمله طولانی تر بودن شب که صهیونیستها از آن شدیدا وحشت دارند و فقط می توانند با هواپیما و از فاصله بسیار بالا خانه های مسکونی را بمباران کور و بی هدف کنند؛ و یا ضعف تجهیزات زرهی برای تردد در مناطق بارانی و گلی که بزرگترین آفت تانک هاست و باعث در گل ماندنشان می شود و ... همواره از فصل تابستان برای حملات متجاوزانه خود استفاده می کند.

با توجه به آن چه که طی سه چهارسال گذشته در سوریه همسایه فلسطین اشغالی و همچنین در لبنان می گذرد، سردمداران صهیونیست بهترین فرصت را برای تسویه حساب با گروه های مقاومت در غزه، الان دیدند.

متاسفانه گروه های فلسطینی و به خصوص حماس (به غیر از جهاد اسلامی به رهبری عبدالله رمضان و جبهه خلق برای آزادی فلسطین به رهبری احمد جبرئیل) آن گونه که از آنها انتظار می رفت، در ماجرای سوریه عمل نکردند. باوجودی که بیش از 40 سال از حضور و سکنای آوارگان فلسطینی در اردوگاه های سوری به خصوص اردوگاه یرموک در دمشق می گذشت و دولت سوریه همواره مدافع حقوق فلسطینی ها در برابر متجاوزین صهیونیست بوده و هست، رهبران گروه های فلسطینی عملکرد بسیار بدی ارائه دادند.
همراهی و همرزمی با گروه های تروریستی سلفی و وهابی و شرکت فعال در جنگ علیه حکومت سوریه و همچنین حزب الله لبنان، از اموری بود که گروه های فلسطینی را از هدف اصلی شان که آزادسازی سرزمین خودشان بود، باز داشت.

بنیان گذاری و ایجاد "دشمن فعال ولی بی خطر" در کنار سرزمین های اشغالی قلسطین،  به نام داعش، بهترین شیوه ای بود که طی 35 سال گذشته توانست امنیت کشورهای حامی مقاومت – لبنان و سوریه – را برهم زند و امنیت رژیم صهیونیستی را تامین کند!

ارتش اشغال گر، با خیال راحت و اطمینان از اینکه مقاومتی در برارش صورت نخواهد گرفت، دست به تجاوز زد و عملیات خود با نام "تیغه حفاظتی" را آغاز کرد. فلسطینیان عملیات مقابله با متجاوزین را "بنیان مرصوص" نام گذاشتند.

گرچه در این جنایات، همچون دفعات قبل، تعداد زیادی زن و کودک بی دفاع قربانی بمب های صهیونیست ها شدند، ولی مقابله جانانه فلسطینی ها، نشان از شکست طرح های اسرائیل دارد. موشک باران تعداد زیادی از شهرهای صهیونیست نشین از جمله تل آویو که تا پیش از این مناطق امن و دور از دسترس مبارزین فلسطینی محسوب می شدند، از نکات بارز این جنگ است.
درحالی که اکثر تلفات بمباران های غزه را زنان و کودکان تشکیل می دهند، کشته شدن سرهنگ " قصان آلین" فرمانده 41 ساله عرب دروزی تیپ گولانی، حکایت از صدمات و ضربات جبران ناپذیر بر پیکره ارتش متجاوز دارد. کشته شدن تعداد زیادی از کماندوهای یگان های ویژه نیز شدت ضربات را نشان می دهد. در آخرین اخبار، فرمانده یگان ویژه ایغوز نیز مورد اصابت گلوله فلسطینیان قرار گرفت و با جراحت بالا، همراه 30 تن از نیروهای تیپش، از میدان به در شد.
تیپ گولانی و به خصوص یگان ایغوز، از جمله واحدهای ویژه ارتش صهیونیستی هستند که امید اصلی این رژیم برای برون رفت از بحران های اخیر محسوب می شدند ولی گرفتار شدن در باتلاق غزه، آنها را نیز با شکست مواجه کرد.

از برکات جنگ غزه، کنار رفتن پرده از چهره منافقانه و پلید گروه های تروریستی ای بود که چندسالی است در منطقه بروز کرده و به اختلافات قومی و مذهبی دامن زدند.
جنایات اسرائیل در غزه و سکوت القاعده، داعش، طالبان و همه گروه های دست ساخته آمریکا، نشانگر عمق وابستگی آنها به غرب و هدف اصلی شان که تامین رژیم صهیونیستی در منطقه است، خواهد بود.

آن چه مسلّم است، گرچه اخبار شهادت و مجروحیت فلسطینیها دلخراش  است، ولی اینکه صهیونیست ها متحمل تلفات و خسارات بسیاری شده و همچون دفعات قبلا در برنامه ریزی های خود با شکست مواجه شدند، از برکات جنگ اخیر به حساب می آید.
همچنین وحدت کلیه نیروهای مبارز فلسطیی برای مقابله با تجاوز و حملات دشمن خارجی، از نعمات و الطاف خفیّه حوادث اخیر به حساب می آید.
آن چه که باید بدان امید داشت، سرعت گرفتن اسرائیل برای افتادن در سراشیبی سقوط است که از سال 2000 میلادی (1379) و فرار ارتش پرادعای متجاوز از جنوب لبنان کلید خورد و در جنگ های 33 روزه لبنان و 22 روزه غزه شدت بالایی یافت.
الیس صبح بقریب


برچسب‌ها: رژیم صهیونیستی, غزه, فلسطین, مقاله سیاسی
[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 17:0 ] [ حمید داودآبادی ]
آبان 1374
معراج شهدای تهران

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh3.jpg

اونشب، وقتی باقی مانده پیکر شهید مسعود تقی زاده رو روی زمین چیدند، همسرش جلو رفت و خواست چیزی از میان استخوانها بردارد. وقتی پرسیدیم چیکار می کنید؟ گفت:
می خوام از این خاک هایی که ازش باقی مونده، مقداری بردارم.
گفتیم: خب بردار، ولی دنبال چی می گردید؟
گفت: "می خوام از اون جایی که قلبش بوده، خاک بردارم."

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%201.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%203.jpg


شهید محسن تقی زاده: شهادت بهمن 1361 عملیات والفجر مقدماتی در فکه
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، بهمن 1373 شب شهادت حضرت علی (ع)
شهید مسعود تقی زاده: شهادت آبان 1362 عملیات والفجر 4 در کانی مانگا
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، آبان 1374 شب شهادت حضرت زهرا (س)


برچسب‌ها: شهید مسعود تقی زاده, شهدا, عکس, خاطره
[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 16:34 ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20fahmideha.jpg

گاهی اوقات قلم داودآبادی تبدیل به شمشیری می شود که از غلاف سکوت بیرون می آید. او وقتی نفاق و دورویی عده ای نان به نرخ روز خور را می بیند خشم انقلابی اش تماشایی و قابل تحسین است؛ مثلا خاطره فردی که در انجمن حجتیه مشغول بوده.

خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ توجه مخاطب کتابخوان امروزی به قالب خاطره ضریب پیدا کرده است. اگر کتاب های پر تیراژ امروزی را رصد کنیم شاید حجم عظیمی از آن ها که مورد اقبال و استقبال مردم قرار گرفته اند همین خاطره نگاری و خاطره نوشته ها باشد .

« آن که فهمید ... آن که نفهمید » کتابی است که توسط نویسنده شناخته شده دفاع مقدس « حمید داود آبادی » در قالب خاطره عرضه شده است . وقتی داشتم این کتاب صد و یازده صفحه ای را عمیق می خواندم چهار شاخصه قلم بی پروای نویسنده مذکور در ذهنم قد کشید که واقعاً برای هر کدام از این ویژگی ها می توان خاطرات خوبی از این کتاب نقل کرد ؛ 1) صداقت 2) صراحت 3) صمیمیت 4) شجاعت .

قسمت های روشن کتاب ، که با سلیقه طراح در صفحات سپید انعکاس یافته است ، جنبه های مثبت فردی است که داودآبادی راجع به آن خاطره می گوید  قسمت های تاریک کتاب ، که با ذوق طراح انعکاس یافته جنبه های منفی فرد است که بیان می شود.

« آن که فهمید ... آن که نفهمید » خاطراتی با کلمات صمیمی و خودمانی است و توسط کلمات خاص داودآبادی نیز خودمانی تر می شود . مثلاً داستان « شهید محمدرضا تعقلی » که با عنوان شیر پاک خورده در صفحات ابتدایی کتاب آمده است . در خاطرات ، چه در سفیدی ها (برگه های سفید کتاب ) و چه در سیاهی ها (صفحات سیاه کتاب) ، نویسنده در پاراگراف آخر خاطره ،  خودش و وجدانش را قاضی قرار می دهد و نتیجه گیری می کند . یعنی در حقیقت تمام حرفهایی را که در پاراگراف های قبلی بیان ننموده را در این پاراگراف روشن تر و صریح تر و صمیمی تر و شجاعانه تر ذکر می کند. آخرین پاراگراف « آن که فهمید » را بهتر بنگرید ؛

« امروز رضا برای خودش تاجری شده میلیاردر . دیگه با هیچ کدوم از بچه های قدیمی نمی پره . مگر این که طرف اهل معامله و تجارت باشه ؛ اون هم صابون رضا به تنش نخورده و کلاهش رو برنداشته باشه ! رضای میلیاردر ، امروز 3 عدد ناقابل همسر ابتیاع فرموده و با اجازه شما ، لبی هم به « حقّه » می چسبونه ، یعنی «آر پی جی»زن قهاری شده ! البته از نوع جنگی ؛ از اون نوع که باش تریاک تناول می فرمایند . »
(آن که فهمید ... آن که نفهمید ص 14)

داودآبادی با توجه به قلم منتقد و مطالبه گری که دارد از دل خاطراتش همین مقوله ها بیرون می آید ، یک شب شهید نادر محمدی با یک چراغ قوه به حسینیه پادگان می رود و چراغ قوه را توی صورت سه چهار نفر می اندازد که مشغول خواندن نماز شب بودند ، یک دفعه داد می زند « بی وجدان ، تو که هرروز از زیر شستن ظرف غذای بچه ها در می ری وقتی نوبت شهرداریت می شه ، فرار می کنی و می ذاری بچه ها کارهای تو رو انجام بدن ... چه نماز شب خون ؟ تو غلط می کنی کارهای خودت رو میندازی گردن این و اون ، بعد میای وامیسی جلوی خدا ، براش ادا و اطوار در میاری و مثلاً گریه می کنی ، نماز شب بزنه به کمرت ، بی وجدان ! تو چه جور رزمنده ای هستی که حق الناس رو رعایت نمی کنی ؟
و آخر سر هم یه خط و نشون خطرناک برای فردا صبح می کشید و می رفت سراغ نفر بعد . حالا هر کی زرنگ بود ، نمازش رو می شکوند و در می رفت تا گیر نادر نیفته .»
(همان صص 17-16)

جالب است گاهی اوقات قلم داودآبادی به عنوان یک رزمنده فکور دفاع مقدس تبدیل به شمشیری می شود که از غلاف سکوت بیرون می آید . او وقتی نفاق و دورویی عده ای نان به نرخ روز خور را می بیند خشم انقلابی اش تماشایی و قابل تحسین است ، مثلاً خاطره ای که راجع به فردی که در انجمن حجتیه مشغول بوده از همین رنگ است .

داودآبادی در این کتاب از واژه ها و عباراتی استفاده می کند که خلاقیت در آن دیده می شود . مثلاً ؛ لمسیده بود (ص34)، پدال ترمز وجود (ص35)

احساس من این است که « آن که فهمید...آن که نفهمید» روایت خوبی ها و بدی های آدم های جنگ است و داودآبادی با هر ترفندی که شده ( طنز،کنایه و...) در پی انتقال مفاهیم کلیدی دفاع مقدس است و حقیقتاً از نام بردن خیلی از افرادی که امروز صاحب مقام و منصب هستند هیچ پروایی ندارد .

در این چند ساعتی که صرف مطالعه کتاب مذکور کردم بارها عبارت تعجب برانگیز و تامل برانگیز « عجب ! » را به زبان راندم . این کتاب حاوی نکات عبرت انگیز فردی است که خودش افراد را از نزدیک دیده و با عینک صادقانه ای که به چشم دارد به اطرافش نگاه کرده است . اگر این کتاب را بخوانید حتماً شما را به اندیشیدن وا می دارد .

کتاب توسط انتشارات « یا زهرا (س) » منتشر شده است.
19/4/1393

خبرگزاری فارس / گروه فرهنگی / حوزه ادبیات انقلاب اسلامی


برچسب‌ها: کتاب, آن که فهمید, آن که نفهمید
[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 13:12 ] [ حمید داودآبادی ]

داودآبادي، نويسند اين كتاب ضمن اعلام اين مطلب گفت: از سال ۱۳۸۶ وزارت خارجه جلوي چاپ مجدد "كمين جولاي ۸۲" را گرفته است

http://media.nasimonline.ir/original/1393/04/11/IMG14332701.jpg

حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «کمین جولای 82» در گفتگو با خبرنگار «نسیم» گفت: قرار بود نسخه انگلیسی این کتاب برای همه سفارتخانه های کشور ارسال شود ولی فکر نمی کنم که این اتفاق افتاده باشد.

وی با بیان اینکه این کتاب تنها منبع درباره 4 دیپلمات گروگان گرفته شده به شمار می رود، اظهار داشت: همان زمانی که در مجلس شورای اسلامی کمیته ای برای پیگیری سرنوشت گروگان ها تشکیل شده بود، تمام اعضای این کمیته و افرادی که در آن کمیته حضور داشتند از مطالب این کتاب استفاده می کردند. به عبارت دیگر  «کمین جولای 82» تاثیرزیادی در بین اقشار جامعه داشته است.

نویسنده کشورمان اظهار داشت: در سال 1386 وزارت خارجه تیمی را مسئول بررسی روی این کتاب کرد  که بعد از آن وزارت خارجه اعلام کرد که «کمین جولای 82» اصلا نباید منتشر می شد؛ دلیل آنها این بود که در این کتاب حاج احمد متوسلیان به عنوان یک پاسدار معرفی شده است نه دیپلمات. متاسفانه ما همچنان قصد داریم این 4 گروگان را به عنوان دیپلمات معرفی کنیم در حالی که 15 سال پیش غربی ها در کتاب هایشان آنها را پاسدار معرفی کرده بودند.

داودآبادی در همین زمینه افزود: متاسفانه ما که برای دفاع از مظلوم به لبنان رفته بودیم می خواهیم به جهان بگوییم که این 4 فرد گروگان گرفته شده پاسدار نبوده اند، ولی اسرائیل با افتخار از حمله خود به لبنان صحبت می کند.

وی با بیان اینکه در این کتاب کامل ترین اخباری که درباره این 4 گروگان در آن زمان وجود داشت را بیان کرده ام، اظهار داشت: قرار بود نسخه فارسی این کتاب مجددا منتشر شود که متاسفانه این اتفاق نیفتاد.

نویسنده کشورمان افزود: متاسفانه حتی یک پرونده هم درباره این 4 گروگان نه در دستگاه قضایی و پلیس امنیت لبنان و نه در سفارت ایران در لبنان وجود ندارد و باید گفت که در این 32 سال هیچ کار قضایی ای درباره آنها صورت نگرفته است؛ این در حالی است که ساختمان علوی ایران در آمریکا فقط به خاطر اینکه یکی از جاسوسان آمریکایی 32 سال پیش در بیروت کشته شده، توسط کشور آمریکا ضبط شد. در واقع آنها ایران را مقصر اصلی کشته شدن این جاسوس می دانستند.

داودآبادی اضافه کرد: متاسفانه با وجود زنده بودن همه عوامل گروگانگیری 4 ایرانی در لبنان ولی هنوز نتوانستیم آنها را از طریق دستگاه امنیتی و قضایی لبنان دستگیر و مورد بازجویی قرار دهیم.

وی با بیان اینکه می خواهم روزشمار کتاب «کمین جولای 82» را تا سال 1393 نوشته و منتشر کنم، افزود: البته چون قصد دارم از منابع لبنانی که اطلاعات بیشتری درباره این 4 گروگان دارند، استفاده کنیم از این رو هنوز زمان چاپ و ناشر را مشخص نکرده ام.

این نویسنده کشورمان با گلایه از خبرگزاری ایرنا خاطر نشان کرد: متاسفانه تا امروز یک لوگو و صفحه ای در این خبرگزاری به نام کاظم اخوان ایجاد نشده است، در حالی که در سایت خبرنگاران بدون مرز این اتفاق افتاده است، متاسفانه ما حتی عکسی هم از این خبرنگار منتشر نکرده ایم در حالی که اسرائیل برای یک خلبان جنایتکار خود که در جنگ مفقود شده است، هزاران صفحه ایجاد کرده است.علاوه بر این خبرگزاری ایرنا در این چند سال تنها یک بار بیانیه ای را درباره این خبرنگارمنتشر کرده است.
خبرگزاری نسیم


برچسب‌ها: گروگانها, کتاب, احمد متوسلیان, لبنان
[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 15:9 ] [ حمید داودآبادی ]
در آستانه 14 تیر ماه، سی و دومین سالگرد ربایش چهار عزیز بزرگ، حاج احمد متوسلیان، کاظم اخوان، تقی رستگار و سیدمحسن موسوی برای آگاهی بیشتر از عوامل و حوادث ربایش آنها و اتفاقات بعد از آن، حتما کتاب "کمین جولای 82" را بخوانید.

اینجا را حتما ببینید

ناگفته های پرونده گروگانها

فایل WORD کتاب کمین جولای 82

فایل PDF کتاب کمین جولای 82


برچسب‌ها: گروگانها, لبنان, احمد متوسلیان, کتاب
[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 13:20 ] [ حمید داودآبادی ]

هیچ وقت فکر نمی کردم بوسه بر یک سنگ، این قدر آرامم کند!
باورتون می شه؟!
نشد بر پای مادر شهیدان حسین و علی اصغر بصیر بوسه بزنم، بر سنگ مزارش بوسه زدم و آرامش گرفتم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%284%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir.jpg

پدر و مادر شهیدان بصیر

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%281%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%282%29.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20bassir%20%283%29.jpg

یکی دو سال پیش، جوانی نسل سومی از شهر فریدونکنار در استان مازندران، روبه رویم نشست و از مادر شهیدان بصیر خاطره ای گفت که وجود ناقابل مرا یک پارچه آتنش کرد.
از تاریخ چندان سردرنمی آورم، ولی بعید می دانم در صدر اسلام هم بتوان چنین مادری پیدا کرد.
آن جوان می گفت:

"مادر شهیدان بصیر می گفت:
یک روز به بچه هام گفتم: این قدر غصه نخورید؛ هر دوی شما شهید می شوید.
حسین با تعجب گفت: چطور مگه مادر؟
که گفتم: چون من در نمازهام براتون دعا کردم که شهید شوید."

الله اکبر ... سبحان الله ...
واقعا کجا می توان پیدا کرد مادری بزرگوار را که در اوج عشق به فرزندانش، برای حمایت از دین، انقلاب و کشور، برای شهادت جگرگوشه هایش دعا کند؟
آن مادر عزیز، زمانی این دعای سخت را برای دلبندانش می کند که گریه ها و ضجه های خالصانه فرزندانش را در نمازشب و دعاهایشان دیده و می داند بچه هایش چقدر مشتاق وصل پروردگار هستند.
و به واقع، آن مادر، از بچه هایش جلوتر بوده و بهتر درک کرده آن چه را که بسیاری از فهمش عاجزند!
و چه زیبا گفت امام راحل که "از دامن زن، مرد به معراج می رود."

از آن روز که این خاطره کوتاه ولی سوزان را از مادر شهیدان بصیر شنیدم، تاب و توان از دست دادم تا به فریدونکنار بروم و بر پای آن مادر عزیز بوسه بزنم که متاسفانه شنیدم ایشان فوت کرده است.
سوختم و سوختم. نه از فوت مادر، که مشیت الهی است.
از این که نشد او  را ببینم، حلالیت و رضایت بطلبم و سر بر پایش بگذارم و بگریم.
تا سبک شوم و به آرامش برسم.

و سرانجام خداوند سبحان توفیق داد و پنجشنبه هفته گذشته پنجم تیرماه، توفیق دست داد و به فریدونکنار رفتم.
سراسیمه در گلزار شهدا به دنبال مزار سردار شهید حسین بصیر گشتم و یافتم ولی اول باید از مادرش اذن حضور می گرفتم و گرفتم.
و چه آرامشی از این بالاتر که سرانجام بر سنگ مزار مادر بوسه زدم و ...

برایم خیلی خوب بود. آنقدر که سبک و آرامم کرد.
خدا را شکر و روح مرحومان "سکینه بیگم طیبی نژاد" "محمدحسن بصیر" مادر و پدر شهیدان بصیر شاد.
خدا کند یوم القیامه به دادمان برسند و در پیشگاه خداوند رحمن، شفیعمان گردند


برچسب‌ها: عکس, شهیدان بصیر
[ دوشنبه نهم تیر 1393 ] [ 0:56 ] [ حمید داودآبادی ]
عکاس بود. عکاس جنگ. نه از اونایی که از رژه نیروهای اعزامی توی شهر عکس می گرفتند؛ نه اصلا. از اونایی که توی دل جنگ، وسط خون و آتیش، کنار رزمنده ها جلو می رفت و عکس می گرفت.
حالا سنش بالا رفته بود. ولی هنوز برای روزنامه ... عکاسی می کرد.
همچنان شاد بود و خندان.
ولی پشت لبخند ساختگیش، غم عجیبی نهفته بود.
سر میز افطاری، از شوخی ها و لحظات شاد جبهه گفت. ولی می دونستم دنبال یه راهی می گرده که خودش رو سر یکی خراب کنه!
چشماش داد می زدن که داره می ترکه، و فقط کافیه یه نیشتر بهش بخوره تا ...
آخرش زبون باز کرد و غمی رو که بدجور روی دلش سایه انداخته بود، ریخت جلوم:

"همون زمان جنگ ازدواج کردم. یعنی مرخصی گرفتم، اومدم عقب و زن گرفتم. خب می شناختمش، دختر همسایه مون بود. واسه همین زود ردیف شد. یکی دو ماهی به هوای اون موندم تهران و بعدش راهی شدم جبهه. دم عملیات بود و نمی شد موند توی شهر. یعنی من دل و دماغ موندن رو نداشتم. اصلا انگار داشتم خفه می شدم.
همون موقع جنگ هم سیگار می کشیدم، ولی هوای شهر برام کشنده تر بود. با سیگار بیش تر و راحت تر حال می کردم تا نگاه سنگین و غریبه بعضی آدما!

خلاصه جنگ تموم شد و من موندم با زن و یه دختر کوچولوی ناز. همه عشقم شده بود فاطمه خانوم گل. عزیز دل بابا.
عشق کردم. چون لحظه لحظه جلوی چشمم بزرگ شد. همه زندگی مون رو به پاش ریختیم. شیرازه جونم بود دیگه. مگه می تونستم نریزم؟ دختر نداری که بدونی چی میگم!

فاطی کوچولوی بابا بزرگ شد، مدرسه رفت و توی کنکور رتبه بالایی آورد. همه عشقم این بود دخترم خانوم دکتر بشه. رفت رشته پزشکی.

چند وقتی که گذشت، یواش یواش دیدم کوچولوی بابا داره یه تغییرهایی می کنه. یه روز دیدم چشماشو کشیده. یه روز دیگه دیدم ماتیک زده. یه روز یه دفعه دیدم چادرش رو گذاشت کنار و با مانتو رفت بیرون.
خب منم تربیتش رو سپرده بودم به مادرش. وقتی پرسیدم که چی شده چه اتفاقی افتاده، خانمم گفت:
- منم نمی دونم ولی از وقتی رفته دانشگاه، یه جورایی شده.

نمی خواستم بهش سخت بگیرم. یعنی دلم نمی اومد. آخرش یه روز نشستم باهاش گپ بزنم. هنوز چند کلمه نگفته بودم که گفت:
- پدر، زود حرفت رو بزن من باید برم بیرون.
پدر؟
از کی تا حالا دختر گلم به باباش می گه پدر؟
اصلا از کی اون وسط حرف باباش می پره؟
از کی اون می خواد بره بیرون و منو غافل گیر می کنه؟
اون روز نشد باهاش حرف بزنم. یکی دو روز گذشت. خلاصه، سرت رو درد نیارم.

یه شب که با مامانش نشسته بودیم، گرفتمش به حرف. ولی مگه قبول می کرد؟ هر چی براش از خدا و پیغمبر گفتم، توی گوشش نرفت که نرفت. آخرش یه چیزی گفت؛ یعنی ایشاالله از دهنش پریده. که بدجور آتیشم زد.
دختر کوچولوم که حالا بیست و سه سالش بود، بهم گفت:

"بابا تو چه قدر اُمُّل هستی. بیا ببین همکلاسیام با چه تیپی میان دانشگاه. زیر پای همشون ماشینه. اون وقت تو به چادر یا مانتوی من گیر دادی؟"

کُپ کردم.
زبونم بند اومد.
موندم چی بگم.
بلند شد رفت توی اتاقش و در رو کوبید.

سریع از خونه زدم بیرون که زنم اشکامو نبینه.
آتیش گرفتم.
داغون شدم.
مگه من چی براش کم گذاشته بودم که حالا منو اُمُّل خطاب می کرد؟!


برچسب‌ها: خاطرات بعد جنگ
[ شنبه بیست و چهارم خرداد 1393 ] [ 17:34 ] [ حمید داودآبادی ]

سال 1382 وقتی آمریکا عراق را اشغال کرد، به هر کسی که احساس می کردم می تواند شنونده و منتقل کننده خوبی باشد، گفتم:

"تا پیش از حمله آمریکا به عراق و اشغال آن، ما با فلسطین اشغالی (حکومت رژیم صهیونیستی) هم مرز بودیم و اگر آن رژیم قصد هرگونه تحرک یا توطئه ای داشت، سایه موشک های حزب الله لبنان بالای سر آنها بود و آنان را از هر حماقتی می ترساند.

سرانجام آمریکا تاب و تحمل خود را از دست داد و برای تامین امنیت رژیم صهیونیستی، طرح حمله به عراق و اشغال آن را ریخت. با این کار، هم آمریکا و هم رژیم صهیونیستی با ایران همسایه شدند!
و حمله آمریکا به عراق، فقط و فقط در جهت همسایگی و هم مرزی با ایران بود و بس.
این که مهره سوخته و تاریخ مصرف گذشته ای همچون صدام را هم حذف می کردند، هدف بعدی بود.

دستگاه های اطلاعاتی صهیونیستی و غربی، به بهانه بازسازی عراق ویران شده، تحت پوشش شرکت های مختلف در مرز ایران مستقر شدند. به حدی که وقتی چند شرکت ایرانی در کردستان عراق قرارداد انجام امور ساخت و ساز بسته و عوامل خود را به آن جا اعزام کردند، به سرعت چند تن از آنان را ترور کردند و با ایجاد رعب و وحشت و عدم امنیت جانی، باعث شدند شرکت های ایرانی از ادامه کار صرف نظر کنند."

آن روزها، ملتمسانه می گفتم:
"امروز باید برای حفظ حریم امنیتی ایران، دست به اقدامی مهم زد.
الان که عراق تحت اشغال است و نان و غذا در آن کشور جنگ زده یافت نمی شود، می توان به قیمتی بسیار مفت، زمین های مقابل مرز ایران را تا عمق چندین کیلومتر خرید؛ چرا که هیچکس به فکر نگه داشتن زمین آن هم در بیابان های مرزی نیست.

بهترین گزینه برای انجام این کار هم نیروهای مبارز و مجاهد عراقی بود که زمان دفاع مقدس، در لشکر بدر و دیگر یگان ها علیه صدام می جنگیدند و حالا به عراق بازگشته اند.

کافی است به آنها کمک شود تا با خرید مناطق متصل به مرز عراق با ایران، هم به بازسازی کشور خود بپردازند، هم حریمی امن در مرزهای ایران ایجاد کنند که اگر خدایی ناکرده هوس شیطنت به سر کسی زد، زمین های آنان، اولین دیوار دفاعی، سنگر و خط پدافندی در داخل عراق علیه متجاوزین باشد."


برچسب‌ها: مقاله, عراق
[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 15:39 ] [ حمید داودآبادی ]
سال 1382، از همان روزهای اول که آمریکا در خیمه شب بازی خود، مثلا به عراق حمله کرد و توانست بدون هرگونه مقاومتی آن جا را اشغال کند، موضوع مهمی در ذهنم گذشت:
"پس گارد ریاست جمهوری عراق که ما در جنگ آن را دیده و چشیده بودیم، کجاست؟"

"گارد ریاست جمهوری عراق" (حرس الجمهوری) سال 1359  به دستور صدام تشکیل شد. در ابتدا وظیفه اصلی آن حفظ جان صدام و امنیت بغداد بود، ولی در طول جنگ علیه ایران، به مهمترین عنصر تهاجمی عراق تبدیل شد.
گارد ریاست جمهوری عراق یگانی کاملا ویژه، آموزش دیده کماندویی خاص بود که در طول 8 سال جنگ عراق علیه ایران، کاربرد ویژه ای داشت. هر جا ارتش صدام در دام رزمندگان اسلام می افتاد، خطوط نبرد را خالی و واگذار می کرد، صدام دستور می داد تا این گارد که تازه نفس و بسیار مجهز بود، وارد عرصه نبرد شود تا با حملات خوردکننده رزمندگان اسلام مقابله کند.
خشونت، شدت و وحشی گری این یگان، زبانزد سربازان عراق بود؛ چرا که با حضور گارد ریاست جمهوری در مناطق عملیاتی، اگر نیرویی ترسیده، قصد عقب نشینی داشت و یا از جلو رفتن امتناع می کرد، توسط نیروهای گارد که از وفاداران صدام تشکیل شده بود، کشته می شد.
اگرچه در برخی عملیات گارد ریاست جمهوری توانست حملات ایران ر ا سد کند، ولی در بسیاری از عملیات که برجسته ترین آن والفجر 8 و فتح فاو بود، گارد ریاست جمهوری دچار بدترین و بالاترین ضربات و شکست ها شد. و بعدها همین گارد ریاست جمهوری بود که توانست در سال 67 فاو را از ما پس بگیرد!

پس از اشغال عراق توسط آمریکا، اعلام شد که قبل از عملیات، آمریکایی ها توانسته اند با تطمیع و خریدن فرماندهان ارتش عراق، آنها را از مقاومت در برابر خود باز دارند. در آن میان هیچ نامی از فرماندهان گارد ریاست جمهوری عراق و این که چه بلایی بر سر آن نیروی مهم آمده است، به میان نیامد.
از همان اولین روزها، تحلیل و نظرم این بود:
"اگر روزی غرب بخواهد به ایران حمله کند و یا ایران را تحت فشار قرار دهد، بدون شک با استفاده از گارد ریاست جمهوری عراق این کار را خواهد کرد. چرا که بدون درز هرگونه خبری، آن قوای عظیم و مهم را به پیشرفته ترین سلاح و تجهیزات مسلح کرده، دوره های آموزشی خاص را هم داده است تا در زمان مناسب از آنها بهره جوید."

این روزها وقتی اخباری عجیب از عراق رسید که "داعش" به یک باره دست به حملات گسترده زده و برخی شهرهای عراق را هم اشغال کرده است، نظریه قبلی برایم عینیت پیدا کرد. چرا که سرانجام بعد از 11 سال، سر و کله گارد ریاست جمهوری و فرماندهان آن پیدا شد.

داعش، با استفاده از شیوه آمریکا، فرماندهان ارتش عراق را خریده و براساس برخی اطلاعات با استفاده از نیروهای گارد ریاست جمهوری و بعثیان سابق، توانسته این گونه قدرتمند وارد عمل شود.
حال این که ارتش، حکومت و مردم عراق چگونه جلوی این حملات وحشیانه تروریستی را سدّ کنند، بحث بسیار مهمی است.
مسئله اصلی این است که پس از کشتارها و جنایات داخلی گروه های تروریستی داعش، جبهه النصره و جیش الحر در حق یکدیگر، و به دنبال آن پیروزی بشار اسد در انتخابات ریاست جمهوری، ادامه جنگ در سوریه، عملا جز خودکشی و از دست دادن قوا، چیز دیگری نخواهد بود. بر همین اساس القاعده قدرت خود را بر عراق متمرکز کرد تا بلکه بتواند به برخی اهدافی که غرب و در راس آن آمریکا و رژیم صهیونیستی برایش دیکته کرده اند، دست یابد؛ و بدون شک، تمامی گروهک های تروریستی سلفی و وهابی، هیچ هدفی را دنبال نمی کنند مگر تامین امنیت رژیم اشغالگر قدس.

با توجه به سوابق جنگ و نبرد در عراق طی 35 سال گذشته، و آنچه این روزها در عراق می گذرد، فقط باید به عنایت خداوند قادر توانا امید بست.
و به قول استاد بزرگوار آقای "علی رضا کمری":
"عراق سرزمین صدام خیز است!"
و چه بسا باید منتظر تحولاتی بدتر از این، در آن سامان بود.


برچسب‌ها: مقاله, عراق, ارتش عراق
[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 14:52 ] [ حمید داودآبادی ]

همه دوست دارند به بهشت بروند، ولی هیچکس دوست ندارد بمیرد!
از وقتی این جمله را جایی خواندم، خیلی به آن فکر کردم.
زمان جنگ، درست خلاف این بود. هیچکس دنبال رفتن به بهشت نبود.
همه دنبال کسب رضایت الهی بودند و وصل دوست. نه دنبال حوری بودند، نه شراب بهشتی و ...

"خدایا، آتش عذاب تو را تحمل می کنم، ولی با دوری تو چه کنم؟"
از مناجات حضرت علی (ع) در دعای کمیل

امشب در اخبار تلویزیون، داماد خانواده آیت الله مهدوی کنی، آن چنان عاجزانه از مردم، خانواده شهدا، جانبازان، علما و ... درخواست کرد تا برای بهبود حال ایشون و برگشتشون به دنیا و در جمع مردم دعا کنند! که جا خوردم.

مگر نه اینکه روایت داریم:
"دنیا، زندان مومن است و بهشت کافر، و آخرت بهشت مومن و زندان کافر است."

پس این همه التماس برای بازگشت ایشون به دنیا، برای چییست؟!
مگر 25 سال پیش، امام عزیز که در بستر بیماری بود، همه ملت ایران و شیعیان جهان برای شفای او دعا نکردند؟
واقعا مگر منظور از دعا برای شفای مریض، فقط زنده شدن و بازگشت او به دنیاست؟ به زندان مومن؟
یا ...
قطعا نظر خود ایشون چیزی جز وصال دوست نیست، که عمری را در راه کسب آن صرف کرده است.
اللهم اشف کل مریض  


برچسب‌ها: مقاله انتقادی
[ یکشنبه هجدهم خرداد 1393 ] [ 10:28 ] [ حمید داودآبادی ]

مدل ماشین زیر پات چیه برادر؟
لامبورگینی؟ پورشه؟ لکسوس ...؟
کدام آقازاده آب و نان لندن خورده که وجود خودش و خونوادش بوی نفت ملت رو میده، این مدل خودروهای ملی رو وارد کرده؟
راستی حواست باشه!
اگه کمیسیون تعیین درصد جانبازی، درصدت رو کم کنه، همینی رو که روش خوابیدی از زیر پات میکشن.
بد نیست یه کارواش ببریش.
البته با اشک چشمان ما شرمنده ها.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20jnbbaz.jpg


برچسب‌ها: مقاله انتقادی, عکس
[ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ] [ 22:48 ] [ حمید داودآبادی ]
توفیقی دست داد؛ و صدالبته توفیقی کاملا اجباری! که امروز صبح راهی دیار عاشقان خفته در خاک، بهشت زهرا (س) بشم. این که میگم توفیق اجباری، دلیلش این بود که شب قبل قصد داشتم با شهید مصطفی کاظم زاده و چه بسا همه دوستانم که تعدادشان در بهشت زهرا (س) خیلی بیشتر از مردگان متحرک زنده ام! در شهر است، قهر کنم! بله درست خوندین. قهر! خب چیه؟ دوست دارم با رفیقام قهر کنم. اونم اونایی که بعد 32 زندگی با سوز و داغ آنها، اصلا محل نمیذارن در این وانفسای دنیا، ما هم آدمیم و چشم انتظار. چشممان به خواب و رویا خشکید از بس التماس دیدارشون رو کردیم. نمی خواستم برم. اگه اصرار دوستان نبود، حتما نمی رفتم و تا لنگ ظهر راحت می خفتم! چون حوصله سر کار رفتن هم نداشتم. این همه عمر سر کار بودم، بسم نیست! آخرش مغلوب شدم و با جمع دوستان راهی شدیم. ساعت حدود یازده بود که روی فرش الهی، چمن های مقابل مزار "میرزا کوچک خان جوادیه" (مرحوم محمدرضا آقاسی – آخه ما این جوری صداش می کردیم. آقاشیره هم بهش می گفتیم) نشسته بودیم و بساط صبحونه برپا. همین که نشستیم، یکی از دوستان جوانی رو نشون داد که داشت سنگ مزار مرحوم آقاسی رو می شست و گفت که این جوون، همیشه در بهشت زهراست و مزار شهدا رو شستشو میده. جوان هم با دیدن ما جلو آمد و گپ و گفت و صبحونه و ... جوانی خنده رو، خوش مشرب که در نگاه اول ساده می اومد. ولی کمی که گذشت، فهمیدم بنده حقیر را خوب می شناسه، اون هم به نوعی گرفتار عشق و محبت دو تن از دوستان شهیدم مصطفی کاظم زاده و سیدمحمد هاتف است. شیدایی اش نسبت به شهدا، به جنون می زد. شیفتگی خالصانه و البته با فهم و شعور. حوصله ندارم ریز تا ریزش رو بگم چی گذشت، فقط بگم که چند جمله گفت که خیلی برای من یکی تاثیر گذار و تکون دهنده بود! بیش از 30 سال از شیفتگی و عشق شهدا می گفتم و خودم بیشتر از دیگران غرق این بودم که چطور از چهره اونا متوجه می شدم که شهید خواهند شد و باهاشون عکس می گرفتم یا عقد اخوت می بستم! این جوون 21 ساله که ظاهرا اسمش "مهدی تات" بود، رمز و راز 30 ساله منو باز کرد و مشکل بزرگی رو از دلم بیرون کرد! "شهدا، به خاطر کارهایی خیری که می کردند، هی چهره شون خوشگلتر، زیباتر و نورانی تر می شد." ای وای! دقیقا زد توی هدف. همین بود که احساس می کردم نگاهشون، چشماشون، قیافشون و ... خلاصه همه چیزشون خیلی متفاوت و جذاب شده! آقا مهدی شیفته کتاب "آنکه فهمید، آنکه نفهمید" بنده بود و آن چنان از خاطرات آن تعریف می کرد که دلم آب شد. نه برای خودم، که برای خاطرات شهدا و آقامهدی. اون دو تا گیر اساسی بهم داد: اول اینکه عکسی از شهید سیدمحمد هاتف براش بیارم. دوم اینکه خواست تا از مصطفی کاظم زاده بیشتر بنویسم! اون، همه خاطرات کتابها رو نه که خونده باشه، چشیده بود، خورده بود، هضم کرده بود و جذب خون و وجودش شده بود. آن چنان از دوستان شهیدم با من حرف می زد و این که مزار تک تکشون رو شستشو می ده، که کلی بهش حسودیم شد. یه جمله آقا مهدی بدجوری منو به فکر انداخت و البته که بدجوری تکون داد و سوزوند. "شماها رفتید جبهه، شهدا رو دیدین، باهاشون رفیق شدین، ترکش خوردین، الان جانباز شدین؛ من که توفیق نداشتم اونا رو ببینم، ولی ندیده عاشقشون شدم، امروز همه چیزم شدن شهدا، من جانباز نیستم؟ منم جانباز شهدا هستم. جانباز عشقشون. اون، دنبال درصد جانبازی، درجه، رتبه و حق و حقوق نبود؛ اون دلش به این خوش بود که جلوی رفیق مصطفی و هاتف، خاطرات اونارو براش بازگو کنه و چه بسا تلنگری سخت به ذهن خسته اش بزنه! بعدا در راه بازگشت یکی از دوستان گفت: "تو که داشتی سر مزار مصطفی با اون جوونا که برای زیارتش اومده بودن صحبت می کردی، آقا مهدی به جای خالی کنار مزار مصطفی اشاره کرد و گفت: "فکر کنم آقای داودآبادی این جا جاش بشه. کنار رفیقش مصطفی." من که نشنیدم، ولی فقط با خودم گفتم: "انشاالله لیاقت داشته باشم که عاقبت بخیر و سربلند بشم و توفیق اینو داشته باشم زیر پای شهدا بخصوص مصطفی دفن بشم." خدا از دلت بشنوه آقا مهدی! امروز که کلی به من حال دادی و احساس حقارت و کوچکی ام در برابر جوون 21 ساله نسل امروزی، به اوج رسید. وقتی توی چشمام زل می زدی و با اون لبخند قشنگت از هاتف و مصطفی می گفتی، خوب می فهمیدی چه جوری دارم زور میزنم جلوی فوران اشکم رو بگیرم. دمت گرم جوون. دمت گرم مرد. برای سلامتی و عاقبت بخیری دوستانی که منو کشیدن و به زور بردن بهشت زهرا (س) و نذاشتن به قهر تلخ پناه ببرم، آقامهدی گل و خود من، دعا کنید. امروز اون قدر مست شدم که یادم رفت با آقامهدی، مصطفی، هاتف و ... عکس بگیرم!
برچسب‌ها: دلنوشته
[ پنجشنبه هشتم خرداد 1393 ] [ 23:49 ] [ حمید داودآبادی ]

تا نزدیک سالگرد آزادی خرمشهر مى‏شه، سازمان‏ها و نهادهای دولتی، بودجه‏های آن‏چنانى‏شان را برای انجام یه مشت کار تکراری و بیهوده به باد مى‏دهند!
حالا من هم شده‏ام مثل همان‏ها!
خواستم برای سالگرد خرمشهر خاطره‏ای بنویسم که دلم نیامد. راستش ترسیدم از خودم بگم. ترسیدم خیلی خوش به حالم بشه.
برای همین ترجیح دادم دل نوشته‏ای رو که چند سال پیش توی وبلاگم گذاشتم، بازخوانی کنم. شاید خیلی از شماها نخونده باشید. توی این دو سال هیچ خبر یا عکس العملی نشد! عیبی نداره. من هم اون‏قدر مى‏گم تا به یه جای حضرات بربخوره!
اینم مقاله تکراری من برای سالگرد آزادی خرمشهر:

 

http://davodabadi.persiangig.com/1khrramshahhr.jpg



دروغ های سوم خردادی!!!
اگه هنوز احساس مى‏کنی یه ذره غیرت و مردونگی توی وجودت مونده، این‏رو بخون!
ولی اگه مى‏خوای فحش بدی و بگی این دوباره قاطی کرده، برو حال خودت رو بکن و بى‏خیال شو؛ مثل 32 سال گذشته!

یکی دو روزه عملیات شروع شده. همون صبح دهم اردیبهشت افتادیم توی محاصره. ایستگاه حسینیه قتل عامی بود. عراقیا روی جاده بدجوری مقاومت مى‏کردند. خون بود و خون. ولی ما هنوز زنده بودیم.
اون‏روز همه بودند. من، امیر محمدی، جهانشاه کریمیان، سیدمحمود میرعلى‏اکبری، رضا على‏نواز ...
ولی امروز ...

هیچ کدوم اونا نیستند ...
ولی من هستم!
اونا اون روز رفتند، با غیرت!
من امروز موندم، بى‏غیرت!

ببخشید! این درد چند ساله داره خفه‏ام مى‏کنه. زشته، بده، بى‏حیاییه، به خوبی و حیاء خودتون ببخشید.
بیاییم همدیگر رو خر نکنیم!
بیاییم سرمون رو از آخورمون دربیاریم و یه ذره غیرتی بشیم!
آره بد مى‏نویسم. بد و سیاه. ولی مگه دروغ مى‏گم؟
عذر مى‏خوام از همه‏ی بچه‏های خرمشهری. از همه‏ی بچه‏های جنوبی که اصلا تاریخ آزادی خرمشهر رو یادشون رفته!

موندم تا شاهد باشم که توی سالگرد سوم خرداد، بنیادها، سازمان‏ها و ارگان‏های کوفت و زهر مار، میلیارد میلیارد بریزند توی حلقوم کثیف مطربین و تبلیغاتچى‏ها و چپون چپون که چی؟

چند سال پیش توی یه جلسه بودم که یه آدم عراقى‏الاصل که بدبختانه شده بود مسئول برگزاری همین جشن‏های بزن و بکوب و بخور بخور خرمشهر! یه پوشه‏ی گنده جلوش باز کرده بود و هی زر مى‏زد که واسه‏ی سالگرد خرمشهر مى‏خواییم فلان کنیم و بیسار.
یه مطرب کپى‏بردار هم که هر سال یکی از آهنگای آلمانی و ... رو کپی مى‏کنه و مى‏ده به خورد جماعت و تالار وحدت و وحشت ...
بنرها و تابلوهای فلان قدری توی تهران برای سالگرد خرمشهر
حرفای تکراری ... خاطرات کلیشه‏ای ... تجلیل از حماسه آفرینان خرمشهر البته همه تهرانی و در همین‏جا و دریغ از یک خرمشهری!
مدال شجاعت و نشان ایثار و بارون سکه طلا.
و ...

کوفتتون بشه وقتی یکی از مسئولین توی جلسه مى‏گه:
"بر اساس گزارش یکی از سازمان‏های دولتی، دخترهای جوون خرمشهری به دلیل فقر مادی و نداری، پول ندارند " …" بخرند، بالاجبار از پارچه‏های معمولی چندباره استفاده مى‏کنند تا نیازشون رفع بشه و چون مدام از اینها استفاده مى‏کنند، به بیمارى‏های مختلف خطرناک از جمله رحمی دچار شده‏اند!"

سرمون رو بگیریم بالا:
خرمشهر آزاد شد ...
خرمشهر آزاد شد ... جیب ماها باد شد!
خرمشهر آزاد شد ... کنسرت ما شاد شد!
خرمشهر آزاد شد ... بچه اونجا ...

جشن بگیریم. بوق کشتی و زنگ کلیسا بزنیم. آلبومای رنگارنگ چاپ کنیم.
چقدر من کثیف شدم.
چقدر بى‏حیا شدم.
من از اون‏وقت که سالگرد خرمشهر رو توی تهران گرامی داشتم، لجن شدم.

اصلا بذارید واسه‏ی خودم یه سالگرد خرمشهر بگیرم.
جرم که نیست! مى‏خوام واسه‏ی خودم دروغ بگم.
چطور آقایون مى‏تونند توی تهران کنگره شعر و موزیک و بزن و ... به یاد خرمشهر راه بندازند و یک سال خود و خونوادشون رو بیمه‏ی مالی و حالی بیت المال مسلمین بکنند! من نمى‏تونم زر مفت بزنم؟!
من که نه حق و حساب مى‏خوام، نه چک فلان میلیونی بابت چهار خط شعر و ور!

 

دروغ های سوم خردادی!!!
تیتر یک روزنامه‏ها و سایت های اینترنت در سالگرد آزادی خرمشهر
-  وزارت بهداشت اعلام کرد به مناسبت سالگرد آزادی خرمشهر، ده‏ها دکتر متخصص جهت هرگونه خدمات رسانی پزشکی به مردم شریف خرمشهر، به مدت یک ماه در سال، به آن سامان اعزام شدند.
-  وزارت بهداشت جهت رفاه حال مردم عزیز خرمشهر، هزینه‏ی کلیه‏ی داروهای لازم را پرداخت مى‏نماید.
-  مراسم سالگرد خرمشهر با حضور نمایندگان مجلس که با اتوبوس به آنجا سفر کرده‏اند، برگزار شد.
-  وزارت نیرو بعد از32 سال، از راه اندازی آب لوله کشی در خرمشهر به شیرینی آب تهران خبر داد تا دیگر خرمشهرى‏ها شاهد آب های کثیف اهواز و پساب های نیشکر رود کارون نباشند.

من دیگه بریدم. بقیه‏اش رو خود شما بنویسید.
خرمشهر در سی و دومین سالگرد آزادی، چرخ و فلک و شهر بازی نمى‏خواد!
کار، آب شرب، کارخانه و تنها نگاهی غیرتمندانه مى‏خواهد و بس.

از بازسازی شهر "فاو" یک سال پس از پایان جنگ عبرت بگیریم.
صدام ملعون دو تا از قوى‏ترین سپاه‏هایش (سپاه هفتم و سوم) را مامور کرد تا در عرض چند ماه پس از پایان جنگ با ایران، آن‏جا را به عروس جنوب تبدیل کنند!

 چیه مثلا خیلی تکون خوردی؟!
من که عین خیالم نیست.
حقوق توپولم رو مى‏گیرم و توی مسجد محل شما از خاطراتم در آزادسازی خرمشهر تعریف مى‏کنم!
بترکه اون چشمت که نمى‏تونی ببینی!
اگه من نبودم که خرمشهر حالا حالاها آزاد نمى‏شد، غیرتمند!


برچسب‌ها: مقاله انتقادی, خرمشهر
[ شنبه سوم خرداد 1393 ] [ 12:44 ] [ حمید داودآبادی ]
به گزارش فرهنگ نیوز، شماره دوم مجله صوتی داد همراه با مصاحبه اختصاصی با حمید داود آبادی رزمنده و پژوهشگر دفاع مقدس منتشر شد. در این مصاحبه داود آبادی از نقش اکبر هاشمی رفسنجانی و محسن رضایی در عملیاتهای ناکام بعد از فتح خرمشهر می گوید. • اولین کسی که به فرمان امام عمل می کرد صدام بود! •عراق توسط سازمان ملل به عنوان متجاوز شناخته نشد •گزارش دروغ می دادند که مردم دیگر به جبهه نمی روند دانلود فایل صوتی در : فرهنگ نیوز http://www.farhangnews.ir/content/75597
برچسب‌ها: حمید داودآبادی, مصاحبه, صوت
[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 16:32 ] [ حمید داودآبادی ]
داودآبادی: پایبندی کتب روایت فتح به اخلاص در بازگویی خاطره‌ها، بسیار برایم مقدس و جالب است به گزارش سایت روایت فتح حمید داودآبادی، نویسنده و خاطره‌نگار حوزه ادبیات شفاهی جنگ، در مصاحبه ای با خبرنگار روایت فتح، در مورد جایگاه ادبیات دفاع مقدس و این که جامعه فعلی به نشر کتب و آثار ادبیات دفاع‌مقدس چه اندازه بهاء می‌دهد گفت: به هر حال هر فرد و نهاد دست‌اندرکاری، به اندازه خودش به این حوزه دارد بهاء می‌دهد؛ بلکه در اندازه نهایی توان و وظیفه محوله خودشان. لیکن با روش‌ها، شیوه‌ها و سلیقه‌های گوناگون. برخی هم در اولویت‌ها با یک‌دیگر متفاوت‌اند. تشخیص یک مؤسسه فرهنگی در برخورد با ادبیات دفاع‌مقدس، با یک نهاد یا مجموعه مترادف خودش، فرق می‌کند. به طور طبیعی، نویسندگان این عرصه هم تحت تأثیر سلیقه‌ها و اولویت‌ها قرار دارند. وی در مورد ترجمه آثار دفاع مقدس تاکید کرد: برخی از کتاب‌ها بالطبع بازخورد بین‌المللی ندارند؛ به ویژه آن دسته که بعد حماسی نداشته و یا در برخورد تحقیرآمیزی با دشمنان بعثی ما نگاشته شده. می‌شود گفت که این دسته، فاقد نگاه بین‌المللی‌اند. کار بین‌المللی، نگاه بین‌المللی و فرامرزی هم می‌طلبد. حتی در مورد برخی از فیلم‌هایی هم که با بازخورد بین‌المللی ساخته می‌شود، مردم ما باید بپذیرند که برای نگاه بین‌المللی ساخته نشده و ممکن است فراخور حال آنان چندان نباشد. در حال حاضر، اغلب کتاب‌های منتشر شده، بلکه غالب آثار روایت فتح، هیچ کدام نمی‌توانند در سطح بین‌الملل این را به اثبات برسانند که حزب بعث عراق متجاوز و ایران مدافع بود؛ چرا که صرفاً خاطره‌هایی با بازخورد داخلی و کاربرد ایرانی‌اند. بیست سال پیش مقام معظم رهبری در دیداری که با نویسندگان داشتند، اشاره کردند به کتابی و فرمودند که اگر این کتاب به زبان عربی چاپ بشود، خیلی خوب است. برخی هم گفتند که اگر به عربی چاپ‌اش کنیم، کولاک می‌کنند؛ منتهی حضرت آقا تأکید داشتند که آن بخش‌هایی که امکان دارد به مردم عراق بربخورد، پیش از ترجمه، حذف کنید. با این حال نمی‌دانم چرا برخی تصورشان این است که هر کتابی که به نظرشان خوب است، همان را هم عیناً به عربی و انگلیسی می‌شود ترجمه کرد و همان جواب را ازش گرفت! این اشتباه است و نمی‌شود یک دستور کلی برای ترجمه همه آثار جنگ داد. هنوز جهان عرب با ما مشکل دارد؛ چه بخواهیم و چه نخواهیم. بیش‌تر هم به لحاظ این‌که آنان عرب و ما عجم بودیم. حتی این فراتر از مشکل مثلاً دولت عربستان با دولت عراق است. پای ایران که در بحث‌شان به میان می‌آید، خود به خود به لحاظ فرهنگی و زبانی، احساس منافع مشترک در قبال ایران پیدا می‌کنند. چندان ‌که من خود به عنوان کسی که در فضای سیاسی و جنگ‌های داخلی لبنان و سوریه هم قلم زده‌ و آثاری در آن زمینه منتشر کرده‌ام، اذعان می‌کنم که عمده ملت‌های آن منطقه چیز دندان‌گیری از موضوع جنگ ما نمی‌دانند. حال برای چنان جامعه‌ای، نمی‌شود خاطرات یک همسر شهید را از شوهرش برد، ترجمه کرد و چاپ کرد. درحال حاضر بیش‌تر کتب روایت فتح به این گونه قلم خورده‌اند که خاطره‌هایی تک‌گویی و به زبان یکی از نزدیکان شهداست. به یک جوان نخست باید بشناسانید که جنگ ایران و عراق چه بوده، سپس به سراغ حرف دل و بحث‌های هدف‌دار بروید. در مورد جنگ داخلی سوریه هم باید یک کتاب به زبان فارسی نوشته شود تا جوان‌ها بدانند که آن‌جا چه خبر است؟ امروز سرعت عمل حرف اول را می‌زند؛ آن هم در فضای مجازی و ماهواره. اگر امروز خاطراتی را که بیست‌سال پیش جمع‌آوری و تدوین شده را به چاپ برسانیم، لطف چندانی ندارد. من به رایزن فرهنگی ایران در سوریه گفتم که آن‌قدر در منطقه دارد جنگ روی می‌دهد که برای هر کدام‌اش می‌شود کتاب‌ها نوشت. ما نباید تنها به جنگ خودمان با صدام بچسبیم. دفاع ما در جریان است هم‌چنان. من به او گفتم که چرا ما نباید یک کتاب فارسی راجع به جنگ سوریه داشته باشیم؟! وی با تاکید بر سرعت عمل در کار چاپ و انتشار آثار گفت: در کتاب‌فروشی آنتوان خیابان الحمراء بیروت با موضوعی مواجه شدم که یک کتاب به فاصله سه روز پس از انتشار به زبان عبری در اسراییل، در آن‌جا توزیع و به فروش می‌رسد! در همان کتاب‌فروشی که کتاب‌های ایرانی با ترجمه عربی ـ حتی از شهید دستغیب ـ موجود می‌باشد که اصلاً به آن‌ها نگاه هم نمی‌شود چرا چون برای سی‌سال پیش است و یک جامعه‌شناسی و مخاطب‌شناسی بین‌المللی در پس آن‌ها نبوده. فرهنگ مردم لبنان، با مردم سوریه و عراق، زمین تا آسمان فرق می‌کند. وی در بیان تأثیر آثار روایت فتح در داخل کشور و شناساندن دفاع مقدس به نسل جوان تصریح کرد: پای‌بندی کتب روایت فتح به اخلاص و پای‌بندی‌اش در بازگویی خاطره‌ها، بسیار برایم مقدس و جالب است. همین که اهل اقتباس خاطره نیست و بدون غل و غش و دخل و تصرف در خاطره‌ها و بهره‌گیری از نثر داستانی، یک خاطره را از زبان یا بازماندگان یک شهید بیان می‌کند، خیلی خوب است؛ یعنی نگاه روشن‌فکری به خاطره‌ها و پرداخت داستانی به زندگی‌نامه شهدا ندارد. به طور نمونه مجموعه کتب «نیمه‌پنهان» که می‌توانند جوانان را معتاد شیوه خود سازد. البته روایت فتح خیلی راه در پیش دارد. روایت فتح به سختی توانسته در این زمینه برای خودش جای پایی باز کند؛ بنابراین نباید گول چاپ‌های مجدد و تیراژ آثار خودش را بخورد. روایت باید خیلی جلو‌تر از این‌ها و چیزی که امروز هست باشد. یک حصاری دور روایت هست که باید آن را بشکند و بیاید بیرون؛ بیاید بین مردم. روایت فتح باید بیش‌تر از سازمان‌شدن و تشکیلاتی برخوردکردن فاصله بگیرد و به میان مردم و جوانان برود. روایت امروز میان جوان‌ها و مردم نیست. روایت متأسفانه یک تشکیلات و سازمان شده و از مردم جدا شده. همان‌طور که سوره مهر برای نفوذ به میان مردم، هزار برنامه و طرح اجرایی دارد و توی مردم می‌پلکد. ولی روایت فتح، مثلاً یک برنامه که می‌خواهد برای شهید آوینی بگیرد، در همان سطح تشکیلات سازمانی و محیط خودش آن را برگزار می‌کند؛ نهایتاً مگر در تالار وزارت کشور! در نتیجه میهمان‌ها و آدم‌های خاصی هم در این برنامه‌ها رفت و آمد خواهند کرد و سخنرانی‌های کلیشه‌ای از آن در خواهد آمد. من اگر باشم، جوان‌ها را دعوت می‌کنم و می‌گویم که مثلاً شما جوانی که به خاطر شهید آوینی این‌جا آمده‌ای، شما که شیفته شخصیت او هستید، شما بیایید صحبت کنید! دیگر بس است حرف‌های تکراری و انقلابی. کتاب‌ها هم با همین نگاه. روایت فتح باید به جوانان و نوقلم‌ها بیش‌تر بها دهد. نویسنده‌ها هم باید بیش‌تر و متنوع‌تر باشند. این آغوش برای جوان‌ها باید باز شود. در روایت مدتی یک تیپ از افراد روشن‌فکر مسلک آمدند و راهی را تا نیمه رفتند و برگشتند. آن‌ها به خاطرات دفاع‌مقدس با نگاه روشن‌فکری وارد شدند ولی اثر بدی از خود بر جای گذاشتند. ایراد در چه بود؟ در این که مثلاً بالأخره یک روزی یک مخاطب جوان از خودش خواهد پرسید که منبع این خاطرات کجاست و راوی آن کیست؟! اگر یک خاطره عجیب از یک شهید تعریف می‌کنید، باید این را هم گفت که منبع این خاطره کیست؟ انگاری که یک جوان را تشنه سازید، ذر‌ه‌ای آب بهش می‌دهید و دست‌آخر به امان خدا رهایش می‌کنید! با این کار شما نه تنها تشنگی او رفع نخواهد شد، بلکه سردرگم و زده هم خواهد شد. بنابراین به جای دیگری برای رفع تشنگی خود خواهد رفت؛ در صورتی که صفر تا صد این قضیه می‌باید دست شما باشد. بزرگ‌ترین مشکل بنیاد حفظ آثار دفاع مقدس این است که مسؤولان آن‌جا روی دوش‌شان درجه دارند! هنگامی که می‌خواهی داخل آن‌جا شوی، احساس می‌کنی که داری توی یک پادگان قدم می‌گذاری! یک نویسنده در حالی می‌تواند وارد شود که کارت شناسایی‌اش را تحویل یک سرباز بدهد! این که نشد فرهنگ. درها را باز کنید، کسی کارتان ندارد، هیچ کسی به دنبال ضربه‌زدن به شما نیست، بلکه اتفاقاً جوان‌ها شیفته هستند و وقتی ببینند که جایی دارد بهشان اجازه ورود می‌دهد، به خودشان و سپس به شما بهاء می‌دهند. . وی در پایان گفت: نخستین کتابی که من نوشته‌ام در سال 1370 بود. روزی که به دفتر ادبیات مقاومت حوزه هنری رفتم و به خدمت آقای مرتضی سرهنگی رسیدم، تا من را دید، با این که برای نخستین‌بار با یک‌دیگر برخورد می‌کردیم، کلی تحویل‌ام گرفت، بلند شد و رفت برای‌ام چای ریخت و کاری کرد که تا امروز ازش به نیکی یاد کنم و همه عمر خودم را مدیون آن برخورد وی بدانم! از پیش شیفته بودم که او را ببینم. تا من را آن روز دید، پرسید که عزیزم بفرما! چه کار داری؟ گفتم که آمده‌ام مرتضی سرهنگی را ببینم. دیدم گفت که بشین تا الان بیاید. رفت و چای ریخت. دوباره تا آمدم حرف بزنم، گفت که اول چای‌ات را بخور، خستگی‌ات را در کن، بعد می‌گویم بیاید. حسابی که نشستم و خستگی‌ام در رفت، گفت که خب، سرهنگی خودم هستم، حالا بگو ببینم عزیزم! چه کاری از دست من برای‌ات ساخته است؟! آیا امروز در روایت فتح از این خبرهاست؟! بزرگ‌ترین ضربه‌ها را منشی‌ها و مسؤول‌دفترها به مدیران ما می‌زنند. باید بسیاری از رویه‌های اداری را در این حرفه دور ریخت. http://revayatfath.ir/news.php?id=225
برچسب‌ها: مصاحبه, حمید داودآبادی, روایت فتح
[ چهارشنبه سی و یکم اردیبهشت 1393 ] [ 16:25 ] [ حمید داودآبادی ]
متاسفانه یکی دو هفته اخیر شاهد برخی مطالب در سایتهای ارزشی بودیم که به بهانه حملاتی که به یکی از هنرپیشه های کشور شده، موضعگیری کردند.
ماجرا از این قرار بود که خانم هنرپیشه در صحبتهایش در تلویزیون، اظهار ارادتی به مقام معظم رهبری داشت. همان طور که انتظار می رفت، برخی فتنه گران در شبکه های اجتماعی، او را مورد هجوم و اهانت قرار دادند.
خب این چیز عجیبی نیست. فتنه گران که عقده ناکامی و شکست عظیمشان در فتنه 88 دارد خفه شان می کند، همواره به دنبال فرصت و جایی هستند تا خود را خالی کنند و مثلا اظهار وجود کنند.
متاسفانه انعکاس این حملات در سایت های ارزشی، نه تنها بها دادن به فتنه گران بی خاصیت بود، بلکه قبح قضیه را هم از بین برد. برخی سایت ها هم که شروع کردند به انتشار فهرستی از اهانت به هنرمندان ارزشی و ...
آنچه پیش آمد و گهگاه نیز می بینیم و می شنویم، خاطره ای بسیار مهم و جالب را از شهید طیب حاج رضایی برایم یادآور شد.

http://sangariha.com/i/attachments/1/1374030625982389_large.jpg

یکی از نزدیکان شهید طیب حاج رضایی، خاطره بسیار جالبی از او تعریف می کرد:
روزی طیب خان همراه "ناصر جیگرکی" سوار بر درشکه، در حال گذر از محله سرچشمه بودند. ناگهان یکی از دشمنان طیب خان، سوار بر دوچرخه، آمد کنار آنها و فریاد زد:
- طیب خان .....
و فحش بسیار رکیکی خطاب به طیب خان داد، پا بر رکاب دوچرخه زد و گریخت.
ناصر جیگرکی بلند شد تا به دنبال او بدود. طیب خان یقه ناصر را گرفت و گفت:
- کجا؟
ناصر با عصبانیت گفت:
- مگه ندیدید طیب خان اون بی شرف چی گفت؟ می خوام برم حقشو بذارم کف دستش.

طیب خان خندید و درحالی که ناصر جیگرکی را روی صندلی درشکه می نشاند، گفت:
- ببین، اون اگه الان بره هر جا بگه که من جرات کردم و به طیب فلان فحش رو دادم، هیچکس باور نمی کنه، کافیه تو بری اونو بگیری و یه سیلی توی گوشش بزنی، همه باور می کنند که اون جرات کرده به طیب فحش بده.


برچسب‌ها: خاطرات شهدا, طیب حاج رضایی, مقاله انتقادی
[ یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 ] [ 13:46 ] [ حمید داودآبادی ]

"آن که فهمید، آن که نفهمید" جدیدترین کتاب نوشته حمید داودآبادی، در نمایشگاه کتاب تهران عرضه شد.


http://davodabadi.persiangig.com/1%20fahmideha.jpg

نمایشگاه کتاب تهران، شبستان مصلا، راهروی 32 غرفه انتشارات یا زهرا (س)


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, کتاب
[ شنبه سیزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 14:1 ] [ حمید داودآبادی ]
کتاب "آنکه فهمید، آنکه نفهمید" نوشته‌ی "حمید داودآبادی" در بیست‌ وهفتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران در دسترس مخاطبان قرار می گیرد.
حمید داودآبادی، نویسنده‌ در گفتگو با خبرنگار ادبیات باشگاه خبرنگاران، با اشاره به راهیابی کتاب "آنکه فهمید، آنکه نفهمید" به بیست‌ وهفتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران، افزود:
این کتاب دربرگیرنده‌ی بخشی از خاطرات منتشر نشده‌ی نویسنده از دو گروه از آدم‌ها،‌همرزمان و دوستانی بوده که جایگاه خود را در جنگ و بعد از جنگ فهمیده‌اند و نفهمید‌ه‌اند.

وی گفت: این کتاب که هم‌اکنون در انتظار سوار شدن بر قطار بیست وهفتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران است، براساس آیه‌ای از قرآن با این ترجمه که "آیا آنان که می‌دانند با آنان که نمی‌دانند برابرند" به نگارش درآمده و مصداق کامل این آیه است.

"آنکه فهمید، آنکه نفهمید" توسط نشر یازهرا (س) منتشر شده و در کنار کتاب "سید عزیز" از همین نویسنده، در نمایشگاه ارائه می شود.
گفتنی است که بیست‌وهفتمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران از 10 اردیبهشت ماه سال جاری فعالیت خود را از آغاز می‌کند.
 باشگاه خبرنگاران جوان


برچسب‌ها: داودآبادی, کتاب, آثار
[ شنبه ششم اردیبهشت 1393 ] [ 23:0 ] [ حمید داودآبادی ]
حوزه شلوغ شده بود.
حوزه‌ی علمیه نه، حوزه‌ی هنری!
"زم" که چندی قبل آوینی را از آن‌جا تارانده بود، حالا شده بود صاحب عزا!
آهنگران اما، زور می‌زد تا درِ باغ شهادت را باز کند:
اگر آه تو از جنس نیاز است
درِ باغ شهادت باز باز است

می‌خواند و گریه می‌کرد. می‌خواند و اشک درمی‌آورد.

http://media.afsaran.ir/sis5H6_500.jpg


گفتم اشک!
مگر دیگر اشکی هم برای‌مان گذاشته بود؟
از خرداد 68 که یتیم شدیم، اشک چشم‌مان خشکید.
حالا سید آمده بود تا دوباره فریاد "یا حسین" در خیابان‌های دولت سازندگی و دوران بازندگی، طنین‌انداز شود.
سید آمد تا باز به دیدگان خشکیده‌مان، اشک ببخشد و طراوت زیارت عاشورا یادمان آرد.

همه ناله می‌زدند. همه می‌گریستند. کسی به دیگری نمی‌نگریست.
من اما ...
آن‌قدر زمان جنگ عشق آهنگران داشتم که هروقت در جبهه می‌شنیدیم آمده، حتما باید از نزدیک زیارتش می‌کردم.
امروز اما ...
حال نداشتم بروم جلو. همه عزادار شده بودند. امروز روز عزا بود.

سردار پاستوریزه‌ی جبهه ندیده‌ی بسیج، برای این‌که از فشار برهد، گفته بود تا پرونده‌ای در بسیج به‌نام "سیدمرتضی آوینی" به‌تاریخ گذشته تشکیل دهند تا اگر روزی پرسیدند چرا "هنرمند بسیجی"؟ کارت بسیجش را رو کند.
هر کی به‌فکر خویشه ...

همراه "داوود امیریان" کنار اتاقک "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" ایستاده بودیم.
به‌یاد روزهای آفتابی جنگ، وَنگ می‌زدیم.
انگار مصطفی را از "سومار" می‌آوردند.
پنداری پیکر "سعید" را از همسایگی "دجله" برمی‌گرداندند.
شاید استخوان‌های "سیدمحمد" را از "سه‌راه مرگ" هدیه می‌آوردند.
هرچه که بود و هرکه می‌آمد، عطر شهادت در شهر می‌پراکند.

از دور دیدمش. نه خیلی دور، ولی کسی متوجه نشد.
همه در محوطه‌ی اصلی بودند و من و داوود، متوجه شدیم تابوتی پیچیده در پرچم افتخارآفرین ایران اسلامی، از درِ پشتی حوزه‌ی هنری وارد حیاط شد.
بر شانه‌ی داوود که زدم، دویدیم.
زیر تابوت را که گرفتیم، ده دوازده نفر نمی‌شدیم. داشتیم می‌رسیدیم به مردم.
سرم را بر تابوت گذاشته و می‌گریستم. من عقب بودم و داوود جلوتر.
کسی از پشت بر شانه‌ام زد و از حال خوش خارجم ساخت:
ـ آقا می‌گه تابوت رو بذارید زمین.
ـ آقا؟
برگشتم پشت سرم را ببینم، که چشمم به قیافه‌ی خندان ـ ببخشید، مثلا گریان ـ حاجی زم افتاد. کفرم درآمد. به یك‌باره همه‌ی ظلم و ستم‌ها پیش چشمم رژه رفتند:
ـ زم ... هم اسم خودش رو می‌ذاره آقا.
همه شنیدند. داد زدم. از ته دل.
می‌خواستم بلندتر داد بزنم تا همه بهتر بشناسندش.
آن مرد اما، ول کن نبود. دوباره بر شانه‌ام زد:
ـ گفتم آقا می‌گه تابوت رو بذارید زمین ...
ـ برو بینیم بابا ...
وای خراب کردم.
رویم را که برگرداندم تا حالش را بگیرم، حالم گرفته شد.
آقا بود. واقعا. خودش بود. درست پشت سر تابوت داشت گام می‌زد و می‌آمد.
زدم بر شانه‌ی داوود:
ـ داوود، سریع تابوت رو بذار زمین ... آقا ...

خودم را انداختم روی تابوت و های‌های گریستم. داوود و دیگران هم.
آقا ایستاد بالای سر آقاسید. چشمانش بارانی بود، حالاتش طوفانی.
من اما، رعد و برق شدم.
دلم می‌سوخت.
تازه او را شناخته بودم، ولی حالا از همه جلو زده و پریده بود.
رو کردم به آقا:
ـ آقا ... اینم سیدمرتضات ...
شلوغ شد. من‌هم شلوغ شدم.
همه آمدند. آقا که رفت، تازه جمعیت ریخت آن‌جا و ...

خوب شد آقا آمد.
اگر آقا نمی‌آمد:
"سه قطره خون" مسیح ـ مثلا روزی‌نامه‌ی جمهوری اسلامی ـ همچنان به عناوین‌جعلی "بسیج صدا و سیمای" استان و شهرستان، بخش و ده‌داری و روستا، علیه سیدمرتضی بیانیه صادر می‌کرد.
و همچنان داداش کوچیکه‌ی حاج اکبر، پخش صدای آوینی از جعبه‌ی جادویش را حرام و ممنوع اعلام می‌کرد.
اگر آقا نمی‌آمد، شاید لازم بود تا پیکر آوینی را همچون پیکر اولین شهدای عملیات تفحص، پزشك‌قانونی وارسی کند و سوراخ‌های ترکش مین والمری را "اثرات فرورفتن شیئی سخت همچون پیچ گوشتی در چندجای بدن" اعلام کند!

آوینی که رفت، آنهایی که سال‌های جنگ از قم آن‌طرف‌تر را ندیدند، تازه فهمیدند "فکه" هم روی نقشه دیدنی است.
پای آوینی که بر مین گل کرد، تازه آنهایی که می‌گفتند "چرا جنگیدیم؟" متوجه شدند فکه بخشی از خاک ایران اسلامی است و این پیکرهای استخوانی که همچنان بر دوش‌ها روانند، از این‌سوی مرز، یعنی داخل کشور خودمان می‌آیند. یعنی دشمن تا آخرین روزها حتی، در خانه‌مان جا خوش کرده بود تا نقشه را جعل کند که نتوانست.
آوینی که خونین شد، ما هم تازه یاد رفیقان‌مان افتادیم که پیکرشان را بر خاکریز جا گذاشتیم.
آوینی که شهید شد، حضرات رضایت دادند فیلم اولین سری عملیات تفحص و کشف شهدا را از طبقه‌بندی "خیلی محرمانه" خارج کنند و بگذارند مردم بفهمند:
در فکه، چه خبرهاست هنوز!؟


برچسب‌ها: شهید آوینی, خاطرات شهدا
[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 13:25 ] [ حمید داودآبادی ]
همه‌ هفته، هنگام نمازجمعه، در "چهارراه لشکر"  می‌دیدمش.

صدای گرمش در روایت‌فتح، آن‌قدر روحم را مدیون کرده بود که برای آشنایی با او، هر لحظه در پی فرصت باشم.

روز جمعه 28 اسفند ماه 1371، به آرزوی دیرینه‌ام رسیدم. آرزویی که با دیدن اولین قسمت‌های روایت‌فتح در سال‌های گذشته، در وجودم شعله کشید تا بر دستان مبارک سازندگانش بوسه زنم.

خودش آمد. من نخواستم. فکرش هم برایم مشکل بود. آمد کنارم. بله، درست کنارم روی لبه‌ی باغچه نشست.
چهارراه لشکر خلوت بود. نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم آخرین جمعه‌ی سال را زودتر از دفعات قبل به نمازجمعه بروم.
سجاده را بر زمین گذاشتم و بر لبه‌ی باغچه نشستم. دقایقی نگذشت که او نیز آمد. اتفاق یا هر چه که بود، سجاده‌اش را کنار سجاده‌ی من پهن کرد؛ نگاهی به اطراف انداخت، کسی را نیافت. آمد طرف من. نزدیک که شد، به احترامش برخاستم. حیفم آمد چنین لحظه‌ای را مفت از دست بدهم. دستم را دراز کرده و پس از مصافحه، روبوسی کردم. دست گرمش را فشردم. بی‌هیچ تکبّر، با اخلاصی بسیجی‌وار و لبخندی زیبا، جوابم را داد.

نشست کنارم روی جدول. چشمانش از لبانش تشنه‌تر بودند؛ و گوش‌هایش هم. همه را می‌پایید.
وقتی گفتم:
ـ آقاسید، نَفَسِت خیلی حقّه. صدات گرمه. خدا خیرت بده.
محجوبانه سرش را پایین برد و تنها عذرخواست و گفت:
ـ ما که کاری نکردیم ...

 هر که را با دست نشان می‌دادم و از رشادت‌هایش در جنگ می‌گفتم، با چنان نگاه نافذی دنبال می‌کرد، پنداری دارد حرکاتش را ضبط می‌کند. خوب می‌شد از چهره‌اش خواند با هر نگاه، برنامه‌ای از روایت‌فتح در ذهنش نقش می‌بندد.
دوست داشتم در آغوش بگیرمش و رخسار خسته از جفای روزگارش را غرق بوسه کنم. چرا که سید، مثل دیگر بسیجیان، هنوز نان را به نرخ سال 60 می‌خورد.
با همّتی که داشت، شاید که می‌توانست تشکیلات بزرگ اقتصادی بزرگی راه بیندازد و سود سرشاری به جیب بزند؛ اما او، از همه‌ی دنیا فقط جبهه را برگزید و از آدمیانش فقط بسیجی‌ها را. او هم مثل امام و رهبرشان، مُشتی از خاک جبهه را به مُشتی طلا نمی‌داد و همان بود که لحظه‌ای آرام و قرار نداشت.

همین‌طور که نشسته بودیم و می‌گفتیم و می‌گفتم، از دور نمایان شد. سریع دم گوش سید گفتم:
ـ آقاسید، حواست‌رو خوب جمع کن. این پیرمرده رو که داره میاد طرف‌مون، خوب بهش دقت کن.
ـ مگه چی‌یه؟
ـ بذار بیاد و بره، شما فقط بهش دقت کن من می‌گم.

آمد. نزدیک شد. مثل همیشه، با خنده. چشمانی ریز که از میان پلك‌هایی نزدیک به‌هم، به‌زور آدم را نگاه می‌کردند. طبق روال همیشه، دست در جیب کُت چروکیده و رنگ و رو رفته‌اش برد و به هر کدام‌مان یک شکلات داد. با همان لهجه‌ی غلیظ آذری، حال و احوال کرد و عید را پیشاپیش تبریک گفت. عمدا برخاستم و با او روبوسی کردم تا سید هم همین‌کار را انجام بدهد، که داد.

وقتی از ما رد شد، سید با نگاهش داشت او را می‌خورد. دور که شد، مشتاقانه برگشت و گفت:
ـ اون کی بود؟
و گفتم:
ـ اون یه قاچاقچی بود. نه ببخشید، اون یه بلدچی بود. اون خوراک کار شماست.
 وقتی داستان او را برایش گفتم، با حسرت، او را از دور نگاه کرد و گفت:
ـ واقعا خوراک یه برنامه‌ی خوبه. چه‌طوری می‌شه اون ‌رو پیداش کرد؟
ـ همین‌جا. هر هفته همین‌جاست. خواستی، باهاش هماهنگ می‌کنم بشینید پای حرفاش.
و رفت و قرار شد هماهنگ کنم که ...

سید رفت که بیاید، ولی نیامد. در فکه پرواز کرد. آن پیرمرد نیز چندسال پیش، خسته و دل‌شکسته از روزگار، در گوشه‌ای از این شهر غبار گرفته، خُفت و دیگر برنخاست و کسی از او نپرسید:
ـ حاجی، تو کی بودی؟

 و این، همه‌ی آن چیزی است که آن روزجمعه، برای سیدمرتضی تعریف کردم. فقط اسمش را نپرسید که معذورم:
 
از قاچاقچی تا بلدچی
من نمی‌دونم. یعنی اصلا روم نشد از خودش بپرسم. آخه پیر بود. سنّش کم نبود. چه جوری برم بهش بگم:
ـ ببخشید برادر ... این بچه‌ها راست می‌گن شما زمان شاه "قاچاقچی" بودی؟
خب فکر می‌کنید چی به‌هم می‌گفت؟
ـ به تو چه بچه ...
ـ اصلا تو غلط می‌کنی در مورد من این‌جوری حرف می‌زنی ...
ـ خجالت نمی‌کشی با من‌ که هم‌سن پدرتم، این‌جوری حرف می‌زنی؟
ـ اصلا به شماها چه که من چی‌کاره بودم؟
ـ بودم که بودم ... امروز مثل همه‌ی شما، مثل خود تو، لباس بسیج تنمه ...
ـ اصلا تو روت می‌شه توی روی کسی که اومده جبهه تا جونش رو فدا کنه، این حرفارو بزنی؟
ـ ...

 خب ... خب. غلط کردم. اصلا ازش نپرسیدم. ولی خب قیافه‌ش تابلو بود. موهای حنا زده‌ی‌ ژولیده، چهره‌ی سیه‌چرده، سبیل‌های سیخ‌سیخی لای دندونایی که از بس لب به سیگار زده، سیاه‌ِسیاه شده بودند ... اصلا اینها هیچی، دستاش ... از روی دستاش تا بالا، همه‌اش خال‌کوبی بود.
رستم و سهراب، زال و تهمینه ... خلاصه می‌شد یه شاهنامه‌ی کامل روی بدنش خوند. کافی بود تا برای وضو گرفتن آستینش رو بالا بزنه ...

 آخ گفتم وضو ...
آره ... وضو هم می‌گرفت ... وضوی خالی که نه، کنار بقیه، شونه‌به‌شونه‌ی بچه‌ها، نماز هم می‌خوند. تازه، توی دعای توسل و زیارت عاشورا هم می‌اومد، یه گوشه می‌نشست و با دستمال‌یزدی سبز و بنفش، اشکاش رو پاک می‌کرد ...
 ولی خب، خیلی بو می‌داد. اصلا انگار خود کارخونه‌ی دخانیات نشسته بغلت. نمی‌شد تحملش کرد. مخصوصا وقتی می‌خواست باهات روبوسی کنه. وقتی می‌خندید، ته حلقش معلوم بود. همون چندتا دندونی هم که داشت، اون‌قدر سیاه و لت‌وپار بودند که دلت نمی‌اومد صورتش رو ببوسی.


http://www.askdin.com/gallery/images/17037/1_shahidavini_1_.jpg


 می‌گفتند زمان شاه، قاچاقچی بوده. نه قاچاقچی مواد مخدر، که از راه‌های سخت و پر پیچ وخم کوهستان‌های غرب کشور به‌خصوص قله‌ی "بمو"، اجناس و لوازم از عراق می‌آورده و می‌برده.
جنگ که شد، مثل همه‌ی مردم، همه‌ی اون‌چه رو ناشایست می‌پنداشت، کناری نهاد و با رزمندگان اسلام همراه شد.
حالا دیگه حاجی، برای خودش شده بود "بلدچی". هرجا بچه‌های اطلاعات و عملیات گیر می‌کردند، او بود که راه گشاشون می‌شد و اونارو تا پشت خطوط عراق می‌برد و می‌آورد.
 در "هور" و ایام آمادگی عملیات خیبر، بچه‌ها برای شناسایی در عمق مواضع عراق، توسط او به قاچاقچیان عراقی تحویل می‌شدند و چندروز بعد که کارشون رو انجام می‌دادند، محترمانه به ایران بازگردانده می‌شدند و عراقی‌ها به او می‌گفتند:
ـ حاجی جون، بیا امانتی‌هات رو تحویل بگیر.
 


برچسب‌ها: شهید آوینی, خاطرات شهدا
[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 13:21 ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
امکانات وب