خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ

فروردین 1381 توی خرمشهر، مقابل مسجد جامع مغازه ای کوچک اجاره کرده و فروشگاه کتاب و محصولات فرهنگی راه انداختیم.
یکی از روزها، شخصی وارد شد و سراغ حمید داودآبادی را گرفت. گفتم:
- بفرمایید در خدمتم.
که گفت: "بنده با خود آقای داودآبادی کار دارم."
گفتم: "خب بفرمایید، خودم هستم."
با قیافه ای ناراحت و متعجب که انگار سر کارش گذاشته ام، گفت:
- آقا چرا اذیت می کنید. من با شخص آقای داودآبادی نویسنده کتاب تفحص کار دارم. دیروز هم اینجا کلی با ایشون صحبت کردم. قشنگ چهره ایشون رو یادمه.
خنده ام گرفت. وقتی گفتم: "اتفاقا دیروز اصلا من اینجا نبودم."
خندید و گفت: "خب معلومه شما نبودید، چون من با آقای داودآبادی صحبت کردم نه با شما."
کتاب تفحص را برداشتم، عکس خودم را که پشت جلد آن چاپ شده، کنار صورتم قرار دادم و گفتم:
- ببخشید، مگه صاحب این عکس حمید داودآبادی نیست؟
- خب بله.
- آیا این عکس من هست یا نه؟
که تعجبش بیشتر شد و مات و مبهوت گفت:
- آخه من دیروز دو سه ساعت با آقای داودآبادی همین جا توی کتابفروشی صحبت کردم، ولی اون شما نبودید.
تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است.
یکی از دوستان زرنگ که اتفاقا سن و سالش ده بیست سالی از من کمتر بود، ولی جثه و هیکل توپولش کم از من نداشت، خودش را حمید داودآبادی نویسنده کتاب تفحص جا زده و دو سه ساعتی برای آن بیچاره منبر رفته و مخش را کار گرفته بود!
طرف شانس آورد خود من را دید، چون ظاهرا حمید داودآبادی جعلی، التماس دعای پولی هم داشته!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 21:32 ] [ حمید داودآبادی ]

مفت خورها به بهشت نمی‌روند!
نمی خواستم هم حال خودم را بگیرم هم حال شما را!
ولی مگر می‌گذارند کسی سرش به امور خودش باشد و آرام کار خودش را بکند؟
ولی دیدم اگر این بار دیگر پته‌شان را روی آب نریزم، فردا ادعاهای دیگری هم می‌کنند.

حال و حوصله ندارم زیادی بهشان بپردازم.
یعنی اصلا ارزشش را ندارند.
از بس حقیر هستند و نیازمند ترحم و دیده شدن!
این قدر از برخی مثلا دوستان! و دوست نمایان ضربه خوردم که رمق نداشته باشم زیاد بهشان گیر بدهم.

نمی‌دانم چرا رسم شده که یک مشت مفت خور که این ایام نان و آب را توی فرهنگ جبهه دیده‌اند، این روزها افتاده‌اند به سرقت فرهنگی و در اوج پستی و بی‌شرفی، خاطرات دیگران را به‌نام خودشان منتشر می‌کنند؟!
فقط چند مورد را سربسته می‌گویم تا ببینید از چی دلم می‌سوزد.

1- چند سال پیش بنیاد شهید کتابی از خاطرات رزمندگان منتشر کرد که آقای گردآورنده، با پررویی تمام و بدون هرگونه اشاره به صاحب خاطره، خاطره‌ای از کتاب "یاد یاران" بنده را در آن منتشر کرده بود.

2- چند سال پیش به درخواست استاد عزیزم آقای "مرتضی سرهنگی"، حجت الاسلام "سعید فخرزاده" متن گفت وگوهایش با سپهبد شهید "علی صیاد شیرازی" را به بنده داد تا آنها را بازنویسی کنم که این کار را انجام داده و متن را به "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" تحویل دادم. آن طور که فخرزاده گفت، صیاد شیرازی از نوشته خوشش آمد و قرار شد از آن به بعد خاطراتش را به همان ترتیب تعریف کند. دست بر قضا منافقین شهید صیاد شیرازی را ترور کردند. چندی بعد، در کمال تعجب دیدم کتابی با عنوان "ناگفته‌های شهید صیاد شیرازی" به‌کوشش "احمد دهقان" منتشر شد. وقتی جریان را از فخرزاده پرسیدم، او هم جاخورد. ظاهرا متن حاضر و آماده در کناری بوده است و، خب دیگر دل و هوس و حق التالیفی و ...

3- چند سال پیش دوست عزیزم "داوود امیریان" چندتایی از خاطرات بنده را به‌نام خودش در مجله‌ی "کمان" منتشر کرد که به او گوشزد کردم و او گفت مشکل تایپی نشریه بوده است. وقتی مسئله جالب تر شد که دیدم همان خاطرات در کتاب "رفاقت به سبک تانک" از طرف حوزه‌ی هنری منتشر شد و علیرغم اعتراضات بنده، ده‌ها بار چاپ شد و داوود فقط خندید!

4- چند سال پیش فردی به‌نام "امینی" از "موسسه‌ی شهید آوینی" با وجود مخالفت ها و تذکرات بنده، نرم افزاری به‌نام "معبر خاکی" تولید و تکثیر کرد که متن کتاب "پاره‌های پولاد" کتاب "تفحص" و عکس های بنده را بدون هرگونه اجازه و اشاره‌ای در آن منتشر کردند و اصلا حق الناس و این چیزها را به‌روی نامبارک خویش نیاوردند!

5- چند سال پیش آقای "سیاوش سرمدی" گفت که می‌خواهد از روی کتاب "پاره‌های پولاد" بنده مجموعه‌ی مستندی درباره‌ی لبنان بسازد و گفت: "حق و حقوق تو به‌عنوان نویسنده و محقق اثر محفوظ است." چندی بعد مجموعه‌ی"هشتاد سال مقاومت" ساخته و از تلویزیون پخش شد. عین صفحات کتاب شده بودند متن برنامه و البته با استفاده از تصاویر آرشیوی و آن هم سرقتی از شبکه‌های لبنانی!
نه که ریالی بدهد، که در تیتراژ آن هم نوشته شد: "نویسنده و محقق: سیاوش سرمدی"

6- چند سال پیش قرار شد سناریویی درباره‌ی سرنوشت چهار گروگان ایرانی در لبنان نوشته و ساخته شود. بنده آن را نوشتم و با آقای "حبیب والی‌نژاد" در روایت فتح قرارداد بستم، ولی بعدا دیدم آقای "سیاوش سرمدی" همان سناریو را به تهیه کنندگی "موسسه‌ی فن القدس" ساخت و جالب تر این که در آخرش فقط نوشت "مشاور سناریو: حمید داودآبادی"
وقتی از والی‌نژاد پی‌گیری کردم فهمیدم آقای سرمدی نامردانه سناریو را کپی کرده و حتی بدون اطلاع روایت فتح، با جایی دیگر قرارداد مالی بسته و ساخته است.

7- چند سال پیش در جشنواره‌ی ‌پخش سکه و طلا به‌مناسبت "ره آورد سرزمین نور" متوجه شدم یکی از مقالات بنده به‌نام "فکه مثل هیچ جا نیست" برنده‌ی مقام اول شده است. البته نه به‌نام من، بلکه به‌نام خانمی مثلا مسلمان و حس گرفته از راهیان نور! که از شهرستان برای کسب طلای غیرت! ارسال کرده بود.
تازه فهمیدم بنده اسم مستعار دخترانه هم دارم!

8- یکی دو سال پیش، مجله‌ی "شاهد یاران" ویژه‌ی شهید چمران، دو مصاحبه‌ی اختصاصی بنده با "سید ابوهشام موسوی" و "حاج حسین خلیل" را که در لبنان پیرامون شهید چمران انجام داده و در سایت ساجد منتشر کرده بودم، به‌نام "گفت وگوی اختصاصی" منتشر کرد که فهمیدم حضرت آقای دزد فرهنگی، کلی هم دلار بابت تهیه و مثلا ترجمه‌ی آن مصاحبه حاضر و آماده، دریافت کرده است.

9- یکی دو سال پیش خانمی به‌نام "زهره علی‌عسگری" خاطره‌ای در مجله‌ی فکه منتشر کرد. خاطره‌ای کاملا مردانه از "عمو حسین کروندی" در عملیات والفجر 8. تازه آخرش هم نوشته بود هر کس عمو حسین را پیدا کرد آدرسش را به او بدهد! وقتی به او گفتم که چند شبانه روز با عمو حسین بوده است؟ بهش برخورد و گفت من برداشت آزاد از خاطره‌ی شما کرده‌ام.
تازه فهمیدم برداشت آزاد یعنی کاملا کپی کردن و نام خود را پای آن زدن.

10- چند سال پیش نشریه‌ی یالثارات" خاطره‌ای از بنده درباره‌ی شهید بزرگوار "میثم شکوری" را به‌نام فرد دیگری برای خودش منتشر کرد.

11- چندی بعد هم نشریه‌ی "یالثارات" شماره‌ی 615 صفحه‌ی 10 خاطره‌ای با عنوان "سنگر تکانی نوروزی در جبهه‌های دیروزی!" از خاطرات قدیمی بنده را که تا به‌حال چندبار در مطبوعات چاپ شده و در سایت ساجد و کتاب "از معراج برگشتگان" نیز موجود است، به‌نام مفت خوری به اسم "حاج احمد نعیمی" منتشر کرد.

بی‌خود نیست خداوند سبحان می‌فرماید: روز قیامت شاید از حق خودم (حق الله) بگذرم، ولی از "حق الناس" نمی‌گذرم مگر این که صاحب آن حق را راضی کنید.
حتما این حضرات خیلی خیلی از اون ورآب مطمئن هستند که به این سادگی حق این و اون را زیر پا می‌گذارند!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 21:31 ] [ حمید داودآبادی ]

چند سالی بود که روی تحقیق و نگارش یک کتاب کار کردم. به توصیه و خواست یکی از دوستان، آن را برای چاپ، به موسسه ای فرهنگی که تحت نام شهیدی بزرگوار فعالیت می کرد، سپردم.
دستشان درد نکند. کتاب به بهترین نحو منتشر شد.
باوجودی که تا زمان چاپ کتاب (سال 1383) بیش از 6 میلیون تومان هزینه مسافرت و تحقیق کرده بودم تا کتاب را کامل کنم، همه حق التالیفی که از کتاب نصیبم گشت، فقط یک میلیون و دویست هزار تومان بود. شکر خدا.

چندی بعد متوجه شدم مسئولین موسسه فرهنگی، متن کامل یکی از کتاب هایم را بدون اجازه (و باتوجه به اینکه بهشان تذکر داده بودم که حق هرگونه استفاده از کتاب را بدون مجوز کتبی ندارند) در یکی از سی دی هایی که منتشر شده، قرار داده اند.
متن کتابی را هم که برایم چاپ کرده بودند، بدون اجازه، به طور کامل ریختند روی سایت اینترنتیشان.

سرانجام به هر ضرب و زوری که بود، توانستم وقت ملاقات از رئیس موسسه بگیرم. که انصافا از ملاقات با رئیس جمهور سخت تر بود.
وقتی به ایشان متذکر شدم که در چاپ کتاب، هزینه تایپ و صفحه بندی و طراحی جلد هیچکدام به بنده پرداخت نشده، لبانش به خنده باز شد. و هنگامی که گفتم انتشار کتاب های بنده در سایت و سی دی یک نوبت چاپ حساب می شود و مشمول حقوق مولف، خنده اش بیشتر شد.

وقتی خنده های وحشتناک آن مدیر فرهنگی را دیدم، به ایشان گفتم که از شما شکایت خواهم کرد، که قهقهه سر داد و با چشمان از حدقه درآمده اش از عصبانیت (که دقیقا مثل چشمان وحشتناک بازیگر نقش ابن ملجم در سریال امام علی (ع) بود) گفت:
برو هر کاری می خواهی بکن. اگر در برابر ما تونستی به نتیجه ای برسی، باشه.
و خنده اش را ادامه داد.

تنها کاری که از دستم برمی آمد، این بود که واگذارش کردم به خدا.
چندی پیش شنیدم آن مدیر فرهنگی اقتصادی، به جرم پولشویی و فعالیت های فاسد اقتصادی تحت نام موسسه به نام شهیدی عزیز، بازداشت شده و مدتی هم آب خنک نوش جان فرموده است.
البته این را هم متذکر شوم، که آن مدیر، امروز همچنان در جایگاهی بالاتر و حساستر بر فرهنگ کشور مدیریت می کند!
اللهم اجعل عواقب امورنا خیرا


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ دوشنبه دهم شهریور 1393 ] [ 10:56 ] [ حمید داودآبادی ]

امروز 9 شهریور، دوست باحالم، رفیق گلم شهید "مصطفی کاظم زاده" رفت توی پنجاه سالگی.
اگه بود، چه جشن تولدی براش می گرفتم ...

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg


خیلی دلم تنگش شده.
برای رسیدن و دیدن و چشیدنش، دعام کنید.

آه ...
قربون چشماش برم.


برچسب‌ها: دلنوشته, شهید مصطفی کاظم زاده
[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 0:54 ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20gomnami.JPG

"عکس تزئینی است"

 

آه پسرم
گُلم
پاره جگرم

میدونی چند ساله دارم دنبالت می گردم؟
هنوز گرمای صورت نرمت وقتی بوسیدمت، زیر لبامه.
هنوز پشت لبای قشنگت کُلک هم سبز نشده بود.
چه بوی خوبی داشتی عزیزم.

کجایی پسرم؟
داداشت هم رفت و آوردنش، ولی از تو خبری نشد.
نبودی زیر تابوت داداشت رو بگیری.

بابات هم رفت.
از بس نیومدی، دق کرد.
ولی تو نیومدی.

خسته شدم از بس دنبال تریلی ها دویدم و بین تابوت رفیقات، دنبالت گشتم.

پس کی میایی عزیز دل مادر؟
دیگه خیلی تنها شدم.
دست به کمر راه میرم.
نه که پیر شدم، کمرم شکسته.

نه نه اصلا. اصلا عصا دست نمی گیرم!
بابات هم تا آخرین روزایی که زنده بود، عصا دستش نگرفت.
همش می گفت عصای پیریم، پسرم برمی گرده.

یادته وقتی کوچولو بودی چقدر شیرکاکائو دوست داشتی؟
هر روز یه لیوان شیر کاکائوی داغ میذارم سر سفره صبحونه تا تو بیایی.
زود باش بخور دیگه، از دهن می افته گُلم.

میایی مگه نه؟
دلت میاد مامانت هم مثل بابات دق کنه؟!


برچسب‌ها: دلنوشته, عکس, شهدای گمنام
[ یکشنبه نهم شهریور 1393 ] [ 0:48 ] [ حمید داودآبادی ]

شهید بارها نوید به شهادت رسیدنش را داده بود. وی حتی وقتی از حمید می‌خواهد برای وی قرآن باز کند تا ببیند عاقبتش چه می‌شود آیه معروفِ «و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» می‌آید تا قرآن نیز نویدی بر شهادت این نوجوان پاکباخته بدهد.

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/7/23/426703_849.jpg



خبرگزاری فارس - کتاب و ادبیات: دفاع مقدس واژه‌ای آشنا در فرهنگ واژگانی مردم ساکن در جغرافیای مرزهای ایران است. حال عده‌ای نسبت به این واژه از نگاه تقدس و ارزش می‌نگرند و گروهی نه تنها تقدسی برای آن قائل آن نیستند بلکه حتی بروز جنگ را یک رفتار غیرانسانی و بر مبنای دنیا طلبی تفسیر کرده‌اند. در ادبیات نیز همین تقسیم بندی وجود دارد، عده‌ای در مسیر ادبیات دفاع مقدس قلم‌ها زده ولی دسته مقابل نه تنها چیزی از جنگ نگفته بلکه به ادبیات ضد جنگ رو آورده است.

ادبیات روایی دفاع مقدس یکی از گونه‌هایی است که در سال‌های اخیر و با توجه به تاکید رهبر جانباز انقلاب مبنی بر مکتوب نمودن خاطرات رزمنده‌‌ها بسیار گسترش داشته و نمونه‌های درخور توجهی نیز می‌توان از این گونه ادبی نام برد.

کتاب «دیدم که جانم می‌رود» به قلم حمید داودآبادی، یکی از همین کتاب‌هایی است که در گونه تاریخ شفاهی دفاع مقدس به رشته تحریر درآمده است و شرحی از زندگی نه چندان طولانی اما پربرکت شهید مصطفی کاظم‌زاده است. این کتاب که داودآبادی خود راوی آن است و روایت‌های ذکر شده دست اول هستند اولین نکته مثبت و جلب توجه کننده این کتاب است. حمید داودآبادی دوست این شهید والامقام است و روایت‌های این کتاب از نگاه و زاویه دید وی بیان شده که دوستی عمیق و برادرانه‌ای با مصطفی داشته است.

روایت‌هایی که بسیار تکان دهنده است و مخاطب در نگاه اول شاید باور نکند که سخنان و رفتار اشاره شده در متن روایات از سوی یک نوجوان 16 ساله بروز یافته است. شهیدی که بارها به شهادت خود اشاره کرده و نوید به شهادت رسیدنش را به دوست و برادر خود داده بود. وی حتی یک بار وقتی از حمید می‌خواهد که برای وی قرآن باز کند تا ببیند عاقبتش چه می‌شود آیه معروفِ « و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون» می‌آید تا قرآن نیز نویدی بر شهادت این نوجوان پاکباخته بدهد.

ادبیات صمیمی و روان این کتاب هر طیف و سلیقه‌ای را می‌تواند به خود جذب کند. کتاب «دیدم که جانم می‌رود» در فضای روایت‌های خودمانی و جبهه‌ای که ناشی از فرهنگ جبهه است منتشر شده و خواننده را کاملا در حال و هوای روزهای جنگ قرار می‌دهد.

از آنجایی که داودآبادی نزدیک‌ترین فرد به شهید مصطفی کاظم‌زاده است روایت‌هایی که از این شهید در کتاب آمده است بسیار قابل لمس و محسوس است. برای نمونه در این کتاب در جایی که این شهید بزرگوار نیت می‌کند که وصیت‌نامه بنویسید، حمید داودآبادی فردی است که حتی به خط بد وی طعنه می‌زند و با دست‌خط خود برای وی وصیت نامه‌اش را تنظیم می‌کند. وسعت روحی شهدایی، که برخی بر این پندارند آنها ستارگانی بوده‌اند که یکبار در آسمان تاریخ ظاهر شده و دیگر فروغی ندارند، به اندازه‌ای است که باور کردنی نیست آن هم در عصری که نوجوانان درگیر ابتدایی و پیش پا افتاده‌ترین موضوعات هستند. در جایی این شهید در بخشی از وصیت نامه‌اش بعد از اینکه خانواده‌اش را توصیه به صبر و پایداری می‌کند «می‌گوید: خواهشی که من دارم این است که 1. افرادی که به کوچک‌ترین نحو با امام و اسلام مخالفند، 2. اشخاصی که به کوچکترین نحوی حجاب اسلامی را رعایت ننمایند، 3. افرادی که برای نشان دادن اسم خود می‌آیند، در مراسم عزاداری و غیره من شرکت نکنند...» این تقید به حجاب و اسلام در تمام رفتار این شهید بزرگوار بروز دارد و ویژگی بارز مصطفی است.

وی در آخرین روزهای عمر خود به دوستش می‌گوید که در خواب به وی در مورد شهادتش الهام شده و خود را آماده شهادت کرده است. این کتاب که سرگذشت یک رزمنده نوجوان است خط بطلانی بر باورها و تفکرات افرادی است که سعی بر ایجاد ذهنیت منفی در مورد نوجوانان رزمنده دارند. کسانی که می‌خواهند اینطور وانمود کنند که رزمندگان از روی ماجراجویی به جبهه‌ها رفته و کمترین باوری نسبت به اعمال خود نداشته و بر اساس یک رفتار احساسی تصمیم گرفته‌اند.

این کتاب علاوه بر خاطرات شهید مصطفی کاظم‌زاده در انتها تصاویر و اسنادی را نیز با خود دارد.

کتاب «دیدم که جانم می‌رود» اثر نویسنده‌ای است که تاکنون کتاب‌هایی چون تفحص، کمین جولای 28، سید عزیز، یاد ایام، یاد یاران و ... از وی منتشر شده است. این کتاب در 303 صفحه و با قیمت 8000 تومان در چاپ هفتم توسط موسسه سرلشکر شهید حاج احمد کاظمی روانه بازار نشر شده است. علاقه‌مندان به تهیه این کتاب می‌توانند به تهران: خیابان انقلاب اسلامی، بین فخررازی و خیابان دانشگاه، فروشگاه کیهان، قم: خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه اول، اصفهان: نجف‌آباد، خیابان 17 شهریور شرقی، مقابل دفتر بیمه خدمات درمانی، فروشگاه ن‌والقلم و همچنین به پایگاه اطلاع رسانی موسسه شهید کاظمی و فروشگاه اینترنتی من و کتاب مراجعه کنند.
1393/6/5
خبرگزاری فارس گروه فرهنگی / حوزه کتاب و ادبیات
http://farsnews.com/newstext.php?nn=13930605000405


برچسب‌ها: کتاب, شهید مصطفی کاظم زاده
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 19:11 ] [ حمید داودآبادی ]

بعداز ظهر امروز پنجشنبه، به مناسبت چهل و نهمین سالگرد تولد شهید عزیز مصطفی کاظم زاده، سر مزارش در قطعه 26 ردیف 94 شماره 9 بهشت زهرا (س)

http://cdn.yjc.ir/files/fa/news/1391/7/23/426703_849.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg

 


برچسب‌ها: مراسم, شهید مصطفی کاظم زاده
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 13:43 ] [ حمید داودآبادی ]

در میانه جنگ دلیران تنگستان با متجاوزین انگلیسی، یکی از یاران رئیسعلی دلواری از او می پرسد:
"ما امروز می جنگیم و کشته می دهیم که چی به دست بیاوریم؟!
شهید بزرگ رئیسعلی دلواری در جواب می گوید:
"ما نمی جنگیم که چیزی به دست بیاوریم، بلکه می جنگیم که چیزی از دست ندهیم!"

فرمانده دافوس (دانشکده فرماندهی و ستاد) ارتش آمریکا، می گوید:
"پیروزی دشمن ما، این نیست که چیزی یا جایی را از ما بگیرد، بلکه این است که نگذارد ما به اهداف خود برسیم و چیزی به دست بیاوریم!"

http://www.irinn.ir/sitefiles/13930605/%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%DB%8C/%D8%AE%D9%88%D8%B4%D8%AD%D8%A7%D9%84%DB%8C%20%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85%20%D8%BA%D8%B2%D9%87%201.jpg



پیروزی بزرگ و ارزشمند مقاومت اسلامی فلسطین در جنگ نابرابر غزه، بر خانواده های شهدا و رزمندگان مسلمان مبارک باد.


برچسب‌ها: مقاله, فلسطین, غزه
[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 13:25 ] [ حمید داودآبادی ]

یک بار که با جمعی از دوستان خدمت مقام معظم رهبری بودیم، یکی از روحانیون حوزه های علمیه قم، ضمن دادن گزارش فعالیت های فرهنگی خودشان، گفت:
"ما در شهر قم آماده برگزاری بزرگترین المپیاد قرآنی هستیم ..."
که آقا با تعجب فرمودند:
"چی؟ المپیاد قرآنی؟! المپیاد چه ربطی به قرآن دارد؟"

http://www.pnubayan.com/wp-content/uploads/2014/06/Khamenei001.jpg


برچسب‌ها: خاطرات, مقام معظم رهبری, قرآن
[ یکشنبه بیست و ششم مرداد 1393 ] [ 14:43 ] [ حمید داودآبادی ]

نهی از منکر یعنی این:

چندی پیش، یکی از مسئولین اجرایی مهم، به جرم فساد دستگیر شد.

وقتی مقامهای بالاتر او که ظاهر از دوستان نزدیک خود او بودند، با ذوق و شوق و انتظار تشویق و تشکر رفتند محضر ... با افتخار گزارش دادند که ما توانسته ایم طی فلان مدت، از او 60 ساعت فیلم مجرمانه تهیه کنیم.

آن بزرگوار با ناراحتی به آنها گفت:

"افتخار می کنید که 60 ساعت فیلم از او در حال ارتکاب عمل خلاف دارید؟ چرا دفعه اول که مرتکب کار زشت و خطا شد، جلویش را نگرفتید و به او تذکر ندادید که کمین کنید و 60 ساعت فیلم از معصیت و خطای او تهیه کنید و دستگیرش کنید؟

اگر همان اول  جلویش را گرفته بودید و برخورد می کردید، به این جا نمی کشید!"


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 17:39 ] [ حمید داودآبادی ]

برای خودش رئیسی بود. معاون اداره ای مهم با بودجه ای چند میلیاردی.
با همه اینها، کلاس کار خودش را داشت.
تا می گفتند "بالای چشمت ابروست" قهر می کرد، چند روزی سر کار نمی آمد و استعفانامه اش را می فرستاد اتاق آقای رئیس!
شاید هفته ای یک بار استعفا می داد.
هروقت مرا می دید، می کشید در اتاقش و شروع می کرد درددل کردن و نالیدن. من هم می نشستم به گفتن و گفتن. آن قدر که پر می شد از انرژی، و سریع زنگ می زد دفتر رئیس و درخواست می کرد که استعفانامه اش را از کارتابل آقای رئیس دربیاورند و پس بفرستند.

و هربار که می خواستم از اتاقش خارج شوم، سخت مرا در آغوش می کشید و با خوشحالی و شادمان می گفت:
"حاجی جون، تو اصلا بمب روحیه هستی. خدا خیرت بده. هر موقع میایی اینجا و برام حرف میزنی، پر میشم از انرژی و پرتوان و مصمم تر از قبل، به کارم ادامه می دهم."
و من هم فقط خدا را شکر می کردم.

گذشت و گذشت تا آن آقای معاون، خودش شد رئیس تشکیلاتی عظیم با بودجه صدها میلیاردی در سال!
یکی دوبار خواست و  رفتم پیشش. از بادمجان دور قاب چین هایی که دورش را گرفته بودند، گله کردم و هشدارش دادم که مراقب چه چیزها باشد!
کم کم دیدم دیگر نه تلفنهایم را جواب می دهد نه پیامکهایم را!
هرطوری بود یک بار رفتم سراغش. البته با هماهنگ کردن با 3 دفتر و 3 منشی مخصوص!

نتوانست خودش را نگه دارد. حرف دلش را زد تا خودش را راحت کرده باشد. معلوم بود خیلی عذاب می کشد. به خودش فشار آورد و گفت:
"میدونی حاج حمید، وقتی تو میایی این جا و برام حرف میزنی، همش فاز منفی میدی و اعصابم رو به هم میریزی. خسته می شدم از بس غر و نق می زنی. با این نگاه و تفکر تو، نمیتونم به کارم ادامه بدم ..."

و به یاد آن روزها که "بمب انرژی" بودم، دمم را گذاشتم روی کولم و رفتم گم شدم!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 15:2 ] [ حمید داودآبادی ]

چند ماهی از افشای فسادی سنگین در یکی از ارگانهای فرهنگی گذشته بود که دیدم برخی دوستان که خودشان از منتقدین سرسخت همان مدیر بودند (و البته فقط پشت سر و در پچ پچ های غیبت گون) که دیدم همان مثلا دوستان، دیگر جواب تلفنهایم را نمی دهند.
آن هم افشای مدیری که پس از برکناری و از دست دادن میز و قدرت، زخم معده گرفت، منزوی شد و چند ماهی در بستر افتاد!

وقتی حاج .... که با یک تریلی هم نمی شود کبکبه و دبدبه اش را از ... تا تهران حمل کرد! مجبور شد رودر رو حرف دلش را که چند وقتی آزارش می داد بزند، همه چیز را فهمیدم.
حاج ... خیلی به خودش فشار آورد تا گفت:
"ببین آقا حمید، بین همه اونایی که با ما کار می کنند، این نکته هست که میگن:
"حواستون به حمید داودآبادی باشه و شدیدا ازش دوری کنید. چون اگر اون یک خطا ازتون ببینه، حیثیتتون رو می بره."

تلخ خندیدم و به آن دوست نمازشب خوان که زیارت ماهانه کربلایش ترک نمی شود! گفتم:
"حاجی جان، اگر تو و تک تک همکاران و دوستانت، از من یک خطا دیدید و سکوت کردید، بزرگترین خیانت را به من کرده اید. نامردید اگر یقه مرا نگیرید، چون خطای کوچکم، به خطاهای بزرگتر منجر خواهد شد. همان طور که چند سال فقط پشت سر فلانی نق زدید و غر زدید، تا در منجلاب قدرت فرو رفت!"

خیلی برام جالب بود.
نمی دانستم "نهی از منکر" یعنی پشت سر کسی حرف زدن و غیبت کردن و جلویش به به و چه چه کردن!
نمی دانستم افشای فساد مالی، جرم محسوب می شود!
نمی دانستم فریاد زدن در برابر اختلاس و دزدی، گناه است!
و نمی دانستم ...

ولی می دانستم:
امام صادق (ع) این حدیث را برای مسلمانان و غیرمسلمانان گفته، نه برای مدیران ... دوآتشه که یک شبه رئیس شدند و خدا را به راحتی به فراموشی سپردند:
"بهترین برادران من آنانی هستند که عیوب من را به من هدیه دهند."

یارب مباد گدا معتبر شود
گر معتبر شود، زخدا بی خبر شود!


برچسب‌ها: تلخک, دلنوشته
[ چهارشنبه بیست و دوم مرداد 1393 ] [ 14:59 ] [ حمید داودآبادی ]
دی ماه 1363 – پادگان دوکوهه – گردان میثم

http://davodabadi.persiangig.com/1%20DavodAbady-Hamid.jpg


شام "رویدادهای هفته" داشتیم. غذایی که همه مواد غذایی هفته گذشته در آن پیدا می شد و مسئولین آشپزخانه از ته مانده غذاها تهیه می کردند.

وقتی بچه ها نشستند دور سفره، دوربین را دادم دست عباس دائم الحضور (شهید) و بهش گفتم:
- این گوشه سفره رو هم خالی بذاریم که خدا بشینه اینجا و باهامون غذا بخوره.

نشستم بغل سعید طوقانی (شهید)، احمد کرد (شهید)، اصغر بهارلویی، سیداکبر موسوی و حسین رجبی (شهید).
و عباس این عکس رو گرفت. فقط سر من توی عکس اضافی بود!

اون روزا، هیچکس در ظرف و لیوان یک بار مصرف غذا نمی خورد.
همه عشقم این بود که امروز نوبت منه با سعید همکاسه بشم.
چه لذتی داشت وقتی سعید، قاشقی را که در دهانش کرده و غذاخورده بود، در کاسه فرو میبرد!

ما که با هم همکاسه بودیم، هیچ مریضی ای نگرفتیم!
امروز که همه از هم گریزانند و بچه لیوان دهنی پدر رو نمی پذیره! و ظروف یک بار مصرف زندگیمون رو گرفته، عجب مریضی هایی فراگیر شده!


برچسب‌ها: خاطرات, عکس
[ سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393 ] [ 14:41 ] [ حمید داودآبادی ]
بعد از ظهر یکی‌ از روزهای‌ خنک‌ پاییزی‌ سال‌ 64 یا 65 بود. کنار حاج‌ "محسن‌ دین‌ شعاری‌"  در اردوگاه‌ تخریب‌ آن‌ سوی‌ پادگان‌ دو کوهه‌، ایستاده‌ بودم‌ و با هم‌ گرم‌ صحبت‌ بودیم‌. یکی‌ از بچه‌های‌ تخریب‌ که‌ خیلی‌ هم‌ شوخ‌ و مزه‌ پران‌ بود، از راه‌ رسید و پس‌ از سلام‌ و علیک‌ گرم‌، رو به‌ حاجی‌ کرد و باخنده‌ گفت‌:
ـ حاجی‌ جون‌، یه‌ سوال‌ ازت‌ دارم‌، خدا وکیلی‌ راستش رو بهم‌ بگو.
حاج‌ محسن‌ ابروهایش‌ را در هم‌ کشید و درحالی‌ که‌ نگاه‌ تندی‌ به‌ او می‌انداخت‌، گفت‌:
- شما اول‌ بفرمایید بنده‌ تا حالا هر چی‌ می‌گفتم‌ دروغ‌ بوده‌؟
بسیجی‌ خوش‌ خنده‌ که‌ جا خورده‌ بود، سریع‌ عذرخواهی‌ کرد و گفت‌:
ـ نه‌ حاجی‌، خدا نکنه‌، می‌بخشید‌ بد جور گفتم‌، یعنی‌ می‌خواستم‌ بگم‌ حقیقتش رو بهم‌ بگید‌ ...
باز دوباره‌ حاجی‌ نگاهی‌ به‌ او انداخت‌، با این‌ تفاوت‌ که‌ این‌ بار لبخندی ‌بر لب‌ داشت‌، گفت‌:
ـ دوباره‌ که‌ گفتی‌، یعنی‌ من‌ تا پیش‌ از این‌ هر چی‌ می‌گفتم‌ حقیقت‌ نبوده‌؟

جوان‌ دوباره‌ عذرخواهی‌ کرد. حاجی‌ درحالی‌ که‌ می‌خندید، دستی‌ بر شانه‌ی‌ او زد و گفت‌ که‌ سوالش‌ را بپرسد.
ـ می‌خواستم‌ بپرسم‌ شما، شبا وقتی‌ می‌خوابید‌، با توجه‌ به‌ این‌ ریش‌ بلند و زیبایی‌ که‌ دارید‌، پتو رو روی‌ ریش تون‌ می‌کشید‌ یا زیر ریش تون‌؟
حاجی‌ دستی‌ به‌ ریش‌ حنایی‌ رنگ‌ و بلند خود کشید. نگاه‌ پرسش گری‌ به‌ جوان‌ انداخت‌ و گفت‌:
ـ چی‌ شده‌ که‌ جناب عالی‌ امروز به‌ ریش‌ بنده‌ گیر دادی‌؟
ـ هیچی‌ حاجی‌، همین‌ جوری‌!
ـ همین‌ جوری‌؟ که‌ چی‌ بشه‌؟
ـ خب‌ واسه‌ی‌‌ خودم‌ این‌ سوال‌ پیش‌ اومده‌ بود، خواستم‌ ازتون‌ بپرسم‌. حرف‌ بدی‌ زدم‌؟
ـ نه‌ حرف‌ بدی‌ نزدی‌ ولی‌ ... چیزه‌ ...
حاجی‌ همین‌ طور که به‌ محاسن‌ نرمش‌ دست‌ می‌کشید، نگاهی‌ به‌ آن ‌انداخت‌. معلوم‌ بود این‌ سوال‌ تا به‌ حال‌ برای‌ خود او پیش‌ نیامده‌ بود و داشت ‌در ذهن‌ خود مرور می‌کرد که‌ دیشب‌ یا شب‌های‌ گذشته‌، هنگام‌ خواب‌، پتو را روی‌ محاسنش‌ کشیده‌ یا زیر آن‌.
جوان‌ بسیجی‌ که‌ معلوم‌ بود به‌ مقصود خود رسیده‌ است‌، خنده‌ای‌ کرد و گفت‌:
ـ نگفتی‌ حاجی‌، می‌خوای‌ فردا بیام‌ جواب‌ بگیرم‌!
 و همچنان‌ می‌خندید. حاجی‌ تبسمی‌ کرد و گفت‌:
- باشه‌ بعداً جوابت‌ رو می‌دم‌.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20Dinshoary-.jpg



یکی‌ دو روزی‌ از ماجرای‌ آن‌ روز گذشت‌. دست‌ بر قضا وقتی‌ داشتم ‌با حاجی‌ صحبت‌ می‌کردم‌، همان‌ جوانک‌ بسیجی‌ از کنارمان‌ رد شد. حاجی‌ او را صدا کرد. جلو که‌ آمد، پس‌ از سلام‌ و علیک‌ با خنده‌ی ریز و زیرکی‌ به ‌حاجی‌ گفت‌:
چی‌ شده‌ حاج‌ آقا جواب‌ ما رو ندادی ها ...
حاجی‌ با عصبانیت‌ آمیخته‌ به‌ خنده،‌ گفت‌:
ـ پدر آمرزیده‌، یه‌ سوالی‌ کردی‌ که‌ این‌ چند روزه‌ پدر من‌ در اومد. هرشب‌ وقتی‌ می‌خواستم‌ بخوابم‌، فکر سوال‌ جناب عالی‌ بودم‌. پتو رو می‌کشیدم ‌روی‌ ریشم‌، نَفَسَم‌ بند اومد. می‌کشیدم‌ زیر ریشم‌، سردم‌ می‌شد. خلاصه‌ این‌ هفته‌ با این‌ سوال‌ الکی‌ تو، نتونستم‌ بخوابم‌.
هر سه‌ زدیم‌ زیر خنده‌. جوان‌ بسیجی‌، حاج‌ محسن‌ دین‌ شعاری‌ و من. ‌دست‌ آخر جوانک‌ گفت‌:
ـ پس‌ آخرش‌ جوابی‌ برای‌ سوال‌ من‌ پیدا نکردی‌؟!
مرتضی شادکام


برچسب‌ها: خاطرات, شهید محسن دین شعاری, مرتضی شادکام
[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 11:49 ] [ حمید داودآبادی ]

روایت اول: حمید داودآبادی
هوا خنک بود. خب پاییز بود. پاییز سال 1365. همه‌ی نیروهای لشکر27 محمد رسول الله (ص) در اردوگاه کرخه مستقر بودند. محل استقرار بچه‌های گردان تخریب با اردوگاه لشکر مقداری فاصله داشت. آن‌روز می‌خواستم به آن‌جا بروم تا به چندتا از بچه محل‌های‌مان سر بزنم. کنار جاده‌ی خاکی ایستاده بودم که دیدم یک اتوبوس از طرف تدارکات و خدمات که حمام و ... هم آن‌جا بود، می‌آید. نزدیک که شد، دست بلند کردم که ایستاد. بلافاصله در باز شد و مرد جوانی که ظاهرا صورتش را با ماشین تراشیده بود، نمایان شد. تا گفتم:
- برادر کجا می‌رین؟
همان صورت تراشیده گفت:
 - می‌ریم صفا ... کوچه‌ی وفا ... پلاک هزارش ... اهلشی بیا بالا ...
جا خوردم. آخه این لات‌بازی‌ها توی جبهه رسم نبود. مجبوری سوار شدم. غیر از او و راننده، کس دیگری توی ماشین نبود. به چشم‌های صورت تراشیده که زل زدم، احساس کردم خیلی آشناست. هرچه فکر کردم نتوانستم او را به یاد بیاورم. اتوبوس توی دست‌اندازهای جاده‌ی شنی، بالا و پایین می‌شد و او همچنان می‌خندید و با همان لهجه حرف می‌زد. انگار که می‌خواست شخصیتش را زیر آن چهره پنهان کند.
وقتی دید بدجوری نگاهش می‌کنم، با خنده‌ای گفت:
- مَشدی ... ما رو نشناختی؟
جواب من همچنان منفی بود، که گفت:
- بابا این منم حاج محسن ...
حاج محسن؟ کدام حاج محسن؟ من‌که حاج محسنی با این قیافه نمی‌شناسم. فهمید که هنوز نشناختمش، ادامه داد:
 - منم حاج محسن دین‌شعاری ...
جل الخالق! به‌حق چیزهای ندیده! حاج "محسن دین‌شعاری‌" معاون گردان تخریب؟ آن‌هم با این قیافه؟ پس آن‌همه ریش انبوه حنایی‌رنگ چی شد؟!

 روایت دوم: مرتضی شادکام
آن‌روز من در حسینیه‌ی گردان تخریب نشسته بودم. نمازجماعت تمام شده و همه رفته بودند. توی حال خودم بودم و داشتم با تسبیح ذکر می‌گفتم که متوجه شدم کسی بغل دستم نشست. خب اهمیتی ندادم. حتما یکی از بچه‌های گردان بوده که به نمازجماعت نرسیده، حالا آمده نمازش را بخواند.
توی حال خودم بودم که احساس کردم کسی از پشت زد روی شانه‌ام. برگشتم و نگاه کردم ولی کسی نبود. متوجه شدم آن‌که بغل دستم نشسته، زد زیرخنده. جا خوردم. ولی اهمیتی ندادم. گذاشتم به این حساب که از نیروهای جدید است و این‌طوری می‌خواهد باب‌دوستی را باز کند.
دقیقه‌ای نگذشت که دوباره دستش را برد و از پشت زد روی شانه‌ام. باز توجه نکردم. ولی وقتی برای سومین‌بار زد، برگشتم، نگاهش کردم و گفتم:
 - می‌بخشید برادر ... من با شما شوخی ندارم.
ولی او فقط خندید. نمی‌دانم چرا احساس کردم نگاهش آشناست. با همان قیافه‌ی مثلا ناراحت و گرفته، ادامه دادم:
 - دوست هم ندارم کسی الکی باهام شوخی کنه.
زد زیرخنده و گفت:
 - برو بینیم بابا ...
عَجَب. این دیگه کیه که امروز به ما گیر داده؟ گفتم:
 - برادر درست صحبت کن و احترام خودت رو هم داشته باش ...
فرصت نداد بقیه‌ی حرفم را بزنم. کوبید روی شانه‌ام و گفت:
 - بابا منم، حاج محسن ...
کدام حاج محسن بود؟
 - منم حاج محسن دین‌شعاری ...
ای بابا. حاج محسن دین‌شعاری و این قیافه‌ی بی‌ریخت که من یکی نشناختمش؟! با خودم گفتم که خالی می‌بندد؛ ولی نه، نگاه‌هایش همان بود. راست می‌گفت. خنده‌اش هم همان زیبایی را داشت.
 - پس چرا به این ریخت و قیافه دراومدی؟!
 - هیچی بابا رفتم سلمونی صلواتی بغل تدارکات لشکر، پسره یا دفعه اولش بود قیچی دستش می‌گرفت، یا خواست حال من رو بگیره؛ بهش گفتم که فقط یه کمی روی ریشام رو صاف کنه. به‌زور دست برد وسط ریشا و قیچی رو انداخت که یه‌دفه از بیخ کندشون. هرچی گفتم چی‌کار می‌کنی، گفت الان درستش می‌کنم. هم ترسیده بود، هم شوخیش گرفته بود. هیچی دیگه، حضرت آقا شوخی‌شوخی زد ریش و ریشه‌ی ما رو از بیخ تراشید و ما رو انداخت به این روز. عوضش خوبه. تو که من رو نشناختی، یعنی خیلی قیافم عوض شده و کسی من رو نمی‌شناسه ...

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20Dinshoary.jpg



روایت سوم: شهید مجتبی رضایی
همراه بقیه‌ی بچه‌های گردان تخریب، مشغول پاک‌سازی معبرهای میدان مین در منطقه بودیم. چندروزی بود که عملیات در غرب کشور شروع شده بود.
من بودم، حاج محسن و یکی دوتا دیگر از بچه‌های تخریب. من از سمت چپ شروع کردم و حاج محسن خودش آستین‌ها را بالا زد و از سمت راست وارد میدان مین شد. می‌خواست خودش کنار بچه‌ها و دوش‌به‌دوش آنها توی میدان باشد و عمل کند.
ظاهرا پای راست حاج محسن به‌خاطر جراحت‌های قبلی خم نمی‌شد؛ به همین دلیل بود که نمی‌توانست راحت هر دو پایش را خم کند و بنشیند زمین. عادتش این بود، از کمر که دولا می‌شد، انگشتانش را باز می‌کرد و می‌برد لای شاخک‌های "مین والمری". همه می‌دانستیم که الان حاجی چه می‌گوید:
- گوگوری مگوری ... بیا بغل عمو ...
شاخک را می‌پیچاند، چاشنی مین را درآورده و آن را خنثی می‌کرد.
همه‌مان می‌خندیدیم. نگاهم به مین‌های جلوی دستم بود، ولی گه‌گاه نگاهی هم به حاج محسن می‌انداختم. صدای "گوگوری مگوری"اش همه را می‌خنداند. یک مین را از خاک درآوردم و گذاشتم کنار. برگشتم نگاهی به حاج محسن انداختم که دیدم انگشتانش را برد لای شاخک‌های یک والمری. خواستم پهلوی خودم با حاج محسن تکرار کنم: گوگوری مگوری ...
حاجی شروع کرد به‌گفتن:
 - گوگوری مگو ...
گرومپ
ناگهان انبوهی از ساچمه‌ی فلزی، آتش و انفجار همه جا را پر کرد. منتظر بودم تا حاجی بقیه‌ی حرفش را بزند.
دود غلیظ و سیاه که خوابید، چشمم به حاج محسن دین‌شعاری با آن ریش بلند حنایی‌رنگ افتاد. اما صورت و ریش حاج محسن رفته بودند.


حاج محسن دین‌شعاری، معاون گردان تخریب لشکر، پنج‌شنبه پانزدهم مرداد 1366 مصادف با عید قربان، در سردشت به شهادت رسید.
مجتبی رضایی پنج‌شنبه اول بهمن 1366 در عملیات بیت المقدس دو در ماووت به شهادت رسید.


برچسب‌ها: خاطرات, شهید مجتبی رضایی, شهید محسن دین شعاری, مرتضی شادکام
[ یکشنبه نوزدهم مرداد 1393 ] [ 11:44 ] [ حمید داودآبادی ]
یکی دو سالی می شه که این نوشته توی ذهنم بازی می کنه.
دیشب جاتون خالی افطاری سر مزار پنج شهید گمنام در کنار پادگان امام حسن (ع) بودیم.
حرفای خیلی قشنگی با دوستان رد و بدل شد.
قشنگ و خیلی خیلی عجیب.
بدجور هوایی شدم!
دست خودم نیست.
شاید بگین جوگیر شده!
هر چی شما بگین، درست.
ولی من حرف دل خودمو می نویسم، شما هم برام دعا کنید که حاجتم برآورده بشه.

چیز عجیبی هم از خدا نمی خوام.

http://davodabadi.persiangig.com/1mammad%20shahbaz.jpg


اسمش "محمد شهبازی"یه، ولی توی بچه هیئتی ها و جبهه ایا، به "ممّدِ شهباز" معروفه.
بچه میدون خراسونه. از اون بچه های باحال تفحص.
بیست سالی می شه که می شناسمش و اگه تحویل بگیره، با هم رفیق هستیم.
اتفاقا آشناییمون هم از تفحص و فکه شروع شد.

خدا به ممّد شهباز، یه توفیق عجیب داده!
اونم اینه که پیکر اکثر قریب به اتفاق شهدای تفحص رو اون غسل داده.
از سعید شاهدی و محمود غلامی گرفته تا مجید پازوکی و علی محمودوند و ...

به اینکه دیگرون بهش چه جوری نگاه میکنن و چی میگن، اصلا کاری ندارم.
فقط این برام مهمه که هر کس زیر دست ممّد شهباز شسته و غسل و کفن بشه، معلومه جاش خیلی خوبه!

ممّد شهباز که غسال نیست! اون فقط شهدا و دوستان اهل دل رو غسل میده. اونم با روزه و نوحه و ذکر مصیبت اهل بیت (ع).

ممّد شهباز نه سرداره و نه رئیس، نه مدیره و نه ...
اون فقط یه بچه بسیجیه. درست از اونایی که امام دوستشون داشت.

امیدوارم و آرزوم اینه که ممّد شهباز منو غسل بده!
اونم وسط حیاط "معراج شهدای تهران".
همون جا که بدن چاک چاک از مین والمری مجید پازوکی و حسین صابری رو غسل داد.
ممّد عسگری و داوود قادری هم روضه بخونن و بقیه، های های برای اهل بیت (ع) گریه کنن.

خدایا!
محتاج یه مرگ خوبِ خوبم.
نمی گم راحت، چون مرگ، راه رسیدن به خودته پس راحت و شیرینه.
ولی مرگ پاک، نعمتیه که این روزا، روزی هر آدمی نمی شه.

خدایا!
این روزا که ماه رمضانت داره تموم می شه، تازه فهمیدم که خیلی تشنمه.
تشنه خودت.
آخرین روزهای ماه رمضان 1393


برچسب‌ها: تفحص, دلنوشته, محمد شهبازی
[ یکشنبه پنجم مرداد 1393 ] [ 13:11 ] [ حمید داودآبادی ]

 بیش از دو هفته است که باریکه غزه، زیر آتش هواپیما، تانک، توپخانه و ناوهای رژیم صهیونیستی است و هر لحظه بر تعداد شهدا و مجروحین که اکثرا کودکان هستند، افزوده می شود. آنچه قابل توجه است، علت و زمان این حمله جنایتکارانه از سوی صهیونیستها است.

ظاهرا بهانه این حمله، کشته شدن 3 جوان یهودی به طرز کاملا مشکوک در مناطق فلسطینی نشین کرانه باختری رود اردن است.
سازمان دفاعی اسرائیل اسرائیلی حماس را مسئول آدم‌ربایی قلمداد نموده‌ است. آنها ادعا کرده‌اند که دو مردِ مظنون به انجام آدم‌ربایی، از اعضایِ حماس هستند. البته هیچ مدرک موثقی از سویِ سازمان دفاعی اسرائیل ارائه نشده و حماس نیز هرگونه مشارکت در این آدم‌ربایی را انکار نموده است.
در پی این آدم‌ربایی که منجر به پیدا‌شدن سه جنازه ربوده‌شدگان شد، نیرو‌های اسرائیلی ۱۰ فلسطینی زیر ۱۸ سال را به قتل رساندند و صدها نفر را نیز در کرانه باختری بازداشت کردند. در طیِ جستجو برای برای ۳ مفقود اسرائیلی، صهیونیست ها تمامی فلسطینی‌هایی را که در پی آزادی گیلعاد شالیت آزاد کرده‌ بود، مجددا بازداشت کردند.
و صدالبته صهیونیست ها هیچ اشاره ای به زنده زنده سوزاندن "محمد ابو خضیره" نوجوان فلسطینی توسط جوانان وحشی صهیونیست نخواهند کرد.

رژیم صهیونیستی به لحاظ ضعفی که در جنگ کلاسیک در زمستان دارد، از جمله طولانی تر بودن شب که صهیونیستها از آن شدیدا وحشت دارند و فقط می توانند با هواپیما و از فاصله بسیار بالا خانه های مسکونی را بمباران کور و بی هدف کنند؛ و یا ضعف تجهیزات زرهی برای تردد در مناطق بارانی و گلی که بزرگترین آفت تانک هاست و باعث در گل ماندنشان می شود و ... همواره از فصل تابستان برای حملات متجاوزانه خود استفاده می کند.

با توجه به آن چه که طی سه چهارسال گذشته در سوریه همسایه فلسطین اشغالی و همچنین در لبنان می گذرد، سردمداران صهیونیست بهترین فرصت را برای تسویه حساب با گروه های مقاومت در غزه، الان دیدند.

متاسفانه گروه های فلسطینی و به خصوص حماس (به غیر از جهاد اسلامی به رهبری عبدالله رمضان و جبهه خلق برای آزادی فلسطین به رهبری احمد جبرئیل) آن گونه که از آنها انتظار می رفت، در ماجرای سوریه عمل نکردند. باوجودی که بیش از 40 سال از حضور و سکنای آوارگان فلسطینی در اردوگاه های سوری به خصوص اردوگاه یرموک در دمشق می گذشت و دولت سوریه همواره مدافع حقوق فلسطینی ها در برابر متجاوزین صهیونیست بوده و هست، رهبران گروه های فلسطینی عملکرد بسیار بدی ارائه دادند.
همراهی و همرزمی با گروه های تروریستی سلفی و وهابی و شرکت فعال در جنگ علیه حکومت سوریه و همچنین حزب الله لبنان، از اموری بود که گروه های فلسطینی را از هدف اصلی شان که آزادسازی سرزمین خودشان بود، باز داشت.

بنیان گذاری و ایجاد "دشمن فعال ولی بی خطر" در کنار سرزمین های اشغالی قلسطین،  به نام داعش، بهترین شیوه ای بود که طی 35 سال گذشته توانست امنیت کشورهای حامی مقاومت – لبنان و سوریه – را برهم زند و امنیت رژیم صهیونیستی را تامین کند!

ارتش اشغال گر، با خیال راحت و اطمینان از اینکه مقاومتی در برارش صورت نخواهد گرفت، دست به تجاوز زد و عملیات خود با نام "تیغه حفاظتی" را آغاز کرد. فلسطینیان عملیات مقابله با متجاوزین را "بنیان مرصوص" نام گذاشتند.

گرچه در این جنایات، همچون دفعات قبل، تعداد زیادی زن و کودک بی دفاع قربانی بمب های صهیونیست ها شدند، ولی مقابله جانانه فلسطینی ها، نشان از شکست طرح های اسرائیل دارد. موشک باران تعداد زیادی از شهرهای صهیونیست نشین از جمله تل آویو که تا پیش از این مناطق امن و دور از دسترس مبارزین فلسطینی محسوب می شدند، از نکات بارز این جنگ است.
درحالی که اکثر تلفات بمباران های غزه را زنان و کودکان تشکیل می دهند، کشته شدن سرهنگ " قصان آلین" فرمانده 41 ساله عرب دروزی تیپ گولانی، حکایت از صدمات و ضربات جبران ناپذیر بر پیکره ارتش متجاوز دارد. کشته شدن تعداد زیادی از کماندوهای یگان های ویژه نیز شدت ضربات را نشان می دهد. در آخرین اخبار، فرمانده یگان ویژه ایغوز نیز مورد اصابت گلوله فلسطینیان قرار گرفت و با جراحت بالا، همراه 30 تن از نیروهای تیپش، از میدان به در شد.
تیپ گولانی و به خصوص یگان ایغوز، از جمله واحدهای ویژه ارتش صهیونیستی هستند که امید اصلی این رژیم برای برون رفت از بحران های اخیر محسوب می شدند ولی گرفتار شدن در باتلاق غزه، آنها را نیز با شکست مواجه کرد.

از برکات جنگ غزه، کنار رفتن پرده از چهره منافقانه و پلید گروه های تروریستی ای بود که چندسالی است در منطقه بروز کرده و به اختلافات قومی و مذهبی دامن زدند.
جنایات اسرائیل در غزه و سکوت القاعده، داعش، طالبان و همه گروه های دست ساخته آمریکا، نشانگر عمق وابستگی آنها به غرب و هدف اصلی شان که تامین رژیم صهیونیستی در منطقه است، خواهد بود.

آن چه مسلّم است، گرچه اخبار شهادت و مجروحیت فلسطینیها دلخراش  است، ولی اینکه صهیونیست ها متحمل تلفات و خسارات بسیاری شده و همچون دفعات قبلا در برنامه ریزی های خود با شکست مواجه شدند، از برکات جنگ اخیر به حساب می آید.
همچنین وحدت کلیه نیروهای مبارز فلسطیی برای مقابله با تجاوز و حملات دشمن خارجی، از نعمات و الطاف خفیّه حوادث اخیر به حساب می آید.
آن چه که باید بدان امید داشت، سرعت گرفتن اسرائیل برای افتادن در سراشیبی سقوط است که از سال 2000 میلادی (1379) و فرار ارتش پرادعای متجاوز از جنوب لبنان کلید خورد و در جنگ های 33 روزه لبنان و 22 روزه غزه شدت بالایی یافت.
الیس صبح بقریب


برچسب‌ها: رژیم صهیونیستی, غزه, فلسطین, مقاله سیاسی
[ سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ] [ 17:0 ] [ حمید داودآبادی ]
آبان 1374
معراج شهدای تهران

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh3.jpg

اونشب، وقتی باقی مانده پیکر شهید مسعود تقی زاده رو روی زمین چیدند، همسرش جلو رفت و خواست چیزی از میان استخوانها بردارد. وقتی پرسیدیم چیکار می کنید؟ گفت:
می خوام از این خاک هایی که ازش باقی مونده، مقداری بردارم.
گفتیم: خب بردار، ولی دنبال چی می گردید؟
گفت: "می خوام از اون جایی که قلبش بوده، خاک بردارم."

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%201.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/taghizadeh%20-%203.jpg


شهید محسن تقی زاده: شهادت بهمن 1361 عملیات والفجر مقدماتی در فکه
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، بهمن 1373 شب شهادت حضرت علی (ع)
شهید مسعود تقی زاده: شهادت آبان 1362 عملیات والفجر 4 در کانی مانگا
بازگشت پیکر: 12 سال بعد، آبان 1374 شب شهادت حضرت زهرا (س)


برچسب‌ها: شهید مسعود تقی زاده, شهدا, عکس, خاطره
[ پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393 ] [ 16:34 ] [ حمید داودآبادی ]

http://davodabadi.persiangig.com/1%20fahmideha.jpg

گاهی اوقات قلم داودآبادی تبدیل به شمشیری می شود که از غلاف سکوت بیرون می آید. او وقتی نفاق و دورویی عده ای نان به نرخ روز خور را می بیند خشم انقلابی اش تماشایی و قابل تحسین است؛ مثلا خاطره فردی که در انجمن حجتیه مشغول بوده.

خبرگزاری فارس - حسین قرایی؛ توجه مخاطب کتابخوان امروزی به قالب خاطره ضریب پیدا کرده است. اگر کتاب های پر تیراژ امروزی را رصد کنیم شاید حجم عظیمی از آن ها که مورد اقبال و استقبال مردم قرار گرفته اند همین خاطره نگاری و خاطره نوشته ها باشد .

« آن که فهمید ... آن که نفهمید » کتابی است که توسط نویسنده شناخته شده دفاع مقدس « حمید داود آبادی » در قالب خاطره عرضه شده است . وقتی داشتم این کتاب صد و یازده صفحه ای را عمیق می خواندم چهار شاخصه قلم بی پروای نویسنده مذکور در ذهنم قد کشید که واقعاً برای هر کدام از این ویژگی ها می توان خاطرات خوبی از این کتاب نقل کرد ؛ 1) صداقت 2) صراحت 3) صمیمیت 4) شجاعت .

قسمت های روشن کتاب ، که با سلیقه طراح در صفحات سپید انعکاس یافته است ، جنبه های مثبت فردی است که داودآبادی راجع به آن خاطره می گوید  قسمت های تاریک کتاب ، که با ذوق طراح انعکاس یافته جنبه های منفی فرد است که بیان می شود.

« آن که فهمید ... آن که نفهمید » خاطراتی با کلمات صمیمی و خودمانی است و توسط کلمات خاص داودآبادی نیز خودمانی تر می شود . مثلاً داستان « شهید محمدرضا تعقلی » که با عنوان شیر پاک خورده در صفحات ابتدایی کتاب آمده است . در خاطرات ، چه در سفیدی ها (برگه های سفید کتاب ) و چه در سیاهی ها (صفحات سیاه کتاب) ، نویسنده در پاراگراف آخر خاطره ،  خودش و وجدانش را قاضی قرار می دهد و نتیجه گیری می کند . یعنی در حقیقت تمام حرفهایی را که در پاراگراف های قبلی بیان ننموده را در این پاراگراف روشن تر و صریح تر و صمیمی تر و شجاعانه تر ذکر می کند. آخرین پاراگراف « آن که فهمید » را بهتر بنگرید ؛

« امروز رضا برای خودش تاجری شده میلیاردر . دیگه با هیچ کدوم از بچه های قدیمی نمی پره . مگر این که طرف اهل معامله و تجارت باشه ؛ اون هم صابون رضا به تنش نخورده و کلاهش رو برنداشته باشه ! رضای میلیاردر ، امروز 3 عدد ناقابل همسر ابتیاع فرموده و با اجازه شما ، لبی هم به « حقّه » می چسبونه ، یعنی «آر پی جی»زن قهاری شده ! البته از نوع جنگی ؛ از اون نوع که باش تریاک تناول می فرمایند . »
(آن که فهمید ... آن که نفهمید ص 14)

داودآبادی با توجه به قلم منتقد و مطالبه گری که دارد از دل خاطراتش همین مقوله ها بیرون می آید ، یک شب شهید نادر محمدی با یک چراغ قوه به حسینیه پادگان می رود و چراغ قوه را توی صورت سه چهار نفر می اندازد که مشغول خواندن نماز شب بودند ، یک دفعه داد می زند « بی وجدان ، تو که هرروز از زیر شستن ظرف غذای بچه ها در می ری وقتی نوبت شهرداریت می شه ، فرار می کنی و می ذاری بچه ها کارهای تو رو انجام بدن ... چه نماز شب خون ؟ تو غلط می کنی کارهای خودت رو میندازی گردن این و اون ، بعد میای وامیسی جلوی خدا ، براش ادا و اطوار در میاری و مثلاً گریه می کنی ، نماز شب بزنه به کمرت ، بی وجدان ! تو چه جور رزمنده ای هستی که حق الناس رو رعایت نمی کنی ؟
و آخر سر هم یه خط و نشون خطرناک برای فردا صبح می کشید و می رفت سراغ نفر بعد . حالا هر کی زرنگ بود ، نمازش رو می شکوند و در می رفت تا گیر نادر نیفته .»
(همان صص 17-16)

جالب است گاهی اوقات قلم داودآبادی به عنوان یک رزمنده فکور دفاع مقدس تبدیل به شمشیری می شود که از غلاف سکوت بیرون می آید . او وقتی نفاق و دورویی عده ای نان به نرخ روز خور را می بیند خشم انقلابی اش تماشایی و قابل تحسین است ، مثلاً خاطره ای که راجع به فردی که در انجمن حجتیه مشغول بوده از همین رنگ است .

داودآبادی در این کتاب از واژه ها و عباراتی استفاده می کند که خلاقیت در آن دیده می شود . مثلاً ؛ لمسیده بود (ص34)، پدال ترمز وجود (ص35)

احساس من این است که « آن که فهمید...آن که نفهمید» روایت خوبی ها و بدی های آدم های جنگ است و داودآبادی با هر ترفندی که شده ( طنز،کنایه و...) در پی انتقال مفاهیم کلیدی دفاع مقدس است و حقیقتاً از نام بردن خیلی از افرادی که امروز صاحب مقام و منصب هستند هیچ پروایی ندارد .

در این چند ساعتی که صرف مطالعه کتاب مذکور کردم بارها عبارت تعجب برانگیز و تامل برانگیز « عجب ! » را به زبان راندم . این کتاب حاوی نکات عبرت انگیز فردی است که خودش افراد را از نزدیک دیده و با عینک صادقانه ای که به چشم دارد به اطرافش نگاه کرده است . اگر این کتاب را بخوانید حتماً شما را به اندیشیدن وا می دارد .

کتاب توسط انتشارات « یا زهرا (س) » منتشر شده است.
19/4/1393

خبرگزاری فارس / گروه فرهنگی / حوزه ادبیات انقلاب اسلامی


برچسب‌ها: کتاب, آن که فهمید, آن که نفهمید
[ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 ] [ 13:12 ] [ حمید داودآبادی ]

داودآبادي، نويسند اين كتاب ضمن اعلام اين مطلب گفت: از سال ۱۳۸۶ وزارت خارجه جلوي چاپ مجدد "كمين جولاي ۸۲" را گرفته است

http://media.nasimonline.ir/original/1393/04/11/IMG14332701.jpg

حمید داودآبادی، نویسنده کتاب «کمین جولای 82» در گفتگو با خبرنگار «نسیم» گفت: قرار بود نسخه انگلیسی این کتاب برای همه سفارتخانه های کشور ارسال شود ولی فکر نمی کنم که این اتفاق افتاده باشد.

وی با بیان اینکه این کتاب تنها منبع درباره 4 دیپلمات گروگان گرفته شده به شمار می رود، اظهار داشت: همان زمانی که در مجلس شورای اسلامی کمیته ای برای پیگیری سرنوشت گروگان ها تشکیل شده بود، تمام اعضای این کمیته و افرادی که در آن کمیته حضور داشتند از مطالب این کتاب استفاده می کردند. به عبارت دیگر  «کمین جولای 82» تاثیرزیادی در بین اقشار جامعه داشته است.

نویسنده کشورمان اظهار داشت: در سال 1386 وزارت خارجه تیمی را مسئول بررسی روی این کتاب کرد  که بعد از آن وزارت خارجه اعلام کرد که «کمین جولای 82» اصلا نباید منتشر می شد؛ دلیل آنها این بود که در این کتاب حاج احمد متوسلیان به عنوان یک پاسدار معرفی شده است نه دیپلمات. متاسفانه ما همچنان قصد داریم این 4 گروگان را به عنوان دیپلمات معرفی کنیم در حالی که 15 سال پیش غربی ها در کتاب هایشان آنها را پاسدار معرفی کرده بودند.

داودآبادی در همین زمینه افزود: متاسفانه ما که برای دفاع از مظلوم به لبنان رفته بودیم می خواهیم به جهان بگوییم که این 4 فرد گروگان گرفته شده پاسدار نبوده اند، ولی اسرائیل با افتخار از حمله خود به لبنان صحبت می کند.

وی با بیان اینکه در این کتاب کامل ترین اخباری که درباره این 4 گروگان در آن زمان وجود داشت را بیان کرده ام، اظهار داشت: قرار بود نسخه فارسی این کتاب مجددا منتشر شود که متاسفانه این اتفاق نیفتاد.

نویسنده کشورمان افزود: متاسفانه حتی یک پرونده هم درباره این 4 گروگان نه در دستگاه قضایی و پلیس امنیت لبنان و نه در سفارت ایران در لبنان وجود ندارد و باید گفت که در این 32 سال هیچ کار قضایی ای درباره آنها صورت نگرفته است؛ این در حالی است که ساختمان علوی ایران در آمریکا فقط به خاطر اینکه یکی از جاسوسان آمریکایی 32 سال پیش در بیروت کشته شده، توسط کشور آمریکا ضبط شد. در واقع آنها ایران را مقصر اصلی کشته شدن این جاسوس می دانستند.

داودآبادی اضافه کرد: متاسفانه با وجود زنده بودن همه عوامل گروگانگیری 4 ایرانی در لبنان ولی هنوز نتوانستیم آنها را از طریق دستگاه امنیتی و قضایی لبنان دستگیر و مورد بازجویی قرار دهیم.

وی با بیان اینکه می خواهم روزشمار کتاب «کمین جولای 82» را تا سال 1393 نوشته و منتشر کنم، افزود: البته چون قصد دارم از منابع لبنانی که اطلاعات بیشتری درباره این 4 گروگان دارند، استفاده کنیم از این رو هنوز زمان چاپ و ناشر را مشخص نکرده ام.

این نویسنده کشورمان با گلایه از خبرگزاری ایرنا خاطر نشان کرد: متاسفانه تا امروز یک لوگو و صفحه ای در این خبرگزاری به نام کاظم اخوان ایجاد نشده است، در حالی که در سایت خبرنگاران بدون مرز این اتفاق افتاده است، متاسفانه ما حتی عکسی هم از این خبرنگار منتشر نکرده ایم در حالی که اسرائیل برای یک خلبان جنایتکار خود که در جنگ مفقود شده است، هزاران صفحه ایجاد کرده است.علاوه بر این خبرگزاری ایرنا در این چند سال تنها یک بار بیانیه ای را درباره این خبرنگارمنتشر کرده است.
خبرگزاری نسیم


برچسب‌ها: گروگانها, کتاب, احمد متوسلیان, لبنان
[ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 ] [ 15:9 ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
امکانات وب