|
|
|
|
|
گفتوگوي اختصاصي |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:18 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
كتاب «دفاعمقدس در اينترنت» دربرگيرنده نشاني و مشخصات كليه سايتها و وبلاگهايي كه در زمينه دفاعمقدس فعاليت ميكنند و همچنين سايتها و وبلاگهاي ضدصهيونيستي، بهزودي منتشر ميشود. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:15 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
يا مقلبالقلوب والابصار يا مدبرالليل والنهار يا محولالحول والاحوال حول حالنا الي احسنالحال |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:14 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ما رايت الا جميلا |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:13 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
سرانجام با همت و یاری عزیزان « فرهنگ سرای پایداری » و بخصوص برادر عزیز «احسان محمدحسنی» ، کتاب «کمین جولای 82» از چاپ خارج گردید و راهی بازار کتاب شد. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:12 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
مقدمه
قرار بر اين است تا « داستان فكه » را ، از آغاز تا انجام ، براي شما تعريف كنم . بعضي از دوستان با ديدن عنوان اين داستان ، جا خوردند . چون فكر كردند كه قرار است در اين داستان پته كسي روي آب ريخته شود يا به قول سياسيون ، افشاگري شود و از اين حرف ها . نه . اصلا اين بحث ها نيست . قرار من با خودم اين است كه چگونگي ورود خودم به عرصه حفظ و نشر ارزش هاي دفاع مقدس را از طريق « فرهنگ مكتوب » و رسانه اي براي شما بنويسم تا هم از تجربيات تلخ و شيرين مطلع شويد و در ادامه راه خود بكار ببنديد ، و هم دور و بر خود را بهتر بشناسيد . از همه مهمتر هم اينكه فكر نكنيد امثال ما ، در ناز و نعمت و از سر سيري افتاده ايم به چاپ مجله و ... و هم اينكه بهتر متوجه شويد كه « نيت خالصانه » چقدر در پيشبرد كار مهم و مفيد است ، و نيت كه مسئله دار شد و ماديات و حاليات ! و روابط با اين و آن و ... به اساس و ادامه فعاليت ضربه وارد مي كند و مثل آفتي ظاهرا كوچك ، يك درخت پربار ميوه را از پا در مي آورد . درخت همان درخت است و بار خود را مي دهد ، ولي نه مرغوبيت گذشته را دارد ، و نه طعم و سلامت قبل را . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:7 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
به دنبال انتشار مطلب گذشته ام پيرامون « برائت از فكه » ، برخي دوستان مشتاق شده اند تا از چگونگي و علل راه اندازي مجله فكه و همچنين سرانجام و نهايت آن و بخصوص علت و علل آن آگاه شوند . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:5 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
گفت و گوی روزنامه کيهان به مناسبت هفته دفاع مقدس با حميد داودآبادی |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:2 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
حتما با واژه هايي همچون « ويروس » ( Virus ) و « آنتي ويروس » ( Antivirus ) - يا همان « ويروس كش » خودمان - آشنايي داريد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:59 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
اين چند ماهه كه چيز جديدي ننوشتم ، بيشتر ناشي از بي حوصلگيم بود تا تنبلي . شايد سرمايي كه خودتون بهتر مي دونين ، يه جورايي آخرش به منم سرايت كرد و دلم رو فريفت ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:56 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
سعید طوقانی ، سال 1347 در تهران به دنیا آمد و به لحاظ اینکه پدرش حاج اکبر ، از ورزشکاران باستانی بنام تهران بود ، در سن چهار – پنج سالگی به این ورزش علاقه مند شد و به همراه پدر و برادران بزرگترش که آنان نیز از جمله ورزشکاران بودند ، در زورخانه حضور پیدا می کرد . |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:53 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ابوالفضل سپهر يکی از بچه های نسل جديد است که با نگاهی نو به خاطرات و خطرات رزمندگان و همچنين زندگی خانوادگی آنها ، اشعار زيبايی در قالب اتل متل سروده است که پيش از اين در مجله فکه منتشر می شد . برای دسترسی به بقيه اين اشعار می توانيد به سايت سبکبالان مراجعه کنيد . اين هم نشانی اش : |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:50 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
خيلي برايم عقده شده بود. هر روز صبح كه از آنجا رد ميشدم تا بروم مدرسه، محكوم بودم كه چشمم بهآن زنيكه خيكّي بيفتد كه موهاي شانه نكردهاش راميريخت روي لباس تكه پارهاش و صبح اول صبح ، ميآمد تا جعبههاي مشروب و كالباسهايي را كه برايشآورده بودند، بگذارد توي يخچال. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:48 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
بدون شک «مرگ» براي جنايتکاراني چون صدام، سعادتي بسيار بزرگ است تا اينکه زنده بمانند و پاسخگوي اعمال خويش باشند. سالها پيش از اين، رهبر کبير انقلاب اسلاميامام خميني (ره) نکتهاي به اين مضمون فرمود: «اگر ميخواهيد امثال صدام را نفرين کنيد، دعا کنيد که بيشتر زنده بمانند. چون اين زندگي براي آنان بارها از مرگ بدتر و سختتر است». |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:45 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
خسته بودم و بدنم درد مي كرد . راستش خسته كه نه ، تركشهاي كوچولويي كه توي تنم جاخوش كرده اند غلغلكم مي دادند . همين طور كه خودم را به ديوار متكي كردم ، سر خوردم و به پشتي لم دادم . ناله اي ناخواسته زدم و گفتم : |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:41 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ـ هوا سرد شده بيژن، اون شومينه رو روشن كن. ـ آخيش، حالا خوب شد. چه كيفي ميده آدم كنار پنجره بشينه و به بارشدانههاي درشت برف نگاه كنه و از اينكه اونجا نيست خوشحال باشه، به منچه كه كي زير برف وتوي سرماست... - حسين جون....بهگوشي؟....قنديل برات مفهومه؟....قنديل...سه تاازپروانههامونقنديلشدن....مفهوم شد؟...سه تااز پروانههامون قنديلشدن...ميفرستيمشونسردخونه... سوز سردي ميآمد.چشم يكي دو متر جلوتر رانميديد.بوران وبرف ميزد تويصورت و مثل سيلياي محكم، گونهها را ميسوزاند و سرخ ميكرد دندانهاديگر از شدت سرما حوصله به همخوردن نداشتند. دستانمان شدهبود مثلدست مصنوعي جانبازان با اين تفاوت كه سرخ سرخ بودند. رفتيم داخل سنگرهاي ديدهباني، در سينهكش ارتفاعات مشرف به «ماووت»عراق. سه تا از پروانهها قنديل شده بودند. اين چيزي بود كه حاجي گفت. حالاپروانه كه ميسوزد و خاكستر ميشود چگونه قنديل شده بودند، خدا ميداند. نزديك كه شديم، سياهياي كم به چشممان آمد. سلام كردم. خسته نباشيدگفتم، ولي جوابي نشنيدم. حتي رويش را هم برنگرداند كه نگاهي كوتاهبيندازد تا ببيند خودي هستم يا دشمن. مثل اينكه قصد نداشت تحويلمانبگيريد. برشانهاش كه زدم، خنديدم، گفتم: «برادر يه مقدار مواظب پشت سنگر همباش هر چي صدا كرديم جوابي ندادي...» ولي باز صورتش را برنگرداند. شكبرم داشت. عباس دستها را بر صورتش گذاشته و در كناري ايستاده بود. فكرنميكردم دارد گريه ميكند. گريه براي چي؟ شانههاي بچه بسيجي پانزده، شانزده ساله را تكاني دادم، باز جوابي نشنيدم. ـ برادر... اخوي جان... بلند شو برو توي سنگر استراحت كن... آن هم چه سنگري. چالهاي كوچكتر از قبر كه پتوي نيم سوخته عراقي كه ازسرما مثل چوب خشك شده بود، نقش سقف را بازي ميكرد، حداقلش اينبود كه از بارش مستقيم برف مصون بوديم. مقابل صورتش كه قرار گرفتم جا خوردم. نگاهم نميكرد. چشمانش باز بودند.مژگانش را تودهاي از قنديلهاي كوچك فرا گرفته بود. موبر پشت لبش سبزنشده بود. تمام صورتش يك دست سرخ بود و سفيدي برف بر آن نشسته. يخدر ميان چشمهايش مثل ستارهاي ميدرخشيد. ولي هيچ تحركي نداشت.زبانم بند آمد. خواستم دستش را بلند كنم. خشك شده بود. اسلحه را دردستش فشرده و همانطور نشسته بود. مات مانده بودم. فرياد زدم: «حاجي...حاجي... اين... اين... يخ...» و اين حاجي بود كه بغضش تركيد: «ساكت... تورو بهخدا ساكت... داد نزن...بيدارشان ميكني. آروم برش دارين مواظب باشين بالهاي قنديل گرفتهاشنشكنه... اونو كه از سنگر درآوردين برين اكبر و حسين هم از توي اون سنگر بيارين تابفرستيمشون عقب...». دستم را عقب كشيدم. نشستم روي لبة يخيسنگر. چشمانش را پائيدم.نگاهش به شيار روبرو خشك شده بود، هيچ بخاري از مقابل دهانش برنميخاست. يخ بسته بود. يخِ يخ. بههيچ صدايي. بدون اينكه جاي تير و تركش دربدنش پيدا باشد. كمي آن سوتر را نگاه كردم. داخل سنگر بغلي، دو نفر نوجوان،حسين و اكبر سر بر شانة يكديگر گذاشته و آرام خفته بودند. با خود زمزمهكردم: ـ آرام بخواب بسيجي. آرام بخواب پروانه قنديل گرفتهام... آرام بخواب... گلِيخ بستهام. موسي الرضا سيدآبادي
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:37 توسط حمید داودآبادی
|
|
||
|
|
|
|
|
ظاهربيني، از آن دست خصلتهاي زشت است كه باعث خيلي گناهان ديگرهم ميشود، مثل قضاوت بد درباره ديگران، غيبت، تهمت و... زياد هم نبايدبه چشم اعتماد كرد. چشم فقط ظاهر را ميبيند و بس. بايد درون را ديد. بايددل را ديد. خدا بيامرزدش، مسعود از بچههاي خيابان پيروزي تهران بود. تابستان سال63 با هم در گردان ابوذر از لشكر 27 حضرت رسول (ص) بوديم. بچه خيليباصفايي بود. مأموريتمان تمام شد و رفتيم تهران. چند وقتي كه گذشت، رفتمدم خانه شان. در را كه باز كرد. جا خوردم. خيلي خوش تيپ شده بود. به قولخودم «تيپ سوسولس» زده بود. پيراهنش را كرده بود توي شلوار و موهايش راهم صاف زده بود عقب. اصلاً به ريخت و قيافه توي جبههاش نميخورد. وقتيبهش گفتم كه اين چه قيافهاي يه، گفت: «مگه چيه» يعني راستش هيچينداشتم كه بگويم.از آن روز به بعد او را نديدم. نديدم كه يعني نرفتم دم خانه شان. حالم از دستشگرفته بود. از اول دل چركين شدم. فكر ميكردم مسعود ديگر از همه چيز بريدهو جذب دنيا شده، آنقدر كه قيافهاش را هم عوض كرده. ديگر نه من، نه او. زمستان سال 65 بود و بعد از عمليات كربلاي پنج. اتفاقي از سر كوچه شان ردميشدم. پارچهاي كه سر در خانه شان نصب شده بود باعث شد تا سر موتور راكج كنم دم خانه. رنگم پريد. مات ماندم، يعني چه؟ مگر ممكن بود. مسعود واين حرفها؟ او كه سوسول شده بود. او كسي بود كه فكر ميكردم ديگر به جبههنميايد. چطور ممكن بود. سرم داغ شد. گيج شدم. باورم نميشد. چه زود به اوشك كردم. حالا ديگر به خودم شك كردم. به داغ بازيهاي بي موردم. اشككاسه چشمهايم را پر كرد. خوب كه چشمانم را دوختم به روي مجله، ديدم زيرعكس مسعود كه لباس زيباي بسيجي تنش بود، نوشتهاند: «شهيد بي مزار مسعود... شهادت عمليات كربلاي پنج شلمچه » |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:36 توسط حمید داودآبادی
|
|
||