خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ

روز شنبه 31 مرداد 1394 در "برنامه به خانه برمی گردیم" شبکه 5 سیمای جمهوری اسلامی ایران، دکتر "محمد دریایی" متخصص علوم زیستی و طب سنتی، در ادعایی عجیب، با استناد به تحقیقاتی که منبعش را ذکر نکرد، مدعی شد "انسان حتی می تواند تا 50 هزارسال عمر کند" و در ادامه، بر همان اساس، دلایل طول عمر امام زمان (عج) را غذای سالم و اکسیژن خوب عنوان کرد.

 

http://davodabadi.persiangig.com/1%20daryaei.jpg


متن اظهارت دکتر محمد دریایی درباره طول عمر امام زمان (عج):
"انسان به خاطر تغذیه سالم می تواند طول عمری معادل 50 هزار سال داشته باشه، به همین دلیل است که ما طول عمر شریف  امام زمان رو که الان حدود 1168 سال میشه، به خاطر غذای سالم، اکسیژن خوب و مشیت الهی است که ایشون زنده باشند و بتوانند که جهان رو نجات بدهند"

[ چهارشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۴ ] [ 18:37 ] [ حمید داودآبادی ]

مقاومتی از جنس "پاره‌های پولاد"
سرویس فرهنگی فردا  - مهدیس میرزایی اعتمادی
حمید داودآبادی را خیلی ها می شناسند. همان رزمنده ای که امروز قلم به دست گرفته و خاطرات گذشته خود را لحظه به لحظه از جنگ تحمیلی و رفقایش به ثبت رسانده است. وی علاوه بر خاطرات 8 سال دفاع مقدس، خاطرات نابی نیز از آن سوی مرزها و جبهه مقاومت نیز دارد که حاصل آن بعد از تلاش و پی گیری ها و هزینه شخصی خود در کتاب های "پاره‌های پولاد"، "کمین جولای 82"، "عقل درخشان" به ثبت رسیده است.



لبنان؟!
داودآبادی در گفت وگو با «فردا»، داستان اعزام خود به لبنان را این چنین بیان می کند که در سال 62 وقتی به پایگاه شهید بهشتی برای اعزام به جبهه مراجعه می کند، نوشته ای نظرش را جلب می کند. دیدم با خط درشت نوشته: " برادرانی که مایل به اعزام به سوریه و لبنان هستند، ثبت نام کنند". پیش خودم گفتم: لبنان؟!

چون قبل از انقلاب سابقه حضور در جبهه لبنان و فلسطین یک امتیاز برتر برای افراد بود و من هم که علاقه مند به رفتن بودم، برای ثبت نام اقدام کردم. از شروط لازم، داشتن مدرک 6 ماه حضور در جبهه و مناطق عملیاتی جنوب بود که من آن را داشتم. احساس می کردم فرصتی ناب به دست آورده ام که نباید آن را از دست بدهم. همین طور هم شد، چون این حضور، برکات زیادی برای زندگی ام داشت، از همصحبتی با سیدحسن نصرالله تا پیدا کردن دوست خوبی چون شهید حسان اللقیس.

3 کتاب برای لبنان
توصیف داودآبادی از وضعیت کشور لبنان نتیجه سال ها مواجهه مستقیم او با مردم و مبارزان این کشور است، و در این باره می گوید: لبنان سابقه عظیمی دارد و تحت سیطره همه نوع فرهنگ ها از جمله فرانسوی، آمریکایی، عربی، ایرانی، روسی، فرهنگ مسیحی، وهابی و ... است. با این وجود، زندگی در آن جا به شکل کاملاً عادی رواج دارد. در موقع جنگ، می جنگند و پس از آن در کنار هم زندگی می کنند.
لبنانی ها سال ها پیش درگیری های داخلی بسیاری با یکدیگر داشتند. مسیحی ها با مسلمان ها، دروزی ها با مسیحی ها، مسلمان ها با یکدیگر و ... این ماجرا همین طور ادامه داشت و تا چندین سال در آن جا اسلحه حرف اول را می زد. امام موسی صدر تلاش بسیاری برای اصلاح امور انجام داد و نفس امام (ره) و وجود سیدحسن نصرالله بود که توانست این ملت را به وحدت برساند. در همین بحبوحه جنگ ها ما در لبنان حضور داشتیم و در این مدت چیزهایی که دیدیم، بسیار وحشتناک بود  .
این اواخر هم برای تحقیق و کارهای مربوط به کتابم، سفرهای شخصی به لبنان داشتم که نتیجه آن چاپ کتاب "کمین جولای 82" روزشمار 4 دیپلمات ربوده شده، "پاره های پولاد" و "عقل درخشان" بود. "عقل درخشان" که به تازگی به چاپ رسیده است، در خصوص زندگی و خاطرات زندگی شهید "حسان اللقیس" است.



مقدمه بی پایان نویسنده
داودآبادی در مقدمه کتاب می نویسد: "خيلى پيش از اينها با نام لبنان آشنا شدم. نام آن برايم همراه بود با عنوان زشت و کريهِ «جنگ داخلى». همواره لبنان و فلسطين را يکى مى‏انگاشتم؛ به‏ خصوص در جنگ و مبارزه هم‏ شکل و قيافه شان! بهار سال 1362 (1983م) هنگامى که براى اولين بار پاى بر زمين لبنان گذاشتم، ناخواسته عاشق سرزمينى شدم که مسلمانانش به ايرانى‏ها اقتدا کرده بودند. چندين ماه بودن و زيستن در ميان شيعيان آن وادى، شور و شعفم را دوچندان کرد.
حضور در صحنه ‏هاى جنگ ايران و عراق که بسيار مهم‏تر بود، باعث شد تا چند سالى از آن سامان دور افتم؛ ولى همواره اخبارِ حوادث آن‏جا را پى‏گيرى می کردم و برايم اهميتى خاص داشت. سرانجام بهار سال 1374 (1995م) زمانى دوباره پا به لبنان گذاشتم که چند روزى بيش‏تر از عمليات استشهادى «صلاح‏ محمد غندور» نمی گذشت.
سخنان دلنشين «موسى قصير» يا همان «ابو احمدِ» خودمان، کار خودش را کرد. از همان سفر شروع کردم به جمع‏ آورى اطلاعات مربوط به تاريخچه‏ عمليات شهادت‏ طلبانه. در طى اين مدت تا به امروز، حداقل سالى يک‏ سفر به لبنان داشتم تا اطلاعاتم را تکميل کنم. از مصاحبه‏ اختصاصى و طولانى با دبيرکل حزب‏الله گرفته، تا همراهى با رزمندگان مقاومت اسلامى در محورهاى عملياتى. همه‏ اين سفرها بدون هرگونه همراهى و مساعدت معنوى و حتى مالى سازمان‏ها و ارگان‏ها و ... بود که شايد شيرينى کار در همين باشد.
سرانجام خون مطهر شهدا ثمر داد و لبنان آزاد شد. بازديد از مناطق آزاد شده و به ‏خصوص محل شهادت عزيزانى چون صلاح غندور، على‏ اشمر، هيثم دبوق و ... بسيار دل‏ انگيز و ارزشمند بود که قابل وصف نمى‏باشد.
آن‏چه می خوانيد، ثمره سفرهاى متعدد به آن وادى کوچک، ولى عظيم است که در طى اين سال‏ها، مرا به خود مشغول داشته و هر روز بر يافته ‏هايم افزود تا اين‏که همه را يک جا تقديم شما می نمايم.

"پاره های پولاد"
پاره های پولاد کتابی از جنس مردم سخت کوش و مقاوم مردم لبنان بوده که حاصل زحمات چندین و چند ساله نویسنده ای چون حمید داودآبادی است.
این کتاب به تاریخچه مقاومت اسلامی لبنان و عملیات استشهادی رزمندگان لبنانی در برابر رژیم اشغالگر صهیونیسم می پردازد. در این کتاب علاوه بر آشنایی با جغرافیای لبنان، با عملیات استشهادی رزمندگان لبنانی در برابر اسرائیل روبرو می شویم.
داودآبادی هدف از نوشتن کتاب را معرفی شهدای استشهادی و مقاومت اسلامی لبنان عنوان می کند و می گوید: در این کتاب چگونگی عملیات استشهادی، انتخاب داوطلبین و شرایط خاص داوطلبین و ویژگی های آنان بیان شده است.
این کتاب ضمن تشریح بیست عملیات استشهادی از سال 60 (1981م) تا سال 78 (دقایق پایانی 1999م)، به معرفی و بیان زندگی نامه شهدای عملیات شهادت طلبانه افرادی چون شهید احمد جعفر قصیر، شهید سیدعلی حسین صفی الدین، شهید بلال احمد فحص، شهید حسن قصیر، شهید ابو زینب، شهید هیثم صبحی دبوق، شهید سیدعبدالله محمد عطوی معروف به حر عاملی، شهید اسعد حسین برو، شهید ابراهیم جمیل ظاهر، شهید صلاح محمدعلی غندور، شهید محمد عبدالامیر حمید، شهید علی منیف اشمر، شهید عمار حسین حمود پرداخته است.
همچنین این کتاب به عملیات متفرقه توسط نیروها و احزاب دیگر لبنانی می پردازد. یکی از نقاط قوت کتاب را نیز می توان در استفاده از عکس ها، نقشه های مناطق عملیاتی و عکس هایی از مزدوران اسرائیلی و خائنین لبنانی و معرفی آنان بیان کرد.
"پاره‌های پولاد" سال 1383 به همت موسسه فرهنگي هنري شهید آوینی به چاپ رسیده است. این کتاب به زبان عربی ترجمه و در کشورهای عرب زبان نیز عرضه شده است.

یادآور می شود، حمید داودآبادی رزمنده، جانباز و نویسنده دفاع مقدس است که می توان به کتاب های "از معراج برگشتگان"، "پرواز پروانه‌ها"، "تفحص"، "یاد یاران" اشاره کرد.
سایت "فردا نیوز"
۲۲ مرداد ۱۳۹۴


برچسب‌ها: حمید داودآبادی, کتاب, پاره های پولاد, لبنان
[ جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ ] [ 1:47 ] [ حمید داودآبادی ]

چیزی که برای همه‌ی ما عجیب بود و اوایل باور آن برای‌مان خیلی سخت و مشکل می‌آمد صحنه‌هایی بود که می‌دیدیم و دل انسان را تکان می‌داد. این را می‌توانم بگویم که تکان‌دهنده‌ترین و سخت‌ترین لحظاتی که در تفحص پشت‌سر می‌گذاشتیم، همان‌جا بود. باورش برای خود ما که می‌دیدیم مشکل بود، چه برسد به کسی که نیامده، ندیده، می‌خواهیم برایش تعریف کنیم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tafahhos-.jpg


آن صحنه، شهدایی بودند که عراقی‌ها پیکرشان را در توالت‌های‌شان انداخته بودند. چاه‌های فاضلاب و جاهایی که مشخص بود شهدا را داخل آنها انداخته و همان‌جا دست‌شویی‌‌شان را احداث کرده‌اند. این مسئله، اوایل برای هیچ‌کس قابل تصور و قبول نبود. غالبا درکار تفحص به محل دست‌شویی‌ها که می‌رسیدیم، ناخودآگاه حالت تنفر و انزجار در وجودمان پیدا می‌شد و زود از کنار آن رد می‌شدیم.
همه‌ی مسائل از آن‌جا شروع شد که یکی از روزها، متوجه لبه‌ی پوتینی شدیم که از خاک کنار دست‌شویی بیرون زده بود. با اکراه آن‌جا را کندیم و درکمال حیرت به استخوان پای انسانی برخوردیم. از همان‌جا بود که چند گور دسته‌جمعی پیدا کردیم و حدود 28 یا30 شهید درآوردیم.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20tafahhos.jpg


اولین محل را که کندیم، شش - هفت شهید پیدا شدند. همین‌طور یکی دیگر، تا به قسمتی رسیدیم که خود دست‌شویی قرارداشت. مکان این صحنه‌ها در ارتفاع 143 فکه، منطقه‌ی عملیاتی والفجر یک بود. محلی که گردان‌های خندق، کمیل و حنظله از لشکر حضرت رسول (ص) آن‌جا عملیات کرده بودند.
 از آن به‌بعد، بچه‌ها به هر دست‌شویی که می‌رسیدند، با ناراحتی و دل‌شکستگی تمام، آن‌جا را می‌کندند و پیکر مطهر شهدا را خارج می‌کردند. شاید از هر ده دست‌شویی عراقی که در منطقه به‌چشم می‌خورد، در هفت تای آنها شهید یافت می‌شد.
شهیدی بود که همرزمانش محل شهادت او را درکنار ارتفاع نشان دادند؛ حدود یک سال بچه‌ها اطراف آن ارتفاع را می‌گشتند ولی از او خبری نبود. سرانجام پیکر او جزو شهدایی یافت شد که گفتم. در اوج مظلومیت، درحالی که دست‌ وپای‌شان را با سیم تلفن بسته بودند.
یکی دیگر از این صحنه‌ها که دل‌مان را آتش می‌زد، این بود که دست بعضی از این شهدا را با پیشانی بندهای‌شان بسته بودند. حالا تصور کنید، با چه فشاری دست‌وپای مجروحین را بسته‌اند و این‌گونه وحشیانه به‌شهادت رسانده‌اند.
بعد از پیش آمدن این مسئله، جاهایی را که محل انباشت زباله و ... بود، جست‌وجو کردیم و متاسفانه در آن‌جاها نیز شهید پیدا کردیم.
راوی: مرتضی شادکام
نقل از کتاب "تفحص" نوشته حمید داودآبادی - صفحه 99
چاپ دوم: پاییز 1393 موسسه شهید احمد کاظمی


برچسب‌ها: خاطرات, تفحص شهدا, عکس
[ دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ ] [ 17:14 ] [ حمید داودآبادی ]

یک رزمنده نویسنده - بخش اول     
بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرده است/ ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم
خیلی ها معتقدند، حمید داودآبادی در دهه 60 مانده است اما خودش می گوید این ماندن را دوست دارد، می گوید: ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم چون نمی شود آن روزها و اتفاقات را از یاد برد.
گروه فرهنگ و هنر دفاع پرس: خودش را در جرگه قهرمانان جهاد اصغر معرفی می کند، اما جهاد اکبر را شرط می داند. سالهاست که از جبهه برگشته ولی با قلمش در جبهه نرم می جنگد. قلمش از آن دست قلمهایی است که خیلی ها را دفاع مقدسی کرده است.
اگر سرفه امانش دهد، داستاهای خوبی برای گفتن دارد؛ از روزگاری که در جبهه اتفاقات را ریز به ریز برای مادرش می نوشته تا تلنگر هایی که یک مادر شهید به او می زند.
خیلی ها معتقدند که "حمید داودآبادی" در دهه 60 مانده است. اما خودش می گوید این ماندن را دوست دارد  چون در دهه 60 "مصطفی کاظم زاده‌"هایی را دارد که ایمانش از خیلی ها قوی تر است.

داودآبادی موقع جنگ رزمنده بود و از جنگ برگشت، نویسنده شد. می گوید "دوست دارم نویسنده خوبی باشم". دغدغه اش گفتن خاطرات روزگاری است که با رفقای شهیدش در جبهه داشته است.
با کتاب "یاد یاران "شروع به نوشتن کرد. او تقریظ مقام معظم رهبری بر این کتاب را یکی از موثرترین محرک ها برای ادامه دادن در عرصه نویسندگی می داند.
"از معراج برگشتگان"، "چادر وحدت"، "پاره های پولاد"، "کمین جولای 82"، "دیدم که جانم می رود"، "حماسه ذوالفقار"، "تفحص" و "عقل درخشان" از دیگر کتابهایی است که به قلم او راهی بازار کتاب شده است.
خبرنگار ما برای گفت و گو با داودآبادی به سراغ او رفته که حاصل این گفت‌و گو را در ادامه از نظر می گذرانید:



بلوغ ما با انقلاب شروع  و در جنگ تحمیلی تکمیل شد
دفاع پرس: به عنوان سوال اول، از حمید داودآبادی در دوران نوجوانی برایمان بگویید.
- سال 56، 57 بود که با تمام هیجانات و شور جوانی که در آن مقطع داشتم، به جرگه انقلابیون پیوستم. به همراه خانواده در تظاهرات و راهپیمایی ها شرکت می کردم که خاطرات آن دوران در بخش اول کتاب "از معراج برگشتگان" منتشر شده است.
آن زمان صحنه‌های بسیار جالبی برای یک نوجوان وجود داشت؛ زیرا نوجوانی که به دنبال تخلیه هیجانات جوانی خود است تلاش دارد تا عرصه ای برای این کار پیدا کند و وقوع انقلاب یکی از این عرصه هاست. یکی از شانس های زندگیم‌ من هم همین انقلاب بود چرا که می توانستم راحت در آن فعالیت کنم.
روند بلوغ ما با انقلاب شروع و در جنگ تحمیلی تکمیل شد. ما در جنگ بالغ شدیم چون زمانی که 15- 16 ساله بودیم، یعنی زمانی که تازه نماز خواندن بر ما واجب شده بود، دوستان ما در برابر چشمانمان به شهادت می رسیدند.

دفاع پرس: اولین بار چه زمانی به منطقه اعزام شدید؟
- 25 مهر 60 یعنی روز تولدم. من در طول عمرم دوبار متولد شدم؛ یک بار در 25 مهر سال 44 که به دنیا آمدم و وجود جسمانی من متولد شد و بار دیگر در 25 مهر 60 که تولد معنوی من بود و در سومار متولد شدم.
من آن زمان به صورت کاملاً شخصی و داوطلبانه در جبهه حضور داشتم که این حضور داوطلبانه در کارت بسیج من هم قید نشده است ولی می دانم اجر کار من محفوظ است.  

دفاع پرس: جنگ تمام شد و شما به خانه برگشتید؟
- بله، جنگ تمام شد و همه مردها به خانه هایشان برگشتند. نمی شود گفت ما 8  سال عقب مانده بودیم، بلکه زمانه 8 سال رو به جلو حرکت کرده بود، جامعه جلو رفته بود، بعضی‌ها برای خود گرگی شده بودند و گرگ‌ها گرگ تر شده بودند. ما بدون توقع برگشتیم ولی باید حداقل ها را برایمان کنار می گذاشتند که نگذاشتند.
متاسفانه در بعضی موارد، ارزش‌ها با ترازو سنجیده شد؛ به عنوان نمونه در یکی از نهادهایی که در زمینه ارائه خدمات به جانبازان فعالیت می کرد، از آنان با کارت جانبازی و بر اساس آن پذیرایی می کرد؛ جانبازهای 25 درصد نوشابه و ماست نداشتند. اما به جانبازهای 30 درصد نوشابه می دادند، و وضع 50 درصدی ها از همه بهتر بود که هم نوشابه داشتند و هم ماست! یعنی همه ارزش‌ها در درصدهایی خلاصه شد که در جامعه بر مبنای آن به شما خدمات ارائه می شد.
این در حالی است که در کشوری مانند الجزایر که 4-5 دهه قبل انقلاب کرده اند، وزارتخانه ای برای ایثارگران دارند که تا به امروز فعال است و همه نوع تسهیلات برای جانبازان و خانواده های آنان در نظر گرفته است. حتی این تسهیلات به نوه و نتیجه آنان هم ارائه می شود، چون از همان نسل و از نوادگان آن ایثارگران هستند. اما اینجا ....



** با چند میلیارد می شود محبت یک مادر را خرید؟ **
دفاع پرس:  این جمله را شنیده اید که می گویند "داودآبادی در دهه 60 جامانده است"؟    
- یکی از دوستانم که جانباز جنگ تحمیلی است و متاسفانه دچار فراموشی شده و تمام ارزش‌ها و دوستان شهیدش را از یاد برده است، در سالگرد شهادت شهید مصطفی کاظم زاده به من گفت: "حمید، تو هنوز در دهه 60 مانده ای؟ نمی خواهی بیرون بیایی؟"
خندیدم و گفتم: بیام کجا؟ بیام پهلوی تو؟ اگر بیرون آمدن از دهه 60 به این قیمت است که مثل تو باشم، ترجیح می دهم در همان دهه 60 بمانم.
من به او گفتم: کیوان و حمید و نادر را یادت هست؟ هر کدام از اینها اگر بودند، الان برای خودشان کسی شده بودند. آن موقع ها هم که بودند، هزارتا مثل من و تو را در جیبشان می گذاشتند، تا به حال سَری به مادر این سه شهید زده ای؟ مگر شهادت سه جوان شوخی است؟ امروز بچه من و شما مریض می شود، دست و پایمان را گم می کنیم. باید مادر باشی، دل داشته باشی تا جنازه سه تا پسرت را بیاورند و تو دَم نزنی.
من گفتم: اگر اینها برای دهه 60 است، نادر و حمید و کیوان را چکار کنم؟ بهشت زهرا(س) را چکار کنم؟ می شود اینها را به راحتی فراموش کرد، زندگی کرد و اصلاً به روی خود نیاورد؟
من در کتاب "نامزد خوشگل من" که به تازگی منتشر شده است، خاطره ای از "زهرا خانم" مادر این سه شهید نوشته ام؛ آن هم موقعی که همراه همسر و فرزندانم برای عید دیدنی به منزل یکی از اقوام رفته بودیم، متوجه شدم که کسی به شیشه ماشینم می زند. نگاه کردم دیدم، "زهرا خانم" است. بعد از سلام و احوالپرسی گفت: "سالگرد نادر گذشت، نیامدی. عید شد، نیامدی. اگر الان بچه هایم بودند، حتماً عید برای دیدنم می آمدند."
او نگاهی هم به بچه های من کرد و گفت: "اگه آنها هم بودند، الان مثل تو بچه های قد و نیم قد داشتند و بای عیددیدنی به منزل من می آمدند" و من ماندم که در جواب چه بگویم...
مگر می شود مادر را که با جان و دل، بچه هایش را در راه اسلام داده است، نادیده گرفت؟ می شود به جای این نگاه‌ها پول داد؟ با چند میلیارد می شود محبت یک مادر را خرید؟ حالا من می توانم دوستانی که روزگاری را با آنها سپری کرده‌ام ازیاد ببرم یا اینکه در قبال جیب خود مسئول باشم.
منِ داودآبادی اگر همین الان از دنیا بروم، برای من پیام‌ها و مراسم بسیاری برگزار می کنند. اما در همین تهران خودمان مادر سه شهید، یعنی شهیدان ولی زاده در گوشه خیابان به رحمت خدا رفت، بی آنکه پیامی صادر شود و یا مراسم آن چنانی برگزار شود.
پسرش برایم گفت که آخرین برادرم که شهید شد، من در جبهه بودم. خبر شهادت را خودش به من داد و گفت: "تو در جبهه بمان و نیاز نیست برگردی، من خودم برادرت را تشییع می کنم." این ها را با چه چیز می شود عوض کرد؟
چند وقت پیش در یک مصاحبه تلویزیونی از مادر شهید پرسیدند که "خواسته شما چیست؟ گفت: خواسته؟ من ناراحتم که چرا پسر دیگری نداشتم که او را هم به جبهه بفرستم." یعنی این مادر هنوز حس می کند که بدهکار است.
در منطقه فکه که بودیم دو تا از دوستان من متاهل بودند. من امروز تازه متوجه شدم که آنها چه دل بزرگی داشتند که به جبهه آمدند. آنها هر روز صبح به اندیمشک می رفتند و به خانواده شان تلفن می زدند.  یکی از آنها به نام عباس تقوی، پسری به نام اسماعیل داشت که 6 ماهه بود. شب عملیات به او گفتم: عباس! از اسماعیلت چه خبر؟ گفت: من خودم امشب اینجا آمده ام تا قربانی شوم".
اسم همرزم دیگرم حسین ارشدی بود که 6 فرزند داشت. یک روز به او گفتم که "خوب نیست هر روز از این جا تا اندیمشک را به خاطر تلفن زدن می روی". آن روز من جوان بودم و می توانستم شعار بدهم. او در جواب من خندید و گفت: "حمید جان من 6 فرزند دارم. من از دنیا بریده‌ام، از بچه‌هایم بریده‌ام ولی آنها که از من نبریده‌اند." بعد زد روی شانه من و گفت: "بذار بابا شی حمید جون، اونوقت بهت می گم".
حسین  10 روز بعد در عملیات کربلای یک به شهادت رسید. من فقط یک بار به خانه حسین رفتم.  وقتی همسرش مرا دید، تنها یک جمله به من گفت: "چرا حسین، مرا با 6 تا بچه گذاشت رفت؟"
دیگر هیچ موقع به آنها سر نزدم، چون حرفی برای گفتن نداشتم. هر بار که به بهشت زهرا(س)  می روم به مزار حسین هم سر می زنم. مگر حسین داستان بود؟ دروغ بود؟ افسانه بود؟ من به راحتی این ها را فراموش نمی کنم.
حواسمان باشد، بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرده است
بدن ما در جنگ با بیت المال رشد کرد. چون چیزهایی که می پوشیدیم و می خوردیم، همه را مردم در پشتیبانی از جنگ برای ما ارسال کرده بودند. حالا امروز من این بدنی که با بیت المال رشد یافته را در کجا باید خرج کنم؟ پس ترجیح می دهم در دهه 60 بمانم و هر وقت یادم رفت، "زهرا خانوم" به شیشه ماشینم بزند و تلنگری باشد که "حمید خیلی چیزها یادت نرود".
 نباید مصطفی حیدرنیا را از یاد ببرم که تا وقتی شهید شد، نمی دانستیم کیست. در حالیکه او رئیس سازمان تربیت بدنی و معاون نخست وزیر وقت بود.
روایت داریم که دنیا زندان مومن است و بهشت کافر. دوست مشترک من و شهیدان محمدی که امروز میلیاردر است، هیچ وقت به خانه آنها سر نخواهد زد، چون می داند که باید شهیدان محمدی را به یاد بیاورد، بعضی از آدم‌ها برای گناه کردن از حقیقت و خدا فرار می کنند.
من 85 قطعه عکس دو نفره دارم که تنها از میان آنها من باقی مانده ام و همه‌ای آن 85 نفر شهید شده اند.



لبنان، فصل تازه زندگی
دفاع پرس:  از داستان حضورتان در لبنان بفرمایید.
- بهار 62 بود که برای اعزام به جبهه به پایگاه شهید بهشتی مراجعه کردم. نوشته‌ای نظرم را جلب کرد که "برادرانی که مایل به اعزام به سوریه و لبنان هستند، ثبت نام کنند". آن زمان ما عشقمان لبنان رفتن بود چون قبل از انقلاب، کسانی که سابقه حضور در جبهه فلسطین و لبنان را داشتند، انقلابی محسوب می شدند.
شرط ثبت نام، حضور 6 ماهه در جبهه و مناطق عملیاتی در جنوب ایران بود که من آن را داشتم. پس ثبت نام کردم و پس از دو روز اعزام شدم.
رفتن به لبنان برایم جالب بود و در زندگی دریچه ای دیگر را برایم باز کرد. به قول لبنانی ها "اگر اصفهان نصف جهان است، لبنان همه جهان است"
لبنان سابقه عظیمی دارد و تحت سیطره همه نوع فرهنگ ها از جمله فرانسوی، آمریکایی، عربی، ایرانی، روسی، فرهنگ مسیحی، وهابی و .... است. با این وجود، زندگی در آنجا به شکل کاملاً عادی رواج دارد، در موقع جنگ، می جنگند و پس از آن در کنار هم زندگی می کنند.
لبنانی ها سالها پیش درگیری های داخلی بسیاری با یکدیگر داشتند. مسیحی ها با مسلمانها، دروزی ها با مسیحی ها، مسلمانها با یکدیگر و ... این ماجرا همین طور ادامه داشت و تا چندین سال در آنجا اسلحه حرف اول را می زد.
امام موسی صدر تلاش بسیاری برای اصلاح امور انجام داد ولی متاسفانه نتوانست. اما نفس امام (ره) و وجود سیدحسن نصرالله بود که توانست این ملت را به وحدت برساند. در همین بحبوحه جنگ ها ما در لبنان حضور داشتیم و در این مدت چیزهایی که دیدیم، بسیار وحشتناک بود.
آن زمان سیدحسن نصرالله امام جماعت مسجد امام علی (ع) بود. هنوز حزب الله تشکیل نشده بود و سید عباس موسوی فرمانده سپاه لبنان بود. من بعد از 3-4 ماه خدمت به ایران برگشتم.
این اواخر هم برای تحقیق و کارهای مربوط به کتابم، سفرهای شخصی به لبنان داشتم که نتیجه آن چاپ کتاب "کمین جولای 82"، "روزشمار 4 دیپلمات ربوده شده"، "پاره های پولاد" و عقل درخشان" بود. "عقل درخشان" که به تازگی به چاپ رسیده است، در خصوص زندگی و خاطرات زندگی شهید "حسان القیس" است.

دفاع پرس: شناخت و ارتباط شما با شهید حسان اللقیس چطور بود؟
- "حسان اللقیس" از شهدای بزرگ مقاومت بود که ضربات سنگین و سختی را بر رژیم صهیونیستی وارد کرده بود، تا جایی که "مئیر داگان" رئیس موساد چند سال پیش در سخنرانی مراسم بازنشستگی خود عنوان کرده بود که یکی از آرزوهای بزرگ وی، ربودن حسان و یا کشتنش بوده است که این، عمق کینه و نفرت صهیونیستها را از شهید "حسان اللقیس" نشان می دهد، البته در نهایت هم در سال 1392 او را در مقابل خانه اش ترور کردند.
 شهید "حسان اللقیس" از بنیانگذران حزب الله و از همرزمان سیدحسن نصرالله بود. "رونن برگمن" از تحلیلگران آمریکایی، حدود 10 سال پیش و در کتاب خود با عنوان "جنگ با تروریسم، جنگ سرّی با ایران است"، نام "حسان اللقیس" را علنی کرده بود و در آنجا نوشته بود که وی به راحتی وارد آمریکا و آمریکای لاتین شده و پیشرفته ترین تجهیزات امنیتی را برای حزب الله خریداری و بدون اینکه کسی متوجه شود به لبنان برمی گردد. در واقع آن زمان، "برگمن" حساسیت ها ر ا نسبت به "حسان اللقیس" نشان داد، این در حالی است که "برگمن" از نیروهای عملیاتی و اطلاعاتی اسرائیل محسوب می شود.
زمانی که "حسان" به شهادت رسید، "برگمن" اظهار خوشحالی کرده و گفته بود که "حسان" عقل درخشانی داشت و با ذهن خود هر لحظه در حال نوآوری بود، به همین دلیل هم بود که روسای موساد و سازمانهای تروریستی سعی در ترور وی داشتند.
تا روزی که "حسان" به شهادت برسد، من به درستی نمی دانستم که وی در چه سمتی مشغول به کار است. هرکدام از ایرانی ها هم که به لبنان سفر می کردند وی به میزبانی از آنها می پرداخت. یک بار هم "ابراهیم حاتمی کیا" مهمان وی در لبنان بود.
شهید "حسان" از نظر اخلاقی در سطح بالایی قرار داشت. آخرین باری که وی را دیدم 4 سال گذشته بود. به دلایل امنیتی خیلی کم عکس می گرفت. اما آن روز در ملاقات دو نفره ای که با وی داشتم از زوایای مختلف زندگی وی عکس یادگاری گرفتم. دستش رو بوسیدم، در آغوشم گرفت و من احساس کردم بوی عجیبی می دهد؛ بوی شهدا.
مصاحبه طولانی هم با وی داشتم که از نحوه شهادت خود خبر داده بود.
بعد از شهادتش من شروع به انتشار عکس های وی کردم که سایت بزرگ صهیونیستی "اسرائیل دیفنس" بالاجبار، ترور "حسان اللقیس" را بر عهده گرفت و مقاله مفصلی در این سایت منتشر شد که از چند هدف بزرگ اسرائیل خبر داد بود؛ یکی از اهداف بزرگ آنها از میان برداشتن چهره هایی چون شهید "حاج حسن طهرانی مقدم"، شهید "عماد مغنیه"، شهید "حسان اللقیس" و ... بود که متاسفانه به اهداف خود نیز رسیدند و در این مقاله آمده بود که دستمایه‌ی این گزارش نوشته‌ها عکس هایی بود که من منتشر می کردم.

دفاع پرس: آقای داودآبادی، آیا الان هم با حزب الله در تماس هستید؟
- الان خیلی این ارتباط کمرنگ تر شده و علت آن هم بیشتر مسائل امنیتی است. در سال 77 مصاحبه ای هفت ساعته با سیدحسن نصرالله داشتم که نتیجه آن کتاب "سید عزیز" بود. آن موقع خیلی راحت تر به لبنان و نزد سیدحسن آمد و شد داشتم. اما با بروز جنگ 33 روزه شرایط به لحاظ امنیتی حساس تر شد.

دفاع پرس:  شما تجربه های جالبی را پشت سر گذاشته‌اید. بودن با انسانهای بزرگ، اتفاقی است که به سادگی رخ نمی دهد. از این اتفاق برای ما بگویید.
- بله. من در کنار انسانهای بزرگی بوده ام اما آرزو می کنم که هیچ وقت این اتفاقات را تجربه نکنید. چون دل کندن از دوستی که می دانی رفتنی است بسیار سخت است. به یاد دارم در "سه راه مرگ" در شلمچه همراه با مسعود کارگر و سید محمد هاتف در حال استراحت بودیم که من به آنها گفتم "شما هر دو شهید خواهید شد". چون حس عجیبی نسبت  به آنها پیدا کرده بودم، همین هم شد و دو ساعت بعد مسعود و دو روز بعد سید محمد به شهادت رسیدند.
...
ادامه این گفتگو در روزهای آتی در خبرگزاری دفاع مقدس منتشر خواهد شد.
گفت‌و گو از مهدیس میرزایی و وجیهه السادات حسینی
تهیه و تنظیم: مهدیس میرزایی
خبرگزاری دفاع مقدس
16 اردیبهشت 1394
www.defapress.ir

[ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 0:46 ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده دفاع مقدس گفت: برخی از مسئولان فرق میان فرهنگ و تبلیغات را نمی‌دانند و تبلیغات را سودمندتر از فرهنگ می‌دانند.
باشگاه خبرنگاران - نسرين خداياري؛ "حمایت مطالبه شده از سوی نویسندگان و اهالی قلم به معنای تزریق پول به این قشر از دست اندرکاران فرهنگ جامعه نیست" این بخشی از سخنان حمید داودآبادی، نویسنده ژانر دفاع مقدس است که امروز مهمان ما شده تا کمی از بار سنگین مشکلات موجود بر سر راه نگارش و عرضه کتاب را سوار بر دوش کلمات سبک کند.


* آقای داودآبادی از چه زمانی نوشتن را شروع کردید؟
- من نوشتن را از زمانی شروع کردم که در زمان جنگ نامه‌هایم را همراه با خاطراتم برای خانواده می‌فرستادم گویا گزارش می‌نوشتم و بعد هم در سال 1368 این خاطرات را به انتشار در آوردم، در سال 1390 هم "از معراج برگشتگان" را روانه بازار کتاب کردم تا شروع دوباره‌ای برای نوشتن باشد.

* در فاصله زمانی میان سال های 1368 تا 1390 چه می‌کردید؟
- در این سال ها هم بیکار نبودم و کتاب هایی را با موضوعاتی چون مقاومت اسلامی لبنان و دفاع مقدس به نگارش درمی‌آوردم که تعداد آنها به 24 عنوان می‌رسد.

* آیا تا به امروز کتابی از شما به زبان هاي ديگر ترجمه شده و اگر چنین است می‌توانید بگویید نپذیرفتن قانون کپی رایت چه مشکلاتی را بر سر راه ترجمه‌ی این آثار ایجاد کرده است؟
- تا به امروز دو کتاب با عناوین "تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان" و "روزشمار گروگانگیری چهار ایرانی در لبنان" از من ترجمه شده است و چه بخواهیم و چه نخواهیم قانون کپی رایت حقی است که باید داده شود. مثلا در روز های اخیر دیده و شنیده‌ام که یک شرکت تلفن همراه بدون کسب اجازه از من نرم افزار دو عنوان از کتاب‌هایم را برای فروش گذاشته و یا گهگاه دوستانم نرم‌افزار آثارم را می‌فروشند و این اصلا درست نیست. ما می‌خواهیم که حق  مؤلف محترم شمرده شود. وقتی ما اینجا حق خودمان را رعایت نمی‌کنیم، نمی‌توانیم برخورد دیگری را در سطح جهانی خودمان نشان بدهیم، پس بیایید تا رعایت حق دیگران را در خانه‌ی خودمان داشته باشیم تا در سطح جهانی مشکلی برایمان پیش نیاید.

* چه شد که بعد از این فاصله‌ی طولانی دوباره دست به قلم شدید؟
- حدود 10 سال گذشته را شدیدا به دنبال کارهای نوشتنی بودم چون روی کارهایم خیلی حساس و دقیق هستم، بعضی از دوستان می‌گویند که چه شد که یکباره کتاب‌هایت را منتشر کردی و من می‌گویم که این کتاب‌ها نتیجه فعالیت های 10 ساله من هستند.

* انگیزه شما برای نوشتن چیست؟
- ما دو نوع نوشته داریم که یکی از آنها تفننی و دیگری جدی است، در واقع من می‌خواهم بگویم که افراد امثال من جایی برای کسب درآمد ندارند و هم درآمد من همین حق‌التالیف بوده، به همین خاطر هم زحمات زیادی را متحمل می‌شوم.

* آیا حمایت از طرف مسئولان می بینید؟
- حمایت‌هایی که باید باشد، نیست. مشکلات باعث می‌شود که کمتر و ضعیف تر کار کنیم اما تا به امروز این دغدغه‌ها نتوانسته‌اند من را شکست بدهند. البته حمایتی که من مطرح می‌کنم به معنای تزریق پول نیست. بسیاری از سازمان‌ها بودجه کلانی برای ترویج فرهنگ دریافت می‌کنند و می‌توانند با آن بودجه کتاب‌های ژانر دفاع مقدس را بخرند و در کتابخانه‌‌ها ترویج و به محافل فرهنگی تزریق کنند.  بودجه‌ای که گذاشته شده خرج می‌شود درحالی که بسیاری از مسئولان فرهنگ و تبلیغات را نمی‌دانند و فکر می‌کنند که سود بیشتری از تبلیغات می برند.
 
* چه تعریفی از اهالی قلم دارید؟
- من به نوعی تعبیر نازیبایی برای امثال خودم به کار می‌برم و آن هم این است که ما مانند کارگران فصلی که 6 ماه کار و 6 ماه استراحت می‌کنند مدتی مشغول و بعد فارغ از کار هستیم.

* استقبال جوانان از کتاب‌های دفاع مقدس چگونه است؟  
- برخی از مسئولان می‌گويند که جوانان علاقه چندانی به کتاب‌های دفاع مقدس ندارند، من می‌گویم که در صورتی که کتاب‌ها به مدت 6 ماه در انبارها می‌مانند جوان چگونه به این آثار دست پیدا کند، پس بیایید تا همه تقصیرها را به گردن جوانان نینداخته و کمی هم خودمان را مقصر بدانیم.

* نظر شما در مورد نمایشگاه بین المللی کتاب تهران چیست؟
- نمایشگاه بین المللی کتاب تهران بیشتر از آنکه نمایشگاه کتاب باشد، فروشگاه کتاب است و اگر برنامه ریزی درستی داشته باشیم و نویسندگان را در مقابل همدیگر قرار بدهیم، خوب است زیرا باید کاری برای نوقلمان انجام داد.

* نسل امروز را چطور می بینید؟
- نسل امروز ما استعداد بالایی دارد، اما میدان بروز ندارد، اگر به جوانان میدان بدهیم ممکن است که مارا پشت سر بگذارند و من از این امر خوشحالم.

* به نظر شما مهمترین وظیفه مسئولان دست اندرکار نمایشگاه بین المللی کتاب تهران چیست؟
- نمایشگاه کتاب یکی از بزرگترین اتفاقات فرهنگی ما بوده و وظیفه ما این است که دسترسی مردم به این نمایشگاه و خدمات آن را تسهیل کنیم. به سادگی می توان تسهیلات، خوراکی و رفت و آمد را در اختیار مردم گذاشت، هرکاری که می خواهند بکنند، اما در جهت سرویس دهی به مردم باشد.

* آیا مدت نمایشگاه راضی کننده است؟
- مدت نمایشگاه بین المللی کتاب تهران خیلی کم است و این که ما در 365 روز سال فقط 10 روز نمایشگاه داریم بسیار نامناسب است، زیرا نمایشگاه هم محفلی برای کسب علم و فرهنگ وهم تفریحگاهی برای مردم است، بنابراین اگر مسئولان بتوانند از این فرصت استفاده فرهنگی ببرند، خوب است.
کشور ما تاریخ عظیمی دارد و بخشی از این تاریخ، دفاع مقدس است، نسل فردا محدود به 10 سال آینده نبوده و دهها سال دیگر نیز علاقمند به دانستن تاریخ هستند، پس بیاییم و تاریخ را هرچه بهتر در قالب کتاب به جای بگذاریم.
 

گفتنی است که داودآبادی با کتاب های "تفحص"، "تبسم های جبهه"، "عقل درخشان"، "شهید بعدازظهر"، "آسمان زیرخاک"، "نامزد خوشگل من" و "چادر وحدت" به بیست و هشتمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران می رود.
 
لازم به ذکر است که وظیفه چاپ و انتشار آثار جدید داودآبادی برعهده "موسسه شهید کاظمی نجف آباد اصفهان" و "نشر یازهرا (س)" است.

[ دوشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 0:58 ] [ حمید داودآبادی ]

"شهید بعدازظهر" و "پوسترهای جنگ" در نمایشگاه کتاب عرضه می‌شود
نویسنده "تبسم‌های جبهه" به «نسیم» گفت: مردم سلیقه‌های متفاوتی دارند که در انتخاب کتاب موثر است، با این حال پیشنهاد می‌کنم کتاب "شهید بعدازظهر" را از دست ندهند

http://media.jamnews.ir/farhangnews_91377-268274-1410418292.jpg



حمید داودآبادی در گفتگو با «نسیم»، گفت: کتاب «عقل درخشان» که شامل زندگینامه حسان اللقیس، از فرماندهان شهید مقاومت اسلامی لبنان است توسط انتشارات یازهرا در نمایشگاه کتاب عرضه می شود؛ همچنین کتاب «آسمان زیر خاک» که شامل خاطرات تفحض است نیز از سوی همین انتشارات در نمایشگاه کتاب بیست و هشتم ارائه خواهد شد.

وی با اشاره به کتاب «چادر وحدت» ادامه داد: این کتاب که شامل خاطراتم در سال های 58 تا 60 است نیز که در کتاب «از معراج برگشتگان» نیز قول انتشار آن را داده بودم، توسط انتشارات یازهرا به نمایشگاه کتاب می آید.

نویسنده "تبسم‌های جبهه" اظهار داشت: امسال همچنین کتاب «نامزد خوشگل من» که شامل مجموعه خاطراتی متفاوت از دفاع مقدس و حوادث بعد از جنگ است از سوی موسسه شهید احمد کاظمی به بیست و هشتمین نمایشگاه کتاب می رسد، علاوه بر آن کتاب «شهید بعدازظهر» زندگینامه شهید مصطفی کاظم زاده و کتاب «پوسترهای جنگ» نیز از سوی نشر یازهرا در نمایشگاه کتاب عرضه می شود.

داودآبادی خاطر نشان کرد: بازدیدکنندگان از نمایشگاه کتاب سلیقه های متفاوتی دارند که قطعا در انتخاب کتاب موثر است، با این حال پیشنهاد می کنم کتاب «شهید بعدازظهر» را از دست ندهند.

[ پنجشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۴ ] [ 12:54 ] [ حمید داودآبادی ]

http://hvasl.ir/sites/default/files/news/1394/01/16/149102975.jpg

 

مجموعه خاطراتی متفاوت از دفاع مقدس، این خاطرات که به صورت کوتاه و بسیار جذاب می باشند. توسط حمید داودآبادی نویسنده نام آشنای دفاع مقدس به رشته تحریر درآمده و از سوی موسسه شهید احمد کاظمی منتشر شد.
قطع: رقعی
نوع جلد: شومیز
نوبت چاپ: اول/ زمستان 1393
تعداد صفحات: 184 صفحه
شمارگان: 1500 نسخه
قیمت: 7,000 تومان

علاقه‌مندان می‌توانند برای تهیه این کتاب به صورت ذیل اقدام کنند:
6 -37840844 - 025   

وب سایت:
www.manvaketab.ir
www.kazemipub.ir
نشانی دفتر مرکزی نشر و پخش:
قم، خیابان معلم، مجتمع ناشران، طبقه اول، فروشگاه 131 – مرکز نشر و پخش شهید کاظمی
همچنین فروشگاه‌های کتاب جبهه فرهنگی انقلاب اسلامی در سراسر کشور

[ جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 1:13 ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: آقا می‌فرمایند که این جنگ یک گنج است و این هنر ماست که بتوانیم استخراج کنیم، الان یک نفر باید برود حاج قاسم سلیمانی را استخراج کند.

حمید داودآبادی راوی و نویسنده دفاع مقدس در گفت‌وگو با خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزای فارس، به اهمیت ثبت خاطرات فرماندهان دفاع مقدس و سردار سلیمانی اشاره کرد و گفت: خاطرات سردار سلیمانی ارزشمند است، حالا شاید نتوان برخی خاطرات ایشان را روایت کرد ولی دوره 8 ساله دفاع مقدس را که می‌توان عنوان کرد.

*سرداران دفاع مقدس اسناد جنگ هستند
نویسنده کتاب «تفحص» گفت: ضعف برخی ارگان‌ها که در این حوزه فعال هستند، این است که تا الان نتوانستند خاطرات سرداران دوران دفاع مقدس را روایت کنند. چون این کار وظیفه آنها است. وقتی رهبر انقلاب تا این اندازه روی حفظ خاطرات و اسناد جنگ تاکید دارند و این سرداران نیز از اسناد جنگ هستند پس باید همه فرماندهان از رده پایین تا بالا خاطراتشان ثبت و ضبط شود.

وی افزود: یک ارگانی باید مامور شود و این‌ها را ضبط کند، خاطرات این‌ فرماندهان شخصی نیست بلکه خاطرات انقلاب و دفاع مقدس است و برای کسب این تجربه‌ها خون‌های بسیاری ریخته شده است. حتی شاید لازم نباشد این خاطرات منتشر شود ولی باید حفظ شود زیرا عظمت‌ها و بزرگی‌هایی دارد که باید برای تاریخ بماند.

*یک نفر برود خاطرات «حاج قاسم سلیمانی» را استخراج کند
داودآبادی با اشاره به سخن رهبر انقلاب پیرامون اینکه جنگ گنج است گفت: آقا می‌فرمایند که این جنگ یک گنج است و این هنر ماست که بتوانیم استخراج کنیم، الان یک نفر باید برود حاج قاسم سلیمانی را استخراج کند. این وظیفه سازمان‌ها و گروه‌ها است، اتفاقا این واکنش سردار سلیمانی خوب است زیرا این باعث می‌شود که یک عده‌ای سراغ ثبت و حفظ آنها بروند.

او اضافه کرد: این خاطرات باید برای تاریخ و نسل آینده بماند. اگر خاطرات امثال حاج قاسم روایت نشود در آینده برای جنگ تاریخ می‌سازند، الان آدم‌هایی هستند که برای جنگ مشغول خاطره سازی هستند زیرا می‌خواهند تاریخ بسازند.

*برای جلوگیری از دروغ‌پردازی و تحریف در تاریخ جنگ باید خاطرات امثال حاج قاسم ثبت شود
نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: رهبری جایی تاکید کردند که در روایت تاریخ جنگ دو اتفاق رخ ندهد، یکی اینکه تحریف رخ ندهد و دیگری اینکه دروغ گفته نشود. برای اینکه تاریخ جنگ تحریف نشود و پیرامون آن دروغ گفته نشود باید خاطرات امثال حاج قاسم گرفته شود، حتی منتشر نشود ولی حفظ شود تا در تاریخ بماند.

وی افزود: امثال شهید طهرانی‌مقدم، شهید کاظمی و سردار سلیمانی دو گنج بزرگ هستند. یکی اینکه گنج حماسه‌های دفاع، یکی هم اینکه گنج تجربه‌های نظامی جنگ هستند. دانشکده‌های جنگ ما باید تجربه‌های نظامی این سرداران را تدریس کند و نباید از تجربه‌های نظامی غربی استفاده کند. برای آموزش فرماندهان آینده ارتش و سپاه باید از تجربیات این فرماندهان استفاده کرد.

*سلیم‌النفس بودن ویژگی سردار سلیمانی است
این رزمنده دوران دفاع مقدس در ادامه به نامه اخیر حاج قاسم سلیمانی اشاره کرد و گفت: سردار سلیمانی وقتی این طور عنوان کردند صدر در صد یک ملاحظاتی دارد، این واکنش نشان از سلیم النفس بودن ایشان است و این ویژگی وجودی ایشان است، البته باید عده‌ای زرنگ باشند و سراغ ایشان بروند تا خاطرات ایشان را ثبت کنند.
خبرگزاری فارس
94/01/26

[ چهارشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 12:11 ] [ حمید داودآبادی ]

کشتن حسان آرزوی رئیس موساد بود
حمید داودآبادی از نویسندگان حوزه دفاع مقدس از انتشار کتاب جدیدش با عنوان "عقل درخشان" که مجموعه خاطرات وی از شهید "حسان اللقیس" است، خبر داد.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan6.jpg



حمید داودآبادی نویسنده کتاب حوزه دفاع مقدس در گفتگو با خبرنگار فرهنگ و هنر دفاع پرس، با اشاره به انتشار کتاب "عقل درخشان" گفت: این کتاب به خاطرات من از سال های حضور در لبنان و شهید حاج حسان اللقیس برمی گردد.

وی افزود: من خاطرات زیادی با حاج حسان داشتم و از این رو تصمیم گرفتم که آنها را مکتوب کنم؛ خاطراتی نظیر گفت و گویی جالب که با وی در لبنان داشتم و وی آن روز با توجه به تجربیاتی که در جنگ داشت، نحوه شهادت خود را توصیف کرد.

نویسنده کتاب "کمین جولای 82" با اشاره به آشنایی خود با حسان اللقیس در سال 1362، خاطر نشان کرد:
آشنایی من با وی در سال 62 و در لبنان صورت گرفت؛ آن زمان من به لبنان اعزام شدم و وی آن موقع مسئول دفتر سردار حسین دهقان بود. آشنایی جدی ما به سال 1370 بر می گردد که باعث شد من هر زمان که برای تهیه گزارش و عکس و مطالب برای کتابهایم به لبنان سفر می کردم، میهمان وی شوم.

وی از انتشار عکس های دیده نشده حاج حسان اللقیس خبر داد و افزود:
از همان ابتدا در شبکه های اجتماعی شروع به انتشار عکس های وی کردم. البته حاج حسان به لحاظ امنیتی اجازه  گرفتن عکس را به کسی نمی داد، اما من به خاطر رفاقتی که داشتیم، عکس های زیادی از وی دارم.

داودآبادی خاطرنشان کرد:
شهید حسان اللقیس از شهدای بزرگ مقاومت بود که ضربات سنگین و سختی را بر رژیم صهیونیستی وارد کرده بود، تا جایی که مئیر داگان رئیس موساد چند سال پیش در سخنرانی مراسم بازنشستگی خود عنوان کرده بود که یکی از آرزوهای بزرگ وی، ربودن حسان و یا کشتنش بوده است که این عمق کینه و نفرت صهیونیست ها را از شهید حسان اللقیس نشان می دهد که البته در نهایت هم در سال 1392 او را در مقابل خانه اش ترور کرده بودند.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg



نویسنده کتاب عقل درخشان با بیان اینکه شهید حسان اللقیس از بنیانگذران حزب الله و از همرزمان سید حسن نصر الله بود، گفت:
رونن برگمن از تحلیل گران اسرائیلی، حدود 10 سال پیش و در کتاب خود با عنوان " جنگ سرّی با ایران " نام حسان اللقیس را علنی کرده بود و در آنجا نوشته بود که وی به راحتی وارد آمریکا و آمریکای لاتین شده و پیشرفته ترین تجهیزات امنیتی را برای حزب الله خریداری و بدون اینکه کسی متوجه شود به لبنان برمی گردد. در واقع آن زمان، برگمن حساسیت ها ر ا نسبت به حسان اللقیس نشان داد، این در حالی است که برگمن از نیروهای عملیاتی و اطلاعاتی اسرائیل محسوب می شود.

وی ادامه داد:
زمانی که حسان به شهادت رسید، برگمن اظهار خوشحالی کرده و گفته بود که حسان عقل درخشانی داشت و با ذهن خود هر لحظه در حال نوآوری بود، به همین دلیل هم بود که روسای موساد و سازمان های تروریستی سعی در ترور وی داشتند.

داودآبادی در ادامه گفت:
یکی ازمسئولیت های سنگینی که شهید حسان بر عهده داشت، کنترل پهپادهای بدون سرنشینی بود که برای شناسایی به راحتی به مناطق اشغالی فرستاده می شد و از همین طریق ضربات سنگینی نیز بر اسرائیل وارد کرده بودند.

وی با بیان اینکه سایت بزرگ صهیونیستی "اسرائیل دیفنس" بالاجبار، ترور حسان اللقیس را بر عهده گرفت، اظهار کرد:
مقاله مفصلی در این سایت منتشر شد که از چند هدف بزرگ اسرائیل خبر داد بود؛ یکی از اهداف بزرگ آنها از میان برداشتن چهره هایی چون شهید حاج حسن طهرانی مقدم، شهید عماد مغنیه، شهید حسان اللقیس و ... بود که متاسفانه به اهداف خود نیز رسیدند.

نویسنده کتاب "عقل درخشان" با بیان اینکه در این کتاب سعی شده بیشتر به شخصیت و خاطرات شهید حسان اللقیس پرداخته شود،  خاطرنشان کرد:
حدود 95 درصد خاطرات مطرح در این کتاب، در لبنان می گذرد لذا خواننده با مطالعه کتاب، آشنایی مختصری نیز با موقعیت لبنان پیدا می کند، در واقع کتاب را برای نسل امروزی نوشتم که هیچ اطلاعی از موقعیت لبنان ندارد.

گفتنی است کتاب "عقل درخشان" در 360 صفحه همراه با پیوست و عکسهای دیده نشده از شهید "حسان اللقیس" در برگیرنده خاطرات حمید داودآبادی از این شهید بزرگوار است که به تازگی از سوی نشر "یا زهرا (س)" روانه بازار نشر شده است.
24 فروردین 1394
خبرگزاری دفاع مقدس

[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 13:20 ] [ حمید داودآبادی ]

نشر یازهرا (س)، در راستای فعالیت های ارزشمند خود در ترویج فرهنگ دفاع مقدس، اقدام به انتشار کتابی از خاطرات تفحص پیکر مطهر شهدا نمود.

"آسمان زیر خاک" خاطرات برگزیده از کتاب تفحص است که پیش از این به قلم حمید داودآبادی منتشر شده بود.

http://davodabadi.persiangig.com/aseman.jpg

 

تصاویر رنگی و بکر مرتبط با خاطرات، از جمله ویژگی های این کتاب است.

www.yazahra-publication.com

نشانی فروشگاه : تهران، میدان انقلاب اسلامی، خیابان کارگر جنوبی، خیابان شهدای ژاندارمری، پـاساژ ناشران و کتاب فروشان کوثر، شماره 1

تلفن : 66962116 - 66465375

[ دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 10:50 ] [ حمید داودآبادی ]

جدیدترین کتاب "حمید داودآبادی" با عنوان "عقل درخشان" پیرامون زندگی فرمانده شهید مقاومت اسلامی لبنان "حسان اللقیس" که پاییز سال 1392 به دست مزدوران اسرائیل در لبنان ترور شد، در 400 صفحه منتشر شد.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20hassan6.jpg


عقل درخشان حاوی ناگفته هایی از زندگی شهید، تصاویر اختصاصی، خاطرات شخصی حمید داودآبادی از او، خاطرات شخصی شهید لقیس، متن کامل مصاحبه منتشر نشده با حسان اللقیس  همچنین اخبار و اطلاعات ویژه درباره ترور او می باشد.
عقل درخشان، از سوی نشر یازهرا (س) وارد بازار شده است.
www.yazahra-publication.com
نشانی فروشگاه : تهران، میدان انقلاب اسلامی، خیابان کارگر جنوبی، خیابان شهدای ژاندارمری، پـاساژ ناشران و کتاب فروشان کوثر، شماره 1
تلفن  : 66962116  - 66465375

[ جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ ] [ 23:45 ] [ حمید داودآبادی ]

در انتخابات اول ریاست جمهوری برای احمد مدنی تبلیغ می‌کردم/ من رمان‌نویس نیستم

من از نوشتن کتابم هیچ قصدی نداشته‌ام. حرصی در خودم احساس می‌کنم که چیزهایی که در اطرافم اتفاق می‌افتد و آنها را می‌بینم، یادداشت کنم.

خبرگزاری فارس: در انتخابات اول ریاست جمهوری برای احمد مدنی تبلیغ می‌کردم/ من رمان‌نویس نیستم



خبرگزاری فارس؛ حسین قرایی
حمید داودآبادی امروز نام آشنایی در حوزه ادبیات دفاع مقدس قلمداد می شود، قلم زدن او در هوای خوش بوی دفاع مقدس از او چهره ای محبوب و دوست داشتنی ساخته است البته گاهی اوقات زبان سرخش و همچنین تندشT باعث رنجش برخی آدم ها شده ولی تنها چیزی که برای او بسیار مهم است رک گویی و دوری از نهان روشی است. خاطرات او از سال های ابتدای انقلاب (سال های پنجاه و هشت تا شصت)، بخشی از ناگفته هایی است که در کتاب 645 صفحه ای «چادر وحدت» روایت شده است. مصاحبه با او که بیشتر حول همین کتاب ارزشمند است را بخوانید:

- آقای داودآبادی! کتاب «چادر وحدت» شما چند روزی است که منتشر شده. لحن این کتاب خاطره است. خاطراتی که در این کتاب آورده شده تقریبا و تحقیقا ناگفته هستند. یعنی اگر بخواهم لفظ قشنگی برای خاطرات شما به کار ببرم می توانم آنها را «خاطرات و خطرات» بنامم؛ «خاطرات و خطرات» سال های 58 تا 60 که در خیلی جاهای دیگر نقل نشده است. حتی ما کتاب های تاریخی جدی در این حوزه هم زیاد پیدا نمی کنیم، یعنی ما نمی توانیم دو یا سه کتاب جدی را در این فضای تاریخی نام ببریم که به قلم یکی از فرزندان انقلاب اسلامی نگاشته شده باشد. چه شد که شما به سراغ این دو سه سال آغازین انقلاب رفتید؟ چه دغدغه ای شما را -که سابقه نوشتن در حوزه دفاع مقدس دارید - به سمت نوشتن کتاب «چادر وحدت» و خاطرات سال های پنجاه و هشت تا شصت کشاند؟

داودآبادی: جنگ برای من جوانT دغدغه اول آن زمان به شمار می آمد. سال های زیادی از جوانی ام را در جنگ بودم و بسیاری از دوستانم را در جنگ از دست دادم. در همان زمان جنگ اتفاقات و حوادثی را که برایم رخ می داد، یادداشت می کردم. بعد از جنگ تنها دغدغه ای که داشتم این بود که تمامی این یادداشت ها باید نوشته و به نسل های آینده ارائه شود، زیرا اینها خاطرات شخصی من نبودند بلکه خاطرات یک نسل بودند. وقتی در جبهه حاضر می شدم دیگر در فضایی به سر می بردم که یک ملت با آن درگیر بودند. من خاطراتی را که از جنگ یادداشت برداری کرده بودم و یا در ذهن داشتم را در چند مرحله به چاپ رساندم که در ابتدا «یاد یاران» چاپ شد و بعد از آن «یاد ایام» و «از معراج برگشتگان».

بعد از یادداشت این خاطرات، در مقاطعی احساس کردم این خاطراتی را که من می نویسم به پیش زمینه های خودش که حوادث سال های ابتدایی انقلاب بود مربوط می شود و من هم نمی توانم این خاطراتم را از آنها جدا کنم. به همین خاطر بود که تصمیم گرفتم تا این کتاب را یادداشت کنم. من در کتاب «از معراج برگشتگان» خاطرات کودکی تا پیروزی انقلاب را یادداشت کردم و همچنین خاطرات جنگ را نیز نوشته بودم و در این جا این دو سال جا می ماند. پیش خودم فکر کردم همچنان بچگی من که با حوادث انقلاب همراه بوده اهمیت دارد، این برهه زمانی نیز از اهمیت خودش برخوردار است. این چنین بود که شروع به نوشتن این خاطرات کردم. به نحوی نوشتن کتاب «از معراج برگشتگان» باعث شد که من این مسیر را تا شروع جنگ ادامه دهم.

بیشتر این اتفاقات و حوادث را یادداشت کرده بودم. در ابتدا قرار بود که در کتاب «از معراج برگشتگان» حوادث پیش از انقلاب تا آخر جنگ روایت شود. یعنی این کتاب شامل سه قسمت می شد؛ حوادث پیش از انقلاب، سال های ابتدایی انقلاب و دوران جنگ. در ابتدا حوادث پیش از انقلاب و زمان جنگ را به چاپ رساندم و به خاطر حساسیت سال های آغازین انقلاب زمان بیشتری را برای کار کردن بر روی خاطرات کتاب «چادر وحدت» قرار دادم. در واقع این کار باید برای چاپ پخته تر می شد. در خاطرات سال های ابتدایی انقلاب گروه ها و احزاب و افرادی وجود داشتند که نسل امروز باید آنها را می شناخت. شش سال بر روی این مجموعه زمان گذاشتم که حاصل آن کتاب «چادر وحدت» شد.

- شما در این کتاب به طور دقیق به بیان جزئیات می پردازید. به نحوی به پیروی از کتاب تاریخ بیهقی که در آن جزئیات حوادث به خوبی توسط بیهقی بیان شده است، شما نیز همین روش را در پرداختن به اتفاق ها ولی با لحنی عامیانه تر پیش گرفته اید. تمامی این جزئیاتی که در این کتاب به تصویر کشیده اید را در ذهن خودتان به ثبت رسانده بودید؟ یا اینکه قبلا دقیقا در فیش برداری هایتان آن جزییات را هم ثبت کرده بودید؟

داودآبادی: من همین الان با این خاطرات در حال زندگی کردن هستم. یعنی تمامی این خاطراتی را که در این کتاب بیان کردم دقیقا می توانم نقاط وقوع آنها را مشخص کنم. بعضی مواقع نیز به مکان وقوع این حوادث می روم، مثلا مرکز مجاهدین در خیابان انزلی و یا شکنجه گاه سرهنگ زیبایی و ... . تمامی این اتفاقات گویی در حال حاضر در مقابل چشمان من در حال رخ دادن هستند. خاطراتی که در کتاب «از معراج برگشتگان» نیز آورده ام دقیقا همین گونه هستند. من با این خاطرات زندگی می کنم، به همین جهت این خاطرات سال هاست که در ذهن من ثبت شده اند. اگر من بخواهم خاطرات کتاب «چادر وحدت» را برای شما تعریف کنم دقیقا مانند آنچه که در کتاب نوشته ام این خاطرات را برای شما تعریف خواهم کرد. یعنی با همان جزئیاتی که در کتاب آمده است این خاطرات را بازگو می کنم. من از بچگی یک روحیه کنجکاوی در وجودم داشتم که ماجراها و حوادث را خیلی ریز و دقیق نگاه می کردم. در واقع نگاه من به حوادث ریزبینانه و جزئی نگرانه بود. این ویژگی از کودکی به عنوان یک عادت در من نهادینه شده است.

- کتاب «چادر وحدت» در مقاطعی مانند کتاب «لحظه های انقلاب» روایت شده است. این در جای جای کتاب دیده می شود. مثلا در تظاهرات بی حجاب ها و سایر قسمت ها. گویی شما در آن مقطع دوربینی به دست داشته اید و تمامی حوادث را مستندنگاری می کرده اید. آیا از کتاب «لحظه های انقلاب» محمود گلابدره ای و شیوه نوشتاری او در نوشتن کتاب تان بهره گرفته اید؟

داودآبادی: من حدود 20 سال پیش این کتاب را مطالعه کردم. کتاب بسیار زیبا و دلنشینی بود. جدا از این کتاب، شیوه بیان من همین گونه است. سایر کتاب هایی را که من چاپ کرده ام نیز به همین شیوه نوشته ام. یعنی من صحنه هایی را که با آن مواجه می شدم را عین یک دوربین ضبط می کردم و این امر هم دست خودم نبود و به طور غیر ارادی در ذهن من با تمامی جزئیات ثبت می شد. البته من در نوشتن خاطرات اخلاق خاصی دارم، مثلا همین جلسه ای را که در خدمت شما هستم را اگر بنابر طبق آموزش های خاطره نویسی یادداشت کنم، همین امشب 20 صفحه می نویسم و اگر هفته بعد بخواهم بنویسم ده صفحه و اگر ماه بعد بنویسم یک صفحه می شود.
ولی من کاملا برعکس این دستورالعمل هستم. یعنی من شاید شش ماه دیگر جلسه امروز را در 40 صفحه و با تمام جزئیات یادداشت کنم. من احساس می کنم از خاطراتی که در ذهن دارم، هر مقدار زمان بیشتری بگذرد موجب پخته تر شدن آنها می شود. البته من یک شیوه دیگری در نوشتن دارم که گاهی اوقات در وبلاگم خاطراتی را یادداشت می کنم که کاملا عجیب و غریب هستند. احساس من از انتشار بعضی از خاطرات این است که وقت انتشار آنها را همین امروز می دانم. همچنین آنها را قبل از قرار دادن در وبلاگ یادداشت می کنم. من در گذشته یک دفتری داشتم به نام دفتر سوژه ها و تمام سوژه هایی را که می دیدم و به ذهنم می رسید را یادداشت می کردم.

- خوش قلمی شما ضریب بیشتری را به خاطراتی که در ذهنتان ثبت کرده اید می دهد. در قسمت هایی از کتاب بیان شما به گونه ای است که انگار  ما در حال تماشای مستندی هستیم که دقیقا با جزئیات تمام در حال نمایش می باشد، مانند آن قسمتی که دیدارتان با امام را توصیف می کنید و یا خیلی قسمت های دیگر کتاب. شما در این نوشته ها هیچ یک از عناصر خیال را در به کار نمی برید و فقط با آن صمیمیتی که خاص خودتان است شروع به نوشتن می کنید. راجع به این شیوه نوشتن توضیح دهید.

داودآبادی: بینید شما وقتی به سراغ کتاب «از معراج برگشتگان» که خاطرات دوران کودکی من می باشد می روید، تا به حال هیچ متنی این گونه در رابطه با انقلاب از دید یک کودک نوشته نشده است. مخاطب وقتی این کتاب را می خواند خودش با نویسنده در عالم کودکی به سر می برد. یعنی من وقتی امروز این نوشته ها را می نویسم از دید همان بچه ای است که در آن روزگار  با اتفاقاتی مثل دیدار امام و ... مواجه شده است. به همین خاطر است که مخاطب با این دست نوشته های من احساس همذات پنداری شدیدی می کند. خیلی از مخاطبین آثار من بعد از مطالعه کتاب ها بیان کردند که هنگام مطالعه، دیگر نویسنده را در این کتاب نمی دیدند بلکه خودشان نویسنده کتاب بودند و آن حوادث برای خودشان رخ می داده است.

- خاطرات و زندگی نامه مستندهای این چنینی یک بستر خوبی برای سایر قالب های هنری است. مثلا این خاطرات ظرفیت ساختن فیلم سینمایی و یا نوشتن کتاب های رمان و... را دارند.

داودآبادی: اتفاقا چند روز قبل با یکی از کارگردان های سینما دیدار داشتم و در صحبت هایی به من پیشنهاد داد که وارد فضای رمان نویسی شوم. من از قبول این کار امتناع کردم. حتی آقا نیز به من پیشنهاد داد که خاطراتم را به صورت رمان بنویسم. من به ایشان گفتم که من هنر رمان نویسی ندارم. ایشان به من گفت که تو ظرفیت این کار را داری، ولی من گفتم که واقعیت امر این است که من اصلا رمان را قبول ندارم. رمان در حقیقت تخیل است و من قصد دارم که در ابتدا خودم را از خاطرات تخلیه کنم و بعد از آن شاید سراغ رمان نویسی بروم. آقا به من گفت که حالا اگر تخلیه شده ای رمان نویسی را شروع کن. ایشان گیر داده بود که من رمان نویسی را آغاز کنم. حتی هنگامی که کتاب «یاد ایام» را به ایشان دادم بر روی آن نوشت : «امیدوارم که از این کتاب یک قصه خوب و هنرمندانه ببینم». آن کارگردان نیز شدیدا اصرار داشت که من نوشته هایم را در قالب رمان به چاپ برسانم. من به ایشان عرض کردم که اگر من این کتاب ها را به صورت رمان می نوشتم شاید دیگر امروز شما این احساسات را نسبت به کتاب نداشتید.
ما باید در ابتدا به زیبایی قالب خاطره پی ببریم و خاطره را به عنوان  یک قالب ادبی بپذیریم. یعنی ما هنوز شیرینی خاطره را حس نکرده می خواهیم به سراغ رمان برویم.
من شاید نتوانم رمان نویس شوم ولی در حال حاضر خاطره نویس شده ام. هنر خودم را نوشتن خاطره می دانم و شاید افراد دیگری این ویژگی را داشته باشند که از این خاطرات، رمان و یا حتی فیلم نامه در بیاورند. سال 1372 در حوزه هنری نزد خانم مهناز بهمن دوره داستان نویسی می گذراندیم. ایشان وقتی من را شناخت، یک روز کتاب «یاد یاران» من را سر کلاس آورد و نقاط مختلف آن را با خودکار مشخص کرده بود و می گفت که اینجای کتاب یک داستان است وآن قسمت رمان. به ایشان عرض کردم که امثال شما باید این کار را انجام دهند. من رمان نویس نیستم و کار من خاطره بود که نوشتم. امروز نیز همان فضا وجود دارد.

- در همین کتاب «چادر وحدت» صحنه هایی وجود دارد که شما با وجود سن کمتان در دل برخی از حوادث آن زمان حضور داشته اید مانند حضور در سخنرانی مسعود رجوی در دانشگاه تهران. حتی در آن صحنه کتک هم می خورید و شما را در داخل دستشویی های دانشگاه تهران می برند و زندانی می کنند! به نظر من در این قسمت هاست که  نثر داودآبادی را از سایر نویسنده ها متمایز می کند. این در دل خطر رفتن کار هر کسی نیست.

داودآبادی: من درآن روزگار خودم را یک ناظر بر حوادث نمی دیدم بلکه می خواستم بدانم که این مجاهدها چه کسانی هستند، به همین جهت به دل آنها می رفتم. من آنقدر با افراد مختلف مواجه شده بودم که به راحتی می توانستم از چهره آنها تشخیص دهم که مثلا توده ای، مجاهد، فدایی و یا متعلق به سایر احزاب هستند. از همان زمان من دوست داشتم که در میان مجاهدین حاضر شوم و حرف های آن ها را بشنوم.

- یکی دیگر از ویژگی هایی که خیلی توجه من را در کتاب جلب کرد فضای آموزشی پیش از انقلاب بود که به خوبی در کتاب شما به تصویر کشیده شده است. من کتابی را به نام «خلوت مدیر» از علی اکبر والایی می خواندم. ایشان این کتاب را در قالب رمان و در فضای یک مدرسه روایت می کنند. ولی در کتاب شما مو به مو فضای آموزشی آن زمان ترسیم شده است. شما حتی درگیری هایتان با معلم جامعه شناسی را نیز برای خوانندگان بیان کرده اید. از ترسیم این خاطرات قصد نقد آموزش و پرورش آن زمان  را داشتید و یا بیان این خاطرات دلایل دیگری داشت؟

داودآبادی: من اولا از نوشتن هیچ قسمتی از کتابم  هیچ گونه قصدی را نداشته ام. نسبت به چیزهایی که در اطرافم اتفاق می افتد و آنها را می بینم، یک حرصی را در خودم احساس می کنم که دوست دارم تمامی این اتفاقات را یادداشت کنم. یعنی این توانایی را در خودم می بینم که تمامی این حوادث را با جزئیات یادداشت کنم و اگر توانایی ساختن آنها را نیز داشتم حتما فیلم این حوادث را می ساختم. یکی از دلایل آوردن فضای مدرسه آن زمان شاید این بود که من خیلی دوست دارم فضای مدرسه آن زمان را به نسل امروز نشان دهم. اگر شما کتاب «از معراج برگشتگان» را بخوانید فضای آموزشی و مدرسه در آن جا خیلی دقیق تر بیان شده است.
مثلا آوردن اسلحه در مدارس و سایر ماجراها را دقیقا در آنجا بیان کرده ام. این فضاهایی که من از مدرسه در کتاب آورده ام حتما در سایر مدارس نیز اتفاق افتاده است و تنها در مدرسه ما رخ نداده است. من تنها مدرسه و مدیریت آن و برخورد آنها با جبهه رفتن و سایر ماجراهای مربوط به مدارس را نوشتم و به نظرم تمامی این اتفاقات در جای خودشان نشسته اند. حتی از ناظم مدرسه مان که آقای محمد زاده بود در آن کتاب تعریف کردم و گفتم با وجود اینکه ایشان فردی حزب اللهی نبود ولی انقلاب را قبول داشت و از ما حمایت می کرد.

- یک نکته ای که در این کتاب به چشم می خورد تحلیل های شما در آن سال هاست. آیا واقعا یک بچه 15 ساله در آن سال ها تا این میزان صاحب تحلیل بوده و یا اینکه شما کمی در تعریف آن خاطرات غلو کرده اید؟

داودآبادی: همه آن دوستانی که هم سن و سال من بودند و در چادر وحدت با یکدیگر بودیم همین گونه بودند. یکی از خوبی های بزرگ انقلاب این بود که بر روی حمید داودآبادی ها تاثیر بسزایی گذاشت و جوان های ما را شدیدا رشد داد. اگر شما به کتاب «از معراج برگشتگان» مراجعه کنید آنجا می بینید که نوشته ام پدرم در کودکی برای من از مصدق و فلسطینی ها و امام و ... صحبت می کرد و من نیز سریعا تحت تاثیر این حرف ها قرار می گرفتم.

- یعنی به تعبیری انقلاب به شما بینش داد. حالا سوال من این جاست که چرا این فضا ادامه پیدا نکرد. چرا بچه های دبیرستانی امروز ما همچنین اطلاعاتی را در این فضاها ندارند؟

داودآبادی: ما وقتی انقلاب کردیم خودمان وارد صحنه شدیم. برای انقلاب کتک خوردیم و کتک هم زدیم. من شب بیست و دو بهمن یک بچه چهارده ساله بودم ولی مانند یک رزمنده در میدان مبارزه حاضر بودم. دلیل این امر همین بود که ما انقلاب را برای خودمان می دانستیم. به نظرم جوان چهارده ساله امروز ما انقلاب را برای خودش نمی داند. ما خودمان را مدعیان انقلاب می دانستیم و به همین دلیل بود که برای دفاع از آن به خیابان ها می رفتیم. یکی از روزی های خداوند به من در آن زمان آشنایی با شهید بیوک میرزاپور بود. من هرموقع به بهشت زهرا (س) می روم سنگ قبر این شهید را به خاطر استادی اش می بوسم. این شهید بزرگوار واقعا اطلاعات زیادی در اختیار داشت و با راهنمایی های پیوسته ایشان بود که ما مسیر را به درستی تشخیص دادیم.
من در جایی از کتاب آورده ام که برای تبلیغات ریاست جمهوری برای سیداحمد مدنی تبلیغ می کردم. با توجیهات بیوک بود که از ایشان در ریاست جمهوری حمایت کردم. بیوک در واقع پیغمبر من بود و من خیلی او را قبول داشتم. بیوک در آن سال ها به من نصیحتی کرده بود که هنوز آن را به یاد دارم. او به من گفت که وقتی برای درگیری به سراغ فردی می روی که نشریه دارد حتما یک نسخه از نشریه اش را بردار و بخوان. بدان که با چه کسی طرف هستی و حتما اندیشه اش را بدان چیست و بعد با او مبارزه کن.

- در حالی که متاسفانه خیلی ها از روی عناد در سال های بعد شما را تندرو لقب دادند. آیا حمید داودآبادی در سن پانزده سالگی به چنین بینشی رسیده بود تا با راهنمایی های استادش بیوک میرزاپور با چشم باز پا به میدان مبارزه بگذارد؟

داودآبادی: سال 1360 کتاب «بیست و سه سال» علی دشتی را خوانده بودم و بعد از خواندن آن کلی سوال برایم پیش آمده بود. همچنین در آن سال ها کتابی به نام  «اسلام شناسی از دیدگاه فلسفه علمی» نوشته بابک دوستدار به چاپ رسیده بود که به شدت به اسلام حمله کرده بود. من به پیشنهاد بیوک این کتاب ها را مطالعه کردم. اگر آن کتاب ها را به جوان های امروز بدهیم بی دین می شوند. ما امروز استاد نداریم. ما استادی نداریم که امروز مثلا به ما بگوید که بروید و کتاب «تبیین جهان» رجوی را بخوانید. خیلی ها با خواندن این کتاب مجاهد شدند (خنده). شهید میرزاپور به من گفت این کتاب ها را مطالعه کن و بعد بیا سوالاتت را از من بپرس.

- یکی دیگر از ویژگی هایی که در این کتاب دیده می شود بخش پیوست های آن می باشد. این بخش خیلی هم قطور است و حدود دویست صفحه از کتاب را در برمی گیرد. این پیوست ها دارای چند ویژگی است. اولین ویژگی این پیوست ها این است که خیلی مبسوط است. یعنی اگر جوان امروزی آن را بخواند می تواند مثلا اعضای نهضت آزادی ویا اعضای مجاهدین خلق و سایر جریانات آن زمان را به خوبی بشناسد. دومین ویژگی آن، نوشته شدن این پیوست ها از دیدگاه یک آدم انقلابی است. دلیل شما از اضافه کردن این پیوست ها به کتاب چه بود؟

داودآبادی: یک بار من را برای سخنرانی در مدرسه ای ابتدایی دعوت کردند. وقتی در مدرسه حاضر شدم به تلاطم افتادم که چگونه برای اینها خاطراتی از جنگ را بیان کنم. مشکل اصلی اینجا بود که آنها نمی دانستند که خاکریز، کاتیوشا، خمپاره و سنگر چیست. تعریف یک خاطره ده دقیقه ای دقیقا یک ساعت به طول انجامید. زیرا وقتی صحبت از خاکریز می شد چند دقیقه طول می کشید تا خاکریز را برای آنها تعریف کنم و بعد ادامه خاطره را بگویم. آن جلسه سخنرانی درس بسیار قشنگی به من داد. در واقع آن جلسه سخنرانی باعث شد تا تمامی عبارات و اسامی را که در کتاب به کار برده بودم در قسمت پیوست ها به طور کامل توضیح دهم. مثلا در کتاب «چادر وحدت» از یک سازمانی به نام توفان نام می برم و همچنین در قسمت دیگری از کتاب یک حزبی را به نام طوفان معرفی می کنم که با  ط دسته دار نوشته می شود.
جوان های ما وقتی در کتاب با اسامی این احزاب و سازمان ها مواجه می شوند، می خواهند اندکی اطلاعات راجع به تفکرات آنها داشته باشند. وظیفه خودم دیدم که اینها را برای خوانندگان به خصوص نسل جوانتر توضیح دهم. من باید حزب رنجبران را برای جوانها توضیح می دادم، یا مثلا تفاوت آنها را با چریک های فدایی خلق بیان می کردم. یا اینکه باید بیان می کردم که تفاوت چریک های فدایی اقلیت و اکثریت در چه بود که موجب شد تا گروه اقلیت در سال 58 با نظام درگیر شوند ولی اکثریت تا سال 63 نیز در تهران به فعالیت خود ادامه دهند. به همین خاطر بود که فکر کردم ممکن است است سوالاتی برای جوان های ما پیش بیاید و نمی خواستم جواب های آن سوالات را از منابع دیگری مثل اینترنت و ویکی پدیا به دست بیاورند. همچنین خیلی سعی کردم تا آنجا که ممکن است پاسخ این سوالات را به طور بی طرفانه برای آنها بیان کنم. نکته دیگری که وجود دارد این است که حتی سعی کردم تمامی اسامی که در کتاب آورده بودم مانند اسلحه کلاشینکف، ژ3 و ... را نیز در پیوست ها توضیح دهم.

- شما با توجه به اطلاعات خودتان این پیوست ها را نوشتید، یا از سایر منابع در تکمیل آن بهره گرفتید؟

داودآبادی: صد در صد از منابع مختلفی برای کامل تر شدن آنها استفاده کردم.

- چرا اسم کتاب تان را «چادر وحدت» گذاشتید؟ اصلا چرا اسم چادر شما «چادر وحدت» شد؟

داودآبادی: ما دوستی داشتیم به نام رضا افغان که ایشان این چادر را راه انداخت و خودش نیز این اسم را برای آن انتخاب کرد. دلیل او از انتخاب این اسم را نمی دانم، ولی چادر ما به مکانی برای اجتماع بچه های حزب الله تبدیل شد.

- بعدا این چادر به مقابل لانه جاسوسی انتقال پیدا می کند؟

داودآبادی: نه، «چادروحدت» در همان مکان مقابل دانشگاه قرار داشت، ولی با شلوغ شدن لانه جاسوسی ما نیز مقابل آن یک شعبه برپا کردیم که به «چادر وحدت لانه» معروف شد.

- سالها پیش وقتی آقای محمود گلابدره ای در قید حیات بودند، در جلسه ای در منزل ایشان بودم که شما و آقای دهنمکی نیز آمدید. از ماجرای دیدارتان با آقای گلابدره ای نیز برایمان صحبت می کنید؟

داودآبادی: بعد از مطالعه کتاب ایشان خیلی علاقمند بودم تا آقای گلابدره ای را از  نزدیک ببینم. برای اولین بار او را در مراسمی در هتل لاله دیدم. در آن مراسم، آقای گلابدره ای، آقای سرهنگی، مرحوم ملاقلی پور، آقای کمره ای و جناب بهبودی بر سر یک میز نشسته بودیم. مدت ها بعد از آن دیدار، در ایام اکران فیلم اخراجی ها، یک روز برای تماشای این فیلم به سینما فلسطین رفتم. جلوی درب سینما پیرمردی را مشاهده کردم که قصد داشت برای تماشای فیلم به داخل سینما برود، ولی ماموران به او اجازه ورود نمی دادند. وقتی این صحنه را دیدم کارت خودم را به ایشان دادم تا برای تماشای فیلم به داخل سینما برود. بعد از آن ماجرا بود که ایشان در گزارشی در بانی فیلم از این کار من تجلیل کرد و اینگونه بود که رابطه ما با یکدیگر بسیار صمیمی شد.
کتاب ایشان قطعا یکی از تاثیرگذارترین نوشته ها در زمینه انقلاب اسلامی به شمار می رود. همیشه برای ایشان یک حق استادی قائل بودم. یکه نکته ای می خواهم در اینجا خدمت شما عرض کنم و آن این است که همیشه با هر کسی که ارتباط برقرار می کنید، اگر یک خصلتی در شخصیت او می یابید که در خودتان نیست و یا نسبت به ایشان کمرنگ تر است باید به بزرگی او احترام بگذارید. دوستی داشتم که بیست سالش بود ولی به خوبی به زبان عبری صحبت می کرد. همیشه برای او احترام خاصی قائل بودم. یک روز به من گفت که آقای داودآبادی برای چه شما اینقدر به من احترام می گذارید؟ گفتم: یک چیزی در تو وجود دارد که من آن را ندارم. تو یک بزرگی نسبت به من داری و زبان عبری را بلدی ولی من بلد نیستم. پس تو از من بزرگتری و من خیلی از تو پایین ترم، به همین دلیل برای تو احترام زیادی قائل هستم. من برای هر کسی که برجستگی بیشتری نسبت به من داشته باشد احترام زیادی قائل هستم.

- گاهی اوقات نگاه شما در این کتاب در بستری از طنز روایت می شود. به نظر من این طنز یک وسیله ای است تا شما به عنوان یک نویسنده به خوبی حرف هایتان را برای خوانندگان بیان کنید.

داودآبادی: در رابطه با طنزی که در آثارم دیده می شود حضرت آقا یک نکته ای را در کتاب «یاد یاران» نوشته اند. ایشان در آنجا این گونه بیان می کند: «این کتاب با روح طنزی که در همه جای آن پراکنده است از کتاب های دیگر جبهه گیراتر و جذاب تر است.» من تا به حال اصلا به این موضوع فکر نکرده بودم و چون اخلاقم طنز و شاد است بیان خاطراتم نیز این گونه از آب درآمدند. به هیچ وجه در کتاب هایم چیدمان بندی نمی کنم؛ مثلا هیچ وقت نشده که قصد داشته باشم در قسمتی از کتاب طنز را جدی تر بیان کنم. یا در قسمتی دیگر از قضایای جدی و یا تلخ استفاده کنم. من هر چیزی را که در هر جا اتفاق افتاده است را نوشته ام. همیشه یک دیکتاتوری در آثارم داشته ام که عقیده دارم خواننده باید همه کتابم را بخواند. آن طنزی که شما از وجود آن در آثار من حرف می زنید در بیان و نگاه من وجود دارد. گاهی اوقات شوت بازی ها و شاد و شنگول بازی هایی داشته ام که در برخی از خاطراتم آنها را بیان کرده ام.

- شما در مقدمه کتابتان به آقای علیرضا کمره ای ارادت خاصی نشان داده اید. از ایشان هم که نامشان آذین کننده مقدمه شما شده است نیز می گویید؟

داودآبادی: بعد از جنگ این احساس و نیاز نوشتن در من وجود داشت. من در سال 1359 یک معلم ادبیاتی به نام آقای مشایخی داشتم که الان خیلی علاقه دارم تا ایشان را یک بار دیگر ببینم. آقای مشایخی یک جذبه شدیدی سر کلاس داشت. به واقع تنها معلمی بود که هیچ کس جرات نطق کشیدن در کلاس های او را نداشت. ایشان دو خدمت بزرگ را در حق من انجام داد. اول آنکه ایشان هر وقت وارد کلاس می شد عبارت «بسم الله الرحمن الرحیم» را با یک خط زیبا بر روی تخته می نوشت. یک روز من گچ را برداشتم و با نوشتن یک خط نستعلیق ادای او را سر کلاس درمی آوردم که یکدفعه وارد کلاس شد. او آمد و دست من را گرفت و با کمک او نوشتم. همچنین به من گفت: هر موقع هر مشکلی داشتی پیش خودم بیا تا راهنمایی ات کنم. بعد از آن ماجرا دیگر پیش او نرفتم ولی حرفهای او تاثیر عجیبی روی من گذاشت.
خدمت دیگر ایشان به من این بود که وقتی انشا نوشتم، دفتر انشایم را گرفت و سایر انشاهایم را نیز خواند. او بعد از خواندن آنها به من گفت: تو نویسنده خیلی خوبی خواهی شد. از حرف او خیلی خوشحال شدم. این حرف های آقای مشایخی جرقه عظیمی را در ذهن من به وجود آورد. دیگر طبق سخنان او من باور کرده بودم که نویسنده بزرگی خواهم شد. وقتی برای اولین بار نوشته هایم را به حوزه هنری بردم، آقای بهبودی و سرهنگی در آنجا حضور داشتند. آنها به من گفتند که این کارهای شما را باید آقای کمره ای ببینند. بعد از چند روز خدمت ایشان رفتم. ایشان کارهای من را خوانده بود و از من پرسید تحصیلات شما چیست؟ گفتم که سیکل دارم. گفت کارهایت عالی است و حتما باید آثارت را چاپ کنی. من اصلا آن خاطرات را برای چاپ به آنجا نبرده بودم و فقط می خواستم بگویم که من نیز یکسری خاطرات دارم.
از آن روز به بعد بود که رابطه من با آقای کمره ای شروع شد و برای چاپ تمامی آثارم از ایشان مشورت و اجازه می گیرم. در واقع نظر ایشان برای من از اهمیت زیادی برخوردار است. همین کتاب «چادر وحدت» را ابتدا خدمت ایشان بردم و نظرات خیلی مهمی درباره کتاب دادند که برای چاپ، آنها را مدنظر قرار دادم. ایشان بعد از مطالعه کتاب گفت: «حمید! جای این کتاب شدیدا در خاطرات انقلاب خالی بود و هیچ کس تا به حال این حرف ها را که تو گفتی، نگفته بود.» اگر در سال های اوایل انقلاب شهید میرزاپور استاد من بود و من را از خیلی از حوادث و بحران ها نجات داد، امروز آقای کمره ای در عرصه نوشتن حق استادی بر گردن من دارند.

- ممنون از اینکه وقت‌تان را در اختیار ما قرار دادید!

داودآبادی: من هم از شما تشکر می‌کنم.
17/12/1393
خبرگزاری فارس

[ یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 13:47 ] [ حمید داودآبادی ]

نویسنده کتاب «چادر وحدت» گفت: سال های 1358 تا 1360 جزو سال های حساس کشور به شمار می رود؛ چرا که در این زمان بحران های داخلی و اتفاقاتی مانند پاوه و حمله منافقان به وقوع پیوسته است.

عکس : رونمایی کتاب چادر وحدت



 حمید داودآبادی در گفتگو با خبرنگار «سراج24» درباره کتاب «چادر وحدت» گفت: در این کتاب خاطراتم را از سال های 1358 تا 30 خرداد 1360 بیان کردم؛ البته پیش از این خاطرات دوران نوجوانی تا دفاع مقدس را در کتاب «از معراج برگشتگان» عنوان کرده بودم و حتی در همات کتاب نیز اشاره کردم که خاطراتم در سال 1358 تا 1360 تا به طور مجزا در کتابی خواهم آورد.
 وی با بیان اینکه 6 و 7 سال بر روی کتاب «چادر وحدت» وقت گذاشته ام، اظهار داشت: متاسفانه تا الان هیچ کس درباره بحران هایی که در آن زمان در جلوی دانشگاه تهران را بیان نکرده ، در حالی که در آن سال ها منافقان در تهران دست به ترور و اقدامات مسلحانه زده بودند.
 
نویسنده «از معراج برگشتگان» افزود: سال های 1358 تا 1360 جزو سال های حساس کشور به شمار می رود؛ چرا که در این زمان مسائل مربوط به بحران های داخلی و اتفاقات مانند پاوه و حمله منافقان انجام شده بود به همین دلیل نوشتن خاطراتم در این بازه زمانی نیاز به حساسیت بیشتری داشت.
 
داوودآبادی با بیان اینکه «چادر وحدت» تنها شامل خاطرات و دیده های خودم است، تصریح کرد: مخاطب این کتاب را اینگونه در نظر گرفتم که هیچ اطلاعی از مارکسیست ها، منافقان و ... ندارد، از این رو برای معرفی آنها نیاز به پاورقی داشتم؛ چرا که نسل جوان کشور باید آنانی را که به انقلاب اسلامی خیانت کردند بشناسد.
 
وی در همین زمینه افزود: این کتاب را برای مخاطبی نوشتم که از نظر اطلاعاتی و محتوایی درباره حوادث اول انقلاب در نقطه صفر قرار دارد و باید توضیحاتی بی طرفانه را در کتاب ارائه می دادم؛ امیدوارم که نسل جوان کشور این کتاب را بخواند.
 
نویسنده کتاب «از معراج برگشتگان» خاطر نشان کرد: هدفم از نوشتم «چادر وحدت» این نبوده که مخاطبان با خاطراتم در آن زمان آشنا شوند؛ بلکه می خواهم نسل جوان با منافقان و .... آشنا شوند.
سایت سراج 24

گزارش تصویری مراسم

http://seraj24.ir/fa/news-details/85683/

[ شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ ] [ 10:13 ] [ حمید داودآبادی ]
لازم است قبل از رفتن به تماشای فیلم سینمایی معراجیها – آخرین ساخته مسعود دهنمکی – به این توصیه های ایمنی توجه کنید تا حالتان دگرگون نشود!

- دو سوم اول فیلم، تا میتوانید بخندید و حال کنید!
- همین که بوی جنگ آمد و عمو اکبر به جبهه نزدیک شد، این تیتر را در ذهن خود مجسم کنید و خوب به آن دقت نمایید:

"صحنه های این فیلم کاملا ساختگی است و اصلا واقعیت ندارد."
(هر چند پنج عزیز بزرگوار، خونشان در راه ساخت این فیلم ریخته شد و دو عزیزتر، همچنان بر تخت بیمارستان محتاج دعای شما برای شفا هستند.)

- حوادث جنگی این فیلم، نه به سه راه مرگ مربوط است، نه شلمچه و نه عملیات کربلای پنج!

- همه آنهایی که در فیلم شهید می شوند، سالم و سرحال نزد خانواده های خود هستند. پس برایشان گریه نکنید!

- همه صحنه های جنگ این فیلم، ساخته و پرداخته ذهن مریض و علیل و ناتوان! کارگردانی است که به ادعای برخی، اصلا یک روز هم جبهه نبوده و تا قبل از ساخت معراجیها، فکر می کرده شلمچه نام قله ای است در "نمک آبرود" شمال کشور!

- اصلا چنین صحنه هایی در تاریکی محض شب اتفاق افتاده، پس کسی شاهد این چیزها نبوده که امروز بخواهد آنها را برای شما بازسازی کند. پس کارگردان کاملا دروغ میگوید!

- این صحنه ها نه در سه راه مرگ شلمچه، که تماما در همین شهرک سینمایی دفاع مقدس در جاده قم خودمان ساخته شده است.

- اگر در آخرین دقایق نمایش فیلم، بوی خون به مشامتان رسید، اصلا نگران نشوید. بوی خون "جواد شریفی" و چهار نفر دیگر است که با شدت انفجارات صحنه، احساس می کنید.

- برای اینکه راحت تر فیلم را ببینید، به هیچ وجه دوستان، همرزمان و بستگان خود را که در جنگ و بخصوص در شلمچه و کربلای 5 شهید شده اند، پیش خود مجسم نکنید و با خونسردی تمام به خود بقبولانید:
"همه آن عزیزان، به همان زیبایی تصویر پرتره شان در قاب طلایی آویخته بر دیوار، شهید شده اند."

- برادران مزدور عراقی! به هیچ اسیر و مجروحی تیر خلاص نزدند و پیکر هیچ کدام شان را در عملیات رمضان تابستان 61 در خاکریزهای مثلثی شلمچه، در قیر، به آتش نکشیدند!

- خوب حواستان را جمع کنید که این فقط یک فیلم است. پس اصلا قرار نیست جنگ بشود که لازم باشد شما یا بچه تان تشریف ببرید.

راستی، حتما با خودتان دستمال کاغذی ببرید و به هق هق دیگران توجه نکنید!

یک کلام:
خودتان را کنترل کنید ...
همه آنچه دیدید، فیلمی کاملا ساختگی و امروزی بود، تنها از لحظه ای حماسه ای بزرگ و واقعی که فرزندان امام در دفاع از اسلام، انقلاب اسلامی، عزت و شرف میهن آفریدند!


برچسب‌ها: شلمچه, معراجیها, مسعود دهنمکی, عملیات کربلای 5
[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 0:4 ] [ حمید داودآبادی ]
جشنواره فیلم فجر تمام شد و برندگان خود را مشخص کرد.
مرغ و سیمرغ، نوش جان همه آنان که دریافتند و نیافتند!
حالا باید دید برگزیدگان خاص جشنواره! مردم را با سینما آشتی می دهند، مخاطب را به سالن سینما می کشند، خون تازه در رگ سینمای کشور جاری می کنند، حال سینما را جا می آورند، یا ...

باید دید فلان فیلم با 80 میلیارد ریال ناقابل از بیت المال، با صرف دو سه سال ساخته شد، می تواند مردم را جذب سینمای دفاع مقدس کند؟!

باید دید فلان فیلم با صرف دهها میلیارد تومان ناقابل از بیت المال مسلمین و صرف هفت هشت ده سال ساخت، میتواند پیام مورد نظر خود را به مخاطب برساند و حداقل یک صدم هزینه اش فروش کند؟!

من که به هیچ کدام اینها امید ندارم.
حتی اگر فلان سازمان و ارگان، براساس سلیقه کاملا شخصی خود، میلیارد میلیارد از پول بیت المال را بدهند بلیط بخرند و به ضرب و زور ... مردم را بکشانند به سینما!

با هم که تعارف نداریم.
مگر سالهای قبل، غیر از این بود؟
و باز مثل همیشه ...

مگر اینکه همین آقا مسعود دهنمکی - که هر دوجناح ازش بغض دارند و سایتهای به اصطلاح ارزشی! ولی کاملا هواشناس مالی و لرزشی! حتی اسم معراجیها را بایکوت کنند و خبرهای مربوط به آن را حذف کنند - تحولی دوباره در سینما ایجاد کند.
حتی اگر بدخواهانش از روشنفکران کهنه کار غربی با صورت سه تیغه گرفته، تا مدعیان روشنفکری مذهبی با یک من ریش که در سالهای اخیر شدیدا بروز پیدا کرده اند، و چپ و راست سیاست و میانه روهای مصلحت اندیش نپسندند، دست به دست هم دهند و نخواهند.

حالا ببینیم معراجیها مردم را با سینما آشتی می دهد و مخاطب رو میکشاند به سینما و تصاویری تکان دهنده از دفاع مقدس را به تماشاچیان ارائه می دهد، یا آنهایی که دوست دارند شهدا را امروزی، نانازی، اهل دیالوگ، مصلحت اندیش و ... نشان بدهند؟!

اگر من جای دهنمکی بودم، از اکران معراجیها انصراف می دادم! تا نشان بدهم چه کسانی از نیامدن معراجیها بر پرده سینما، کرکره شان پایین می آید و سکته می زنند! آن وقت بیایند وهمه برگزیدگان جشنواره را سرهم و برهم کنند، بلکه قطره خونی در رگ سینمای کشور بچکانند! که سابقه اخراجیها نشان داد چنین چیزی هم امکان ندارد!


برچسب‌ها: جشنواره فیلم فجر, معراجیها, مسعود دهنمکی
[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 0:2 ] [ حمید داودآبادی ]

یکشنبه شب 20 بهمن ماه، تعداد زیادی از فرماندهان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به همراه خانواده های خود، در باغ موزه دفاع مقدس به تماشای فیلم سینمایی معراجیها، آخرین ساخته مسعود دهنمکی نشستند.

پس از پایان فیلم که حضار را شدیدا تحت تاثیر قرار  داده بود، سرلشکر فیروزآبادی رئیس ستاد فرماندهی کل نیروهای مسلح و سردار عزیز جعفری فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، از مسعود دهنمکی کارگردان و سیدمحمود رضوی تهیه کننده فیلم معراجیها، با اهدای هدیه تقدیر و تشکر کردند.

فیلم معراجیها که قرار است سریال آن در 40 قسمت سال آینده از تلویزیون پخش شود، ماجرای رزمنده ای را روایت می کند که باوجود مخالفت شدید خانواده، خود را به جبهه می رساند.

بخش پایانی فیلم که بازسازی گوشه ای از عملیات کربلای 5 در شلمچه است، به قدری حضار را تحت تاثیر قرار می دهد و بر جای خود میخکوب می کند که اشک همه جاری می شود.

برای اولین بار حماسه مرحوم حاج ذبیح الله بخشی که در سه راه مرگ شلمچه خودرویش مورد اصابت گلوله تانک قرار گرفت، بسیار شبیه به واقعیت بازسازی شده و به نمایش درآمده است.

فرماندهان جنگ نیز مبهوت تصاویر بازسازی شده ای بودند که تاکنون در هیچیک از فیلم های جنگی، به این صورت به آن پرداخته نشده است.


در بین حضار سردار سلامی جانشین سپاه پاسداران، سردار نقدی فرمانده بسیج  و سردار کاظمینی فرمانده سپاه محمد رسول الله (ص) نیز حضور داشتند.


برچسب‌ها: معراجیها, مسعود دهنمکی, کربلای 5
[ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 11:44 ] [ حمید داودآبادی ]

عید نوروز ده دوازده سال پیش، با خونواده سوار اتوبوس شدیم تا بریم خرمشهر. همراه خانم و دوتا پسرام سعید و مصطفی، نشستیم توی اتوبوس ولوو، بسم الله رو گفتیم و رفتیم.

طبق روال همیشه، چون از طولانی بودن مسیر کلافه میشم، زدم به دل دریایی خواب. هرچند زمان زیادی راه بود، ولی این طوری طول سفر رو احساس نمی کردم.
فقط برای نماز و ناهار بیدار شدم و دوباره رفتم اون دنیا!

ده پونزده ساعت بعد که رسیدیم خرمشهر، مصطفی که شیش هفت سال بیشتر نداشت، بیدارم کرد و گفت که رسیدیم.
دیدم اهل بیت دارند می خندند. مردم هم یه جورایی نگاهمون می کردن. وقتی پرسیدم چی شده؟ مصطفی گفت:
- بابا ... از اون اول که خوابیدی، یک خُر و پُف عجیبی می کردی.

جا خوردم. من و خُر و پُف؟ خب حتما چون زیر سرم نامیزون بوده این جوری شده.
شاکی شدم و گفتم: "خب بیدارم می کردی ... جلوی مردم ناجور بود."
خندید و گفت: "نه بیدارت نکردم ... حیف بود."
با تعجب گفتم: "چرا حیف بود؟"
گفت:

- آخه مردم خیلی باحال به خُر و پُف تو می خندیدن، دیدم حیفه. بذارم مردم بخندن و حال کنن.


برچسب‌ها: خاطرات, بعد جنگ, خرمشهر
[ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 9:42 ] [ حمید داودآبادی ]

فیس بوک : آخرین بازدید  10 دقیقه قبل
پلاس : آخرین بازدید  8 دقیقه قبل
ویچت : آخرین بازدید  12 دقیقه قبل
وایبر : آخرین بازدید  14 دقیقه قبل
قرآن : آخرین بازدید  رمضان سال گذشته!

اَلَم یَانِ لِلَذینَ اَمَنُوا اَن تَخشَعَ قُلوبُهُم لِذِکرِ اللَه
آیا هنوز وقت آن نرسیده است که دل های مومنان برای خدا خاشع گردد؟!

نقل از وبلاگ :خط مقدم"


برچسب‌ها: نکته ناب
[ پنجشنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 8:42 ] [ حمید داودآبادی ]

27 سال پیش، شبی در بیروت، پاپیچ حاج حسان شدم تا از شهید عزیز "حسین انیس ایوب" (معروف به ربیع. همان که عملیات پهپاد حزب الله بر آسمان فلسطین اشغالی با یاد و نام او انجام شد) که بسیار دوستش می داشتم و شهادتش بدجور تکانم داد، برایم بگوید؛ و گفت.
فقط قول گرفت بدون ذکر نام او منتشر شود. کپی دستنوشته ربیع را هم که خواست بدهد، نام خودش را از آن پاک کرد.

 

سرانجام مهر 1375 بدون ذکر نام حاج حسان، خاطره او را بازنویسی کرده و در هفته نامه فرهنگ آفرینش منتشر کردم. چون از علاقه حاج حسان به ربیع خبر داشتم، وقتی در بیروت صفحات منتشر شده و مزین به تصویر ربیع را به او دادم، گل از گلش شکفت.
با شنیدن خبر شهادت حاج حسان، یاد دستنوشته شهید ربیع افتادم. حیف که وقتی خواست کپی آن را بدهد، اسم خود را از آن حذف کرد.

دیگر دیر شده بود. می خواست برود. خیلی عجله داشت. با همه روبوسی کرد و وداع. بغض گلویم را می فشرد. نمی توانستم لب بگشایم و چیزی بگویم. خیلی به خودم فشار آوردم. دستش را که جلو آورد، در دستانم فشردم، صورت بر صورتش نهادم و روی چون ماهش را بوسه باران کردم. اشک امانم نداد و سرازیر شد. شانه های مان خیس شد از گریه.
سرانجام از یک دیگر جدای مان کردند. خواست که از در اتاق بیرون برود. صدایش کردم:
- ربیع ... ربیع ...
برگشت. نگاهش خیلی عجیب بود. یک آن آتشی برجانم سرازیر شد. زبانم بند آمده بود. بریده بریده گفتم:
ـ حالا که داری می ری، این دم آخر خواسته ای و کاری نداری که برات انجام بدم؟
نگاهش را به زمین دوخت. اشک شوق از دیدگانش بیرون جهید. برگشت؛ اسلحه را کناری گذاشت و دست در جیب برد؛ کیف پولش را همراه با مدارک به طرفم دراز کرد، گرفتم، نگه داشتم؛ منظورش را نفهمیدم. لحظه ای بعد تکه ای کاغذ از روی میز برداشت، قلم، خودکار خواست. دادم. خیلی سریع و تند سرش را پایین برد روی کاغذ و چیزی نوشت.
خیلی سریع نوشت. نتوانستم بخوانم. تکه کاغذ را تا کرد و در کف دستم گذاشت. خندید و گفت:
ـ این هم همه خواسته من از دنیا. وقتی خبرم اومد، بخونش ...

 

آن شب بچه ها، هرکدام در گوشه ای نشسته بودند. از شهدا می گفتند. بیش تر از همه از ربیع صحبت بود. از خنده هایش، از شوخی هایش و از شجاعتش. آنها که دیده بودند از کاری که کرده بود تعریف می کردند.

ناگهان یاد نوشته افتادم. سریع دست در جیب بردم. کسی حواسش به من نبود. خیلی با احترام و تقدس، کاغذ تاشده را بیرون آوردم. باز کردم. آن چه که دیدم، خیلی برایم عجیب آمد. این بود همه خواسته یک رزمنده، لحظاتی قبل از شهادت:

 

به حاج حسان ( حفظه المولی)
خواهش دارم از تو که یک روسری سفید برای خواهرم زهرا بخری و یک اسباب بازی نیز برای برادرم عباس بخری.
ثواب برای توست
پول در کیفم است
ربیع


برچسب‌ها: شهید حسان اللقیس, شهید حسین انیس ایوب, لبنان, خاطرات لبنان
[ چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 10:1 ] [ حمید داودآبادی ]

سال 77 برای تکمیل پروژه ریشه های تشکیل حزب الله، رفته بودیم لبنان. با افراد مختلف از احزاب و گروههای متفاوت مصاحبه کردیم.

دکتر "اغناطیوس الصیصی" کشیش مسیحی مارونی (استاد زبان فارسی دانشگاه های لبنان) از سال 1342 تا 1357 در دانشگاه تهران تحصیل و تدریس کرده بود.
الصیصی که فارسی صحبت می کرد، خاطرات بسیار جالبی از تظاهرات 15 خرداد 42 - که خودش در آن شرکت مستقیم داشت - تا روز 12 بهمن 57 که از طرف خبرگزاری فرانسه برای مصاحبه خدمت امام رفته بود، تعریف کرد.

وسط مصاحبه، وقتی الصیصی از تظاهرات 15 خرداد در میدان ارک تهران می گفت، شدیدا جوگیر شد، به حالتی که دستهایش را در دست همراهان زنجیر کرده، ایستاد؛ پایش را محکم بر زمین کوبید و فریاد زد:
"یا مرگ یا خمینی ..."
به قول خودش، از این شعار خیلی خوشش می آمد و تکرار آن خاطرات (که شاید برای اولین بار تعریف می کرد) چنان برق ذوقی در چشمانش پدیدار کرد که او را برد به ده بیست سال قبل.

الصیصی درباره امام خمینی گفت:
"فکر نکنید با چهار تا عکس و پوستر امام که در لبنان یا جای دیگر می بینید، امام را به دنیا شناسانده اید. نه گول این ظواهر را نخورید. برخی شخصیت ها بودند که با ایجاد تحولی بزرگ، مسیر تاریخ را عوض کردند؛ همچون ناپلئون، هیتلر و ... و امام خمینی. البته تاثیری که امام خمینی بر تاریخ گذاشت، بسیار متفاوت است با آنها. دهها بلکه صدها سال باید بگذرد تا تاریخ بفهمد خمینی چه تاثیر عظیمی بر آن گذاشت. خود شما هنور امام خمینی را درست نشناخته اید.

چند روز بعد وقتی خدمت حجت الاسلام والمسلمین "سیدحسن نصرالله" (دبیرکل حزب الله لبنان) رفتیم، پرسید که با چه کسانی مصاحبه کرده ایم؛ همه را گفتیم. ظاهرا اولین بار بود نام "اغناطیوس الصیصی" (که خود من هم کلی تمرین و تکرار کردم تا نامش را حفظ کنم و اشتباه نگویم) می شنید، خندید.

وقتی اسم همه مصاحبه شوندگان را گفتیم، سیدحسن نصرالله با تعجب پرسید:
"آیا با شیخ صبحی طفیلی هم مصاحبه کرده اید؟"
که جواب ما منفی بود. کمی درهم شد و شدیدا تاکید کرد:
"حتما با شیخ صبحی طفیلی هم مصاحبه کنید. هرچه باشد او در تشکیل حزب الله نقش داشته و زحمات بسیاری کشیده است."

خیلی تعجب کردم. صبحی طفیلی دبیر کل اسبق حزب الله بود که سر به طغیان برآورد، از حزب الله جدا شد و آن زمان (و متاسفانه هنوز هم) از دشمنان سرسخت حزب الله و مقاومت ضدصهیونیستی بود که در اظهاراتش، شدیدا علیه ایران و حزب الله خوراک تبلیغاتی به وهابیون می داد.

وقتی سید تامل من را دید، خندید و گفت:
"چطور رفتید وسط مارونیها (منطقه زغرتا در نزدیکی طرابلس در شمال لبنان که تحت سلطه فالانژیستهای مارونی - مسیحی بود و برای شیعیان لبنانی و بخصوص ایرانیها، خطرات بسیاری داشت) با صیصی میصی مصاحبه کردید، ولی نرفتید با شیخ صبحی طفیلی مصاحبه کنید؟ شیخ صبحی از صیصی میصی خیلی مهمتره ..."


(دکتر اغناطیوس الصیصی چند سال پیش فوت کرد.)


برچسب‌ها: لبنان, سیدحسن نصرالله, حزب الله لبنان, خاطرات
[ سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 0:42 ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
امکانات وب