X
تبلیغات
خاطرات جبهه

خاطرات جبهه
 
قالب وبلاگ
حوزه شلوغ شده بود.
حوزه‌ی علمیه نه، حوزه‌ی هنری!
"زم" که چندی قبل آوینی را از آن‌جا تارانده بود، حالا شده بود صاحب عزا!
آهنگران اما، زور می‌زد تا درِ باغ شهادت را باز کند:
اگر آه تو از جنس نیاز است
درِ باغ شهادت باز باز است

می‌خواند و گریه می‌کرد. می‌خواند و اشک درمی‌آورد.

http://media.afsaran.ir/sis5H6_500.jpg


گفتم اشک!
مگر دیگر اشکی هم برای‌مان گذاشته بود؟
از خرداد 68 که یتیم شدیم، اشک چشم‌مان خشکید.
حالا سید آمده بود تا دوباره فریاد "یا حسین" در خیابان‌های دولت سازندگی و دوران بازندگی، طنین‌انداز شود.
سید آمد تا باز به دیدگان خشکیده‌مان، اشک ببخشد و طراوت زیارت عاشورا یادمان آرد.

همه ناله می‌زدند. همه می‌گریستند. کسی به دیگری نمی‌نگریست.
من اما ...
آن‌قدر زمان جنگ عشق آهنگران داشتم که هروقت در جبهه می‌شنیدیم آمده، حتما باید از نزدیک زیارتش می‌کردم.
امروز اما ...
حال نداشتم بروم جلو. همه عزادار شده بودند. امروز روز عزا بود.

سردار پاستوریزه‌ی جبهه ندیده‌ی بسیج، برای این‌که از فشار برهد، گفته بود تا پرونده‌ای در بسیج به‌نام "سیدمرتضی آوینی" به‌تاریخ گذشته تشکیل دهند تا اگر روزی پرسیدند چرا "هنرمند بسیجی"؟ کارت بسیجش را رو کند.
هر کی به‌فکر خویشه ...

همراه "داوود امیریان" کنار اتاقک "دفتر ادبیات و هنر مقاومت" ایستاده بودیم.
به‌یاد روزهای آفتابی جنگ، وَنگ می‌زدیم.
انگار مصطفی را از "سومار" می‌آوردند.
پنداری پیکر "سعید" را از همسایگی "دجله" برمی‌گرداندند.
شاید استخوان‌های "سیدمحمد" را از "سه‌راه مرگ" هدیه می‌آوردند.
هرچه که بود و هرکه می‌آمد، عطر شهادت در شهر می‌پراکند.

از دور دیدمش. نه خیلی دور، ولی کسی متوجه نشد.
همه در محوطه‌ی اصلی بودند و من و داوود، متوجه شدیم تابوتی پیچیده در پرچم افتخارآفرین ایران اسلامی، از درِ پشتی حوزه‌ی هنری وارد حیاط شد.
بر شانه‌ی داوود که زدم، دویدیم.
زیر تابوت را که گرفتیم، ده دوازده نفر نمی‌شدیم. داشتیم می‌رسیدیم به مردم.
سرم را بر تابوت گذاشته و می‌گریستم. من عقب بودم و داوود جلوتر.
کسی از پشت بر شانه‌ام زد و از حال خوش خارجم ساخت:
ـ آقا می‌گه تابوت رو بذارید زمین.
ـ آقا؟
برگشتم پشت سرم را ببینم، که چشمم به قیافه‌ی خندان ـ ببخشید، مثلا گریان ـ حاجی زم افتاد. کفرم درآمد. به یك‌باره همه‌ی ظلم و ستم‌ها پیش چشمم رژه رفتند:
ـ زم ... هم اسم خودش رو می‌ذاره آقا.
همه شنیدند. داد زدم. از ته دل.
می‌خواستم بلندتر داد بزنم تا همه بهتر بشناسندش.
آن مرد اما، ول کن نبود. دوباره بر شانه‌ام زد:
ـ گفتم آقا می‌گه تابوت رو بذارید زمین ...
ـ برو بینیم بابا ...
وای خراب کردم.
رویم را که برگرداندم تا حالش را بگیرم، حالم گرفته شد.
آقا بود. واقعا. خودش بود. درست پشت سر تابوت داشت گام می‌زد و می‌آمد.
زدم بر شانه‌ی داوود:
ـ داوود، سریع تابوت رو بذار زمین ... آقا ...

خودم را انداختم روی تابوت و های‌های گریستم. داوود و دیگران هم.
آقا ایستاد بالای سر آقاسید. چشمانش بارانی بود، حالاتش طوفانی.
من اما، رعد و برق شدم.
دلم می‌سوخت.
تازه او را شناخته بودم، ولی حالا از همه جلو زده و پریده بود.
رو کردم به آقا:
ـ آقا ... اینم سیدمرتضات ...
شلوغ شد. من‌هم شلوغ شدم.
همه آمدند. آقا که رفت، تازه جمعیت ریخت آن‌جا و ...

خوب شد آقا آمد.
اگر آقا نمی‌آمد:
"سه قطره خون" مسیح ـ مثلا روزی‌نامه‌ی جمهوری اسلامی ـ همچنان به عناوین‌جعلی "بسیج صدا و سیمای" استان و شهرستان، بخش و ده‌داری و روستا، علیه سیدمرتضی بیانیه صادر می‌کرد.
و همچنان داداش کوچیکه‌ی حاج اکبر، پخش صدای آوینی از جعبه‌ی جادویش را حرام و ممنوع اعلام می‌کرد.
اگر آقا نمی‌آمد، شاید لازم بود تا پیکر آوینی را همچون پیکر اولین شهدای عملیات تفحص، پزشك‌قانونی وارسی کند و سوراخ‌های ترکش مین والمری را "اثرات فرورفتن شیئی سخت همچون پیچ گوشتی در چندجای بدن" اعلام کند!

آوینی که رفت، آنهایی که سال‌های جنگ از قم آن‌طرف‌تر را ندیدند، تازه فهمیدند "فکه" هم روی نقشه دیدنی است.
پای آوینی که بر مین گل کرد، تازه آنهایی که می‌گفتند "چرا جنگیدیم؟" متوجه شدند فکه بخشی از خاک ایران اسلامی است و این پیکرهای استخوانی که همچنان بر دوش‌ها روانند، از این‌سوی مرز، یعنی داخل کشور خودمان می‌آیند. یعنی دشمن تا آخرین روزها حتی، در خانه‌مان جا خوش کرده بود تا نقشه را جعل کند که نتوانست.
آوینی که خونین شد، ما هم تازه یاد رفیقان‌مان افتادیم که پیکرشان را بر خاکریز جا گذاشتیم.
آوینی که شهید شد، حضرات رضایت دادند فیلم اولین سری عملیات تفحص و کشف شهدا را از طبقه‌بندی "خیلی محرمانه" خارج کنند و بگذارند مردم بفهمند:
در فکه، چه خبرهاست هنوز!؟


برچسب‌ها: شهید آوینی, خاطرات شهدا
[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 13:25 ] [ حمید داودآبادی ]
همه‌ هفته، هنگام نمازجمعه، در "چهارراه لشکر"  می‌دیدمش.

صدای گرمش در روایت‌فتح، آن‌قدر روحم را مدیون کرده بود که برای آشنایی با او، هر لحظه در پی فرصت باشم.

روز جمعه 28 اسفند ماه 1371، به آرزوی دیرینه‌ام رسیدم. آرزویی که با دیدن اولین قسمت‌های روایت‌فتح در سال‌های گذشته، در وجودم شعله کشید تا بر دستان مبارک سازندگانش بوسه زنم.

خودش آمد. من نخواستم. فکرش هم برایم مشکل بود. آمد کنارم. بله، درست کنارم روی لبه‌ی باغچه نشست.
چهارراه لشکر خلوت بود. نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم آخرین جمعه‌ی سال را زودتر از دفعات قبل به نمازجمعه بروم.
سجاده را بر زمین گذاشتم و بر لبه‌ی باغچه نشستم. دقایقی نگذشت که او نیز آمد. اتفاق یا هر چه که بود، سجاده‌اش را کنار سجاده‌ی من پهن کرد؛ نگاهی به اطراف انداخت، کسی را نیافت. آمد طرف من. نزدیک که شد، به احترامش برخاستم. حیفم آمد چنین لحظه‌ای را مفت از دست بدهم. دستم را دراز کرده و پس از مصافحه، روبوسی کردم. دست گرمش را فشردم. بی‌هیچ تکبّر، با اخلاصی بسیجی‌وار و لبخندی زیبا، جوابم را داد.

نشست کنارم روی جدول. چشمانش از لبانش تشنه‌تر بودند؛ و گوش‌هایش هم. همه را می‌پایید.
وقتی گفتم:
ـ آقاسید، نَفَسِت خیلی حقّه. صدات گرمه. خدا خیرت بده.
محجوبانه سرش را پایین برد و تنها عذرخواست و گفت:
ـ ما که کاری نکردیم ...

 هر که را با دست نشان می‌دادم و از رشادت‌هایش در جنگ می‌گفتم، با چنان نگاه نافذی دنبال می‌کرد، پنداری دارد حرکاتش را ضبط می‌کند. خوب می‌شد از چهره‌اش خواند با هر نگاه، برنامه‌ای از روایت‌فتح در ذهنش نقش می‌بندد.
دوست داشتم در آغوش بگیرمش و رخسار خسته از جفای روزگارش را غرق بوسه کنم. چرا که سید، مثل دیگر بسیجیان، هنوز نان را به نرخ سال 60 می‌خورد.
با همّتی که داشت، شاید که می‌توانست تشکیلات بزرگ اقتصادی بزرگی راه بیندازد و سود سرشاری به جیب بزند؛ اما او، از همه‌ی دنیا فقط جبهه را برگزید و از آدمیانش فقط بسیجی‌ها را. او هم مثل امام و رهبرشان، مُشتی از خاک جبهه را به مُشتی طلا نمی‌داد و همان بود که لحظه‌ای آرام و قرار نداشت.

همین‌طور که نشسته بودیم و می‌گفتیم و می‌گفتم، از دور نمایان شد. سریع دم گوش سید گفتم:
ـ آقاسید، حواست‌رو خوب جمع کن. این پیرمرده رو که داره میاد طرف‌مون، خوب بهش دقت کن.
ـ مگه چی‌یه؟
ـ بذار بیاد و بره، شما فقط بهش دقت کن من می‌گم.

آمد. نزدیک شد. مثل همیشه، با خنده. چشمانی ریز که از میان پلك‌هایی نزدیک به‌هم، به‌زور آدم را نگاه می‌کردند. طبق روال همیشه، دست در جیب کُت چروکیده و رنگ و رو رفته‌اش برد و به هر کدام‌مان یک شکلات داد. با همان لهجه‌ی غلیظ آذری، حال و احوال کرد و عید را پیشاپیش تبریک گفت. عمدا برخاستم و با او روبوسی کردم تا سید هم همین‌کار را انجام بدهد، که داد.

وقتی از ما رد شد، سید با نگاهش داشت او را می‌خورد. دور که شد، مشتاقانه برگشت و گفت:
ـ اون کی بود؟
و گفتم:
ـ اون یه قاچاقچی بود. نه ببخشید، اون یه بلدچی بود. اون خوراک کار شماست.
 وقتی داستان او را برایش گفتم، با حسرت، او را از دور نگاه کرد و گفت:
ـ واقعا خوراک یه برنامه‌ی خوبه. چه‌طوری می‌شه اون ‌رو پیداش کرد؟
ـ همین‌جا. هر هفته همین‌جاست. خواستی، باهاش هماهنگ می‌کنم بشینید پای حرفاش.
و رفت و قرار شد هماهنگ کنم که ...

سید رفت که بیاید، ولی نیامد. در فکه پرواز کرد. آن پیرمرد نیز چندسال پیش، خسته و دل‌شکسته از روزگار، در گوشه‌ای از این شهر غبار گرفته، خُفت و دیگر برنخاست و کسی از او نپرسید:
ـ حاجی، تو کی بودی؟

 و این، همه‌ی آن چیزی است که آن روزجمعه، برای سیدمرتضی تعریف کردم. فقط اسمش را نپرسید که معذورم:
 
از قاچاقچی تا بلدچی
من نمی‌دونم. یعنی اصلا روم نشد از خودش بپرسم. آخه پیر بود. سنّش کم نبود. چه جوری برم بهش بگم:
ـ ببخشید برادر ... این بچه‌ها راست می‌گن شما زمان شاه "قاچاقچی" بودی؟
خب فکر می‌کنید چی به‌هم می‌گفت؟
ـ به تو چه بچه ...
ـ اصلا تو غلط می‌کنی در مورد من این‌جوری حرف می‌زنی ...
ـ خجالت نمی‌کشی با من‌ که هم‌سن پدرتم، این‌جوری حرف می‌زنی؟
ـ اصلا به شماها چه که من چی‌کاره بودم؟
ـ بودم که بودم ... امروز مثل همه‌ی شما، مثل خود تو، لباس بسیج تنمه ...
ـ اصلا تو روت می‌شه توی روی کسی که اومده جبهه تا جونش رو فدا کنه، این حرفارو بزنی؟
ـ ...

 خب ... خب. غلط کردم. اصلا ازش نپرسیدم. ولی خب قیافه‌ش تابلو بود. موهای حنا زده‌ی‌ ژولیده، چهره‌ی سیه‌چرده، سبیل‌های سیخ‌سیخی لای دندونایی که از بس لب به سیگار زده، سیاه‌ِسیاه شده بودند ... اصلا اینها هیچی، دستاش ... از روی دستاش تا بالا، همه‌اش خال‌کوبی بود.
رستم و سهراب، زال و تهمینه ... خلاصه می‌شد یه شاهنامه‌ی کامل روی بدنش خوند. کافی بود تا برای وضو گرفتن آستینش رو بالا بزنه ...

 آخ گفتم وضو ...
آره ... وضو هم می‌گرفت ... وضوی خالی که نه، کنار بقیه، شونه‌به‌شونه‌ی بچه‌ها، نماز هم می‌خوند. تازه، توی دعای توسل و زیارت عاشورا هم می‌اومد، یه گوشه می‌نشست و با دستمال‌یزدی سبز و بنفش، اشکاش رو پاک می‌کرد ...
 ولی خب، خیلی بو می‌داد. اصلا انگار خود کارخونه‌ی دخانیات نشسته بغلت. نمی‌شد تحملش کرد. مخصوصا وقتی می‌خواست باهات روبوسی کنه. وقتی می‌خندید، ته حلقش معلوم بود. همون چندتا دندونی هم که داشت، اون‌قدر سیاه و لت‌وپار بودند که دلت نمی‌اومد صورتش رو ببوسی.


http://www.askdin.com/gallery/images/17037/1_shahidavini_1_.jpg


 می‌گفتند زمان شاه، قاچاقچی بوده. نه قاچاقچی مواد مخدر، که از راه‌های سخت و پر پیچ وخم کوهستان‌های غرب کشور به‌خصوص قله‌ی "بمو"، اجناس و لوازم از عراق می‌آورده و می‌برده.
جنگ که شد، مثل همه‌ی مردم، همه‌ی اون‌چه رو ناشایست می‌پنداشت، کناری نهاد و با رزمندگان اسلام همراه شد.
حالا دیگه حاجی، برای خودش شده بود "بلدچی". هرجا بچه‌های اطلاعات و عملیات گیر می‌کردند، او بود که راه گشاشون می‌شد و اونارو تا پشت خطوط عراق می‌برد و می‌آورد.
 در "هور" و ایام آمادگی عملیات خیبر، بچه‌ها برای شناسایی در عمق مواضع عراق، توسط او به قاچاقچیان عراقی تحویل می‌شدند و چندروز بعد که کارشون رو انجام می‌دادند، محترمانه به ایران بازگردانده می‌شدند و عراقی‌ها به او می‌گفتند:
ـ حاجی جون، بیا امانتی‌هات رو تحویل بگیر.
 


برچسب‌ها: شهید آوینی, خاطرات شهدا
[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 13:21 ] [ حمید داودآبادی ]
نترسید، هنوز آن‌قدر کم نیاوردم که به "خاطره‌سازی" روی بیاورم.
نه با شهید آوینی رفیق بودم، نه دوست، نه هم‌کار و هم‌رزم، که مثل ماه‌های آخر حیاتش، به او ظلم کنم و اشکش را دربیاورم!
من‌هم مثل اکثر شما، فقط او را از صدای دل‌نشین و نَفَس حقّش می‌شناختم، وگرنه او که اصلا مرا نمی‌شناخت.

کلا 4 بار او را دیدم.
بار اول فقط سلام وعلیک بود و بس.
بار دوم آن خاطره‌ی تلخ پیش آمد.
بار سوم هم، چندروز قبل از شهادتش، توفیقی شد با او هم‌نشین و هم‌صحبت شوم و باهم دیداری داشته باشیم با پیرمردی که ...
بار آخر هم زیر تابوتش بود و حضور آقا ...

http://rajanews.com/Files_Upload/89316.jpg

خاطره‌ی اول: مظلومیت آقا سیدمرتضی آوینی
صدایش خیلی دل‌نشین و آرام‌بخش بود. به‌قول آن عزیز دل:
"حتی اگر از عملیاتی ناکام و شکست خورده‌ برنامه می‌ساخت و سخن می‌گفت، همچنان شیرینی فتح را در ذائقه‌ی خود احساس می‌کردیم."

خیلی دوست داشتم صاحب آن صدای زیبا را بشناسم و ببینم.
فکر کنم پاییز 1371 بود، ولی هنوز آتش حمله‌ها، آن‌چنان پرحجم نشده بود.
هنوز حاج‌آقا "زم" ـ رئیس آن روز پالایشگاه و حوزه‌ی هنری و میلیاردر و قهوه‌خانه‌دار و ... امروز ـ آوینی را از حوزه‌ی هنری اخراج نکرده بود.
هنوز روزنامه‌ی "سه قطره خون" مسیح ـ مثلا روزنامه‌ی جمهوری اسلامی ـ دست به تکفیر سید نزده بود و به هزار ویک اسم و عنوان، علیه او بیانیه صادر نمی‌کرد.
هنوز قهرمان رالی کامیون‌رانی کانادا، "محمد هاشمی‌رفسنجانی‌بهرمانی" رئیس وقت جعبه‌ی جادو، دستور ممنوعیت پخش روایت‌فتح و به‌خصوص صدای او را از تلویزیون، نداده بود.

دم غروب بود که با دو سه تا از دوستان اهل ادب و هنر! روی تخت‌های حیات حوزه‌ی هنری نشسته بودیم و چای سر می‌کشیدیم.
از دور کسی پیدا شد که با دیدنش خیلی ذوق کردم. دومین باری بود که می‌دیدمش. چندروز قبل، همین‌جا برای اولین‌بار دیده بودمش.
جلو که آمد، طبق عادت، با همه سلام و احوال‌پرسی کرد. به ما که رسید، به احترامش برخاستم و با لبخند، با او دست دادم. بغل دستی‌ام اما، همچنان دودسیگار از همه‌ی سوراخ‌هایش بیرون می‌زد، برنخاست و در برابر سیدمرتضی آوینی که دستش را دراز کرده بود، با بی‌اهمیتی فقط دست داد، ولی رویش را برگرداند.

سید، چندقدمی دور نشده بود که مثلا دوست ما، شروع کرد به هَتّاکی و هر چه فحش ناموسی از دهان ناپاکش خارج می‌شد، نثار سید کرد. هر چه گفتم:
ـ مرد مومن، اگه حرف‌ها و نظراتش رو قبول نداری، به خودش فحش بده. به ناموسش چی‌کار داری.
که او وقتی دید من ناراحت شده‌ام، لج کرد و بدتر و رکیک‌تر فحش داد.

وقتی فروردین 1372 سیدمرتضی در بیابان‌های فکه رفت روی مین و آسمانی شد، یکی از اولین کسانی که در وصف سیدمرتضی زور زد و مقاله نوشت، همو بود.
وقتی دیدم عکسی بزرگ از سید در اتاقش زده و درباره‌ی وَجَنات و حَسَنات سید منبر می‌رود، یاد آن غروب تلخ افتادم و فقط سوختم.


برچسب‌ها: شهید آوینی, خاطرات شهدا
[ سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ] [ 13:20 ] [ حمید داودآبادی ]
این روزها، خیلی می ترسم
نه از دیگران، از خودم
از اعمال و رفتار گذشته ام
از این روزها که چنگی به دل نمی زنند!

می ترسم:
از تنهایی
از بی خدایی
از گور
از مرگ
از شب اول قبر
از نکیر و منکر
از حساب و کتاب
از سوال های بی جواب
از بار سنگین معصیت
از بازخواست های با سکوت همراه

می ترسم:
از خدا
از خودم
از بی خدایی ام
از نمازهایم
از بازیچه های یومیه ام
از رفتن
از چگونه رفتن

می ترسم:
از تشنگی
از عطش
از آتش
از عذاب
از بی او زیستن
از بی او مردن
از تنهایی بی او

می ترسم:
از تو؟ نه
از دیگران؟ نه
از غریبه ها؟ نه
از آشنایان؟ نه
از خدا؟ نه
از خودم
از خودم
از خود خودم

هر شب برایم شب اول قبر است
ولی صبح که شنگول و شاد برمی خیزم
دیگر نمی ترسم

پس می ترسم:
از شب
از سکوت
از تنها زیستن
از تنها مردن
از ...

اگر امشب بپرسند:
با خودت چه داری؟
چی بگم؟


برچسب‌ها: دلنوشته
[ چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ] [ 2:11 ] [ حمید داودآبادی ]
بیا حاج حسان دلم تنگ توست ...
http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan1.jpg

http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20haj%20hassan2.fgx.jpg


پاییز 1388 بعلبک - منزل شهید حاج حسان اللقیس


برچسب‌ها: شهدای لبنان, شهید حسان اللقیس, عکس, لبنان
[ پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ] [ 2:12 ] [ حمید داودآبادی ]

یا رب ای کاش آشنایی ها نبود

یا به دنبالش جدایی ها نبود


http://davodabadi.persiangig.com/1%20-%20rahahan.jpg

تابستان 1363 راه آهن تهران - بازگشت از منطقه

شهید علی اصغر یزدانی - حمید داودآبادی - شهید سیدمهدی تهرانی - شهید سیدعلی موسوی


برچسب‌ها: عکس, دلنوشته
[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 17:58 ] [ حمید داودآبادی ]
سال 92، چرا این کار رو با من کردی؟!
تو هم شدی مثل بقیه؟
چشم نداشتی یه ذره دلم خوش باشه و با فراموشی همخانه بشم؟
تو هم زدی به نامردی و مثل سال 61 که مصطفی رو ازم گرفت، سال 63 که سعید رو از چنگم ربود، سال 64 که تعقلی رو به خون کشید و سال 65 که هاتف رو از دلم برد و ده سال بعد استخوناش رو پس داد ...

http://teribon.ir/base/img/2013/12/hesan.jpg

تو هم نامردی کردی.
تو هم شدی از اون سالهایی که تا ابد فراموشت نکنم.
سال 92، چرا خودت رو این قدر برام تلخ کردی؟
دارم دق میکنم. که ای کاش دق میکردم.
دارم میسوزم! که خودت میدونی دروغ میگم، اگه میسوختم که از سال 61 تا الان باید همه وجودم دود می شد و میرفت هوا!

http://onib.ir/content/upload/d8bd6707-f064-4fe5-8b5c-2a7ac7ba2420.jpg

دلمو سوزوندی سال 92.
کم هم نه؛ خیلی سوزوندی.
هنوز دارم با خودم کلنجار میرم که سال 92 رو کاملا خواب بودم و کابوس میدیدم.
سال سختی بودی 92.

http://media2.afsaran.ir/simMwwn_350.jpg

همش میگم کاشکی میشد سال 92 رو از خاطرم حذف کنم!
خب اون وقت با سالهای 61، 63، 64، 65 و ... چیکار کنم؟!

هیچوقت یادم نمیره که چه بیرحمانه و سخت، دلم رو آتش زدی وقتی نشسته بودم پای سفره صبحونه و اتفاقی زیرنویس شبکه خبر رو دیدم که نوشته بود:
گروه های ترور رژیم صهیونیستی، حسان اللقیس از فرماندهان حزب الله را در بیروت به شهادت رساندند ...


دلم خیلی برات تنگ شده حاج حسان.
خودت میدونی که اهل چاپلوسی اونم برای تو نیستم.
خیلی بوی شهدا رو گرفته بودی.
عطر خوش مصطفی، هاتف، سعید، تعقلی و ...
خوش به حال تو که رفتی و بدا به حال من و ما که فقط لاف می زنم و ادعا داریم و حقمون همینه که در فراغ شما بسوزیم.

خداحافظ سال تلخ و سخت و سوزناک 1392.
سالی که بدون حسان به پایان رفتی.


برچسب‌ها: دلنوشته, شهید حسان اللقیس, شهدای لبنان
[ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 ] [ 17:42 ] [ حمید داودآبادی ]
اوایل سال 1379 بود که حاج حسان اللقیس زنگ زد و گفت:
- ظاهرا قراره ابراهیم حاتمی کیا برای تحقیقاتی جهت ساخت فیلمی درباره مقاومت اسلامی به لبنان بیاد.
که گفتم: "خب خوبه دیگه. مگه چیزی شده؟"
حاج حسان گفت: "آخه بچه های ما زیاد باهاش میزون نیستند. از فیلم آژانس شیشه ای هم خوششون نیومده و نظر مناسبی ندارن."
با تعجب گفتم: "اتفاقا این جا آژانس شیشه ای بین بچه حزب اللهی ها خیلی جا باز کرده. اتفاقا خودش بچه جنگه و کلی جبهه بوده و اصلا توی جنگ فیلمساز شده."
خلاصه پذیرفت و با خنده زیبای همیشگی گفت: "من نمی دونم، با تضمین تو می پذیریمش."
که گفتم: "چشم حاجی جون. شما همه جوره تحویلش بگیرید، ضرر نمی کنید."
و خوب می دانستم این که حاج حسان می گفت " با تضمین تو" چرا و یعنی چی!

http://img7.irna.ir/1392/13920915/80938554/80938554-5285795.jpg

چند روز بعد مرحوم "سیدابراهیم اصغرزاده" را در دفتر حزب الله لبنان در تهران دیدم. می گفت:
- رفتم سفارت لبنان در تهران که برای خودم و حاتمی کیا ویزا بگیرم، ظاهرا اوضاع لبنان زیاد خوب نیست و کنسول لبنان گفت که به هیچ وجه به ایرانی ها ویزا نمی دن.
بچه های دفتر حزب الله لبنان هم به سفارت نامه زده بودند ولی جناب کنسول قبول نکرده بود.
ظاهرا آنها با صدا و سیما هماهنگ کرده و طبق قرار و برآورد بودجه، هزینه سفر را گرفته بودند که باید طی دوهفته سفر به لبنان، فیلم مستندی درباره مقاومت اسلامی برای تلویزیون بسازند.

http://www.teribon.ir/base/img/2012/09/40704_1418363185094_2976191_n1.jpg

از همان جا زنگ زدم به یکی از دوستان لبنانی ام که می دانستم با کنسول آشناییت هایی دارد. وقتی گفتم حاتمی کیا و اصغرزاده نتوانسته اند ویزا بگیرند، او که خودش مقدمات و روابط سفر را ردیف کرده بود، خندید و گفت:
- درِ گوش اصغرزاده بگو، بره یک حلب 17 کیلویی پنیر لیقوان بگیره، ببره برای اون و بهش هدیه بده.
با تعجب گفتم: "یک حالب پنیر بگیره دستش ببره سفارت؟"
که گفت: "بله. اون عاشق پنیر تبریزه. تنها راه ویزا گرفتن همینه و بس."

وقتی به اصغرزاده گفتم باید چیکار کند تا ویزا بگیرند، جا خورد. فکر کرد دارم باهاش شوخی می کنم. ولی وقتی فهمید قضیه خیلی جدی است، قرار شد این کار را بکند که کرد و توانستند ویزای سفربه لبنان بگیرند!

اصغرزاده و حاتمی کیا رفتند لبنان، دو هفته بدون این که بدانند میزبان شان کیست و در کجا مستقر هستند، میهمان ویژه حاج حسان اللقیس بودند، بدون این که یک دلار از جیب خرج کنند، با تسهیلات ویژه ای که حاج حسان در خدمت شان گذاشته بود، کار خود را کردند و برگشتند ایران.

اواسط خرداد 1379 بود که پس از فرار ارتش اشغالگر صهیونیستی از جنوب لبنان، به همراه "حسین دهباشی" به لبنان رفتیم.
حاج حسان را که در بیروت دیدم، گفت:
- چون تو سفارش کردی، من هم بچه های مقاومت رو کاملا در خدمت آنها گذاشتم. حتی مسئولین محورهای مقاومت در جنوب را گذاشتم تا به عنوان راننده، محافظ خاص و راهنما با آنان تمام مناطق را بگردند و توجیه شان کنند. حتی درخواست داشتند به مناطق فالانژیست ها و مسیحی ببریمشان که بچه ها با تعجب از من سوال کردند، که گفتم هیچ ایرادی نداره. هر جا و پهلوی هر کسی که خواستند ببریدشان.
حتی آنها درخواست کردند به دیدار بیوه "رنه معوض" (رئیس جمهور اسبق لبنان که سال 1368 در انفجار بمب کشته شده بود) ببریمشان که اتفاقا بردیم ولی من متوجه نشدم همسر رنه معوض فالانژیست، چه صحبت هایی درباره مقاومت اسلامی دارد؟! من فکر می کردم اونا دنبال مصاحبه با خانواده های شهدای مقاومت هستند.

http://images.hamshahrionline.ir/images/upload/news/pose/8707/ebrahim-0721-mm.jpg

حاج حسان حق داشت. به خاطر تنش سیاسی بین شیعیان و مسیحیان فالانژیست، تردد بچه های حزب الله در مناطق مسیحی نشین شرق بیروت، از نظر امنیتی ممنوع و مشکل ساز بود ولی حاج حسان همه فشارها را به جان خرید و در خدمت آنها بود.

شب را در خانه دوست قدیمی ام "ابو احمد قصیر" در بیروت مستقر بودیم. صحبت به آن جا کشید که نتیجه سفر حاتمی کیا به لبنان چه بود و چه شد؟ گلایه از این بود که چرا ایرانی ها این قدر بی مرام هستند که باوجود سختی، مشکلات و هزینه های بسیار برای حزب الله و مقاومت، می آیند لبنان، می گردند، می چرخند و می روند که می روند. مثلا "مجید مجیدی" که چند سال قبل از آن، (حوالی سال 4-1373) مدت زیادی با هزینه واحد تبلیغات حزب الله در لبنان بود و قرار بود فیلمی درباره "خط تماس" بسازد. (خط تماس خیابانی حائل بین دو منطقه بیروت بود که بیش از 8 سال جنگ داخلی بین شیعیان، سنی ها، مسیحیان و دروزیان در آن جریان داشت و حتی گربه ها و پرندگان هم جرات عبور از آن جا را نداشتند.)
در همین بحث بودیم که اتفاقا ابراهیم اصغرزاده از تهران زنگ زد. ابو احمد گوشی را داد دست من که با او حال و احوال کردم. اصغرزاده گفت که نتوانسته با حاج حسان تماس بگیرد و از من خواست تا از طرف آنها از او تشکر کنم.
باز هم معرفت او!

حاتمی کیا شاید تا امروز نداند محل استقرارشان در خیابان "حاره حریک" منطقه ضاحیه بیروت، "اتاق جنگ" مقاومت اسلامی بود که مسئولیت آن را شهید حسان اللقیس برعهده داشت. تا امروز تعدادی از آنان که به عنوان آبدارچی، رانند، محافظ، راهنما و ... در خدمت آنان بودند، در نبرد با دشمن صهیونیستی به شهادت رسیده اند و اصلا کار آنها این نبوده، بلکه براساس ماموریتی که حاج حسان به آنان داده بود، در خدمت میهمانان او بودند تا انشالله از آن سفر، فیلمی در راستای اهداف حزب الله و مقاومت اسلامی ساخته شود.
راستی آقا ابراهیم، از فیلم هایی که آن دوهفته گرفتید چه خبر؟


برچسب‌ها: حاتمی کیا, شهید حسان اللقیس, حزب الله, لبنان
[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 22:40 ] [ حمید داودآبادی ]
گروه بین الملل مشرق- 25اسفند (16 مارس) سالگرد شهادت دختر 23 ساله آمریکایی است که برای حمایت از ملت فلسطین توسط سرباز اسرائیلی به کشته شد. راشل کوری پس از حوادث 11 سپتامبر متوجه مسئله اسلام شد و شروع به تحقیق در این باره کرد و سرانجام با گروهی از دوستان خود راهی فلسطین شد. راشل کوری در حالی که تلاش می کرد مانع از تخریب خانه یک خانواده فلسطینی به دست سربازان اسرائیلی شود، توسط راننده بلدوزر ارتش اسرائیل زیر گرفته شد و به شهادت رسید.
به مناسبت سالگرد شهادت راشل کوری، گفت وگویی را با حمید داوودآبادی محقق و پژهش گر دفاع مقدس و جهان اسلام انجام دادیم. وی از اولین افراد در کشور است که درباره راشل کوری کار کرده است.

راشل کوری /////////////////////// پاسداشت راشل کوری در ایران از عملیات کربلای 5 سخت‌تر است/راشل کوری از خیلی از ماها حزب الهی تر بود/کسی با بوق قطار انقلابی نمی شود

* آقای داودآبادی، از نحوه آشنایی تان با راشل کوری برای ما بگویید:
- شاید یک ماه بعد از شهادت راشل کوری بود که بر حسب اتفاق در یکی از سایت های اینترنتی خارج از کشور مطالبی از نامه های معروف راشل کوری به مادرش دیدم و این برای من خیلی جذاب بود. اما مسئله مهمتر برای من این بود که چطور همه رسانه های آمریکایی در این باره سکوت کرده بودند و ما هم همین رویه را پیش گرفته بودیم و در کشور هیچ مطلبی از راشل کوری و اتفاقی که باعث شهادت وی شده بود، به چشم نمی خورد. همین موضوع باعث شد تا در یکی از خبرگزاری های رسمی کشور که در آن زمان مشغول به کار بودم، هر چی مطلب از راشل کوری بود  منشتر کردم و وبلاگی را هم با نام او راه اندازی کردم و هر چه مطلب در رابطه با او بود، در آن قرار دادم. این بود که دلبستگی من به راشل کوری به عنوان یک جوانی که برای مقابله با خوی جنایت و تجاوزگری صهیونیست ها تا پای شهادت رفته بود، شکل گرفت. اقدامی که  ما در جهان اسلام خیلی کم شاهد آن هستیم.

* شما وقتی از راشل حرف می زنید از لفظ شهادت استفاده می کنید، راشل کوری که مسلمان نبود شهید بشود؟
- یک حدیث از حضرت علی (ع) است که می فرماید: "کافر سخاوت مند را به بهشت نزدیک تر می بینم تا مومن بخیل." حالا راشل کوری کافر نبود و اهل کتاب بود. راشل کوری عشق، جوانی و شادی  را فدا کرد برای اینکه جلوی دشمنی جنایتکار را بگیرد.
ارزش کار راشل فقط جلوی یک بلدوزر ایستادن نیست. کاری که او کرد، با ادعا می گویم، کاری بود که شهید فهمیده در خرمشهر انجام داد. درست است که عراقی ها از روی جنازه شهید فهمیده رد شدند و خرمشهر را گرفتند، ولی او تبدیل به الگویی شده که یاد می داد که باید از جان خود گذشت تا جلوی متجاوز را گرفت.

راشل کوری هم می دانست که با کشته شدن و فدا کردن جانش، شاید نتواند جلوی بسیاری از جنایات صهیونیستها را بگیرد ولی از جانش مایه گذاشت. شاید بگوییم راشل کوری که مسیحی است ارتباطی با شهادت و اسلام ندارد، ولی او از آمریکا به فلسطین آمد و جانش را که با ارزش ترین چیز برای هر فرد است، فدای یک سرزمین و آرمان اسلامی کرد که از اهداف امام خمینی بود. عملی که راشل کوری انجام داد عملی کاملا اسلامی بود. یعنی مقابله با دشمن حتی اگر به قیمت جانتان باشد.

* یک صحبت از شهید مطهری در خصوص فلسطین است که می گوید:
"مراجع تقليد بزرگی مثل آيت الله حكيم و ديگران رسما فتوی داده‌‏اند كه كسی كه در آنجا كشته می‏شود ، اگر نماز هم نخواند، شهيد در راه خداست."1
آیا راشل کوری می تواند مصداق این گفته باشد؟
- من می خواهم بالا تر از این را بگویم. تا کسی خدا را نشناسد، با ظلم مبارزه نمی کند. حضرت علی (ع) می فرماید: "دشمن ظالم باشید و یاور مظلوم." حضرت علی (ع) در گفته خود، کشور و دین و مذهب را مطرح نمی کند. هر کس و هر جا که هستید، باید دشمن ظالم و یاور مظلوم بود و این کاری بود که راشل کوری انجام داد.
این که می گویم راشل یک عمل اسلامی انجام داد، ما در تاریخ معاصر کشورهای غربی و مسیحی چنین چیزی را نمی بینیم. همه اش جنایت و تجاوزگیری را می بینم. حتی شما خوی سربازان آریکایی را ببینید. به کشورهای عراق و افغانستان حمله کردند، خوی وحشی گری دارند.

راشل کوری /////////////////////// پاسداشت راشل کوری در ایران از عملیات کربلای 5 سخت‌تر است/راشل کوری از خیلی از ماها حزب الهی تر بود/کسی با بوق قطار انقلابی نمی شود

* برگردیم به کشور خودمان. چقدر در داخل ایران به راشل کوری به عنوان یک شهید مظلوم نهضت جهانی اسلام پرداخته می شود؟ آیا حتی در حد نام گذاری خیابان یا میدان هم به این شهید مظلوم بها داده شده است؟
- ما باید بین فرهنگ و تبلیغات فرق قائل شویم. آمریکایی ها حساب شده راشل کوری را بایکوت کرده اند و ما حساب نشده همین کار را کرده ایم! سالگرد راشل کوری است و ببینید کدامیک از رسانه های ارزشی ما به شهادت او می پردازند.

* انیمیشن راشل کوری را هم که درست می کند با چادر و مغنعه درست می کنند ...
- تنها راشل کوری نیست؛ اگر در جهان اسلام بگردیم امثال راشل زیاد می بینیم. شهید "سلیمان خاطر" بسیار تاثیر گذار بود و یا شهید "خالد اسلامبولی" که با اعدام "انور سادات" خائن، ضربه بزرگی به صهیونیست ها زد. این شهدا، هم در کشور خودشان مظلوم وغریب هستند و هم در کشور ما. آنها در زمان خود درک درستی از الویت های زمان خود داشتند.

راشل کوری /////////////////////// پاسداشت راشل کوری در ایران از عملیات کربلای 5 سخت‌تر است/راشل کوری از خیلی از ماها حزب الهی تر بود/کسی با بوق قطار انقلابی نمی شود

راشل کوری فرزند زمان خود بود. راشل در زمان خود این بصیرت را داشت که دشمن شماره یک جهان، رژیم صهیونیستی است. وی در زمانی این کار را انجام داد که مالیات مردم آمریکا به طور مستقیم به کمک رژیم اشغالگر قدس می رسید.
کار راشل کوری کار کوچکی نبود. بلدوزر کاترپیلار که باعث مرگ راشل کوری شد، یک بلدوزر آمریکاییست. راشل کوری زیر پای مقامات آمریکایی له شد.

* تفاوت جمهوری اسلامی با حکومت هایی مانند مصر و عربستان که به مسائلی مانند راشل کوری نمی پردازند چیست؟ آیا تفاوتی بین ما در این حوزه ها نباید وجود داشته باشد؟
- راشل کوری شاید اسمی از ایران نشنیده باشد، ولی حرکتش تحت تاثیر انقلاب ایران است. این انقلاب اسلامی بود که اسرائیل را غده سرطانی نامید. تنبلی ها و کم کاری هایی که ما گرفتار آن شده ایم باعث شده است که بعضاً تفاوتی با دیگران نداشته باشیم.

* این "ما" که شما میفرمایید مقصود کیست؟
- منظور من جوان های مسلمان ایرانی است. راشل کوری جان خود را فدای حق کرد. حال ما که کشوری بر حق هستیم، چه تلاشی کرده ایم؟ جوانان ما بعد از جنگ چقدر از جان خود برای ترویج فرهنگ ناب محمدی مایع گذاشته اند؟ غربی ها سالها تلاش کرده اند تا توانستند اسلام آمریکایی را ترویج دهند. ما چکار کرده ایم؟
بر فرض که در سالگرد شهادت راشل کوری مراسمی هم گرفتیم و 20 نفر آدم هم جمع شدند, آخرش چی؟ اینها کارهای تبلیغی و مقطعی است. در صورتی که اقدام راشل کوری باید تبدیل به الگو و فرهنگ شود.

* باز هم من دقیقاً متوجه نشدم. این "ما"یی که شما از آن اسم می برید آیا مردم هستند، مسئولین و سازمان های فرهنگی هستند، دقیقاً منظورتان از "ما" چیست؟
- جوابی که من می خواهم بدهم شاید خوشایند برخی نباشد. کار فرهنگی کردن در بسیاری از سازمان های فرهنگی عین شرکت در عملیات در کربلا 5 است. باید جان کند و فداکاری کرد تا بتوانی به یک سازمان برسی و از بودجه بیت المال برای چاپ کتاب برای شهدا یا برگزاری مراسم برای راشل کوری کمک بگیری.
اگر بخواهیم معطل سازمان ها و ارگان ها بشویم، کاری از پیش نمی رود. مردم خودشان باید به فکر باشند. هر انسانی خودش باید وظیفه خودش را بداند. راشل کوری می تواند الگوی خوبی برای ما باشد. راشل کوری به این تشخیص رسید که باید مبارزه کند و حتی در لحظه شهادتش هم بین شهادت و زندگی می توانست انتخاب کند؛ ولی ما چرا به این درک نرسیده ایم؟ برای اینکه همه کار سازمان های ما تبلیغی است نه فرهنگی. در سالگرد انقلاب برای گرامی داشتن انقلاب تنها به نواختن زنگ کلیسا و بوق قطار اکتفا می شود. آخه کدام جوان با بوق قطار انقلابی می شود؟ مشکل ما در ایران این است که جوانان را وارد عرصه های فرهنگی نکرده ایم.

راشل کوری /////////////////////// پاسداشت راشل کوری در ایران از عملیات کربلای 5 سخت‌تر است/راشل کوری از خیلی از ماها حزب الهی تر بود/کسی با بوق قطار انقلابی نمی شود

بعد از جنگ، کشور ما چند حسین فهمیده به خود دیده است؟ افرادی که بتوانند در حوزه های جهانی قد علم کنند و دیده شوند.
راز حسین فهمیده شدن ندیده شدن است. کسی که به دنبال دیده شدن باشد، حسین فهمیده نمی شود. در شهرستان ها به جرات می توانم بگویم که حسین فهمیده های زیادی داریم که اینها کشف نشده اند. برای مثال گروه شهید ابراهیم هادی را یک معلم جوان اداره می کند که عملکرد یک سال او، مساوی است با عملکرد یکسال بسیاری از سازمان های مسئول در این حوزه. شاید بزرگترین نعمتی که خدا می تواند به جوانان ما بدهد این است که از سازمان ها و ارگان های دولتی قطع امید کنند.

* هدف انقلاب ایران یک هدف جهانی است ولی اتفاقی که در کشور در حال افتادن است، این است که اصلاً توجه زیادی به مسائل جهانی نمی شود. این مشکل چه راهکاری دارد؟
- 20 سال پیش بنده به همراه تعدادی از نویسندگان دفاع مقدس خدمت مقام معظم رهبری رسیدیم. کتابی بود با نام "فرمانده من" که این کتاب حدود 60, 70 صفحه هم بیشتر نیست. آقا فرمودند که همین کتاب را بخش هایی را که در آن از کشتن عراقی ها و مطالب این چنین را حذف کنید و بُعد حماسی آن را برجسته کنید تا بتواند کتاب تاثیر جهانی داشته باشد. توصیه دیگری که آقا داشتند این بود که اگر برای مخاطب خارجی اثری را ترجمه می کنید، بدهید به کسی که زبان مادریش آن زبان خارجی است. رهبر انقلاب اینگونه به مسائل جهانی نگاه می کنند آن وقت مسولین ما حتی حاظر نیستند کوچکترین قدمی بردارند.

* بسیاری از کشورهای غربی که در کارهای فرهنگی قوی هستند برای گروه های جوان بستر سازی می کنند تا جوان ها بتوانند ابزار لازم برای تحرک فرهنگی را داشته باشند. چرا این اتفاق در کشورها ما نمی افتد.
- ما نیاز به ایثارگری و فداکاری مسئولین فرهنگی داریم. چه فداکاری؟! در کار فرهنگی دخالت نکنید. شما را به خدا بخشی از کار را هم به جوان ها بسپارید. برای مثال بستری را برای یک گروه جوان آماده می کنند بعد یک آدم 60 ساله را می خواهند بگذارند تا این جوانان را مدیریت کند در صورتی که این جوانان خود از هرکسی بهتر می توانند این گروه ها را مدیریت کنند.
اگر ما زمان جنگ حسن باقری داشتیم، به خاطر این بود که به آن میدان دادیم. بودجه فرهنگی دست آدم های مشخصی است که هر کاری که باید انجام شود دست آنها است. حسن باقری ها در کشور خفه شده اند. کار فرهنگی جمهوری دست یک مشت آقازاده افتاده است. انگار مد شده است که زنان و فرزندان آقایان NGO تشکیل بدهد یا خود را درگیر کارهای فرهنگی کنند بعد بروند پز بدهند که پسر من یا همسر من در کارهای فرهنگی دخیل است. هدف این انسان ها انقلاب اسلامی نیست؛ هدف اینها پز دادن و خودنمایی است.
1 - http://imam-hossein.blogfa.com/post-162.aspx
مشرق نیوز
26/12/1392


برچسب‌ها: مصاحبه, راشل کوری, رژیم صهیونیستی
[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 13:11 ] [ حمید داودآبادی ]
یاد یادگار امام بخیر ...

http://davodabadi.persiangig.com/1%20AHMAD%20KHOMEINI.jpg


برچسب‌ها: عکس, سید احمد خمینی
[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 19:26 ] [ حمید داودآبادی ]
باز فصل راهیان نور شد و متاسفانه همچون گذشته، عده ای هم به تقدس سازی شهدا و پیامبر بازی روی می آورند.
ذکر خاطرات بدون زمان، مکان، راوی و منبع، شیوه ای است که طی سال های گذشته برخی افراد موجه، در مناطق عملیاتی پیشه کردند و به آن جا منجر شد که با دستور مسئولین امر، آنان را از مناطق و کاروان های راهیان نور اخراج کردند.
دیشب یکی از دوستان در فضای "واتس آپ" و در گروه "رهروان راه شهداء" خاطره عجیبی منتشر کرد که بنده را به پاسخ واداشت.
بد نیست شما هم آن خاطره و نظرات را بخوانید تا بهتر با این فضای نه چندان خوش آیند آشنا شوید:
 

حاج آقا باید برقصه!

این خاطره را همان سال 87 در اتوبوسی كه راهی نور بود، از یكی از راویان نورانی شنیدم كه خواندنش بعد از سه سال هنوز مو به تنم سیخ می كند. بخوانیدش كه قطعا خالی از لطف نیست:

"چند سال قبل اتوبوسی از دانشجویان دختر یكی از دانشگاه های بزرگ كشور آمده بودند جنوب. چشم تان روز بد نبیند... آن قدر سانتال مانتال و عجیب و غریب بودند كه هیچ كدام از راویان، تحمل نیم ساعت نشستن در آن اتوبوس را نداشتند.
وضع ظاهرشان فوق العاده خراب بود. آرایش آن چنانی، مانتوی تنگ و روسری هم كه دیگر روسری نبود، شال گردن شده بود.
اخلاق شان را هم كه نپرس... حتی اجازه یك كلمه حرف زدن به راوی را نمی دادند، فقط می خندیدند و مسخره می كردند و آوازهای آن چنانی بود كه...

از هر دری خواستم وارد شوم، نشد كه نشد؛ یعنی نگذاشتند كه بشود...
دیدم فایده ای ندارد! گوش این جماعت اناث، بده كار خاطره و روایت نیست كه نیست!
باید از راه دیگری وارد می شدم...
ناگهان فكری به ذهنم رسید... اما... سخت بود و فقط از شهدا بر می آمد...
سپردم به خودشان و شروع كردم.

گفتم: بیایید با هم شرط ببندیم!

خندیدند و گفتند: اِاِاِ ... حاج آقا و شرط!!! شما هم آره حاج آقا؟؟؟

گفتم: آره!!!

گفتند: حالا چه شرطی؟

گفتم: من شما را به یكی از مناطق جنگی می برم و معجزه ای نشان تان می دهم، اگر به معجزه بودنش اطمینان پیدا كردید، قول بدهید راه تان را تغییر دهید و به دستورات اسلام عمل كنید.

گفتند: اگر نتوانستی معجزه كنی، چه؟

گفتم: هرچه شما بگویید..

گفتند: با همین چفیه ای كه به گردنت انداخته ای، میایی وسط اتوبوس و شروع می كنی به رقصیدن!!!

اول انگار دچار برق گرفتگی شده باشم، شوكه شدم، اما چند لحظه بعد یاد اعتقادم به شهدا افتادم و دوباره كار را به آن ها سپردم و قبول كردم.
دوباره همه شون زدند زیر خنده كه چه شود!!! حاج آقا با چفیه بیاد وسط این همه دختر و...
در طول مسیر هم از جلف بازی های این جماعت حرص می خوردم و هم نگران بودم كه نكند شهدا حرفم را زمین بیندازند؟ نكند مجبور شوم...!
دائم در ذكر و توسل بودم و از شهدا كمك می خواستم...
می دانستم در اثر یك حادثه، یادمان شهدای طلائیه سوخته و قبرهای آن ها بی حفاظ است...
از طرفی می دانستم آن ها اگر بخواهند، قیامت هم برپا می كنند، چه رسد به معجزه!!!

به طلائیه كه رسیدیم، همه شان را جمع كردم و راه افتادیم ... اما آن ها كه دست بردار نبودند! حتی یك لحظه هم از شوخی های جلف و سبك و خواندن اشعار مبتذل و خنده های بلند دست برنمی داشتند و دائم هم مرا مسخره می كردند.

كنار قبور مطهر شهدای طلائیه كه رسیدیم، یك نفر از بین جمعیت گفت: پس كو این معجزه حاج آقا! ما كه این جا جز خاك و چند تا سنگ قبر چیز دیگه ای نمی بینیم! به دنبال حرف او بقیه هم شروع كردند: حاج آقا باید برقصه...


برای آخرین بار دل سپردم. یا اباالفضل گفتم و از یكی از بچه ها خواستم یك لیوان آب بدهد.
آب را روی قبور مطهر پاشیدم و...
تمام فضای طلائیه پر از شمیم مطهر و معطر بهشت شد... عطری كه هیچ جای دنیا مثل آن پیدا نمی شود!

همه اون دخترای بی حجاب و قرتی، مست شده بودند از شمیم عطری كه طلائیه را پر كرده بود. طلائیه آن روز بوی بهشت می داد...

همه شان روی خاك افتادند و غرق اشك شدند! سر روی قبرها گذاشته بودند و مثل مادرهای فرزند از دست داده ضجه می زدند ...
شهدا خودی نشان داده بودند و دست همه شان را گرفته بودند. چشم ها شان رنگ خون گرفته بود و صدای محزون شان به سختی شنیده می شد. هرچه كردم نتوانستم آن ها را از روی قبرها بلند كنم. قصد كرده بودند آن جا بمانند.
بالاخره با كلی اصرار و التماس آن ها را از بهشتی ترین خاك دنیا بلند كردم ...
به اتوبوس كه رسیدیم، خواستم بگویم: من به قولم عمل كردم، حالا نوبت شماست، كه دیدم روسری ها كاملا سر را پوشانده اند و چفیه ها روی گردن شان خودنمایی می كند.
هنوز بی قرار بودند... چند دقیقه ای گذشت... همه دور هم جمع شده بودند و مشورت می كردند...
پرسیدم: به كجا رسیدید؟ چیزی نگفتند.

سال بعد كه برای رفتن به اردو با من تماس گرفتند، فهمیدم دانشگاه را رها كرده اند و به جامعه الزهرای قم رفته اند ... آری آنان سر قول شان به شهدا مانده بودند ..."
ما چطور؟؟؟؟؟؟؟؟؟


این هم سوالات و نظرات بنده درباره این خاطره نامتعارف:
فکر نمی کنید ذکر این گونه معجزات عجیب!!! صاحب روایت و منبع قول و ... لازم دارد؟!

بی خود نبود از چند سال پیش، به دستور روسای راهیان نور، راویان این گونه معجزات پیامبرگونه! و خواب های عجیب و غریب را گرفته و از منطقه اخراج می کردند!
از بس خاطرات ساختگی درباره شهدا می گفتند که حتی حزب اللهی ها هم به خیلی چیزها شک می کردند چه برسد به دیگران!!!

نه شهدا بچه پیغمبر بودند!!! و نه راویان خاطرات، پیامبران اولوالعزم و صاحب کرامات و معجزات الهی!!!
شهدا مرد عمل، اهل منطق، واقع بین و عاشق حقیقی بودند که با بینش و بصیرت راه خود را انتخاب کرده و تا شهادت و گذشتن از جان و دنیا پیش رفتند!
هیچ کدام با خواب، رویا، جوّزدگی، تخیل و هیجانی جبهه نرفتند!
آنها به امامی اقتدا کردند که حرف و عملش یکی بود.
پس با این روایات نامعتبر و مشکوک و عجب! نگاه مردم را به آنان متشنج و مبهم نکنیم!

چه زیبا گفت آنکه:
اگر می خواهی حقیقتی را بکوبی، به آن حمله نکن، بلکه از آن بد دفاع کن!

اگر ایشان توانسته اند چنین معجزه ای بکنند، خب امام خمینی (ره) لازم نبود سال ها تبعید و سختی بکشد تا مردم را برای انقلاب اسلامی آماده کند!
ایشان تشریف می برد و یک لیوان آب در سدّ کرج می ریخت آن وقت همه مردم می رفتند در حوزه علمیه قم ثبت نام می کردند و حزب اللهی می شدند!

برچسب‌ها: خاطرات, مقاله انتقادی, راهیان نور, تحریف تاریخ
[ شنبه بیست و چهارم اسفند 1392 ] [ 11:49 ] [ حمید داودآبادی ]
من که دیگه موندم بهش چی بگم!
هرچی می گم:
- ببین عزیز من، بنده شمارو اصلا نمی شناسم!
گیر داده که:
- اتفاقا من شمارو خوب می شناسم!
- از کجا؟
- از جایی که اصلا به ذهنت نمی رسه. اصلا توی فکرت هم نمی گنجه!
- از ِکی؟
- خیلی وقت پیش!
- مثلا چند سال پیش؟
- خیلی. حتی خیلی قبل از این که پات رو بذاری توی دنیا!
- خب قبوله. شما منو از بچگیم می شناسید.
- بچگی نه؛ از خیلی قبل از تولدت.

- دیگه داری کلافم می کنی ها!
- نه دیگه، همین بی تحمل بودنت هم برام قشنگه.
- خب امرتون؟
- هیچی؛ فقط خواستم بگم خیلی دوستت دارم.
- خب که چی بشه؟
- که بهت بگم همیشه به یادت هستم.
- خب بعدش.
- که وقتی توی دلت بهم فکر می کنی و مخصوصا وقتی بهم نگاه می کنی، خیلی لذت می برم.

- خب که چی بشه! من که اصلا نمی شناسمت!
- چندان هم قرار نیست تو منو بشناسی. یعنی نمی تونی. همین که بپذیری من به یادت هستم، کافیه.
- خب از آشنایی با شما چی گیر من میاد؟
- خیلی چیزها.
- مثلا چی؟
- کمترینش اینه که منو مال خودت می کنی. با هم رفیق می شیم.
- من این همه رفیق دارم، یا رفیق پولم هستند، یا دنبال چیزای دیگه.
- ولی من یه چیز دیگه هستم. نه پولت رو می خوام نه جسمت رو.

- خب بفرمایید جنابعالی از بنده در قبال دوستی مون چی می خوای؟
- خودت رو. دلت رو. عشقت رو. نگاهت رو ...
- دیگه داری خیلی عاشقانه اش می کنی! مراقب باش.
- مراقب کی؟ تو؟
- نه. مراقب همه. مخصوصا اونایی که می شنون.
- اولا هچ کس من و تو رو نمی فهمه. دوما عاشق و معشوق حق دارن با هم راحت باشن.
- به به داره می شه داستان لیلی و مجنون!
- نه اصلا.
- شیرین و فرهاد؟
- اونم نه.
- ویس و رامین؟
- نه نه نه.
- پس کی با کی؟
- خودم و خودت!
- خب اسمش رو چی بذاریم؟
- آخرش بهت می گم!
- سر کار گذاشتی؟
- من؟ نه. شاید تو منو سر کار گذاشته باشی که بگی نمی شناسمت!

- نه که نمی شناسمت؛ ولی از رفاقت تو با خودم در تعجبم!
- واسه چی تعجب؟
- آخه همیشه عاشق دنبال معشوقه، نه معشوق دنبال عاشق!
- خب ما اینیم دیگه! حالا منو شناختی؟
- مگه می شه نشناسمت! خودم رو به بیراهه می زدم که مثلا نمی شناسمت!
- که چی بشه!
- خیلی چیزا.
- مثلا؟
- که هرکاری دلم خواست بکنم. راحتت کنم هر غلطی خواستم بکنم.
- خب این که کاری نداره. با من باش، هر کاری دوست داری بکن.
- آخه با تو خیلی کارهارو نمی شه کرد!
- اتفاقا با من خیلی لذت هارو می شه برد که با دیگرون اصلا بهشون فکر هم نمیتونی بکنی!
- مثلا چی؟
- لذت دوستی، لذت عشق واقعی، لذت رفاقت ...
- دیگه چی؟
- از همه بالاتر این که جلوی هم بشینیم، چشم در چشم هم نگاه کنیم!
- چی می گی؟ من بتونم جلوی تو بشینم و توی چشمات نگاه کنم؟
- بله. درست همون جور که جلوی مصطفی می نشستی، توی چشماش نگاه می کردی، وقتی با ذکر و یاد من گریه می کرد اشک چشمش رو می بوسیدی!
- تو اینارو از کجا می دونی؟
- نمی دونم. دیدم. دیدم و لذت بردم.
- حتما از آقا مصطفی دیگه! وگرنه من که ...
- هیس س س هیچی نگو. وگرنه تو چی؟

- ببین!
- بله؟
- خیلی باحالی.
- خودم می دونم.
- راستش خیلی از دوستی با تو خوشحالم.
- منم همین طور.
- جدا می گی؟
- چرا که نه.
- دمت گرم.
- قابلی نداشت. حالا خودت بگو نام منظومه من و تو رو چی بذاریم؟
- هیچی.
- چرا هیچی؟
- چون عشق من و تو، نه اسم داره نه رسم. فقط مال خودمه.
- نه دیگه خودخواه نشو.
- آخه چرا؟
- چون من با همه بنده هام این جوری هستم. با تک تکشون.
- راستش من توی کار تو موندم.
- اتفاقا این بیچاره ها ملائک هم توی کار تو موندن.

- ببین، من دیگه خوابم میاد.
- خب بخواب. آروم بخواب. اون قدر آروم که فقط منو حس کنی.
- که چی بشه؟
- که به لذت وصل برسی.
- می تونم توی خواب مصطفی رو هم ببینم؟
- هم مصطفی هم خیلی های دیگه. ولی از همه مهم تر می دونی چی نصیبت می شه؟
- چی؟
- لذت وصل.
- آخ جون خدای من. قربونت برم. رفیق به این باحالی تا حالا ندیدم.
- منم ندیدم!


برچسب‌ها: گفت وگوهای تنهایی
[ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 ] [ 1:59 ] [ حمید داودآبادی ]
اواخر زمستان 1366، عملیات والفجر 10 در غرب کشور جریان داشت. بچه ها به هر زحمتی بود، دوشکای دشمن را خفه کردند و به دنبال فرار نیروهای خط مقدم عراق، ریختند توی سنگرها برای پاکسازی. بعضیاشون که یه گوشه قایم می شدن تا بچه ها می خواستند نارنجک بندازن توی سنگر، می پریدند بیرون و با التماس و ناله:
- الدخیل الخمینی ... الدخیل الخمینی ...
و التماس که ما به درگاه خمینی تسلیمیم.
و به عنوان اسیر به عقب خط متتقل می شدند.

هوا هنوز روشن نشده بود که بچه ها زدند به سنگرهای عراقی.
ناگهان صدای جیغ، ناله و گریه دخترکی از داخل سنگرهای عراقی به گوش رسید.
همه تعجب کردند. با احتیاط کامل به طرف سنگر رفتند. نزدیک که شدند، دیدند دختری حدودا 20 ساله، با احوالی زار و وضعیت ظاهری افتضاح درون سنگر افتاده و گریه می کند.

خودش می گفت:
"بچه تهرانم. یک هفته است که با هدایت و راهنمایی سازمان خواستم از طریق کردستان به عراق برم. می خواستم به ارتش آزادیبخش ملی مجاهدین بپیوندم تا مثلا به کشورم خدمت کنم. هفته گذشته که خواستم از این منطقه رد بشم و برم داخل عراق، گیر نگهبانهای بعثی افتادم. هر چی بهشون گفتم که من یک مجاهدم و باید برم پهلوی نیروهای رجوی، اونا فقط خندیدند. هر چه التماس کردم که من و شما هدف واحدی داریم. همه مون می خواهیم حکومت ایران رو سرنگون کنیم، به گوششون نرفت.
یک هفته تمام، من رو دست به دست و سنگر به سنگر به همدیگه پاس می دادند و هر کثافتکاری ای که می خواستند باهام انجام دادن.
شمارو به خدا کمکم کنید. من دیگه داغون شدم. من همه این کارهارو بخاطر رهبران سازمان انجام دادم. من هدفم خدمت به خلق ایران بود ..."

از آنچه دخترک 20 ساله مجاهد تعریف کرد، بچه ها گریه شان گرفت. هرچه که بود، ناموس آنها هم حساب می شد. بغض بچه ها از بعثی ها بیشتر شد؛ ولی از رهبران سازمان منافقین خیلی بیشتر. که چرا دختری جوان را به بهانه مبارزه، از تهران می کشند به میان جماعتی گردن کلفت و کثیف بعثی! مگر آنها شرافت و غیرت و ناموس سرشان نمی شود؟!

گذاشتند در همان سنگر بماند تا با روشن شدن کامل هوا، با ماشین به عقب خط منتقلش کنند.
ساعتی بعد بچه ها متوجه شدند سنگر خالی است و از دخترک خبری نیست. کمی آن سوتر، سیاهی ای داشت به طرف داخل خاک عراق می دوید. همان دختر مجاهد بود که باوجود تحمل آن همه خفت و خواری و جنایت، امید داشت خود را به نیروهای مجاهدین در عراق برساند.

این که او موفق شد خود را به ارتش منافقین برساند، در جایی دیگر گرفتار جماعت دیگری از بعثیان شد و باز هفته ای را در سنگر آنان به پایان رساند، یا این که ...

صدای رگباری از آن سوتر به گوش رسید ... دخترک دیگر نمی دوید!
هم از دست کثافت های بعثی راحت شده بود! هم از دست رهبران پلید و بی شرف سازمان مجاهدین.


برچسب‌ها: خاطرات, عملیات مرصاد, منافقین
[ شنبه هفدهم اسفند 1392 ] [ 21:35 ] [ حمید داودآبادی ]
بهشون قبولونده بودند، در صورتی که اسیر بشید بدترین شکنجه هارو بکار میبرن تا ازتون حرف بکشن. اگر هم کشته بشین، از روی چهره و اثر انگشت، خونوادتون رو شناسایی می کنند و از اونا انتقام می گیرن!

آخرین روزهای تیر ماه 67، با بمباران شیمیایی منطقه توسط هواپیماهای عراقی و فرمان صدام، عملیات "فروغ جاویدان" از سوی منافقین در غرب کشور آغاز شد.
سرپل ذهاب و کرند غرب رو به زیر چکمه های نجس خود درآوردند و مغرور و سرمست، اسلام آباد غرب را هم به اشغال درآوردند.

مقابله مردمی که آغاز شد، به خانه ها و کوچه ها پناه بردند. با حضور نیروهای بسیجی ایرانی، هراس تمام وجودشون رو گرفت.

همان کاری را کردند که رهبرانشان القاء کرده بودند:
اگر اسیر شوید ...
و اگر هم جنازه تان سالم بماند ...

دخترکان 18 – 20 ساله که هیچی از جنگ و نظامی گری نمی دانستند و فکر می کردند با نفربرهای صدام، تخته گاز تا خود تهران خواهند رفت و 3 روزه ایران را فتح می کنند، در بن بست هویتی و وجودی قرار گرفتند.

یکی یکی نارنجک را از جیب درآورده، برای اینکه هم چهره شان متلاشی شود و هم اثر انگشتشان از بین برود، نارنجک را در مشت، جلوی صورت گرفته، فریاد زدند:
"قسم به مسعود، قسم به مریم، تسلیم ننگ است ..."
و نارنجک جلوی صورتشان منفجر شد.

و از شهادتین و مسلمانی هیچ به گوش نرسید، مگر قسم به مسعود و مریم!


برچسب‌ها: خاطرات, عملیات مرصاد, منافقین
[ شنبه دهم اسفند 1392 ] [ 10:51 ] [ حمید داودآبادی ]
مجاهد بود. دختر مجاهد. 18 سال بیشتر نداشت.
لباس نظامی گشادی تنش کرده، اسلحه دستش داده بودند تا با عضویت در "ارتش آزادیبخش ملی ایران" و با حکم صدام حسین و حمایت ارتش بعث عراق، خاک ایران را مورد حمله و تجاوز قرار دهند.
آمده بودند تا مثلا ملت ایران را نجات دهند و سایه حکومت پلید بعث را بر سر ایران بگسترانند!

http://davodabadi.persiangig.com/1%20nefagh%20%281%29.jpg

جنازه اش افتاده بود وسط جاده "اسلام آباد غرب". زیر آفتاب داغ مرداد ماه 1367، سوخته و سیاه شده بود.
وقتی وسایل داخل جیبهایش را درآوردند، دیدند یک دفتر کوچک با خود دارد.
خاطرات روزانه اش را تا قبل از حمله "فروغ جاویدان" و گرفتار شدن در کمین "مرصاد"، نوشته بود.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20nefagh%20%283%29.jpg

یکی از روزهای قبل از عملیات، در پادگان اشرف، در زندگی زیر سایه مریم و مسعود رجوی، نوشته بود:
"متاسفانه امروز صبح نمازم قضا شد، باید بروم و از مرکزیت سازمان طلب مغفرت کنم؟!"

و خدا ... هیچ نبود برایشان، جز مریم و مسعود.

برچسب‌ها: خاطرات, عملیات مرصاد, منافقین
[ چهارشنبه هفتم اسفند 1392 ] [ 22:44 ] [ حمید داودآبادی ]
یکی از همرزمان شهید حاج حسان لقیس، خاطره زیبا و ناگفته یکی از دیدارهای این شهید عزیز با مقام معظم رهبری حضرت آیت الله خامنه ای را این گونه تعریف کرد:
آن روز همه مسئولین مقاومت خدمت آقا بودند تا گزارش های لازم درباره تحرکات رژیم صهیونیستی و همچنین طرح های مقاومت برای مقابله با دشمن را به آقا بدهند.
حجت الاسلام سیدحسن نصرالله دبیرکل حزب الله، حاج رضوان (شهید عماد مغنیه) مسئول بخش امنیت و مقاومت اسلامی، حاج حسان لقیس و تنی چند از مسئولین مقاومت حضور داشتند.
سیدحسن نصرالله توضیحاتی درباره اوضاع و احوال لبنان داد تا رسید به شرحی درباره وضعیت مقاومت؛ رو کرد به حاج حسان و گفت که توضیحات لازم را او خدمت آقا بدهد.

حاج حسان بسم الله الرحمن الرحیم گفت، زبان گشود و شروع کرد به زبان فارسی، توضیحات لازم را دادن.
مقداری که حاج حسان صحبت کرد، آقا با تعجب از او پرسید:
- شما ایرانی هستید؟
که حاج حسان خندید و گفت:
- نه آقا، من لبنانی هستم.
آقا تبسمی زیبا کرد و گفت:
- چقدر زبان فارسی را زیبا و روان صحبت می کنید!

جلسه که به پایان رسید آقا، حاج حسان را به کنار خود خواند و خطاب به مسئولین دفتر رهبری که آن جا بودند، فرمودند:
- بروید یک دوربین عکاسی بیاورید تا من با ایشون یک عکس قشنگ داشته باشم.
دوربین را آوردند، حاج حسان کنار آقا ایستاد و با خنده ای زیبا، عکسی دونفره با هم گرفتند.

انتشار خاطرات، عکسها و تمامی مطالب وبلاگ "خاطرات جبهه" بدون ذکر کامل منبع، شرعا و قانونا مجاز نمی باشد.

برچسب‌ها: شهدای لبنان, شهید حسان اللقیس, حزب الله, لبنان
[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 18:19 ] [ حمید داودآبادی ]
حالا که رسم شده وزرا، وکلا و ... میزان دارایی خود را به قوه قضائیه اعلام کنند، بد نیست محققین زحمت کش، میزان دارایی خانواده دستواره را شناسایی و با شفاف سازی، سریع به ملت ایران اعلام کنند.
این خانواده کاخی حداکثر 100 متری، در یکی از کوچه پس کوچه های علی آباد (در انتهای جنوبی ترین نقطه تهران) داشتند.
این خانه کوچک، 6 مرد و 3 زن داشت.

http://davodabadi.persiangig.com/1%20dastvareh-%20%281%29.jpg
http://davodabadi.persiangig.com/1%20dastvareh-%20%283%29.jpg

مرحوم حاج سیدنقی دستواره پدر خانواده، سال 85 فوت کرد
سیدمحمدرضا دستواره، تیر ماه سال 65 در مهران به شهادت رسید
سیدمحمد دستواره، دی ماه سال 65 در شلمچه شهید شد
سیدحسین دستواره، تیر ماه سال 65 در مهران شهید شد
اصغر الله قلی زاده، (داماد خانواده) در جنگ به شهادت رسید
مهدی دستواره، فرزند شهید سیدمحمدرضا، نوه خانواده
خانم مرحومه سیده قدسیه میراسماعیلی، مادر خانواده، سال 84 فوت کرد
خانم ... دستواره، همسر شهید الله قلی زاده، دختر خانواده
خانم ... الله قلی زاده، دختر شهید الله قلی زاده، نوه خانواده

حاج آقا دستواره قبل از فوت، درخواست کرد تا خانه شان به عنوان کتابخانه، در خدمت اهالی محل قرار گیرد.


برچسب‌ها: شهیدان دستواره, عکس
[ دوشنبه پنجم اسفند 1392 ] [ 0:25 ] [ حمید داودآبادی ]
تصویر منتشر نشده از شهید حاج حسان اللقیس
http://davodabadi.persiangig.com/1lakkis.jpg


برچسب‌ها: شهدای لبنان, شهید حسان اللقیس, حزب الله, لبنان
[ جمعه دوم اسفند 1392 ] [ 21:6 ] [ حمید داودآبادی ]
لازم است قبل از رفتن به تماشای فیلم سینمایی معراجیها – آخرین ساخته مسعود دهنمکی – به این توصیه های ایمنی توجه کنید تا حالتان دگرگون نشود!

- دو سوم اول فیلم، تا میتوانید بخندید و حال کنید!
- همین که بوی جنگ آمد و عمو اکبر به جبهه نزدیک شد، این تیتر را در ذهن خود مجسم کنید و خوب به آن دقت نمایید:

"صحنه های این فیلم کاملا ساختگی است و اصلا واقعیت ندارد."
(هر چند پنج عزیز بزرگوار، خونشان در راه ساخت این فیلم ریخته شد و دو عزیزتر، همچنان بر تخت بیمارستان محتاج دعای شما برای شفا هستند.)

- حوادث جنگی این فیلم، نه به سه راه مرگ مربوط است، نه شلمچه و نه عملیات کربلای پنج!

- همه آنهایی که در فیلم شهید می شوند، سالم و سرحال نزد خانواده های خود هستند. پس برایشان گریه نکنید!

- همه صحنه های جنگ این فیلم، ساخته و پرداخته ذهن مریض و علیل و ناتوان! کارگردانی است که به ادعای برخی، اصلا یک روز هم جبهه نبوده و تا قبل از ساخت معراجیها، فکر می کرده شلمچه نام قله ای است در "نمک آبرود" شمال کشور!

- اصلا چنین صحنه هایی در تاریکی محض شب اتفاق افتاده، پس کسی شاهد این چیزها نبوده که امروز بخواهد آنها را برای شما بازسازی کند. پس کارگردان کاملا دروغ میگوید!

- این صحنه ها نه در سه راه مرگ شلمچه، که تماما در همین شهرک سینمایی دفاع مقدس در جاده قم خودمان ساخته شده است.

- اگر در آخرین دقایق نمایش فیلم، بوی خون به مشامتان رسید، اصلا نگران نشوید. بوی خون "جواد شریفی" و چهار نفر دیگر است که با شدت انفجارات صحنه، احساس می کنید.

- برای اینکه راحت تر فیلم را ببینید، به هیچ وجه دوستان، همرزمان و بستگان خود را که در جنگ و بخصوص در شلمچه و کربلای 5 شهید شده اند، پیش خود مجسم نکنید و با خونسردی تمام به خود بقبولانید:
"همه آن عزیزان، به همان زیبایی تصویر پرتره شان در قاب طلایی آویخته بر دیوار، شهید شده اند."

- برادران مزدور عراقی! به هیچ اسیر و مجروحی تیر خلاص نزدند و پیکر هیچ کدام شان را در عملیات رمضان تابستان 61 در خاکریزهای مثلثی شلمچه، در قیر، به آتش نکشیدند!

- خوب حواستان را جمع کنید که این فقط یک فیلم است. پس اصلا قرار نیست جنگ بشود که لازم باشد شما یا بچه تان تشریف ببرید.

راستی، حتما با خودتان دستمال کاغذی ببرید و به هق هق دیگران توجه نکنید!

یک کلام:
خودتان را کنترل کنید ...
همه آنچه دیدید، فیلمی کاملا ساختگی و امروزی بود، تنها از لحظه ای حماسه ای بزرگ و واقعی که فرزندان امام در دفاع از اسلام، انقلاب اسلامی، عزت و شرف میهن آفریدند!


برچسب‌ها: شلمچه, معراجیها, مسعود دهنمکی, عملیات کربلای 5
[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 0:4 ] [ حمید داودآبادی ]
جشنواره فیلم فجر تمام شد و برندگان خود را مشخص کرد.
مرغ و سیمرغ، نوش جان همه آنان که دریافتند و نیافتند!
حالا باید دید برگزیدگان خاص جشنواره! مردم را با سینما آشتی می دهند، مخاطب را به سالن سینما می کشند، خون تازه در رگ سینمای کشور جاری می کنند، حال سینما را جا می آورند، یا ...

باید دید فلان فیلم با 80 میلیارد ریال ناقابل از بیت المال، با صرف دو سه سال ساخته شد، می تواند مردم را جذب سینمای دفاع مقدس کند؟!

باید دید فلان فیلم با صرف دهها میلیارد تومان ناقابل از بیت المال مسلمین و صرف هفت هشت ده سال ساخت، میتواند پیام مورد نظر خود را به مخاطب برساند و حداقل یک صدم هزینه اش فروش کند؟!

من که به هیچ کدام اینها امید ندارم.
حتی اگر فلان سازمان و ارگان، براساس سلیقه کاملا شخصی خود، میلیارد میلیارد از پول بیت المال را بدهند بلیط بخرند و به ضرب و زور ... مردم را بکشانند به سینما!

با هم که تعارف نداریم.
مگر سالهای قبل، غیر از این بود؟
و باز مثل همیشه ...

مگر اینکه همین آقا مسعود دهنمکی - که هر دوجناح ازش بغض دارند و سایتهای به اصطلاح ارزشی! ولی کاملا هواشناس مالی و لرزشی! حتی اسم معراجیها را بایکوت کنند و خبرهای مربوط به آن را حذف کنند - تحولی دوباره در سینما ایجاد کند.
حتی اگر بدخواهانش از روشنفکران کهنه کار غربی با صورت سه تیغه گرفته، تا مدعیان روشنفکری مذهبی با یک من ریش که در سالهای اخیر شدیدا بروز پیدا کرده اند، و چپ و راست سیاست و میانه روهای مصلحت اندیش نپسندند، دست به دست هم دهند و نخواهند.

حالا ببینیم معراجیها مردم را با سینما آشتی می دهد و مخاطب رو میکشاند به سینما و تصاویری تکان دهنده از دفاع مقدس را به تماشاچیان ارائه می دهد، یا آنهایی که دوست دارند شهدا را امروزی، نانازی، اهل دیالوگ، مصلحت اندیش و ... نشان بدهند؟!

اگر من جای دهنمکی بودم، از اکران معراجیها انصراف می دادم! تا نشان بدهم چه کسانی از نیامدن معراجیها بر پرده سینما، کرکره شان پایین می آید و سکته می زنند! آن وقت بیایند وهمه برگزیدگان جشنواره را سرهم و برهم کنند، بلکه قطره خونی در رگ سینمای کشور بچکانند! که سابقه اخراجیها نشان داد چنین چیزی هم امکان ندارد!


برچسب‌ها: جشنواره فیلم فجر, معراجیها, مسعود دهنمکی
[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 0:2 ] [ حمید داودآبادی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

حمید داودآبادی
متولد 25 مهر 1344 تهران
رزمنده، جانباز، عکاس، خبرنگار، محقق و نویسنده دفاع مقدس

مسئول صفحه "از معراج برگشتگان" نشریه "فرهنگ آفرینش"
سردبیر مجله تخصصی اسناد "پانزده خرداد"
سردبیر مجله دفاع مقدس "فکه"
همکار نشریات: جمهوری اسلامی - کیهان - شلمچه - جبهه - صبح دوکوهه - عاشورا - یاد ماندگار - پلاک هشت – پیک - امتداد و ...
مدیر مسئول سایت های:
WWW.SAJED.IR
WWW.4DIPLOMATS.COM
WWW.DAVODABADI.COM

کتاب‌های منتشر شده:
- آیا می‌دانید؟: نکاتی جالب از انقلاب اسلامی و دفاع مقدس
- از معراج برگشتگان: خاطرات کودکی، انقلاب، جنگ
- پاره‌های پولاد: تاریخ عملیات شهادت طلبانه در لبنان
- پرواز پروانه‌ها: زندگی‌نامه سرداران شهید حسین قجه‌ای، رضا چراغی، علی‌اکبر حاجی‌پور
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا
- تفحص: گزارش و خاطرات عملیات تفحص و کشف شهدا (چاپ دوم با شکل جدید)
- حماسه ذوالفقار: زندگی‌نامه سرداران شهید یوسف کابلی، علی‌رضا ناهیدی، محسن نورانی
- خاطرات انقلاب اسلامی: مجموعه خاطراتی از انقلاب اسلامی
- خاطرات شکنجه: مجموعه خاطراتی از شکنجه در زندان‌های حکومت پهلوی
- دجله در انتظار عباس: زندگی‌نامه سردار شهید عباس کریمی
- دفاع مقدس در اینترنت: نشانی سایت ها و وبلاگ های دفاع مقدس و ضدصهیونیستی
- ستارگان درخشان تاریخ: وصیت‌نامه شهدای مقاومت اسلامی لبنان
- کمین جولای 82: روزشمار گروگان‌گیری دیپلمات ‌های ایرانی در لبنان
- یاد ایام: متن کامل خاطرات حضور در جبهه از سال 1360 تا 1367
- یاد یاران: خاطرات حضور در جبهه
- القصة الکاملة للاستشهادیین فی لبنان (ترجمه عربی "پاره های پولاد" چاپ لبنان)
- : AMBUSH OF JULY1982 ترجمه انگلیسی "کمین جولای 82"

به زودی منتشر می‌شود:
- تبسم‌های جبهه: خاطرات شاد و شیرین دفاع مقدس
- داستان دوکوهه: داستانی برای کودکان
- روزی روزگاری جنگی: خاطرات اشکی دفاع مقدس
- قاتل سلمان رشدی: زندگی‌نامه شهید "مصطفی مازح"
- من قاتل پسرتان نیستم: خاطرات لحظات شهادت دوستان
و ...
امکانات وب