خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ

برای اینکه زیاد اذیت نشوید، به خود بباورانید:
این خاطره اصلا واقعی نیست!
این یک داستان تخیلی است و به هیچ وجه در پاییز 1359، در هیچ شهر در خطر اشغالی، برای هیچ هموطنی، اتفاق نیفتاده است!
به سادگی رویتان را برگردانید و به خوشی های امروز فکر کنید!
*
شهر داشت سقوط می کرد. عراقی ها توی کوچه پس کوچه ها، افتاده بودند به جان مردم. خانه ها را غارت می کردند. هرکس را هم که می دیدند، رگباری رویش می بستند.
شاد و شادمان از اشغال شهر، تانک هایشان خیابان ها را زیر شنی خود می گرفتند.

بچه ها اما، سخت مقاومت می کردند. وعده زیاد داده می شد:
- مقاومت کنید الان نیروی کمکی می رسه ...
ولی خودشان می دانستند که اگر قرار بود نیروی کمکی از تهران که هیچ، از آن سر دنیا راه بیفتد، در این یک ماهه رسیده بود.

می جنگیدند. با همه ته مانده مهمات و اسلحه های داغون.
با چنگ و دندان جلوی حمله دشمن به خانه و کاشانه شان را می گرفتند.
خانه شان بود.
شهرشان بود.
کشورشان بود.
یعنی همه کشور، خانه آنها بود که دشمن می خواست اشغالش کند.

رضا هم می جنگید. دوش به دوش بقیه.
یک اسلحه ژ-3 داشت. از آنهایی که با پیروزی انقلاب، از پاسگاه برداشته بودند.
از بچه ها جدا شد.
رفت تا از کوچه بالایی، جلوی هجوم نیروهای دشمن را به محله همسایه بگیرد.
دوان دوان می رفت.
همه هوش و حواسش به این بود که صدای تانک و عربی حرف زدن از کدام کوچه بیشتر به گوش می رسد.

ناگهان ...
درجا میخکوب شد.
دقت کرد. نمی شد.
نفس را در سینه حبس کرد تا بهتر بشنود.
سکوت محض ... نه.
درست شنیده بود.
جیغ بود ...
جیغ؟!
آره جیغ بود.
جیغ دختری وحشت زده، بی پناه و ...
اسیر در چنگ ...

برگشت. خیلی سریع.
لازم نبود زیاد بدود. خیلی آن طرفتر نبود.
همین که رسید سرکوچه، رنگش پرید.

ای وای ...
- این که کوچه خود ماست ...
کوچه چیه؟ این که خونه ...
- وای خواهرم ...
صدای جیغ خیلی آشنا بود.
درست جلوی در خانه خودشان بود.

زیاد بودند.
خیلی بیشتر از او که فقط یک نفر بود.
پنج شیش نفری می شدند.
ولی او فقط یک نفر بود.
رضا نه،
خواهر فقط یک نفر بود.
افتاده در چنگال بعثی ها.
از ته حلقوم جیغ می کشید.
بعثی ها اما، شادمانه از فتح بزرگ شان، هلهله می کردند.
با هم دعوا داشتند که اول ...

رضا اما
دنیا دور سرش چرخید. گیج خورد.
چشمانش سیاهی رفتند.
دیگر هیچ نفهمید.
باید می رفت
باید می زد
چاره ای نداشت

عربده کشید:
- بی شرفا ...
- لعنتی ها ... ولش کنید ...
همین که دوید داخل کوچه، لوله تفنگها به سمتش برگشت
او اما، نترسید. پا سست نکرد.
در همان حال دویدن و فریاد زدن، انگشتش را ناخواسته بر ماشه فشرد.

دود و آتش کوچه را گرفت
همه بر خاک افتادند.
همه متجاوزین بعثی.
ولی ...
یکی دیگر هم بر خاک افتاده بود.
دست و پا می زد.
خون از بدنش بر سنگفرش کوچه، جلوی در خانه خودشان جاری بود.


لیلا بود.
خواهرش!
خواهر دردانه خودش
خواهر گلش
او که عالمی را به فدایش می ساخت.

حالا لیلا، دیگر نفس نداشت.
نه حتی آن قدر که در چشمان برادر نگاه کند.
لیلا افتاده بود.
در میانه جنگ و نبرد یک نفر با پنج شیش نفر
گلوله های ژ-3 برادر، بر بدن او هم نشسته بود.
*
- هرچی باشه، اگر تو نمی رفتی، اگر نمی زدی، معلوم نبود چی می شد ...
شاید ...
- خفه شو ... دهنت رو ببند ...تو اصلا می فهمی یعنی چی؟
- آره می فهمم.
- نه نمی فهمی. من خواهرمو کشتم. من لیلای نازم رو با همین دست های خودم کشتم.
- چرا نمی فهمی. اون جا که نمی تونستی تصمیم بگیری کدام گلوله به کی بخوره، به کی نخوره.
- این که شهید شد بهتره، یا اگه تو نمی رسیدی و ...
- گفتم خفه شو و دهنت رو ببند. من اصلا نمی خوام به هیچی فکر کنم. مهم اینه که چطوری به پدر و مادرم بگم، من، خواهر خودمو کشتم. لیلا با اسلحه من کشته شده ...
*
جنگ تموم شد.
شهر آزاد شد.
همه مردم به خانه های ویران خود بازگشتند.
زندگی دوباره در کوچه های شهر جریان پیدا کرد.
پدر و مادر رضا هم برگشتند خانه شان.
رضا اما، در خانه نبود.
یعنی از همان روزهای غم بار پاییز، دیگر به خانه نیامد.

پدر و مادر که از هیچ چیز خبر نداشتند، گاهی به تیمارستان می رفتند تا فرزندانشان را ملاقات کنند.
رضا ولی، باوجودی که پدر و مادرش را می شناخت، ترجیح می داد سکوت کند و خود را به نشناختن بزند.
این طوری، آرام تر از این بود که سر همه عربده بکشد که به تخت زنجیرش کنند!
دوستانش ولی
وقتی به ملاقاتش می آمدند، ناله می کرد.
سر بر شانه شان می گذاشت، آرام می گریست و زیر لب نجوا می کرد:
- من خواهر خودمو کشتم ...
دلداری آنها هم هیچ فایده ای نداشت.
*
در یک غروب سر پاییزی بعد از جنگ
وقتی پرستارها وارد اتاق شدند، وحشت زده
یکی را دیدند که از سقف آویزان است ...
رضا دیگر آرام گرفته بود!


برچسب‌ها: خاطرات
[ جمعه بیست و هشتم آذر 1393 ] [ 12:59 ] [ حمید داودآبادی ]
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

ای نفس! پس از حسین خوار باش
و بعد از او شایسته نیست که زنده باشی

یادش به خیر!
سال 64 در گردان شهادت که بودم، وقتی به هیئت بچه های گردان عمار در ساختمانشون رفتم، این بیت زیبا رو که از رجزحوانی حضرت ابالفضل العباس در روز عاشوراست، بر دیوار دیدم، ناخواسته شیفته و مستش شدم.
از آن روز به بعد، وقتی بچه ها گیر می دادند پشت لباسشان با ماژیک چیزی بنویسم، با خط قشنگ می نوشتم و پشت لباس خودم هم نوشتم و کلی باهاش حال می کردم:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

امشب در اخبار ساعت 21 شبکه یک، گزارشی از کربلای عشق پخش کرد.
جوانی ایرانی که از استرالیا آمده بود. با گریه با ارباب خود اباعبدالله الحسین (ع) حرف می زد.
حمید، جوان ساکن استرالیا، نگاه اشک آلودش را برگرداند به سمت حرم حضرت عباس و گفت:
یا نفس من بعد الحسین هونی
و بعده لاکنت ان تکونی

به یک باره تنم لرزید.
رفتم به 30 سال پیش، به پادگان دوکوهه، به والفجر 8، به گردان شهادت و ...

ای وای که چه می کنند این دو برادر، حسین و عباس!

حمید سال 64 در گردان شهادت کجا و حمید ساکن استرالیا کجا؟
و حرم آقا ابالفضل العباس (ع) کجا؟!


برچسب‌ها: کربلا, دوکوهه, دلنوشته
[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 22:1 ] [ حمید داودآبادی ]
امروز شنبه اربعین، ساعت یک ربع به دو، مجری برنامه "با کاروان"، پس از کلی سخن گفتن از شهدا و بخصوص سردار شهید همت، گفت:
توجه شما بینندگان عزیز را به نوحه خوانی شهید همت جلب می کنم.

عجب؟! همت و نوحه خوانی؟ تا حالا نشنیده بودم همت مداحی کند.

تصاویر که پخش شد، صدای مداحی به گوش رسید که نوحه معروف:
بر مشامم می رسد هر لحظه بوی کربلا ...
را می خواند. گروهی از رزمندگان هم نشسته بودند.
نه کسی گریه می کرد و نه کسی بر سینه می کوبید.

دوربین که چرخید روی تریبون، متوجه شدم شهید همت است که در اردوگاه قلاجه درحال سخنرانی برای رزمندگان است. متاسفانه مسئولین صدا و سیما، نشناخته و ندانسته، حتی توجه به حرکات دست و نوع بیان شهید همت که درحال توجیه نیروها برای عملیات بوده، توجه نکرده و نوحه صداگذاری شده روی تصویر را به نام "نوحه خوانی شهید همت" اعلام می کنند.

یعنی واقعا در صدا و سیما کسی پیدا نمی شود که تشخیص بدهد این تصاویر بی کیفیت، صداگذاری شده و شهید همت درحال سخنرانی است نه مداحی؟!


مگر نه اینکه باید حواسمان باشد در ترویج فرهنگ دفاع مقدس، نه دروغ گفته شود نه تحریف گردد؟!


برچسب‌ها: صدا و سیما, شهید همت, تحریف
[ شنبه بیست و دوم آذر 1393 ] [ 18:45 ] [ حمید داودآبادی ]

کم نیست زمان گریزم از سریال های تلویزیونی.
و بیشتر است گریزم از فیلم های سفارشی و کذایی که با تبلیغات آنچنانی سعی می کنند بینندگان را به تماشا بنشانند! یا زورکی پیام خود رابه مخاطب القاء کنند.

چند شبی است مهمانی تازه در کنج خانه مان، بر صفحه سیاه تلویزیون جاخوش کرده و جلوه گری می نماید!
مهمانی که اول غریب می پنداشتمش، ولی به مرور شد دوستی که حتما باید هر شب سراغش را بگیرم و نظاره اش کنم.

پرده نشین
سریالی ظریف، قابل تامل و توجه، و صد البته از دید بنده، نه به عنوان آشنا با فیلم و فیلمنامه و ... که قطعا نیستم، بلکه تنها به عنوان مخاطبی که تفاوت فیلم "خوب واقعی" و "خوبِ زورکی سفارشی" را می فهمد!

پرده نشین، که این شب ها از شبکه یک سیما پخش می شود، از آن دست سریال هاست که نه با بهره جستن از طنز و خنده، هنرپیشه های جلوه گر و طناز، دلبران خوش سیما و ... توانسته است پیام ظریف و مهم خود را به مخاطبان برساند و آنان را پای تلویزیون بنشاند.

این را باید صادقانه اعتراف کنم:
پرده نشین، تنها و تنها فیلم (چه سریال و چه سینمایی) درباره روحانیت است که در این سی ساله توجهم را جلب کرده و بر دل سخت گزینم نشسته و خانه کرده است.

بازی حرفه ای هنرمندان توانایی چون فرهاد آئیش، هومن برق نورد و ... که به واقع جالب توجه و تعجب است، بسیار بر گیرایی فیلم تاثیر دارد.
و این نشانه از ریسک بالای کارگردان جوان در گزینش هنرمندان و بازی گرفتن از آنها دارد.

حرکت ظریف و حساس بر تیغ دو دم خط قرمز، پرداختن به آنچه این روزها بیش از دو دهه قبل از روحانیت شاهدش هستیم، همه و همه به موفقیت فیلم کمک کرده است.

بهروز شعیبی در مقام کارگردان پرده نشین، نشان داد که توانایی ساخت سریال در قسمت های زیاد را دارد. برخلاف بعضی که فقط توانایی ساخت فیلم سینمایی دارند و در سریال سازی ...

جا  دارد به این کارگردان جوان خسته نباشید بگویم و برای او که قطعا آینده ای روشن، پرمفهوم و نه گیشه پسند و گیشه فریب دارد، خسته نباشید بگویم و برای تداوم مسیر سخت ولی دلنشینش دعا کنم.

همچنین به دوست عزیز سیدمحمود رضوی که تهیه کنندگی این سریال را برعهده دارد، خدا قوت بگویم.

خلاصه کلام به زبان خودم:
پرده نشین
خیلی سریال قشنگیه، خیلی ظریف و خوب درباره روحانیت حرف زده. من یکی خیلی خوشم اومد.
دمشون گرم. چه نویسندگان زحمتکش و توانا و چه کارگردان جوان و تهیه کننده آن و بازیگران هنرمند که واقعا همه قشنگ سر جای خودشان نشسته اند.
به همه عوامل ساخت سریال پرده نشین خدا قوت می گویم و برای موفقیتشان دعا می کنم.


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, فیلم, پرده نشین, تلویزیون
[ شنبه پانزدهم آذر 1393 ] [ 21:30 ] [ حمید داودآبادی ]

چاپ جدید کتاب تفحص نوشته حمید داودآبادی، با اضافات جدید، از سوی موسسه شهید احمد کاظمی منتشر شد.

تفحص

چگونه و چرا پیکر شهدا در مناطق جنگی باقی می ماندند؟
چگونه و به چه وسیله پیکر شهدا پس از سال ها، پیدا می شوند؟
چگونه استخوان های شهدای ایرانی و اجساد عراقی تفکیک می شوند؟
چگونه پس از سال ها، مکان دفن شهدا در مناطق عملیاتی شناسایی می شود؟
چگونه و چرا نیروهای تفحص در عملیات کشف شهدا، خود به شهادت می رسیدند؟

و دهها و بلکه صدها "چگونه" دیگر، که طی تحقیق میدانی در مناطق عملیاتی تفحص و گفت وگو با پیشکسوتان تفحص و جستجوی پیکر مطهر شهدا، در کتاب تفحص به آنها پاسخ داده شده است.

تفحص
اولین و تنها کتابی که به سوالات و ابهامات پیرامون باقی ماندن، کشف، تبادل و تشییع پیکر مطهر شهدای دفاع مقدس، مستند و معتبر پاسخ می دهد.

کتاب تفحص در 444 صفحه و قطع رقعی، با قیمت 120/000 ریال در دسترس مخاطبان می باشد.

علاقه مندان به تهیه کتاب تفحص، می توانند با مراجعه به سایت


من و کتاب
www.manvaketab.ir


نسبت به خرید اینترنتی آن اقدام کنند


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, کتاب, کتاب تفحص
[ پنجشنبه سیزدهم آذر 1393 ] [ 19:12 ] [ حمید داودآبادی ]

تا پیش از این، با بسیاری از دوستان بحث و جدل داشتم مبنی بر اینکه "اعزام نیرو به سوریه و لبنان در خرداد  1361 توسط برخی افراد، بدون اطلاع و نظر مثبت امام خمینی (ره) بود."
بعد از اینکه دو سه سال پیش در برنامه "راز" با استناد به سخنان خود امام، به این موضوع اشاره کردم، بعضیا کم مانده بود خرخره نام را بجوند و محکوم به ضدولایت فقیه بودن کردند!
روز پنجشنبه 6/9/1393 مقام معظم رهبری با اشاره به این موضوع، ضمن اشاره تلویحی به شهادت "حاج احمد متوسلیان" فرمودند:

http://kashanna.ir/uploads/2014/07/1528_orig.jpg



"در قضیّه‌ى حرکت به سوریه براى جنگیدن با رژیم اشغالگر قدس که خوشحال بودند جوان هاى ما - دو نفرشان هم پیش من آمدند که هر دو الان جزو شهداى عالى‌مقام ما هستند - که میخواهند بروند بجنگند.
امام مطّلع نبودند؛ بعد که مطّلع شدند، گفتند که راه مبارزه‌ى با اسرائیل از عراق میگذرد؛ جلوى آن را گرفتند و آنهایى که رفته بودند برگشتند.
ببینید؛ این، فهمیدن اولویّتها است، شناختن اولویّتها است. امام راه را، جهت را نشان میداد."
بیانات در دیدار اعضاى مجمع عالى بسیج مستضعفین
پنجشنبه 6/9/1393

[ شنبه هشتم آذر 1393 ] [ 0:2 ] [ حمید داودآبادی ]

خاطره سازی زورکی - 1
خاطراتی مهم از دیدار با شهید اندرزگو
حدود سال 1379 بود که شاید برای اولین بار مراسم مفصل برای شهید حجت الاسلام سیدعلی اندرزگو برگزار می شد. مراسم در مسجد شهرک نوبنیاد در خیابان پاسداران بود.
داخل مسجد، پر بود از افرادی که مشتاق بودند تا بیش تر درباره آن شهید عزیز بدانند. کنار فرزندان شهید اندرزگو، به دیوار تکیه داده بودم و به سخنرانی حجت الاسلام ... مورخ و خطیب قدیمی گوش می دادم.
سخنران اصلی بود و همه انتظار داشتند ناگفته هایی از شهید اندرزگو بازگو کند؛ ولی مثل خیلی از منبری ها، از همه چیز گفت، الا شهید اندرزگو!
آخرهای سخنرانی بود که گفت:

"جا داره خاطره ای از ملاقات خودم با شهید اندرزگو تعریف کنم.
من یک برادر دارم که در قم زندگی می کنه. ایشون از همون قدیم یک مغازه تعمیرات لوازم الکتریکی داشت. به کارش هم خیلی وارد است. منصف هم هست. گرون نمی گیره.
سال 57، بعد از شهادت سیدعلی اندرزگو، وقتی رفتم مغازه اخوی، ایشون به من گفت:
- یادته یه روز اومده بودی داخل مغازه و خیلی شلوغ بود که تعدادی طلبه این جا بودند؟
گفتم: خب بله.
ایشون گفت:
- یکی از اون طلبه ها شهید اندرزگو بود!"

الله اکبر.
عجب خاطره ای.
تا نگاهم به چهره متعجب فرزندان شهید اندرزگو افتاد، آن چنان همگی زدیم زیر خنده که اکثر حضار با تعجب نگاه مان کردند.


خاطره سازی زورکی - 2
خاطراتی مهم از دیدار با امام خمینی
چند شب پیش، فقط برحسب اتفاق! وگرنه هیچ علاقه ای ندارم و کنترل تلویزیون کنارم نبود، بالاجبار شبکه تازه تاسیسی را نگاه می کردم. یکی از افراد که ظاهرا مورخ بن مورخ است! داشت در برنامه ای ویژه حضرت امام خمینی (ره)، از ایشان خاطره می گفت.
من دیگر هیچی نمی گویم و واگذار می کنم به خودتان و آقای خاطره ساز! ببخشید، خاطره گو:

"من 3 سالم بود که یادمه پدر و برادرانم با هم صحبت می کردند درباره اینکه جان امام خمینی در خطر است!
...
من یک بار خدمت حضرت امام خمینی شرق یاب شدم. آن روز همراه پدرم به منزل امام خمینی در قم رفتیم. ما که از در وارد شدیم، امام خمینی از در دیگر از اتاق خارج شدند و من توفیق دستبوسی ایشان را نیافتم!"


برچسب‌ها: خاطره, مقاله انتقادی
[ سه شنبه چهارم آذر 1393 ] [ 20:35 ] [ حمید داودآبادی ]

داماد موقت!
دیگر آخرهای جنگ بود و منم در یکی از ارگان ها مشغول به کار و حقوق بگیر شده بودم. مادرم خیالش راحت شده بود که دیگه جبهه نمی روم و هر روز با دست و پای ترکش خورده، نمی کشانمشان به این بیمارستان و آن شهرستان!
من اصلا نمی خواستم.
این رو جدی میگم. یعنی اصلا بهش فکر هم نمی کردم.
مادرم بود که مدام فشار می آورد:
- خب حالا دیگه شکر خدا دینت رو به مملکت ادا کردی و به اندازه که هیچی، خیلی هم بیشتر از اون که باید، جبهه رفتی. الحمدلله مشغول هم شدی. حالا دیگه وقتشه برات آستین بالا بزنیم.
از آنها اصرار و از من انکار.

همین باعث شد تا فکری به ذهنم خطور کند:
با فرامرز از بچه های محل، از نوجوانی با هم بزرگ شده بودیم. با هم کلی جبهه رفتیم و همرزم بودیم. خانوادشون هم کاملا من و خانواده ام رو می شناختند. مادرش که خیلی تحویلم می گرفت. مخصوصا وقتی فرامرز دو سه بار توی جبهه مجروح شد، من شب و روز بالای سرش توی بیمارستان تر و خشکش می کردم. مادرش خیلی قربون صدقه ام می رفت ...
تقصیر مادرم بود که این فکر را در کله پوک من انداخت که همه چیز و همه کس را خوب و عالی می دیدم!
هر طوری بود، به فرامرز گفتم. اونم جا خورد. خیلی. شاید اصلا فکرش را نمی کرد که من درباره خواهرهای او فکر کرده باشم.
خب فکر بد که نکرده بودم. آن هم تازه به فکرم رسیده بود. قبل از آن اصلا هیچ توجهی نداشتم که فرامرز دو خواهر خوب چادری دارد که یکی همسن من و دیگری دوسال کوچکتره. اینها را هم خود او گفت. چون خیلی خوشحال شد. چی بهتر از این که من می شدم داماد خانواده شان. به قول خودش، مادرش خیلی مرا دوست داشت. شده بودم مثل یکی دیگر از شش فرزندش!

قرار شد با مادرش در میان بگذارد. فقط از فرامرز خواهش کردم که به هیچ وجه اسم مرا نبرد. نمی خواستم توی رودرواسی قرار بگیرد. و اگر احیانا جوابش منفی بود، از فردا روم نشود در چشمشان نگاه کنم.
همین طور هم شد. فرامرز رفته بود پهلوی مادرش و گفته بود جوانی مومن، خوب، بچه جبهه و جانباز و کلی هعم تعریف و تمجید دیگر، می خواهد بیاید خواستگاری خواهر ما ...

دو سه روز بعد که فرامرز را دیدم، سرش پایین بود. رویش نمی شد در چشمانم نگاه کند. فهمیدم که باید جواب منفی باشد؛ برای همین هیچی از او نپرسیدم و مسئله را کاملا منتفی فرض کردم.
همین طور که داشتیم با هم در محل قدم می زدیم، فرامرز خودش گفت:
- اون چیزی رو که تو خواستی، به مادرم گفتم.
وحشت کردم. داد زدم:
- چی؟ گفتی؟ حتما اسم منم بردی و گفتی ...
- نه بابا. دیگه این قدر ببو گلابی نیستم. خودم حواسم بود. خدا رو شکر اسمت رو نگفتم.
- مگه چی شد؟
حالم گرفته شد. نشد فامیل بشیم.
- خب مادرت چی گفت؟
- یه چیزی گفت که خودمم جا خوردم. مادرم گفت: ما داماد موقت نمی خواهیم.
- داماد موقت؟ یعنی چی؟
- مامانم گفت: این بچه بسیجی ها داماد موقت هستند. یا میرن جبهه شهید میشن، یا توی تهران منافقین ترورشون می کنن. من نمی خوام دخترم اول زندگی بیوه بشه.
مخم سوت کشید. ای وای ... داماد موقت ...!

27 سال از آن روز گذشت.
جنگ تمام شد.
نه من در جبهه شهید شدم نه فرامرز.
منافقین هم هیچ کداممان را ترور نکردند.

به لطف خدا، به پیشنهاد مادرم، با خانواده ای مومن از اهالی قدیمی محل که یک پسرشان اوایل جنگ قهرمانانه به شهادت رسیده بود، وصلت کردم. زندگی خوبی دارم با دو پسر دانشجو که دیگه باید براشون آستین بالا بزنم ...
الحمدلله تا امروز نفسی می آید و حیاتی می گذرد.
داماد موقت هم نشدم!

ولی خواهرهای فرامرز که تقریبا 50 ساله و 48 ساله اند ...
عروس دائم نشدند!
هیچ کدام ازدواج نکردند، یواش یواش چادر را هم گذاشتند کنار، در فلان شرکت شاغل شدند و ...
استغفرالله ربی و اتوب الیه


برچسب‌ها: خاطرات
[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 13:20 ] [ حمید داودآبادی ]
ضد ولایت فقیه، یعنی تو!
چند سال پیش، با یکی از دوستان که مدیر موسسه فرهنگی بزرگی بود، بحثم کشید به آقا  و ولایت پذیری. بی مقدمه بهش گفتم:
- ضد ولایت فقیه یعنی تو!
جا خورد. رنگش سرخ شد و با تعجب گفت:
- دستت درد نکنه. حالا من با اون همه سابقه جبهه و ... این همه مسئولیت مهم فرهنگی، شدم ضد ولایت فقیه؟!
که گفتم:
- مگر آقا در تعیین وظایف و ماموریت شما، در جایی، نکته ای به این مضمون ننوشته:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"
که گفت: خب بله.
گفتم:
- پس شما برای چی کتاب های فیلمنامه هالیوود و فلان و بهمان منتشر می کنید و همه تلاشتان را می گذارید روی آثار سینمای غرب و ...؟
پس کو آنچه آقا بر آن تاکید کرده اند:
"وظیفه شما فقط و فقط پرداختن به خاطرات ناب دفاع مقدس است و بس!"


برچسب‌ها: خاطره, مقاله انتقادی
[ یکشنبه دوم آذر 1393 ] [ 12:29 ] [ حمید داودآبادی ]

"ضد ولایت فقیه" یعنی:
ولی فقیه، مقام معظم رهبری در جلسه ای حضوری، مستقیما خطاب به مسئولین یک تشکیلات فرهنگی می فرمایند:
"کار اجرایی انجام ندهید."

از فردای آن روز، مسئولین آن تشکیلات که همواره شعار و ادعایشان این بوده و هست:
از تو به یک اشاره
از ما به سر دویدن

با پول بیت المال:
فروشگاه کتاب راه می اندازند!
نمایشگاه ... و ... برپا می کنند!
مجله و ماهنامه منتشر می کنند!
شبکه تلویزیونی راه می اندازند!
گروه های مستندسازی تشکیل می دهند!
اردوهای بازدید از مناطق جنگی راه می اندازند!
مراسم تجلیل و تقدیر از دوستان برگزار می کنند!
از بودجه بیت المال، ماموریت های خارجی می روند!
فقط از فلان فیلم سینمایی خاص، حمایت مالی کلان می کنند!
مدیرانشان گروهی و چندین بار اردوی خارج از کشور می روند!
و ...


و زمانی که دختر و پسر جوانی بدحجاب را که آشنایی شان با دین و ولایت، با نگرش به اعمال و رفتار ماست، در خیابان می بینیم، عربده سر می دهیم:
مرگ بر ضد ولایت فقیه !!!!!


برچسب‌ها: مقاله انتقادی
[ شنبه یکم آذر 1393 ] [ 20:17 ] [ حمید داودآبادی ]

"حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.


به گزارش گروه چند رسانه‌ای باشگاه خبرنگاران، "حمید داودآبادی" عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده متعهدی که پس از پایان جنگ اسلحه را بر زمین گذاشت و قلم به دست شد تا روایتگر تلخ و شیرین روزهای جنگ باشد.
گفتنی است؛ 20 کتاب از او به چاپ رسیده که بعضی از آنها به عربی و انگلیسی ترجمه شده و "یاد یاران" اولین کتاب اوست.
همچنین این نویسنده از مقام معظم رهبری، تنها مشوق سالهای شروع نویسندگی‌اش می‌گوید.

 

لینک گفتگوی باشگاه خبرنگاران با حمید داودآبادی


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, مصاحبه, خبر, فیلم
[ چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393 ] [ 20:28 ] [ حمید داودآبادی ]
دهه 60، تروریست های سازمان منافقین (مجاهدین خلق به رهبری مسعود رجوی) با حمایت اطلاعاتی و سیاسی آمریکا، برای از بین بردن نهال نوپای حکومت اسلامی، شدیدا در تلاش بودند.
بمب گذاری برای حضرت آیت الله خامنه ای به جراحت ایشان منجر شد، بمب گذاری در دفتر "حزب جمهوری اسلامی" منجر به شهادت حضرت آیت الهح سیدمحمد حسینی بهشتی و 72 تن از وزرا و نمایندگان مجلس شد و همچنین بمب گذاری در دفتر نخست وزیری که به شهادت محمدعلی رجایی رئیس جمهور و محمدجواد باهنر نخست وزیر انجامید، از جمله آن جنایات تروریستی بود.

در آن برهه بسیار حساس که آمریکا به خیال خام خود، با ایجاد ترور و بمب گذاری توسط منافقین، کار نظام جمهوری اسلامی را تمام شده می انگاشت، فضای خطرناکی بر کشور حاکم شده بود.
روزی نبود که در کوچه و خیابان، بقال، رفتگر، کاسب و خلاصه هر کس که نشانی از مسلمانی داشت، به جرم حمایت از نظام، مورد اصابت گلوله کین منافقین قرار نگیرد.
گاه اتفاق می افتاد منافقین در تیم های چند نفره، خیابانی را بسته و اتومبیل های گذری را مورد بازرسی و حمله مسلحانه قرار می دادند.

در آن زمان، برای حفاظت از مسئولین و شخصیت های اصلی نظام که هدف اصلی تروریست های منافق بودند، تشخیص داده شد جدا از تیم حفاظت و اسکورت که همواره در کنار آنان بود، خود شخصیت های سیاسی و مذهبی نیز شخصا اسلحه کمری (کلت) با خود حمل کنند.
لذا آموزش خاصی به اشخاص داده شد و سپس سلاح کمری تحویل آنان گردید.

آن زمان، واحد "حمل سلاح" ستاد مرکزی سپاه، وظیفه اصلی اش تشخیص صلاحیت و تایید حمل سلاح و صدور کارت و مجوز لازم برای اشخاص بود.

یکی از روزها متوجه کارت حمل سلاحی شدم که مدت اعتبار آن تمام شده و صاحب کارت آن را برای تمدید اعتبار، به واحد حمل سلاح فرستاده بود.
به عکس و اسم که دقت کردم، جا خوردم:

سیدعلی خامنه ای

عجب!
صاحب کارت و مجوز حمل سلاح، کسی نبود جز رئیس جمهور وقت، حضرت آیت الله خامنه ای.
جالب این بود که برای کلت کمری برونینگ "BROWNING" (ساخت بلژیک که 13 تیر در خشاب آن جای می گرفت و از نظر دقت و خوش دستی، بسیار عالی بود) به نام ایشان مجوز صادر شده بود.

یعنی حضرت آیت الله خامنه ای، با وجود مسئولیت های نمایندگی حضرت امام در شورای عالی دفاع و ریاست جمهوری که برای پیر و جوان مملکت و نیروهای نظامی و انتظامی کاملا شناخته و معروف بود، حاضر نبود بدون مجوز، اسلحه حمل کند! و تازه، چون تاریخ اعتبار یک ساله مجوز حمل سلاح رو به پایان بود، سریع آن را فرستادند تا تمدید شود!

همواره این سوال در ذهنم بود و هست:
واقعا چه کسی می خواست جلوی نماینده حضرت امام در شورای عالی دفاع و رئیس جمهور را بگیرد و از ایشان طلب مجوز حمل سلاح کند و یا ایشان را به دلیل همراه داشتن اسلحه بدون مجوز، بازداشت کند، که به سرعت کارت را برای تمدید اعتبار فرستاده بود؟!!!
حمید داودآبادی


برچسب‌ها: آیت الله خامنه ای, منافقین, خاطرات
[ چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 ] [ 21:37 ] [ حمید داودآبادی ]
با امید به فضل و رحمت خداوند رحمن، و به دعای همه دوستان، رفع کسالت شد و اگر خدا بپسندد، مجددا در خدمت عزیزان خواهم بود.

بدون شک محبت خالصانه و دعای قلبی برآمده از درون و سرشت پاک شما عزیزان، به خصوص اینکه لطف کرده و امثال بنده را یادآور آن دوران عشق و خون می دانید، شامل حال مان گردید وگرنه ما چه داریم که خدا را بر آن پسند آید!

شکر خدا، همچنان پرتلاش و پرتوان در خدمت آرمان های اسلام ناب محمدی (ص)، ولی امر مسلمین و طریق سرخ شهیدان خواهم بود.
بدان امید که نفسمان در این راه باشد و جانمان جز در این مسیر درنرود.

خودمونی بگم:
دم همتون گرم.
خیلی باحالید.
با همین دعاهای شماست که روی زمین موندم!
کوچک همه تان
حمید داودآبادی

آهان داشت یادم می رفت:
فعلا به همت پزشکان بزرگوار و کادر پرستاری محترم بیمرستان خاتم الانبیاء (ص)،  کسالت رفع شد و همین امروز صبح از بیمارستان مرخص شدم.


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, خبر, تقدیر
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 22:53 ] [ حمید داودآبادی ]
اگر خوش‌تون اومد‌، دعاشو به ‌جون رفیقم بکنید‌
به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، کتاب «تبسم‌های جبهه» کاری متفاوت از «حمید داودآبادی» است که به خاطرات با حال و قشنگ بچه‌های جبهه و جنگ می‌پردازد.

در این کتاب به خوبی صفا و صمیمیت بین رزمندگان اسلام توصیف شده است و بیان شوخی‌ها و طنزهای رزمندگان در دفاع مقدس به جذابیتش افزوده است.

http://media.farsnews.com/media/Uploaded/Files/Images/1393/08/19/13930819000209_PhotoL.jpg

نویسنده محبوب و ارزشمند دفاع مقدس «حمید داودآبادی» در مقدمه کتاب «تبسم‌های جبهه»، نوشته است: شاید اکثر اونایی که گول خورده! و توی مطبوعات یا اصلاً توی کتاب‌های خودم‌، خاطرات تلخ و شیرینم رو خونده باشن، بعضی از این خاطرات براشون تکراری باشه! بله درسته ولی ...

به پیشنهاد یکی از دوستان، این کتاب رو از دل همه خاطراتم درآوردم تا تبسم‌های شیرین و شادی‌های کودکانه‌مان رو در جنگ‌، یکجا بذارم توی قاب نگاهتون.
حالا خود دانید.
اگر خوش‌تون اومد‌، دعاشو به ‌جون رفیقم بکنید‌، و اگر هم نه‌، که خب چیکار کنم تا راضی بشین؟!

بر اساس این گزارش، مؤسسه شهید کاظمی کتاب «تبسم‌های جبهه» را در 320 صفحه رنگی و  با قیمت 8000 تومان منتشر کرده است که علاقه‌مندان برای تهیه این کتاب می‌توانند با شماره‌های 02537840844 الی 6 تماس گرفته یا به نشانی اینترنتی من و کتاب www.manvaketab.ir و سایت اطلاع‌رسانی مؤسسه شهید کاظمی و به نشانی قم، خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه اول، فروشگاه 131، مرکز نشر و پخش شهید کاظمی مراجعه کنند.

برچسب‌ها: حمید داودآبادی, کتاب, کتاب تبسمهای جبهه
[ سه شنبه بیستم آبان 1393 ] [ 22:51 ] [ حمید داودآبادی ]
مــی خواستــم بـزرگ بشـــم
درس بخــونــم
مهنــدس بشـــم
خاکمــــو آبــاد کنـــم
زن بگیــــرم
مادر و پــدرمــو ببــــرم کربــلا
دختـــرمـــو بـزرگــ کنــــم ببـــرمــش پارکــ
تو راه مــدرسه با هـــم حرفـــ بزنیـــم
خیلـــی کارا دوسـت داشتــــم انجـــام بـــدم
خــب نشــــد….!!!
...

http://kordestan.basij.ir/sites/default/files/n00070418-b_4.jpg

بایـــد مــی رفتـــم از مـــادرم، پـــدرم، خاکـــم، نامـوســـم، دختــــــرم و … دفـــاع کنــــم
رفتـــم کـــه دروغ نباشـــه
احتـــــرام کــم نشــه
همــدیگـــرو درکـــ کنیـــم
ریــا از بیـــن بــره
دیگـــه توهیـــن نباشـــه
محتــاج کســـی نبــاشیــم
راستی الان اوضاع چطوره ؟؟؟؟؟

بخشـــی از وصیــت نامه شهیـــد "کاظم مهـــدی زاده" تخــریــب چـــی عمـلیــات کربــلای یک


برچسب‌ها: وصیتنامه شهید, شهیـــد, کاظم مهـــدی زاده
[ یکشنبه یازدهم آبان 1393 ] [ 0:19 ] [ حمید داودآبادی ]

نامه سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله به رزمندگان جنگ 33 روزه، با صدای شهید حاج حسان اللقیس

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg

 

رساله السیدحسن نصرالله امین العام لحزب الله للمجاهدین حرب تموز، بالصوت الشهید البطل الحاج حسان اللقیس

 

صوت شهید حسان اللقیس


برچسب‌ها: صوت, لبنان, شهید حسان اللقیس
[ پنجشنبه یکم آبان 1393 ] [ 2:2 ] [ حمید داودآبادی ]

هزار سال گذشته ز مُردن لیلی
هنوز مردم صحرانشین سیه پوشند

سه شنبه 22 مهر 1393 ساعت 45/16 دقیقه

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh%2015.jpg

http://www.rajanews.com/Files_Upload/84777.jpg



نماز صبح روز سه شنبه، بیستم مهرماه شصت و یک را در تپه‌های سومار خواندیم و با وانت، عازم خط مقدّم شدیم. به همراه مصطفی و یکی دیگر از بچه‌ها، شیار را برای یافتن محلّ مناسبی برای سنگر جستجو کردیم. من که به قول خودم سابقه‌دارتر بودم، جلو رفتم و محلی به نظر خودم امن پیدا کردم و گفتم: بهتر از اینجا نمیشه پیدا کرد، چون اصلاً خمپاره‌گیر نیست!
مصطفی درحالی که به انتهای شیار چشم دوخته بود، به فکر فرو رفت. رویش را برگرداند و خطاب به ما گفت: زود باشین از اینجا بریم بیرون.
گفتم: واسه چی؟ اینجا جاش برای سنگر خیلی خوبه!
هرچی گفتم، قبول نکرد و سر حرف خودش بود که از شیار بیرون برویم، خیلی عجله داشت.
عاقبت تن به اصرارهای او دادیم و به طرف بیرون شیار حرکت کردیم. چند لحظه بعد، در حالی که هنوز کاملاً خارج نشده بودیم، ناگهان سه خمپاره‌ی 120 میلی‌متری با شیهه‌ای وحشتناک – در پی یکدیگر – سینه‌ی آسمان را شکافتند و درست همان جایی که ما بودیم، داخل شیار منفجر شدند. لحظه‌ای بعد، در حالی که از زمین بلند می‌شدیم، رنگ ما دو نفر به سفیدی می‌زد. نگاهی از روی تعجب به مصطفی انداختیم. فقط گفت:
دیدی بهت گفتم زود از اون شیار بریم بیرون!

صبح روز پنج شنبه 22 مهر 1361
... به دهانه‌ی سنگر که رسید، خنده‌کنان صبح به خیری گفت و دولا دولا وارد سنگر شد. دستهایش را از شوق به هم می‌مالید و با خوشحالی می‌گفت: من امروز میرم تهران!
گفتم: خب کی می‌خوای تشریف ببری؟
گفت: «من امروز شهید می‌شم».
فکر کردم این هم از همان شوخیهای جبهه‌ای است که برای همدیگر ناز می‌کردیم و می‌گفتیم: «احساس می‌کنم می‌خوام شهید بشم!»، در حالی که سعی کردم بخندم، گفتم: «از این شوخیهای بی‌مزه نکن».
ولی نه، شوخی نمی‌کرد چرا که اگر می‌خواست شوخی کند، با قهقهه و خنده‌ی همیشگی همراه بود. در چهره‌اش جدیّت عیان بود.
گفت: «حمید دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی می‌گم، خوب گوش کن.
من امروز بعدازظهر شهید می‌شم، چه بخوای و چه نخوای! دست من و تو هم نیست، هر چی خدا بخواد، همونه».

http://davodabadi.persiangig.com/image/kazemzadeh88.jpg

پیکرشهید « مصطفی کاظم زاده »

http://nmedia.afs-cdn.ir/v1/image/jLMZVl0YFroak1gfFtZSsi4dL2-bMF1PoxN2etWC1MXT-EbHr75KGA/s/w535/

خوابی را که شب قبل دیده بود و حکایت از آن داشت که بعدازظهر آن روز به شهادت می‌رسد، بازگو کرد.
کم‌کم شروع کرد به نصیحت و توصیه. وصیت شفاهی‌اش را کرد. حرفهایی زد که برای من خیلی جالب بود. مخصوصاً در پاسخ به این سؤالم که: «شهادت را چگونه می‌بینی؟» در حالی که دستهایش را به دور خود پیچیده بود و فشار می‌آورد، ناگهان آنها را باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:

«شهادت، رهایی انسان از حیات مادی و یک تولّد تازه‌ است... شهادت مثل رهایی یه پرنده است از قفس ... دوست دارم در برابر تمام عمرم، یک لحظه به عمر امام عزیز اضافه بشه، چون امام با هر لحظه از عمر خودش می‌تونه جامعه‌ای رو هدایت کنه.
... هر وقت توی هر مسئله‌ای گیر کردی، فقط به خدا توکّل داشته باش. هیچ وقت از خدا ناامید نشو چون او خوبی ما رو می‌خواد. آدم وقتی برای خدا کار می‌کنه، نباید از هیچی، حتی از تهمت بترسه. به خدا من فقط برای رضای خدا به جبهه اومدم. آدم باید توی جبهه، خودشو بسازه و تا اونجایی که می‌تونه باید خالصانه به جبهه بره.

همیشه باید به فکر جبران گناهان گذشته باشیم... خوش به حال ما که اسلام رو به دست آوردیم، اگه زمان طاغوت بود، خدا می‌دونه چی شده بودیم و جامون کجا بود...
... شهادت واقعاً سعادت بزرگی می‌خواد، چون فقط خوبها و پاکها هستن که شهید می‌شن.
به خانوادم بگو که من آگاهانه شهید شدم.
بعد از خداحافظی، اشک‌ریزان گفت: «مطمئنم وقت جون دادن، آقا امام زمان (عج) بالای سرم میاد. من وقتی بخوام جون بدم، می‌خندم».

مدام دستهایش را از خوشحالی به هم می‌مالید و پشت سر هم می‌گفت: «خداحافظ، من رفتم».

ناگهان صدای وحشت‌انگیز سوت خمپاره‌ای مرا در جایم میخکوب کرد. دود و غبار در یک آن، تمام فضا را پر کرد. به بیرون سنگر آمدم و فریاد زدم:
مصطفی ... مصطفی...
دود و خاک، آرام آرام بر زمین می‌نشست. هوا کاملاً باز شد. سرش را که از پشت مورد اصابت ترکش قرار گرفته و متلاشی شده بود، دیدم. مثل گل سرخی شکفته بود؛ سرخ و خونین.
هنوز زنده بود. سرش را در میان دستهایم گرفتم. با گریه و التماس از او خواستم چیزی بگوید. ابروهایش را حرکت داد. خواست چشمهایش را باز کند، ولی نتوانست. خواست چیزی بگوید، اما نشد. خون در گلویش پیچید و با خِرخِری فوران کرد و با لبخندی زیبا به سوی حق شتافت.

بهشت زهرا (س) قطعه‌: 26، ردیف: 94، شماره: 9


برچسب‌ها: شهید مصطفی کاظم زاده, عکس, خاطرات
[ یکشنبه بیستم مهر 1393 ] [ 12:45 ] [ حمید داودآبادی ]

برای مرحومه "زینب طوبی" که 28 سال از دست نوازش پدر محروم بود و یک ماه پس از ازدواج، دو شب پیش بر اثر سکته قلبی جان به جان آفرین تسلیم کرد.

عرض تسلیت به بچه های باصفای اندیمشک، همرزمهای قدیمی:
خانواده علی اکبری، خانواده طوبی، عبدالرحمن دزفولی، غلامرضا حسین زاده، مهدی بخشی، مهدی بهداروند، منصور الیاس پور، حمید عتیقی نژاد، گودرز مرادی، سعید یزدانی و ...

اولین روزهای دی ماه 1363
من، عباس دائم الحضور، سعید طوقانی، اصغر بهارلویی، حسین رجبی، عباس منیری و سیداکبر موسوی رفتیم خانه‌ی پدر مجید عتیقی نژاد. ساعتی نگذشت که بچه‌های اندیمشک یکی یکی پیدا‌شان شد. غلام‌رضا حسین‌زاده و صفر علی‌اکبری هم آمدند. وقتی منصور الیاس‌پور و گودرز مرادی آمدند، صدای اندیمشکی‌ها درآمد. آن دو نفر که تنگ هم می‌خوردند، یک لشکر را به هم می‌ریختند.

ایستاده از راست: شهید سعید طوقانی - اصغر بهارلویی - شهید عباس دائم الحضور - شهید مجید عتیقی نژاد - حمید عتیقی نژاد
نشسته از راست: حمید داودآبادی - صفر علی اکبری - سعید یزدانی - شهید حمید طوبی



وقتی صدای زنگ آمد، منصور گفت:
- بچه‌ها، این حمید طوبی‌یه. بیایید امشب یه‌کم اذیتش کنیم.
با تعجب پرسیدم: اذیتش کنیم؟ چه‌طوری؟
گودرز گفت:
- این حمید، از اون فازبالاهاست که نماز شبش ترک نمی‌شه. خنده‌اش هم که فقط تبسمه. اصلا با ما دم‌خور نمی‌شه. واسه همین هم امشب یه کاری کنیم که این‌جا بمونه و نتونه بره نمازشب بخونه.

علی کریم‌زاده گفت:
- ببینید، بی‌خودی به خودتون زحمت ندین. هیچ‌کس نمی‌تونه جلوی نمازشب خوندن اون رو بگیره. ما خودمون رو کشتیم که یه شب توی سپاه نگه‌ش داریم، نتونستیم.

گودرز که شیطنتش بیشتر بود، زیرزیرکی می‌خندید. معلوم بود فکری به سرش زده. گفت:
- کاری نداره. اگه ما به‌ش بگیم، قبول نمی‌کنه، ولی وقتی سعید یا عباس ازش بخوان، توی رودرواسی گیر می‌کنه و می‌مونه.
من با ناراحتی گفتم: پس منم برگ چغندرم دیگه؟
که منصور با خنده گفت:
- نه داداش، شما خود چغندری. مرد مؤمن تو اگه به حمید گیر بدی این‌جا بمونه که از ترس قیافه و هیکل گنده‌ات درمی‌ره. مگه می‌خوای حوری‌های بهشت رو ول کنه و بیاد جهنم پهلوی توی خوشگل وحشتناک بمونه؟

حمید طوبی که آمد تو، با همه دست داد و روبوسی کرد. چهره‌ی متین و آرام و سکوتش، او را زیباتر و دل‌نشین‌تر می‌کرد.
گودرز و منصور، خورده بودند تنگ هم و برای سر کار گذاشتن من و اکبر تلاش می‌کردند. صدای قهقهه‌مان که بلند شد، صفر آمد جلو و گفت: هیس‌س‌س‌س بابا. حداقل حرمت آقا حمید رو نگه‌دارید.
حمید طوبی با تبسمی زیبا گفت: نه آقاصفر. منم راحتم. بذار توی حال خودشون باشند.
گودرز با خوشحالی به طرف صفر دهن‌کجی کرد.

ایستاده از راست: سیداکبر موسوی – اصغر بهارلویی – شهید سعید طوقانی – گودرز مرادی – سعید یزدانی
نشسته از راست: شهید مجید عتیقی نژاد – شهید عباس دائم الحضور – عبدالرحمان دزفولی – شهید حمید طوبی – حمید داودآبادی


شام را که خوردیم، وقت اذیت کردن حمید رسید. ساعت حدود 12 بود که بلند شد و از همه خداحافظی کرد تا برود. مجید و گودرز به او گیر دادند که:
- حالا امشب رو همین‌جا بمون. سعید اینا امشب نمی‌رن پادگان. بمون دیگه.
حمید از ما عذر خواست، ولی من و عباس شروع کردیم که:
- آقاحمید دمت گرم. حالا ما یه شب از پادگان جیم شدیم و به خاطر شما موندیم این‌جا، شما هم کوتاه بیا دیگه.
هر کاری که کردیم، نشد. همانی بود که علی گفت. حمید طوبی نماز شبش را با هیچ چیز عوض نمی‌کرد و رفت.


توضیحات:
- "حمید طوبی" که چند ماهی قبل از شهادت ازدواج کرده بود، وصیت کرده بود: "اگر فرزند من پسر بود، نام او را حسین بگذارید، و اگر دختر بود، او را زینب نام گذاری کنید."
حمید طوبی بهمن 1364 در عملیات والفجر 8 در فاو به شهادت رسید. دخترش که به دنیا آمد، طبق وصیت او زینب نام گرفت.

- "علی کریم زاده" که خود مسئول پی‌گیری امور شناسایی مفقودین سپاه اندیمشک بود، سرانجام دی ماه 1365 در عملیات کربلای 4 در جزیره‌ی ام‌الرصاص مفقود شد.
علی هم مانند دوست قدیمی خویش حمید طوبی، گفته بود: "اگر فرزند من پسر بود، نام او را حسین بگذارید، و اگر دختر بود، او را زینب نام گذاری کنید." چندین سال بعد استخوان‌های علی به خانه بازگشت. دختر او زینب که بزرگ شده بود، از پیکر پدر استقبال کرد.
- "سعید طوقانی" و "عباس دائم الحضور" اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شدند و سال ها بعد استخوان هایشان به خانه بازگشت.
- "حسین رجبی" اسفند 1363 در عملیات بدر در شرق دجله جاودانه شد.
- "مجید عتیقی نژاد" اسفند 1366 در عملیات والفجر 10 در غرب کشور به شهادت رسید.
یاد همه شان بخیر


برچسب‌ها: خاطرات, شهید حمید طوبی, اندیمشک
[ شنبه نوزدهم مهر 1393 ] [ 20:51 ] [ حمید داودآبادی ]

صبح روز چهارشنبه 16 مهر 1393، در مراسم اختتامیه هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج، از خانواده شهید "احمدرضا احدی" (نویسنده کتاب ارزشمند حرمان هور)، سردار "حسین همدانی" و "حمید داودآبادی" تجلیل شد.
همچنین از نویسندگان و فعالان عرصه فرهنگ "محمدرضا سرشار" (قصه گوی ظهر جمعه)و "محبوبه معراجی پور" (نویسنده کتاب عباس دست طلا) نیز تقدیر به عمل آمد.

http://media.nasimonline.ir/original/1393/07/16/IMG14222389.jpg

http://media.nasimonline.ir/original/1393/07/16/IMG14222200.jpg


در این مراسم، حمید داودآبادی هنگام اخذ هدیه و لوح تقدیر، اظهار داشت:
"آن گاه که پس از پایان جنگ، اسلحه را بر زمین گذاشتیم و قلم به دست گرفتیم، تا امروز فقط همسرمان بود که سختی ها را تحمل کرد و با مشکلات ساخت."
سپس با یاد شهید "مصطفی حسینی" (برادر همسرش که 13 آبان 1359 در جبهه کرخه نور به شهادت رسید) همسرش را به روی سن فراخواند و هدیه خود را تقدیم وی کرد.
این حرکت، با تشویق و تبریک بسیار زیاد حضار مواجه شد.

http://newsmedia.tasnimnews.com/Tasnim//Uploaded/Image/1393/07/16/13930716141517783804564.jpg


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, خبر, تقدیر
[ چهارشنبه شانزدهم مهر 1393 ] [ 21:51 ] [ حمید داودآبادی ]

دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج با اعلام تقدیر از محمدرضا سرشار، حمید داودآبادی و محبوبه معراجی‌پور در این جشنواره افزود: محوریت این جشنواره بیشتر با شهرستان‌ها است و آثار راه یافته به بخش نهایی و ملی ۲۲۰ اثر است.

به گزارش خبرگزاری‌ها، رضا رسولی، دبیر هشتمین جشنواره ادبیات داستانی بسیج در نشست خبری این جشنواره که صبح دیروز برگزار شد، با گرامیداشت امیرحسین فردی پدر ادبیات داستانی انقلاب، گفت: شناسایی معرفی و تقدیر از نویسندگان جوان و پیشکسوت ادبیات داستانی و کادر‌سازی نیرو برای جبهه فرهنگی انقلاب از جمله اهداف برگزاری این جشنواره است.

رسولی گفت: مراسم اختتامیه صبح روز چهارشنبه 16 مهر از ساعت 10 تا 12 در فرهنگسرای ارسباران برگزار می‌شود.
رسولی در پایان گفت: در مراسم اختتامیه از یکی از فرماندهان پیشکسوت دفاع مقدس تقدیر می‌کنیم.

همچنین محمدرضا سرشار، حمید داودآبادی و محبوبه معراجی‌پور نیز به عنوان سه نویسنده برتر تقدیر می‌شوند.


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, خبر, تقدیر
[ سه شنبه پانزدهم مهر 1393 ] [ 19:15 ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
امکانات وب