تبليغاتX
خاطرات جبهه

گفت‌و‌گوي اختصاصي

رخشان بني‌اعتماد، محسن عبدالوهاب، عباس محسني و حميد داودآبادي

پيرامون فيلم سينمايي گيلانه

دكتر «صمصام دبيري» جانباز دفاع مقدس و پزشك، «محمدرضا شيخ‌محمد» جانباز نابينا و وكيل حقوقي، «حميد داودآبادي» جانباز و نويسنده دفاع مقدس و «عباس محسني» جانباز شيميايي و قطع‌نخاع، از جمله همراهان و راهنمايان «رخشان بني‌اعتماد» و «محسن عبدالوهاب» در ساخت فيلم سينمايي «گيلانه» بودند كه با اقبال عمومي رو به‌رو شد.

«گيلانه» پيرزني است كه در روستايي دورافتاده در شمال كشور، از يگانه فرزند خود كه جانباز، قطع نخاعي و شيميايي است، نگه‌داري مي‌كند و در طي زندگي خود، شاهد وقايع و حوادث بسياري است.

«فاطمه معتمدآرا» و «بهرام رادان» در اين فيلم به هنرنمايي جذاب و فراموش نشدني پرداخته‌اند.



داودآبادي: خانم بني‌اعتماد، حتما اين سوال براي خيلي از كساني كه فيلم شما را ديده‌اند مطرح شده كه چرا شما در دوره‌اي كه ازجنگ گفتن، براي منظوري خاص تلقي مي‌شود، يك‌دفعه به نكته‌اي پرداختيد كه كسي سراغ آن نرفته بود. همواره در سينماي جنگ ديده بوديم كه زن‌ها چند كيسه پسته پر مي‌كنند يا چهارتا لباس مي‌دوزند و اين شده بود نقش زن در جنگ. روزهاي اول هم كه براي تحقيق فيلم آمديد و صحبت كرديد، من خودم گفتم كه نقش زن در جنگ نقش مادرم است. براي رضايت‌نامه اعزام به جبهه، به مادر اهميت نمي‌دادند، بايد ازپدر رضايت كتبي گرفته مي‌شد، كه آن‌ را هم مي‌توانستيم جعل كنيم. من فقط آخرجنگ قاچاقي رفتم، آن هم وقتي مي‌رفتم، تلفن مي‌زدم تا رضايت مادرم را كسب كنم، يعني اگر پشت تلفن مي‌گفت راضي نيستم، برمي‌گشتم. اين را كسي درست نشان نداد. ما رفتيم، ولي ظالمانه، و نفهميديم پشت سرمان چه طوفاني به‌پا شد، جدا نديديم. شايد فيلم شما يك تلنگر به خود من بود. مادرم وپدرم قلب خودراعمل كرده‌اند، چند وقت پيش به مادرم گفتم سهم شما از جنگ، اين دردهايي است كه از من كشيديد. مادرم يك‌بار بعد از20 سال سردلش باز شد و گفت هربار كه تو از خانه بيرون مي‌رفتي، هر زنگي كه تلفن مي‌خورد، مي‌گفتم خبر مجروحيت يا جنازه‌ات آمده. اين را هيچ‌كس نشان نداد، هميشه يك ديد ابهتي وتقدس دست نيافتني نشان داديم.

مي‌خواهم بدانم چه شد كه در زمينه جنگ كار كرديد، امروز كه براي خيلي ازكارگردانان ازجنگ كاركردن بدنامي حساب مي‌شود، حتي بعضي از كارگردانان دفاع مقدس گفته‌اند كه اين عنوان دفاع مقدس را ازادامه اسم ما برداريد، يعني تا اين حد، ولي شما به واقعيت مهمي ازجنگ مي‌پردازيد، چرا دنبال اين قضيه آمديد؟ من شما را با فيلم‌هاي اجتماعي مي‌شناختم، خوشحال بودم كه شما مي‌خواهيد اين فيلم را بسازيد، هرايرادي كه باشد كاري ندارم، ماخوشمان آمد، مردم هم خوششان آمد، مادرم هم فيلم را نديده واگرببيند قطعا خوشش مي‌آيد، چون خودش را مي‌بيند. درمصاحبه‌هايتان با نشريات نديدم گفته باشيد چطور سمت گيلانه رفتيد؟

بني‌اعتماد: همان‌طور كه خودتان گفتيد، موضوعات همه فيلم‌هاي من اجتماعي است و طبيعتا جنگ هم كه تبعات خيلي وسيع و تاثيرات طوفاني درمسائل اجتماعي دارد، نمي‌توانست چيزي دوراز دغدغه‌هاي هميشگي من باشد. پرداختن به موضوع جنگ و پيامدهاي آن، چيز جديدي نبود كه بعد از سال‌ها يك‌مرتبه به ذهنم برسد، ولي به هرحال سياست‌هاي مربوط به جنگ در هر دوره‌اي متفاوت بوده، دردوران جنگ با نگاه ديگري، به‌وجود آوردن فضاي بيشترحماسي و شور بيشتر براي تشويق شركت در جنگ بود. در دوره‌اي نقد جنگ كاري غيرممكن بوده و همين‌طور سياست‌هاي مختلفي كه در طول سال‌هاي اوايل جنگ به بعد بوده و درآينده هم خواهد بود. طبيعتا نگاهي كه من به جنگ داشتم، درست است كه يك سرجنگ دفاع است و دفاع عمل مقدس و يك ارزش فوق‌العاده است، تمام اينها هست ولي نفس خود جنگ نگاهي بود كه در گيلانه مطرح شد. اگر گيلانه را درسال‌هاي وقوع جنگ مي‌ساختند، چنين چيزي يعني صحبت راجع به جنگ با آن ديد، امكان نداشت مطرح شود. ازطرف ديگر به دليل شرايط جغرافيايي، تاريخي وسياسي، كشوري هستيم كه هميشه درطول تاريخ درمعرض حمله و جنگ‌هاي مختلف بوده‌ايم. به قول آقاي عبدالوهاب كه اولين باراين اطلاق را به گيلانه كردند و دائما من تكرارمي‌كنم، بعضي‌ها مي‌گويند اين فيلم ضدجنگ است، ما مي‌گوييم گيلانه فيلم صلح است، فيلمي كه از آن پيامدهاي آسيب‌زاي ابدي جنگ حرف مي‌زند، ازآن تركش‌هايي كه درتن بازمانده‌هاي جنگ وخانواده‌هاي‌شان تا ابد باقي مي‌ماند. مهم نيست كه يك گيلانه را مطرح كرديم، من خيلي از وجوه شخصيت گيلانه را ازخانم «آمنه محسني» گرفتم، كاراكتري كه نه به لحاظ سني با ايشان تشابه دارد و نه به لحاظ موقعيتي. درست است كه يك زن روستايي و درشرايط ديگري است، ولي مي‌خواهم بگويم كه يك درد ناگفته مشترك است كه به‌خصوص همسران، مادران ودختران مردان جنگي، از تصميمي كه مردان براي حضور درجنگ گرفتند، امروز بارش را خانواده‌ها مي‌كشند. ضمن اين‌كه خودشان بار رامي‌كشند، خانواده‌ها هم اين مسيرسخت را طي مي‌كنند. به طورخلاصه، نگاهي كه من به جنگ داشتم، دراين زمان قابل طرح بود. سبب خيرش هم پيشنهاد آقاي «سعدي» تهيه كننده فيلم بود و بعد درگيرشدن هرچه بيشترمن وآقاي عبدلوهاب وآقاي «فريد مصطفوي» به عنوان نويسنده، وبعد به عنوان سازنده فيلم. وقتي فيلمي شده كه به دل شما نشسته، وقتي عباس آقاي محسني وهمسرش آمنه خانم اين را بگويد، اوج رضايت يك صاحب اثر است. كاري كه حدود دوسال ونيم از زمان تحقيق آن طول كشيد، يعني تا الان كه درحال اكران است وهنوز درگيرفيلم هستيم، دوسال ونيم زمان كوتاهي نيست، اگر حاصل آن رضايت كساني باشد كه خودشان دردآشناي موضوع هستند، به هرحال بايد بگويم خدا را شكركه به نتيجه‌اي رسيديم.



داودآبادي: ازاول قراربود اين گيلانه ساخته شود يا چيز ديگري بود و سوژه در مراحل تحقيقات تبديل به گيلانه شد؟

بني‌اعتماد: هيچ وقت براي رفتن به طرف يك موضوع با قصه نمي‌رويم، حداقل نگاهي كه من وآقايان عبدالوهاب و مصطفوي داريم، اصل بر قصه نيست، اصل بر پيداكردن جوهر وذات موضوعي است كه قرار است مطرح شود. ما وقتي تصميم گرفتيم در اين زمينه كاركنيم، ازجايي براي ما روشن بود كه نگاهمان به جنگ درواقع نگاه به بازماندگان جنگ است. ازكليتي كم كم جلورفتيم و درطول تحقيق، بدون اين‌كه اصلا فكركنيم به قصه‌اي كه قراراست بگوييم، شايد قصه مراحل آخرنوشتن فيلمنامه است، ما بايد به خود موضوع آن‌قدرنزديك مي‌شديم كه از زواياي مختلف اشراف پيدا مي‌كرديم به موقعيت بازماندگان جنگ، چه خود افراد وچه خانواده‌هاي‌شان. اين نزديك شدن ما را به جايي رساند كه عصاره اين پژوهش وگفت‌وگوها به شخصيت گيلانه وخانواده‌اش برگشت.



عباس محسني: شما به روستا و حاشيه شهر كشيديد و با آن شرايط محيطي، در جايي از فيلم اشاره كرديد كه خيلي به دل مي‌چسبيد، وقتي كه اين جانباز كنارپنجره خوابيده بود و بيرون، دادوستد وخوش‌گذراني خانم‌ها را مي‌ديد و اين طرف تلويزيون روشن بود وصحنه‌هاي جنگ آمريكا وعراق را نشان مي‌داد. مي‌بينيم كه اين جنگ تا قيام قيامت ادامه دارد، ما فقط نبايد اكتفا كنيم كه جنگ ايران وعراق شده و سهم ما اين بود وسهميه ما تمام شد. بايد به خودمان بقبولانيم كه هنوز ادامه دارد و ازطرفي اين جانباز بيرون را مشاهده مي‌كرد ولي آنها داخل خانه را نمي‌ديدند كه يك زخمي ودردكشيده‌اي درخانه هست. الان كه دراجتماع شهرنشيني زندگي مي‌كنيم، تعارف‌هاي كاذبي داريم كه شايد جنبه شوخي وخنده داشته باشد، ولي براي من درد بود.



بني‌اعتماد: آن‌قدر درطول اين تحقيق، چيزهايي كه درطول زندگي و اطراف وشرايط اين جامعه مي‌بينيد، آن‌قدر درد و حرف نگفته فراوان است- به موضوعات مختلفي برخورديم كه راجع به آنها مي‌توان صدها فيلم ساخت. همين مورد دانشگاه كه درجايي ازفيلم اشاره كردم كه يك عده به طعنه مي‌گفتند برو جنگ، شايد شهيد وجانباز شدي و دانشگاه بروي. يك سوال اساسي‌ترمطرح مي‌شود. در مملكتي با شرايط ما، با اين درصد جمعيت جوان، اصلا چرا دانشگاه رفتن امتياز باشد. يعني درس خواندن و دانشگاه رفتن يك حق طبيعي براي همه آدم‌هاست كه ديگر امتياز ورود به دانشگاه چيز مهمي نيست و حق تك‌تك آدم‌هاست. چرا بايد اين به عنوان يك امتياز به كسي داده شود؟ درمملكتي كه اين همه جوانان براي ورود به دانشگاه و خانواده‌ها بايد با سختي وكلاس كنكور ومعلم خصوصي و... راهي دانشگاه شوند، بعد اين فاصله كه متاسفانه بين افراد جنگ در زمان جنگ به دليل آن فاصله‌گذاري اعتقادي، يعني آن‌قدر بچه‌هايي كه مثل شما به جنگ رفتند، پاهايشان را از زمين برداشتند، به عنوان آدم‌هايي كه انگار ازيك دنياي ديگر هستند ونيازها وتمايلات ديگري دارند كه اصلا پوست وگوشت طبيعي ندارند و نمي‌خواهند زندگي طبيعي داشته باشند وآدم‌هاي ديگري كه نبودند، آن‌قدر اين فاصله عميق شد كه همدلي ازبين رفت. بعدازجنگ هم دقيقا درحالي كه جامعه هزاران مشكل و كمبود داشت، صرف امتيازاتي كه درمقابل لطمه‌هايي كه خورديد وفداكاري‌هايي كه قابل گفتن نيست، ولي صرف به‌وجودآوردن چنين امكانات اندكي درجامعه پراز محروميت وكمبود، يك فاصله ديگري انداخت، يعني آن اتفاق به نظرم چيزي كه درهمه دنياست فرد رزمنده تا آخرين روز زندگي به عنوان فرد مورداحترام وفردي كه جامعه خود را مديون اومي‌داند، نه امكانات عجيب وقريب، امكانات طبيعي وانساني براي هرنيازي كه هرفردي ممكن است داشته باشد، كسي كه بامعلوليت جسماني است نيازهاي مخصوص خود را دارد، تمام اينها به شكلي فراهم مي‌شود ومردم نسبت به آنها احساس احترام مي‌كنند و وظيفه خود مي‌دانند كه تا زماني كه هنوز آخرين بازمانده‌هاي جنگ‌جهاني دوم را شناسايي مي‌كنند، آنهايي كه درسنين بالا هستند، به نوعي بزرگداشت و يادآوري برايشان مي‌گيرند، و متاسفانه ما آن‌قدراين خط‌كش‌هاي نفاق را درموقعيت‌هاي مختلف گذاشتيم و آن‌قدرخودي وغيرخودي درهمه چيز به‌وجود آمد كه اين تفاهم واحترام متاسفانه درجامعه ما تبديل به سوء‌تفاهم‌هاي دردآورشده است. من خوشحالم وقتي كه گيلانه نشان داده مي‌شود وبچه‌هاي جوان- يكي ازدبيران انشاء مدرسه‌اي درخيابان جردن، وقتي به من زنگ زد كه دانش‌آموزان اين دبيرستان را گروه گروه مي‌بريم وخيلي استقبال كرده‌اند- برايم خيلي جالب بود كه نسل جوان 16-15ساله‌اي كه جنگ را نديده، با فيلم ارتباط برقرارمي‌كند. خيلي با ارزش است. اگردرك شود واحترام وتوجهي كه درخور وبايد، به افراد جنگ مي‌شد، جدا از آن جريانات تبليغاتي كه فقط فاصله انداخت، وقتي اين اتفاق مي‌افتد خوشحال مي‌شوم. اين‌كه آقاي داودآبادي مي‌گويند تعجب مي‌كنم چرا به جنگ پرداختي، واقعا وقتي الان اين درك موقعيت پيش مي‌آيد، با فيلم گيلانه خوشحال مي‌شوم و مي‌بينم اين آن چيزي بود كه اگرقراربود به جنگ بپردازم. اين وجه همدلي بوده است. خيلي حرف‌ها زده نشده ولي دريك فيلم نمي‌شود، براي اين‌كه فيلم بايد اين اثرعميق را مي‌گذاشت، همين توجهي كه به اين موضوع جلب شد، اين‌كه با ديدگاه‌هاي مختلف آدم‌ها متوجه اين موضوع شده‌اند، آن هم بعداز15سال ازجنگ، به نظرم اين فتح‌بابي بود كه مي‌شودراجع به جنگ بيشترحرف زد.
داودآبادي: دريك جاي فيلم ازجامعه انتقاد كرديد، آنجايي كه جوان ازپشت پنجره گذر زندگي را نگاه مي‌كند. آن كارخانه‌دار و جوان‌هايي كه مي‌روند، خانواده‌اي كه ازموشك‌باران فرارمي‌كند، او همه اينها را مي‌بيند، اين انتقاد از جامعه نيست؟ به قول عباس آقا، جامعه به اين سمت مي‌رود كه همه به دنبال رفاه واهداف خود هستند. هيچ‌كس درون را نمي‌بيند كه درخانه گيلانه چه مي‌گذرد؟

بني‌اعتماد: طبيعي است، به هرحال موضوع فيلم و جنگ جدا ازمسائل اجتماعي نيست و درتمام اجزا وموقعيت‌هاي مختلف تنيده است. آن آدم‌هايي كه رد مي‌شوند، منهاي آن محتكر كه هميشه وقتي يك بحران به وجود مي‌آيد، آن زالوهاي اقتصادي زودتر ازهمه به تكاپو مي‌افتند، قراراست اتفاقي درمملكت بيفتد فكر پيامدهاي آن نيستند، فوري اين كالا را انبار كنيم، چه قيمتي فروخته مي‌شود. اگر درواقع آن زالوي اقتصادي را كنار بگذاريم، آدم‌هاي ديگر هركدام‌ نماينده موقعيتي درجامعه هستند، درواقع آنها خودشان آدم‌هاي درگيري هستند.

عبدالوهاب: من خودم به‌شخصه شرم دارم كه درجامعه‌اي زندگي مي‌كنم كه پيش يك جانباز بنشينم و او بخواهد زندگي كند و درجامعه حضورپيدا كند و متاسفانه اين‌قدر مانع باشد، موانعي كه خيلي ابتدايي واوليه است. از اين مملكت كه پا بيرون بگذاري، درفرنگ، همه صورت‌هايي كه يك معلول اجتماعي- جانباز به جاي خود- حضور پيدا كند، امكانات فراهم كرده‌‌‌‌‌‌‌‌‌اند، آسانسور، جاي پارك و... اينجا درپل عابر، چند ميله زده‌اند كه مثلا موتوري ردنشود، هميشه فكر مي‌كنم يك زن با كالسكه بچه‌اش چطور مي‌تواند رد شود چه برسد به يك جانباز ويلچري! اين‌قدرمحدوديت و بي‌توجهي؟ آدم با اين شرايط مشكل دارد. اما فكرمي‌كنم آقاي داودآبادي ـ به عنوان يك بيننده عرض مي‌كنم ـ اين‌كه يك فيلم بتواند يك جو وفضايي ايجاد كند كه براي سوارشدن به آن موج به‌خصوص شما كه اهل مطبوعات هستيد، ازبخش وشكلي استفاده كنيد، چون ممكن است فيلم ابعاد مختلفي داشته باشد، درست هم همين است. از آن موج استفاده كنيد و مسائل ديگري مطرح شود. مي‌شود گفت فيلم موفق بوده، يعني توانسته حساسيت را درجامعه بالا ببرد. من خيلي علاقه‌مند نيستم كه اين حرف را بزنيم كه به گوش مسئولين برسد، به اين حرف‌ها چكارداريم، با مردم سروكار داريم و با آنها حرف مي‌زنيم، آنها هستند كه بايد بخواهند.

داودآبادي: آقاي عبدالوهاب، مي‌خواهم بگويم براي من جاي تعجب داشت اولين فيلمي كه در رابطه با جنگ ساختيد، درجشنواره آن‌طوري كه بايد گل نكرد، يعني نگاه من به جشنواره عوض شد، فهميدم جشنواره قواعد خاصي دارد كه به فيلم‌هاي خاصي جايزه مي‌دهند، نه اين‌كه من ازاين فيلم خوشم مي‌آيد، سازنده آن هم كارگردان محبوب من نبود، شايد كارگردان محبوب داودآبادي حاتمي‌كيا باشد كه بسيجي بوده وفيلم‌هاي محبوب او هم ديده‌بان ومهاجر و در نهايت از كرخه تا راين باشد، هيچ چيزي نبود كه بخواهم تعصبي داشته باشم، اين توانست روي من تاثيربگذارد، همان‌طوري كه رفت‌وآمد با داودآبادي و محسني روي شما تاثير گذاشت. فيلم شما هم متقابلا توانست تاثير بگذارد، يعني اين صحبت‌ها و ارتباط بازخورد داشت. خيلي‌ها هم مي‌گويند فيلم ضدجنگ است وشعار مي‌دهند، ولي مي‌بينم فيلم تاثيرگذار بوده است. وقتي ازاساتيد و بزرگانم مي‌شنوم فيلم خوبي بوده، فيلم مهمي كه تاثيرگذاربوده، ولي از سوي آقايان درجشنواره هيچ استقبالي نشد، خانم بني‌اعتماد در جايي گفتند بهترين جايزه را مردم مي‌دهند و واقعا همين بود، فكرمي‌كنم براي شما مهم باشد كه مثلا عباس محسني يا داودآبادي از اين فيلم خوشش بيايد، نه اين‌كه دل اينها را به ‌دست بياوريد. يعني توانستيد دست روي واقعيتي بگذاريد كه براي اينها مهم بوده است. شما علت را چه مي‌بينيد؟ حالا كه هر چه جلوتر مي‌رويم فيلم بيشتر شناخته مي‌شود و هرروز كه مي‌گذرد انعكاس فيلم درمطبوعات وآدم‌ها، بيشتر خودش را نشان مي‌دهد،علت چه بود كه درجشنواره داخلي ما آن استقبال كه بايد باشد، حتي از بازي بي‌نظير خانم معتمدآريا، فكر مي‌كنيد علت اين برخورد چه بود؟
بني‌اعتماد: يك جمله بگويم، واقعا اعتقاد دارم به اين‌كه هرچه كه ازدل برخاست بردل نشيند، اگر انسان به يك اصل وحرفي اعتقاد داشته باشد وازدلش بلند شود، حتما به دل مي‌نشيند. استقبال ازفيلم خيلي خوب بود، عليرغم تمام پيش‌بيني‌هايي كه راجع به نداشتن مخاطب مي‌شد، هيچ‌كس انتظار چنين استقبالي نداشت. ولي ما به كاري كه كرديم اعتقاد داشتيم ومي‌دانستيم كه مخاطب خود را دارد. عليرغم تمام پيش‌بيني‌ها استقبال خوبي از فيلم شد، مطمئن بودم اگر امكان ادامه اكران وجود داشت، همچنان جمعيت زيادي براي چندمين بارفيلم را مي‌ديدند. فيلم تبليغ خودش را مي‌كند، تيزر تلويزيوني هم داشته ولي چون دردل مردم جا بازكرده، هنوز مخاطب دارد. چراهاي ديگر را، متهم ديگر بگويد!
عبدالوهاب: جشنواره، جشنواره است، تعدادي قضاوتي مي‌كنند كه وحي الهي نيست. سليقه و نظرشان را مي‌گويند، ممكن است يك عده ديگر فيلم ديگري را انتخاب كنند. سليقه‌ها وعلايق هست، همان‌طوركه ممكن است شما از يك فيلم خوشتان بيايد. به نظرم آن چيزي كه الان بعد از گذشت مدتي ازنمايش فيلم ديده مي‌شود، ضرورت اين‌كه جامعه ما نياز به گفت‌وگو دارد، يعني اقشار جامعه آنهايي كه با هم انقلاب وشرايطي ايجاد كردند، از مسائل ونقطه نظرات وديدگاهاي‌شان بگويند، اينهاباعث مي‌شود ديوارها برداشته شود وآن نگاه‌هايي كه آقاي محسني مي‌گويد، دست روي شانه مي‌گذارد و از موقعيت وشرايط انتقاد مي‌كنند برداشته شود، براي مردم از خودشان و مسائل‌شان صادقانه حرف مي‌زنند، البته شرايط لازم گفت‌وگو اين است كه مخالف وموافق حرف بزنند وگرنه قرار باشد كه موافق حرف بزند ومخالف گوش كند، مخالف هم گوش نمي‌كند، روي برمي‌گرداند ومي‌رود. اين وظيفه كار فرهنگي درجامعه است كه ازاين طريق مردم را به هم نزديك كند. اين‌كه مردم نگاه مي‌كنند به چه معناست؟ دلشان مي‌خواهد ببينند بشنوند واگر فيلمي بتواند صميمي وصادقانه اين حرف‌هارا بزند، فكر نكنند درپس اين قضيه قراراست موضع‌گيري خاصي تحميل شود، صرفا بيان موضوعي است كه به دل مي‌نشيند، حتما احساس همدلي ونزديكي مي‌كند.

داودآبادي: از تاثير فيلم روي ديگران گفتيد، يك سوال دارم، اين تحقيقات در آسايشگاه جانبازان كه رفتيد، روي شما چه تاثيري گذاشت، نسبت به قبل ازآن، خواه‌ناخواه وارد اين عرصه جانبازها نشده بوديد، مي‌خواهم بدانم چه تاثيري روي شما داشت؟

بني‌اعتماد: صادقانه بگويم، موضوع برايم ناشناخته نبود ولي نزديك شدن جز اين‌كه شرمساري من را به ميزان خيلي خيلي زياد نسبت به موقعيتي كه خانواده‌هاي بازمانده جنگ و رزمندگان داشتند، به عنوان يك شهروند و ايراني احساس كردم چقدركم گذاشتيم و جامعه ناديده گرفته و چه كارهايي كه بايد مي‌شد، به عنوان يك شهروندايراني بسيار شرمنده شدم. شايد بيشرين تاثير اين بود، والا درك آن موقعيت و شرايط موضوع تازه‌اي برايم نبود، ولي از نزديك و در ذره‌ ذره زندگي وقتي ديدم با چه مسائلي روبه‌رو هستند، خجالت كشيدم و شايد گيلانه سند اين شرمندگي باشد و تنها كاري كه مي‌توانستم بكنم.



عبدالوهاب: وقتي آدم فيلمي مي‌سازد يك مقدار تجربيات حرفه‌اي وشرايط اقتصادي وامكان مالي به‌دست مي‌آورد، حالا اينها نه اين‌كه مهم نباشد، بخشي است كه اگر كارديگري بكنيد هم ممكن است فراهم كند، ولي حقيقت اين‌كه حالا كه نگاه مي‌كنم چي درجيبم مانده، فيلم اين امكان را ايجاد كرد كه باعباس آقا، شما، دكتر «صمصام دبيري» وبچه‌هاي آسايشگاه آشنا شدم، بخشي ازجامعه راببينم، بخشي كه بايد ديده شود و نمي‌توان روي‌برگرداند، اين بزرگ‌ترين بهره‌اي بود كه از اين فيلم گرفتم و بسيارهم راضي هستم.


داودآبادي: دراين فيلم چه كساني مشاوره مي‌دادند؟

عبدالوهاب: دكتر دبيري كه شب و روزش را گذاشته بود، خود شما آقاي داودآبادي، آقاي شيخ محمد، عباس آقا، آمنه خانم و فرزندان‌شان، دوستاني كه اجازه دادند درآسايشگاه وبيمارستان ساسان آنها راببينيم، بعضي اسامي را يادمان مي‌رود، بعضي‌ها را هم كه اسم آنها را نمي‌دانيم.


بني‌اعتماد: خيلي از دوستان جانباز بودند ولي شايد بيشترين مزاحمت ما درپژوهش، خانواده آقاي محسني وآمنه خانم و رابطه‌هايي كه ازطريق شما گرفتيم و دكتر دبيري وعده زيادي كه با آنها گفت‌وگو كرديم كه وقت ونيرو گذاشتند.

داودآبادي: فكر مي‌كنيد اين بچه‌هايي كه وقت گذاشتند- بعضي‌ها فكر مي‌كنند هركس كه به آنها مشاوره مي‌دهد چشمداشتي وخواسته‌اي دارد- خواسته اينها چه بوده است؟
بني‌اعتماد: قضيه خيلي بالاتر از اين حرف‌ها بود، وقتي ما مي‌گوييم دوستان درمرحله پژوهش به ما كمك كردند، اين به معناي يك شغل نبود.

داودآبادي: ببينيد، گفتن ازاين چيزها ساده نيست، حرف‌هايي كه آقاي محسني دردهايش را بگويد يا خانم او سختي‌هايش را بگويد، خيلي به انسان فشارمي‌آورد وخوردكننده است، به همين دليل خيلي ساده هركسي اينها را تعريف نمي‌كند ولي خيلي‌ از همين دردها را براي شما گفتند، هرچه داشتند درطبق اخلاص گذاشتند. اين فيلم كه نشان داده مي‌شود، خواه‌ناخواه اين گيلانه ازمردم سوال دارد و با آنها ارتباط برقرار مي‌كند، يعني وقتي بيننده مي‌خواهد بيرون بيايد، نمي‌داند بايد كف بزند يا گريه كند واگر كف مي‌زند همراه گريه است، يعني فيلم غرورملي بود، امثال عباس محسني ازاين فيلم خوششان آمد، چون به خواسته‌اش رسيده، خواسته مي‌تواند مالي باشد و ارتباط بعد ازفيلم قطع مي‌شود، ولي شما هنوز ارتباط داريد وازنزديك رفت وآمد مي‌كنيد، فكر مي‌كنيد خواسته اينها چه بود؟



بني‌اعتماد: فكرمي‌كنم بهتر اين است كه شما خودتان جواب بدهيد، به نظرم مهم‌ترين مسئله اين بود كه چرا اين صحبت‌ها را مطرح مي‌كردند و وقت مي‌گذاشتند. ابتدا اين را بگويم، ما سينما را يك جورديگري ياد گرفتيم، از مستندسازي شروع كرديم. باحفظ حركت آدم‌ها وكساني كه به هر دليلي با‌ آنها روبه‌رومي‌شويم. من وقتي با عباس آقا وآمنه خانم صحبت مي‌كنم، نيامدم كه يك گزارش تلويزيوني تهيه كنم وسوالات كليشه‌اي وجواب‌هاي كليشه‌اي بگيرم، فكر مي‌كنم اين برخورد كار ما يا كساني كه با اين نگاه به سينما فكر مي‌كنند نيست. من آمدم كه درك خودم را از موقعيتي كه اطراف من قرار دارد بنا برشرايطي كه با كساني كه الان روبه‌رو هستم اين درك را بالا ببرم، شناخت را زيادكنم. يعني من درموقعيتي قرار مي‌گيرم كه اگر لياقت داشته باشم، كساني كه روبه‌روي من نشستند احساس راحتي كنند، من ديگر سوالي نمي‌كنم. آن احترام وهمدلي كه نسبت به عباس آقا وآمنه خانم دارم، به دنبال پركردن يك نوار نيستم. اين فكرودل است كه بايد حس كند. معمولا درآن موقعيت است، كمااين‌كه شايد با تمام كساني كه مثل آقاي شيخ‌محمدي يا ديگران، زندگي گيلانه هيچ‌كدام نيست ولي همه اينها مي‌تواند باشد. من خيلي چيزها را از دل آمنه خانم درآوردم ولي گيلانه هيچ ربطي به موقعيت آمنه خانم ندارد، برداشتي از آن موقعيت است، صحبت‌هاي پژوهش هم همين است، يعني با دل و باورم نسبت به موقعيت آنجا نشستم، درنتيجه آن چيزي كه قراراست به‌دست بياورم درآن رفاقت وهمدلي به‌دست مي‌آيد و واقعا اين لياقت را داشتم كه در ارتباط با كساني كه روبه‌روهستم، اين محرميت به وجود بيايد كه حرف‌هاي دل را بگويند. فيلم‌سازي شغل نيست، زندگي است و فرق اين دو درهمين ارتباط‌هاست كه روح آن موقعيت، دراثرخودش رانشان مي‌دهد.



داودآبادي: دربرقراري اين ارتباط راحت بوديد؟ يعني استقبال شد؟ چراكه خيلي‌ها فكرمي‌كنند طرف اين آدم‌ها رفتن سخت است. استقبال شد؟

بني‌اعتماد: فكرمي‌كنم آن كسي كه فكرمي‌كند سخت است، بايد يك مشكلي درخودش داشته باشد، خانه عباس آقا كه مركز تحقيقات بود، غيراز اين هم انتظاري نبود. زماني كه آقاي سعدي تهيه‌كننده فيلم به من پيشنهاد كاررا كرد، من گفتم اجازه بدهيد من به دنبال تحقيق بروم، اگر به نتيجه‌اي رسيدم فيلم را مي‌سازم وگرنه هيچ قولي نمي‌دهم و واقعا اگربه آن نتيجه‌اي كه فكرمي‌كرديم نمي‌رسيديم ـ صرف ساختن يك فيلم نبود ـ مطمئنا اين كار رانمي‌كرديم، كه خوشبختانه به نتيجه رسيد.

عباس محسني: خانم بني‌اعتماد، پيرو صحبت‌هاي آقاي داودآبادي كه بچه‌ها چه خواسته‌هايي داشتند، با آن برخوردهاي اول كه با شما داشتم، صحبت‌هايي كه ردوبدل شد، من فكر مي‌كنم شما در ساختن فيلم يك زندگي ديگري را آغاز كرديد. يادم هست خاطراتي كه براي شما تعريف مي‌كردم دريك آن چنان لبخندي به دل شما مي‌نشست ولي درعين‌حال اگرصحبت از رشادت وسختي‌ها مي‌شد، درهمان حال تغييري درون شما ايجاد مي‌شد كه اشكتان جاري مي‌شد، براي من حالتي ايجاد مي‌شد كه انگار همه چيز را لمس مي‌كنيد. من ماجرا و قصه رستم وسهراب را تعريف نمي‌كردم. بعد از جنگ درهركوچه ومحله‌اي اعلاميه‌هاي شهدا را مي‌ديديم كه حكم تلنگري براي ما داشت، رفته رفته اين عكس‌ها محوشد وعكس‌هاي مرده‌هاي معمولي بود، ما كه دربيمارستان‌ها از يك‌سري چيزها دورشديم ولي اين انتظارنبود كه دراين بخش معامله‌اي صورت مي‌گيرد و براي تحقيقات چي گيرم مي‌آيد، فقط اين‌كه يك جوري به گوش جامعه برسد. حتي بچه‌هاي خود من كه فردا براي آنها معضل نشود. مثل روضه‌هايي كه نسل به نسل گشته، با گوش‌دل كه مي‌شنويم اشك جاري مي‌شود واحساس سبكي مي‌كنيم. اينها همه مثل يك روضه مي‌ماند، دربيمارستان ساسان شيميايي‌ها هستند، وقتي ملاقات كننده‌اي براي من مي‌آمد قطعا جعبه شيريني مي‌آورد، پشت او3-4 نفرديگرمي‌آمدند. شيريني براي من خوب نبود ولي مي‌گفتم بازكنيد و به همه تعارف كنيد، آنجا مي‌گفتم كه آنها شيلنگ‌ها را ديد‌ه‌اند وترسيدند كه بخورند و واگيربگيرند، درصورتي كه من بايد مي‌گفتم عطسه يا سرفه‌اي نكنيد كه من واگير مي‌گيرم. اين بايد جا بيفتد. يا درآسايشگاه ثارالله مي‌گويند باغي وتشكيلاتي خوب است كيف مي‌كنيد، آنجا ياد امام رضا مي‌افتم وقتي كه مي‌خواستند ايشان را به شهادت برسانند، بعدها زنجيرها را ديدند. وقتي پيراهن اين بچه‌ها را بالا بزنيد زخم بسترجاي همه چي هست، پس دركاخ وگلستان نيست. اگر ويلچر را يك متر ازاو دور كنند، اين باغ دوهزارمتر باشد، فقط همان دومتر جا را اشغال كرده و بيشتر از آن به دردش نمي‌خورد، پس اين انتظار كه دارم اين است كه نسل به نسل ادامه داشته باشد كه اين ارزش‌ها «لغزش» نشود.



داودآبادي: خانم بني‌اعتماد، خودتان ازفيلم احساس رضايت داريد؟



بني‌اعتماد: به لحاظ مضمون و موضوع ودليل انتخاب موقعيت، صددرصد. به لحاظ تكنيك كار، بعداز مدتي كه از كار مي‌گذرد وفاصله مي‌گيرد، فرد مي‌تواند برگردد وكارش را نقد كند. خوشبختانه مي‌توانم بگويم راجع به هيچ‌كدام از كارها وقتي زمان هم گذشته راجع به خود موضوع ومضمون دچارترديد نشد‌ه‌ام، به لحاظ فني وتكنيكي فكركردم مي‌توانستم روش‌هاي ديگري استفاده كنم، درمورد گيلانه هم صددرصد مطمئنم وخوشحالم كه اين فيلم راساختم.



عبدالوهاب: خدا را شكركه فيلم تاثيرداشته و ما اينجا پيش شما صحبت مي‌كنيم، سرمان راهم بالا مي‌گيريم وگفت‌وگو مي‌كنيم، حقيقت اين است كه مابقي خيلي مهم نيست، يعني راضي‌ام.



بني‌اعتماد: يك مورد ديگررا بگويم، با گيلانه اتفاقي كه افتاد، بخشي ازجهان كه به هردليلي فيلم را مي‌بينند، گرچه 15سال ازجنگ گذشته، ولي يك جور متوجه اتفاقي كه با اين جنگ درايران افتاد، شدند. آدم‌هايي كه درخارج ازايران اين جنگ را گذشته و رفته مي‌دانند، يك جورتوجه دنيا را نسبت به موقعيت جنگي كه اينجا اتفاق افتاده بود جلب كرد، خود اين خيلي براي ما نكته مهمي بود. يك ايميل داشتم كه فيلم درجشنواره مونترال كانادا نمايش داده شده بود واستقبال خوبي شده بود، نه به لحاظ اين‌كه يك فيلم سينمايي است وتكنيكي، اتفاقا استقبالي كه ازگيلانه مي‌شود جلب توجه مخاطب غيرايراني هم هست به جنگ و واقعيتي كه درايران اتفاق افتاده و ازاين نظرهم خيلي براي آدم جاي رضايت دارد.



داودآبادي: استقبال غيرايراني‌ها چطوربود؟



بني‌اعتماد: درجشنواره تورنتو كانادا براي خودم جاي تعجب داشت، سينماي دفاع مقدس كه در داخل ايران براي اكران فيلم چه مصيبت‌هايي كشيدم، مديريت سينماهايي كه دست نهادهايي است كه بايد براي اكران فيلم‌هاي فرهنگي اقدام كنند، اصلا نديده چون فيلم مربوط به دفاع مقدس است رد مي‌كردند. درچنين شرايطي وقتي درتورنتو فيلمي كه همه مي‌دانستند راجع به جنگ است، چون افتتاحيه جشنواره بود، هرسه سانس بليت‌ها تمام شده بود، مجبورشديم دركشورغريب، يك سالني اجاره كنيم، حتي به شكل ويدئويي فيلم را نمايش داديم، باز درآن نمايش هم سالن پربود. واكنش‌هاي عجيب وغريبي بود، يكي ازطرف ايراني‌هايي كه آنجا بودند و نامه‌هايي كه هنوز داريم و چه ديگران. دركانادا 157مليت زندگي مي‌كنند ودرواقع يك دنياي كوچكي است، بعدازهرنمايش، وقتي واكنش افراد مختلف را كه هركدام جنگي را تجربه كرده بودند مي‌ديدم، واقعا يادم مي‌رفت كه درايران نيستم، گرچه به زبان ديگري حرف مي‌زدم. به شدت تحت تاثير فيلم قرارگرفته بودند، راجع به جنگ وافراد آن مي‌پرسيدند كه آنان درچه شرايطي هستند؟ نقدهايي كه راجع به فيلم نوشته شده بود، واقعا گيلانه فيلمي بود كه با خودش خيروبركات زيادي داشت، گرچه به لحاظ معنوي واثرگذاري بود و به نظرم خيلي باارزش بود.



داودآبادي: خيلي متشكر كه در اين نشست دوستانه شركت كرديد.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:18  توسط حمید داودآبادی  | 

كتاب «دفاع‌مقدس در اينترنت» دربرگيرنده نشاني و مشخصات كليه سايت‌ها و وبلاگ‌هايي كه در زمينه دفاع‌مقدس فعاليت مي‌كنند و همچنين سايت‌ها و وبلاگ‌هاي ضدصهيونيستي، به‌زودي منتشر مي‌شود.

اين كتاب 140 صفحه‌اي، آخرين كارم در سال 1384 است كه در روزهاي پاياني سال گذشته به زير چاپ رفت.

توضيح بيشتر درباره اين كتاب را در مقدمه آن بخوانيد:

آنها (دشمنان) غافلند از اين‌كه اين ابزارها مي‌توانند مورد استفاده ما هم قراربگيرند. يعني وقتي اينترنت به‌وجود آمد، يك ابزار اختصاصي نبود. ما هم مي‌توانيم از آن استفاده بكنيم. يعني يك راه دوطرفه است. اگر دشمن مي‌تواند از علوم ارتباطات و از پيشرفت‌ها و تازه‌هاي علمي اين رشته استفاده كند، ما هم مي‌توانيم استفاده كنيم. ما هم بايد دنبالش برويم تا استفاده كنيم. چه مانعي دارد؟ از همان شيوه‌هايي كه ضلالت را منتشر مي‌كنند، مي‌شود ما استفاده كنيم و هدايت را منتشر كنيم. استعداد ما در استفاده از ابزارها، استعداد بالايي است ... بايد از اين‌گونه ابزارها استفاده كرد تا هرچه ممكن است دايره اثرگذاري كار خود را وسيع‌تر كنيم.

مقام‌معظم رهبري حضرت آيت‌الله خامنه‌اي



از اولين روزهايي كه پاي در وادي اينترنت گذاشتم و فعاليت خود را در عرصه رسانه‌هاي جمعي گسترش دادم، همواره به دنبال ردي از دفاع‌مقدس در اين شبكه گسترده ارتباط جهاني بودم.

به مرور زمان و طي پنج سال گذشته، وقتي توانستم عناوين و نشاني‌هاي مختلفي در زمينه هشت سال جنگ تحميلي عراق عليه ايران بيابم، برآن شدم كه نشاني سايت‌ها و وبلاگ‌هايي را كه به انحاء مختلف درباره دفاع‌مقدس - و همچنين ضدصهيونيستي- مطالب متنوع منتشر مي‌كنند، جمع آوري كنم تا دسترسي كاربراني كه به دنبال تحقيق و تهيه مطلب در اين زمينه‌ها هستند، تسهيل شود، اكنون ثمره آن تلاش‌ها ـ هر چند ناقص و اندك ـ در اين كتابچه پيش روي شماست.

نظر به اين‌كه در اينترنت، سايت‌ها و وبلاگ‌ها هر لحظه در معرض تهديد،هك، تعطيلي و ... مي‌باشند - كه اين خصيصه رسانه‌هاي امروزي است - هرگونه تغيير در نشاني‌هايي كه در اين كتاب ارائه شده‌اند، خارج از مسئوليت نگارنده مي‌باشد.

بجاست تا از عزيزان «كتابخانه جنگ دفتر ادبيات و هنر مقاومت» بخصوص برادر عزيز «عسگر عباس‌نژاد» براي صفحه آرايي اين كتاب تشكر كنم.

حال که عرصه حضور در اينترنت فراهم است، بجاست که اين عرصه نيز از حضور جوانان مومن و انقلابی ايران اسلامی محروم نماند. با مراجعه به سايت‌هايی که امکانات رايگان ساخت وبلاگ را در اختيار کاربران قرار می‌دهند، به سادگی مي‌توان صفحات متنوعی در زمينه های مذهبی و دفاع‌مقدس ايجاد کرد.

با توجه به اين‌كه اين كتابچه، اولين در نوع خود مي‌باشد، بايد توجه داشت كه كاستي‌هايي نيز در خود دارد كه نظرات و پيشنهادهاي شما عزيزان، راهنماي چاپ‌هاي بعدي و كارهاي آينده خواهد بود.

حميد داودآبادي - زمستان 1384

davodabadi@mail.com

davodabadi61@yahoo.com



خيلي دوست داشتم اين كتاب را هم در فرهنگ‌سراي پايداري منتشر كنم كه به دليل تحولات اخير كه در آنجا روي داد و عده‌اي كارنابلد و يقه چركين به ظاهر پاستوريزه، سكان كشتي فرهنگ‌سرا را كه مي‌رفت غيرتمندانه به ساحل مقصود برسد، در دست گرفتند، ترجيح دادم خودم با هزينه شخصي آن را منتشر كنم. به قول قديمي‌ها كه مي‌گويند:

«صد تومان بده پول تاكسي، منت پاهايت را نكش.»
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:15  توسط حمید داودآبادی  | 

يا مقلب‌القلوب والابصار يا مدبرالليل والنهار يا محول‌الحول والاحوال حول حالنا الي احسن‌الحال

« با سلام، مي‌خواستم خدمتتان عرض كنم كه بنده دوشنبه‌شب مي‌روم و مطمئنا ديگر برنخواهم گشت و شما نيز ديگر مرا نخواهيد ديد، هر خوبي و بدي‌اي كه از من ديده‌ايد حلالم كنيد. از طرف سال 1384 »

اين پيام كوتاهي بود كه يكي از دوستان با موبايل برايم فرستاد و من هم كه نمي‌خواستم طبق عادت و تكرار فرا رسيدن سال جديد را تبريك عرض كنم، آن را براي اكثر دوستانم كه اهل تلفن همراه – يا به قول دوست بزرگوار آقاي علي‌رضا كمري، تلفن جيبي – هستند، ارسال كردم. جالب اين بود كه برخي از دوستان هول شدند و سريع زنگ زدند كه:

- چي شده؟!

يكي مي گفت:

- نكنه شيميايي‌ات زده بالا و ...

كه خنده‌ام گرفت و با خودم گفتم:

- مثل اين‌كه‌ از كرخه تا راين، زياد فيلمش كرده‌اند!

يكي ديگر با حالتي جالب كه برايم خودم هم يادآور خاطرات قشنگي بود، گفت:

- نكنه رفتي لبنان و يا ديگه زدي به سيم آخر و رفتي فلسطين تا استشهادي بزني و...

اولش كه برايم خاطرات سفرهاي لبنان را همراه داشت، خيلي دوست داشتني بود، ولي اين‌كه دوست قديمي‌ام كه همه جيك و پيك مرا مي‌داند، با خودش فكر كرده كه من هم جزو اين بساط و دكه‌هاي استشهادي بازي سال‌هاي اخير هستم، برايم خيلي عذاب‌آور بود. هميشه گفته‌ام و معتقدم كه شهادت‌طلبي نياز به بوق و تابلو ندارد اگرچه براي بعضي‌ها شده نان‌آور و ... و از همه مهم‌تر، تا آقا دستور نداده و حتي اشاره‌اي هم نكرده‌اند، يعني چه؟ ياد شهيد چمران با آن جمله زيبايش به‌خير:

- هنگامي كه شيپور جنگ نواخته مي‌شود، شناختن مرد از نامرد آسان مي‌شود، پس اي شيپورچي بنواز...

بگذاريم و بگذريم. خيلي زدم توي مقاله نويسي، همه اين‌كه بعد از چند ماه تنبلي شروع كردم به نوشتن، بهانه بود تا آخرين خاطره قشنگ سال 1384 را برايتان بنويسم.

ساعت حدود 10 ونيم يك‌شنبه شب 28 اسفند بود كه تلفن همراهم زنگ زد. نگاه كه كردم، ديدم نام «حسين شمس» از دوستان مشهدي‌ام كه چند وقتي است امام رضا (ع) را رها كرده و ساكن تهران شده، بر صفحه نقش بسته است. با خودم گفتم حتما اين هم پيامم را خوانده و هول كرده. گوشي را كه برداشتم، ديدم همين‌طور هم بود. پس از پرس وجو كه ماجرا چه بود، پرسيدم كه چرا يك ساعت پس از رسيدن پيام زنگ زدي؟ كه گفت:

- تازه تلفنم را روشن كردم، آخه من توي هواپيما بودم و الان هم رسيديم مشهد و آقا هم رديف جلويي ماست كه دارد پياده مي‌شود...

با تعجب پرسيدم كدام آقا؟ كه گفت:

- آقاي خامنه‌اي ديگه. توي تهران كه سوار هواپيما شديم، يك دفعه ديديم آقا با همراهانش سوار هواپيما شدند و ميان بقيه مردم در وسط هواپيما نشستند...

خيلي خوشم آمد. نه اين‌كه بخواهم پز اين‌كه آقا با هواپيماي عادي و ميان مردم سفر مي‌كند را بدهم، كه از آن جالب‌ترش را ديده و شنيده‌ام، قشنگي‌اش اين بود كه چند وقتي مي‌شود كه دلم بدجوري هواي آن لبخندهاي زيبا و احوال‌پرسي‌هاي قشنگ ايشان را كرده، و حتي بعضي شب‌ها هم خواب‌شان را مي‌بينم. اهل غلو و بزرگ جلوه دادن كسي نيستم، ولي به همان تبسم‌هاي شيرين و دلنشين سوگند، هنگامي كه به خودم جرات مي‌دادم و مقابلش مي‌ايستادم و در چشمانش خيره مي‌شدم، همه صداقت و زيبايي‌اي كه در ديدگان پاك و خالص شهيداني چون مصطفي كاظم‌زاده، محمدرضا تعقلي، سيدمحمد هاتف و ... به من ضعيف و شكسته، توان ماندن در جنگ و گذر ايام سخت را مي‌داد، چون موجي لطيف از نگاهش جاري مي‌شد و قلب شكسته و خسته اين ايامم را التيام مي‌بخشيد.

خيلي شاعرانه شد، ولي خداوكيلي نه از روي احساسات زودگذر مي‌گويم و نه قصد تعريف و تمجيد دارم. حتي يك بار پس از ديداري مفصل و دلنشين، در نامه‌اي خطاب به ايشان نوشتم كه در آن ديدار خيلي ترسيدم و نگران حالتان شدم، چون چشمانتان درست همان برق و جذابيت نگاه مصطفي، هاتف، محمدرضا و ديگر دوستان را در آخرين لحظات‌شان كه به رفتن مشتاق‌تر از هميشه بودند و نزديك، داشت.

شايد همه اينها از آنجا سرچشمه مي‌گيرد كه چند ماهي مي‌شود كه قرار است با تعدادي از بچه‌هاي سابق فرهنگ‌سراي پايداري، خصوصي خدمت آقا برسيم و به قول معروف ايشان كه از فعاليت‌هاي برادر عزيز «احسان محمدحسني» و دوستان‌شان در فرهنگ‌سرا خشنود شده‌اند و حتي از اين‌كه نتوانستند در برنامه زيبا و ارزشمند «شب آفتابي» حضور پيدا كنند، عذرخواهي كردند و از مجله «ياد ماندگار» اظهار رضايت كردند، خسته نباشيد بگويند.

كه همه آن شيريني با نابخردي عده‌اي اهل دنيا و يقه چركين به ظاهر سفيدپوش دكتر مآب، به تلخي گراييد و آن شد كه خود در تعطيلي ياد ماندگار بهتر مي دانيد.

ما رايت الا جميلا...

ايام به كام و كام به نامتان.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:14  توسط حمید داودآبادی  | 

ما رايت الا جميلا

هيچي چيز نديدم جز زيبايي

فرزندانم را كشتيد، برادرانم را سر بريديد، اهل‌بيت و كودكان‌مان را به اسارت برديد.... ولي هيچ چيز نديدم جز زيبايي.

ما رايت الا جميلا

هنگامي كه ملعونين و مفسدين مسلم‌نما، در كاخ‌هاي عظيم ظلم و جورشان در شام، اهل‌بيت پيامبر (ص) را به تمسخر گرفتند، اين زينب كبرا (س) بود كه با اين جمله عظيم و ارزشمند، كاخ بيدادشان را برهم زد و خواب‌شان را آشفته ساخت.

من زياد با اين جمله آشنايي نداشتم، ولي سال 1375 يعني ده سال پيش، هنگامي كه براي اخذ ويزا به سفارت لبنان رفته بودم، آقاي «احمد شماط» كنسول سفارت، هنگامي كه درباره علل سفرم به لبنان مي‌پرسيد، تابلويي را نشانم داد كه اين جمله با خطي زيبا بر آن نقش بسته بود. او از معني آن پرسيد كه مفهوم آن چيست و من خوب مي‌دانستم كه مي‌خواهد تسلط مرا بر زبان عربي بفهمد. ولي جالب‌تر اين بود كه تابلو را كه هديه يك ايراني به او بود، جلوي نگاهش گرفته بود و با خود تكرار مي كرد: «خيلي جمله زيبايي است خيلي ...»

و جالب‌تر اين‌كه مي دانستم شماط از اهل تسنن است.

بگذريم.

سال 1384 با خاطره‌اي تلخ كه در ذائقه‌ام مانده، گذشت و رفت.

من يكي كه عادت كرده‌ام به خاطرات تلخ. به قول معروف وقتي با اين گونه مصائب روبه‌رو مي شويم، مي‌گويند «يك مقدار دندان روي جگر بگذار» ما كه آن‌قدر دندان روي جگرمان گذاشتيم كه ديگر جگري برايمان نمانده، همه‌اش تكه پاره شده!

من كه با دست خودم فرزند پاك «فكه» را به نااهل واگذار كردم، خوب مي‌دانم از فرزندي كه خودت او را بزرگ كرده‌اي، دل بريدن يعني چه. آن هم فرزندي كه به دوران بلوغش نزديك شده است و هنگامه ثمردهي‌اش فرا رسيده است.

«ياد ماندگار» فرزندي بود كه ابر و باد و مه و خورشيد و فلك در تولد آن نقش داشتند، ولي اين سال آخري، داشت به بلوغ مي‌رسيد و در ميان نشريات دفاع مقدس، از تكرار مكررات و دسته و گروه بازي و نان‌آوري و... فاصله مي‌گرفت و ميوه معنوي شناخت و شناساندن آن روزهاي خدايي را به امروزي‌ها مي‌داد، كه تندباد نامردي و ناملايمات، كمرش را شكست!

بعضي‌ها كه همه عشق‌شان دكتر و مهندس شدن بوده، آنها كه در بحران حوادث انقلاب و ايام سخت جنگ، در مدارس آن‌چناني غيرانتفاعي ... و ... درس خواندند كه بچه‌هاي مومن و مودبي بار بيايند تا امور امروز مملكت را در دست بگيرند، اگرچه خيلي با ادب و نزاكت باشند و با كارد و چنگال مرغ عاري از آنفولانزا ميل كنند، و سنگين‌ترين خنده عمومي‌شان تبسمي رييس‌مابانه باشد، هر چه هم كه ادعا بكنند، وقتي لباس‌شان و از همه مهم‌تر وجودشان بوي «خاك جبهه» را نمي‌دهد، هزاري هم كه عطرهاي فرانسوي با مدرك تحصيلي‌هاي بالا به خود تزريق كنند، دين‌شان فقط بوي متعفن دنيا و دنيازدگي از نوع مذهبي‌اش را مي‌دهد. و خاك جبهه نه آن‌كه حتما جبهه بوده باشند، كه چه بسا سن و سال‌شان قد ندهد، ولي حداقل اين‌كه با فرهنگ جبهه، اين ياد ماندگار دوران زيباي جنگ، شوخي نكنند و با اعمال ناشيانه و دنيا پسندانه‌شان بر چهره‌اش خط نيندازند.

اين بيچارگان و وازدگان، بيشتر از دنيازدگان شهري حال آدم را به‌هم مي‌زنند. آنها سرشان را بالا مي‌گيرند و با جرات معصيت مي‌كنند كه «ما اهل دنيا و ماديات و.. هستيم و به كسي هم ربطي ندارد.» دين‌شان هم - كه حتما دارند- مال خودشان است نه وقف نگاه زيردستان و مديران بالادست!

اما اين يكي‌ها: بهترين تعبير و تفسير براي اينها، آن چيزي است كه حافظ شيراز سال‌ها پيش از تولد نوكيسه‌گان امروزي گفته است:

عالمان كين نكته در محراب و منبر مي‌كنند

چون به خلوت مي‌روند، آن كار ديگر مي‌كنند

صحبتي دارم ز دانشمند مجلس بازپرس

توبه فرمايان چرا خود توبه كم‌تر مي‌كنند

همين و بس.

اين بيچاره‌ها حتي دين‌شان را هم خرج دنياي ساختگي‌شان كه در ظاهر تواضع و ايمان و... است، مي‌كنند غافل از اين‌كه در آخر كار هيچ چيز جز كف دريا دست‌شان را نخواهد گرفت.

القصه:

با بغض و كينه همين يقه‌چركين‌هاي دكترمآب سازمان فرنگي شهرداري سردار قاليباف، ياد ماندگار درست پس از آن‌كه مقام معظم رهبري براي دست‌اندركاران فرهنگ‌سراي پايداري متني به اين مضمون خطاب به دفتر خودشان نوشتند:

«از نرفتن من به آن مجلس (شب آفتابي) عذرخواهي شود. ارتباطتان را با آنها قطع نكنيد. نشريه ياد ماندگار را هم ديدم تحسين شود.»

تعطيل شد. و البته كه هيچ خسته نباشيدي براي همه كاركنان و اهل فرهنگ‌سراي پايداري از احسان محمدحسني مدير آن، تا آبدارچي‌هاي باصفايي كه چاي ليواني حسين بهزاد و حميد داودآبادي را تامين مي‌كردند تا بهزاد بهزادپور با كارگرداني عظيمش در شب آفتابي – برخلاف فيلم خداحافظ رفيق كه اصلا خوشم نيامد – و همه و همه، بهتر و دلنشين‌تر از همين كه كارهاي‌شان مورد توجه مقام معظم رهبري قرار گرفته است، نخواهد بود و بگذار يقه‌چركينان منصب‌مآب قدرت‌مدار فرهنگ ناشناس، از همين خسته نباشيد برآشوبند و حضور جمع گرم ياد ماندگاري‌ها را تحمل نياورند و به بغض و كين، جمع‌شان را به ظاهر از هم بپاشند.

مگر اين دفعه اول است؟

من يكي همواره در چنين موقعيت‌هايي، ياد سخن زيبايي از امام خميني مي‌افتم. اگرچه علت اظهار آن چيز ديگري باشد، ولي براي من كاربرد زيادي دارد. آنجا كه ايشان مي‌فرمايند: «ما براي اسلام از اين سيلي‌ها زياد بايد بخوريم.»

چه تعبيري بر اين نابخردي‌ها بهتر؟ سيلي را كه صدام و ريگان و بوش بر صورت ما نمي‌نواختند، سيلي را كسي مي‌زند كه دستش به آدم مي‌رسد و فاصله‌اش آن‌قدر كم است كه راحت با ظاهري دوستانه نزديك شده و آن كاري را مي‌كند كه دشمن دستش نمي‌رسد و سيلي مي‌زند.

خيلي طولاني شد. نمي‌دانم چه سري بود كه صبح روز 5 فروردين، بعد از نماز صبح – و بگذار بگويند « ريا نشه » كه من هم در جواب‌شان همچون زمان جنگ مي‌گويم « مسواك بزن سياه نشه » - از خواب ناز و دلچسب بعد از نماز بزنم و بنشينم به تلخ كردن كام خودم با نام بردن از كساني كه در خلوت خودم، همه تنفر و انزجارم را در قالب نفرين و... نثارشان مي‌كنم! آنهايي كه با ديدن چهره‌هاي اطو كشيده‌شان ياد جنازه‌هاي باد كرده بعثي‌هاي عراقي در بيابان‌هاي شلمچه مي‌افتم.

دكتر علي شريعتي جمله‌اي دارد كه مي گويد:

« آنان كه رفتند، كاري حسيني كردند. آنان كه ماندند بايد كاري زينبي كنند، وگرنه يزيدي‌اند.»

من زياد اهل بحث درباره تفكرات و نگرش دكتر شريعتي نيستم، ولي اين جمله و آن‌كه در آخر همين نوشته مي‌آورم، شايد تنها جملاتي از او باشند كه خيلي ذهن مرا به خود مشغول كرده‌اند.

تفسير اوليه خودم از آن جمله اين است كه:

«در سال‌هاي دفاع مقدس، هاتف، بوجاريان، طوقاني، كاظم‌زاده و... كه شهيد شدند، كاري حسيني كردند، و داودآبادي و امثال او كه آن صحنه‌ها و حماسه را ديدند و حاضر و ناظر بودند، اگرچه حتي فقط به شنيدن، بايد همچون زينب كبرا(س) پيام رسان آن زيبايي‌اي باشند كه در آن حماسه به ظاهر تلخ شاهد بوده‌اند. و اگر اين كار را نكنند، با وجودي كه داودآبادي در شب‌هاي خاطره، جلوي يك مشت بچه بسيجي و دانشجو و دانش‌آموز پز بدهد كه 50 ماه جبهه بوده است و 14 تير و تركش خورده! هيچ فرقي با ژنرال بعثي صدامي كه با قصد نابودي انقلاب‌اسلامي بر خانه و كاشانه‌مان تاخت و دستش به خون شهداي‌مان آلوده است، ندارد. چرا كه حتي همين امروز كه ظاهرا بعثي‌ها از هم پاشيده‌اند، ولي اربابانشان آمريكا و انگليس هيچ هدفي ندارند جز نگفتن و منتقل نشدن آنچه در دفاع مقدس بر ما رفت.

حالا خودتان در معادلات امروزي، زينبي‌ها و يزيدي‌ها را پيدا كنيد.

راستي صدام چقدر از تعطيلي امثال ياد ماندگار خشنود خواهد شد؟!

بمانند خودشان و دنياي كوچك‌شان كه فردا بايد جواب همان خداي خودساخته‌شان را هم بدهند، و ما را همين جمله بس كه:

اگر تنهاي تنهايان شوم، باز هم خدايي هست!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:13  توسط حمید داودآبادی  | 

سرانجام با همت و یاری عزیزان « فرهنگ سرای پایداری » و بخصوص برادر عزیز «احسان محمدحسنی» ، کتاب «کمین جولای 82» از چاپ خارج گردید و راهی بازار کتاب شد.

این کتاب مفصل که تهیه و تدوین آن طی 10 سال گذشته صورت گرفت و زمان برد، در قطع وزیری و در 520 صفحه به همراه 140 عکس مهم که بسیاری از آنها برای اولین بار در ایران منتشر می شوند، به قیمت 2900 ریال، از سوی فرهنگ سرای پایداری منتشر شد.

این کتاب که 3 بخش مهم «روزشمار گروگان گیری»، «ضمیمه ها» و «تصاویر» را در بر می گیرد، می تواند ختمی باشد بر بسیاری از تحلیل ها و نظرات ضد و نقیضی که پیرامون چگونگی گروگان گیری چهار دیپلمات ایرانی در لبنان و سرنوشت نامعلوم آنان ابراز می شود .

این کتاب ، تقدیم شده است به :

همه مادرانی که

سال‌هاست چشم‌انتظار

ديدار جگرگوشه‌های خويشند

بويژه خانواده چهار دليرمردگمنام

که در غمگين‌ترين روز تابستان 1361

چهاردهم تيرماه ( 5 جولای 1982 ميلادی )

غريبانه رفتند و از گرد راه‌شان خبری برما نيامد ...

در مقدمه کتاب آمده است :

قصد آن ندارم تا بر اين كتاب مقدمه‌اي بنويسم، چرا كه گفتن و نوشتن از تلخي آن حادثه عظيم، از حد و اندازه من خارج است. فقط مي‌خواهم از همه عزيزاني كه طي 10 سال گذشته، به هر طريق ممكن ولو در حد ارائه يك برگ سند يا خبري كوتاه، در طي اين مسير طولاني، خالصانه و بدون هيچ چشمداشتي، همراه و كمك حالم بودند تا اين نوشتار به سر منزل مقصود برسد، كمال تشكر و سپاس را بجا آورم. همه عزيزان و دوستان كه اينانند:

«عليرضا كمري» استاد و راهنماي هميشگي‌ام از زماني كه دستم با قلم دوست و آشنا شد.

«حسين بهزاد» كه بسياري از تلاش‌ها و همت‌هايم را از اولين روزها و ماه‌ها، مديون اويم.

«محمدعلي صمدي» كه سا‌ل‌هاي آغازين كار، مساعدت و همراهي‌هاي او بسيار كمكم كرد.

«مسعود ده‌نمكي» كه همواره صفحات نشرياتش از شلمچه وجبهه گرفته تا صبح‌دوكوهه، براي انتشار مطالب مربوط به چهار‌گروگان مظلوم، ميزبانم بود.

«شاهرخ سلطان‌احمدي» كه در راه كسب اطلاع از دايي مفقودش كاظم اخوان، بسيار مي‌كوشد و مرا چون دوستي امين، براي خانواده چشم‌انتظار اخوان پذيرفت.

«خانواده‌كاظم اخوان» كه توفيق همراهي و پي‌گيري سرنوشت اين عزيز را به من عطاكردند.

«موسي احمد قصير» كه پي‌گيري بيشتر كارها درلبنان، بدون وجود او ممكن نبود وبسيار مديون زحماتش هستم.

«سيدسعيد لواساني» كه به‌عنوان سردبير هفته‌نامه فرهنگ‌آفرينش، موقعيت بسياري براي فعاليتم فراهم آورد تا بتوانم پي‌گير اين مسئله‌باشم.

«يوسف زماني» كه او نيز به‌عنوان سردبير بعدي فرهنگ‌آفرينش، با همراهي‌هايش، به اين كار كمك‌هاي بسياري كرد، اگرچه خودنداند.

«احسان محمدحسني» كه اگر نبود عشق وعلاقه وهمت والاي او درپي‌گيري مسئله چهارعزيز، چه در«موسسه‌عاشورا» وچه در«فرهنگ‌سراي‌پايداري»، اين كتاب به عرصه چاپ قدم نمي‌گذاشت.

«سارا زيباكلام» كه زحمت ترجمه بسياري از نامه‌ها ومطالب، از انگليسي به فارسي و بالعكس، با او بود.

«فريدون گنجور» دوست‌قديمي كاظم اخوان، كه او نيز به‌نوبه خود كمك‌حالم بود.

«دفتر‌حزب‌الله‌لبنان» درتهران، كه آرشيو نشريات و همكاري‌هاي‌شان، بسيار كمكم‌كرد.

«روزنامه جمهوري‌اسلامي» كه آرشيو مطالبش خيلي كمكم‌كرد.

«روزنامه كيهان» كه آرشيو عظيمش، در بسياري مراحل، مشكلات را از سر راهم برداشت.

«خبرگزاري‌مهر» كه مدت كوتاه همكاري‌ام با آنان، فرصت بسيار ارزشمندي بود براي پي‌گيري مسئله چهارعزيز.

«سايت‌اينترنتي مهديس» كه دل‌سوزانه، اكثر مطالب قابل انتشارم را، به عرصه شبكه ارتباط گسترده‌جهاني رهنمون‌ساخت.

«فرهنگ‌سراي‌پايداري» با همه كارمندانش، كه زحمات بسيار مرا تحمل‌كردند و درانتشار كتاب همراهم‌شدند.

«بهمن بهساز»كه با تهيه برخي مطالب عربي، در اين مسير سخت، همراهم بود.

«حامد طالبي» كه با شور وجسارت بسيارش، در يك‌سال گذشته، گام‌هاي‌ارزشمندي در پي‌گيري سرنوشت چهارگروگان‌مظلوم برداشته است، كه اكثر گفت‌وگوها وگزارش‌هاي خبرگزاري‌مهر، از اوست.

و«همسرم» كه ضمن تحمل سختي‌هاي زندگي با يك نويسنده، زحمت حروفچيني مطالب را نيز بر دوش كشيد و بسيار كمك‌حالم شد.



برای تهیه این کتاب می توانید به فرهنگ سرای پایداری مراجعه کنید :

تهران – خیابان پیروزی – خیابان شکوفه – خیابان شهید کاظمی – جنب پارک گلزار – پلاک 20

تلفن تماس : 29 – 33350028

نشانی پستی: تهران صندوق پستی 631 / 17185

کتاب فروشی «صریر» واقع در خیابان انقلاب اسلامی – روبه روی در اصلی دانشگاه تهران – جنب انتشارات خوارزمی نیز این کتاب را ارائه خواهد کرد .
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:12  توسط حمید داودآبادی  | 

مقدمه

قرار بر اين است تا « داستان فكه » را ، از آغاز تا انجام ، براي شما تعريف كنم . بعضي از دوستان با ديدن عنوان اين داستان ، جا خوردند . چون فكر كردند كه قرار است در اين داستان پته كسي روي آب ريخته شود يا به قول سياسيون ، افشاگري شود و از اين حرف ها . نه . اصلا اين بحث ها نيست . قرار من با خودم اين است كه چگونگي ورود خودم به عرصه حفظ و نشر ارزش هاي دفاع مقدس را از طريق « فرهنگ مكتوب » و رسانه اي براي شما بنويسم تا هم از تجربيات تلخ و شيرين مطلع شويد و در ادامه راه خود بكار ببنديد ، و هم دور و بر خود را بهتر بشناسيد . از همه مهمتر هم اينكه فكر نكنيد امثال ما ، در ناز و نعمت و از سر سيري افتاده ايم به چاپ مجله و ... و هم اينكه بهتر متوجه شويد كه « نيت خالصانه » چقدر در پيشبرد كار مهم و مفيد است ، و نيت كه مسئله دار شد و ماديات و حاليات ! و روابط با اين و آن و ... به اساس و ادامه فعاليت ضربه وارد مي كند و مثل آفتي ظاهرا كوچك ، يك درخت پربار ميوه را از پا در مي آورد . درخت همان درخت است و بار خود را مي دهد ، ولي نه مرغوبيت گذشته را دارد ، و نه طعم و سلامت قبل را .

اميدوارم اين داستان را كه تماما حقايق و وقايع پيش آمده است ، با دقت بخوانيد ، چون : هم گوشه هايي ناگفته از برخي تجربيات گذشته را برايتان باز خواهد كرد ، و هم چشمانتان را براي بهتر ديدن مي گشايد !



1 – اولين نامه

اول بگذاريد خودم را معرفي كنم :

حميد داودآبادي هستم متولد 25 مهر 1344 در تهران نو ميدان امامت ( وثوق قديم ) ، خيابان برادران شهيد تيموري ( وصال قديم ) . از بچگي ، وقتي شب هاي سرد زمستان ، پدرم ـ كه آن زمان فرش فروش بود ـ موتورش را در راهروي خانه پارك مي كرد ، پاي كرسي ( براي آشنايي نسل امروز كرسي را معرفي مي كنم : كرسي عبارت است از يك فقره ميز چوبي كه غالبا به شكل مربع بود و طول و عرضش يك متر در يك متر و ارتفاعش هم چهل يا پنجاه سانت بود و در وسط اتاق اصلي خانه قرار مي گرفت . در بيشتر خانه ها ، براي كرسي جاي خاصي تهيه مي ديدند كه در زير آن ، روي زمين ، چاله اي درست كرده و ذغال ها را داخل آن مي ريختند . ولي ما ذغال ها را كه غالبا از خاك ذغال تهيه شده و به صورت توپ گرد كوچكي بود ، داخل منقل مي ريختيم و در زير كرسي قرار مي داديم . لحافي بزرگ و پهن كه مخصوص كرسي بود ، سطح آن را مي پوشاند و عشق بيشتر بچه ها زير كرسي رفتن و لحاف را روي سر خود كشيدن و خوابيدن در گرماي با صفاي آن بود . يكي از مزاياي كرسي اين بود كه همه اهل خانه زير آن جمع مي شدند و گاه سفره غذا روي آن پهن مي شد . از همه مهمتر اينكه كرسي نقش مهمي در ادبيات شنيداري ايران داشته است . هنگامي كه اهل خانه زير كرسي جمع مي شدند ، پدر بزرگ ها و مادر بزرگ ها براي سرگرمي بچه ها ، از خاطرات و قصه هاي قشنگ خود تعريف مي كردند . به قولي ، هر مادربزرگ براي خود « شهرزاد قصه گو » بود و داستان هاي سريالي و جذاب ـ برخلاف سريال هاي آبكي امروز تلويزيون ـ تعريف مي كرد . اين كار ثمره ديگري هم داشت و آن اين بود كه سر بچه ها را با قصه هاي اخلاقي و آموزنده گرم مي كردند و آنها هم كمتر معتاد تلويزيون مي شدند كه آن زمان برنامه هاي فاسد و غير اخلاقي بسياري داشت . ) از حوادث پيش آمده در فلسطين تعريف مي كرد ، خونم به جوش مي آمد و آرزو مي كردم كه روزي بتوانم براي ياري رساندن به « چريك هاي فلسطيني » به آن وادي بروم . پدرم بيشتر اوقات از « دكتر محمد مصدق » و « غلامرضا تختي » و از همه مهمتر « امام خميني » و قضاياي 15 خرداد سال 1342 تعريف مي كرد . يكي از اين شب ها كه خاطره گويي هاي پدرم به اوج رسيده بود ، مادرم از اتاق خارج شد و دقيقه اي بعد با كتابي كه جلدي سبز داشت ، وارد شد . در كمال حيرت ديدم كه روي كتاب نوشته شده : « رساله توضيح المسائل حضرت آيت الله العظمي خميني » نمي دانم چرا ، ولي اين كار مادرم تاثير عجيبي روي من گذاشت . به يكباره احساس كردم كه خود امام جلويم ايستاده و من را به ياري مي خواند . و همان شد كه لطف خدا شامل حال من نيز شد و همراه بقيه خانواده و بچه محل ها ، در راهپيمايي ها و تظاهرات انقلاب اسلامي ، با مردم همراه شديم و فرياد « يامرگ يا خميني » سر داديم .

اينهايي كه گفتم ، بي دليل نبود . همه را گفتم تا بگويم كه يك بار در 25 مهر سال 1344 متولد شدم و از عالم نا آگاهي و جنيني ، قدم بر دنياي خاكي و معروف گذاشتم ، ولي براي بار دوم ، درست روز 25 مهر سال 1360 يعني هنگامي كه شانزده سالگي را پشت سر مي گذاشتم و ديگر وجودم شكل واقعي خود را مي گرفت ، متولد شدم .

مهر ماه سال 1360 بود كه پس از ناكامي هاي بسيار در اعزام به جبهه ، با تماسي كه « مهيار ( علي ) خدابنده لو » ـ دي ماه سال 1365 در عمليات كربلاي 5 شلمچه جاودانه شد ـ با خانه مان گرفت ، ادامه زندگي ام تغيير كرد و من كه مي توانستم براي خودم دكتر يا مهندسي پول درآور شوم ! يا همان طور كه از بچگي دوست داشتم ، خلباني جهانگرد ! دل را زدم به درياي عشق ، و سوار بر قايق اميد ، از جزيره عقل به سمت ساحل رهايي پارو زنان شتافتم . (خيلي ادبي و باحال شد ، نه ؟ )

آن روز ، وقتي در جاده خاكي كنار ارتفاع « سارات 4 » در جبهه سومار در غرب كشور ، با انفجار خمپاره اي در نزديكي ام به خود آمدم و متوجه شدم كجا هستم ! پا بر زمين كه كوبيدم ، به علي خدابنده لو گفتم :

ـ امروز سالگرد تولد من بود ، و من امروز واقعا متولد شدم .

و همين هم بود . آن روز ، از عالم خاكي و شهر و شهرنشينان ، قدم بر جايي گذاشتم كه تا سال ها رهايم نكرد و امروز نيز حسرت از دست دادنش عذابم مي دهد .

روز دوم يا سوم حضورم در جبهه بود كه يادم آمد براي خانواده ام نامه بنويسم . در مدرسه كه بودم ، انشاهاي قشنگي مي نوشتم و آقاي « مشايخي » معلم ادبيات مان ـ كه خيلي دوستش داشتم چون بسيار كمك و راهنمايي ام مي كرد ـ مشوق اصلي ام بود .

آن روز يك ورق كاغذ برداشتم و شروع كردم به نوشتن :

« بسم رب الشهدا و الصديقين ( اشتباه نكنيد ، وصيت نامه نمي نوشتم ، نامه معمولي بود ، ولي چون خيلي جوگير شده بودم نامه هايم را با اين عبارت شروع مي كردم )

خدمت پدر و مادر عزيزم سلام عرض مي كنم . اميدوارم حال همگي تان خوب باشد . من هم خوبم . آن روز كه از شما خداحافظي كردم ، به در خانه مهيار رفتم و با هم سوار اتوبوس شديم و به ترمينال ميدان آزادي رفتيم و با اتوبوس به طرف كرمانشاه رفتيم . در همدان هوا خيلي سرد بود ولي با صفا بود ... الان هم كه دارم براي شما نامه مي نويسم ، در جايي هستم كه به آن سنگر مي گويند . من و خدابنده لو و دو نفر ديگر كه به آنها همرزم مي گوييم در اينجا هستيم كه مثل اتاق مي ماند ولي خيلي كوچكتر است ... مامان ، من اصلا حواسم نبود ، روزي كه به جبهه اومدم درست روز تولدم بود ... امام را تنها نگذاريد و به حرف ضد انقلاب ها هم گوش ندهيد ... »

عكس خودم را از جيب در آوردم و گوشه بالاي سمت چپ نامه تصويري از خودم كشيدم ـ چون به نسبت سن و سالم ، نقاشي ام هم بد نبود .

اين شد اولين نامه ، انشا و نوشته من در جنگ . از همان روزها ، در كنار تير و فشنگ ، نارنجك و ماسك ضد گاز شيميايي ، عادت كرده بودم كه دفترچه يادداشت كوچكي كه تصويري زيبا از امام خميني با چهره اي متبسم بر جلدش نقش داشت ، در جيب خود بگذارم و حوادث و اتفاقات را نت برداري كنم . همانها بود كه در نگارش كتاب خاطراتم با نام « ياد ايام » به كمكم آمد
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:7  توسط حمید داودآبادی  | 

به دنبال انتشار مطلب گذشته ام پيرامون « برائت از فكه » ، برخي دوستان مشتاق شده اند تا از چگونگي و علل راه اندازي مجله فكه و همچنين سرانجام و نهايت آن و بخصوص علت و علل آن آگاه شوند .
اگرچه تلخ است ، ولي فقط براي اينكه برخي دوست نمايان برايمان روايت دروغ جعل نكنند ، خواهم نوشت كه فكه از كجا تا به كجا ره پيمود . و من در آن وادي چه بودم !
هر آنچه كه بود و شد ، مي تواند براي بسياري از شما درس تجربه اي باشد تا قبل از گام نهادن در هر راهي ، رفته ديگران را طي نكنيد .
در ضمن سوالات شما پيرامون فكه ، بهتر مي تواند مرا در ذكر حوادث و وقايع ياري كند .
فقط اين را بگويم كه داستان فوق ، از مهر 1377 آغاز مي شود و تا اولين روز بهمن 1382 كه براي من همچون اولين روز ورودم به جبهه ـ 25 مهر 1360 ـ آنچنان شيرين و غرورآفرين است كه هيچگاه فراموشش نخواهم كرد ، ادامه خواهد داشت . چرا كه در آن روز ـ 25 مهر 1360 ـ از دنيا و دنياييان بريدم و پاي در طريقي مقدس براي حضور در جبهه گذاشتم ، و آن روز ـ اول بهمن 1382 ـ نيز كم از آن نداشت و با افتخار و غروري مقدس ، برنفس دنيايي خويش فائق آمدم و از جمعي نا اهل و ... بريدم و طريق مقدس خويش را از مضحكه ها و نامردمان روزگار جدا كردم . مضحكه هايي كه چند سالي نقش دوست را بازي كردند و نيات ... شان نقاب از رخشان بركشيد .
بگذريم . پس در آينده نزديك منتظر باشيد كه داستان جذاب و جالبي از فكه خواهيد خواند .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:5  توسط حمید داودآبادی  | 

 گفت و گوی روزنامه کيهان به مناسبت هفته دفاع مقدس با حميد داودآبادی


ريشه مان بسيجي است اگرچه پاييزي شده ايم



حميد داودآبادي شخصيت پيچيده اي ندارد كه بخواهم معرفي اش كنم، صاف صاف است، مثل اشك هايي كه در همين ديدارمان در فراق رفيق شهيدش مصطفي كاظم زاده ريخت . از صافي و بي شيله پيله بودنش همين بس كه هميشه حرف دلش را بر زبان آورده و اگر گلايه اي بر وجودش بوده آن را عيان كرده است و البته شايد اين خصلت او به مذاق خيلي ها خوش نيايد! شايد آن خيلي ها مثل حميد 50 ماه سابقه جنگ نداشته باشند.
القصه، او خدمتگزاري نشريه «فكه» را هم در كنار ساير افتخارات خود دارد و خيلي كارهاي بسيجي وار ديگر را. دلم مي خواست برايش تيتر بزنم «اين مرد بوي جنگ مي دهد» اما ترسيدم بعداً خودش كه مرا مي بيند از سر تواضع و مزاح بگويد؛ فيلترهاي مشامت را اصلاح كن!
به هر روي، حرف هاي او مخصوصاً براي مسئولين فرهنگي ما به نوعي اتمام حجت است.

- اولين مرتبه اي كه دست به قلم شدي يادت هست؟
¤ به صورت اينكه براي جايي بنويسم در سال 1366 بود، خاطراتم را از عمليات كربلاي يك براي روزنامه جمهوري اسلامي نوشتم و چاپ شد، باورم نمي شد آن را چاپ كنند. بعد هم وقتي جنگ تمام شد از سال 68 شروع كردم به نوشتن خاطراتم از همه جنگ.
- همان موقع بود كه فهميدي مي تواني بنويسي؟
¤ من متولد 25 مهر هستم. درست در 25 مهر 1360 هم پايم به جبهه رسيد. وقتي توي سومار پا بر آن سرزمين گذاشتم با خودم گفتم يك بار ديگر متولد شدم و اين بار در تولد جديد روي پاي خودم ايستاده ام. دو روز بعد از آن يعني در 27 مهر اولين نامه ام را از منطقه عملياتي براي مادرم نوشتم، در همان نامه بود كه تمامي خاطراتم را از همان چند ساعت و مراحل عزيمتم به جبهه براي مادرم نوشتم، كل حوادث را به صورت گزارش نوشتم، اين نامه براي مادرم، شد اولين جرقه نوشتن هايم. همين نامه، اين حس را در من به وجود آورد كه؛ بايد نوشت! فكر مي كردم حيف است كه آنچه را من تجربه مي كنم ديگران بهره اش را نبرند، مثل صحنه هاي شهادت و لحظه هاي شهادت. اينگونه من به نوشتن رو آوردم.
- اولين كتابت چه نام دارد؟
¤ «ياد ياران».
- چند عنوان كتاب داري؟
¤ يكي همين ياد ياران، ديگري «ياد ايام»، تفحص، آيا مي دانيد؟، خاطرات شكنجه، چند عنوان هم براي كنگره سرداران كار كرده ام از جمله دجله در انتظار عباس، پرواز پروانه ها، حماسه ذوالفقار و...
- كدامش را بيشتر دوست داري؟
¤ بيشتر «ياد ايام» را.
- از نظراتي كه در مورد كتاب هايت شنيده اي بگو!
¤ حضرت «آقا» در مورد «ياد ياران» نظري داده اند كه روي همان كتاب نوشته اند، خيلي هم جالب است، براي من خيلي قشنگ است و به آن افتخار مي كنم.
- چي نوشته اند؟
¤ معظم له در مورد اينكه چگونه كتاب را خوانده اند، مرقوم فرموده اند و آورده اند... «سؤال من از خودم اين است كه آيا اين از معراج برگشتگان چقدر مي توانند آن حال و هوا را پس از سفر من الحق الي الخلق حفظ كنند و درست به ياد بياورند و براي مقصود عالي از دست ما چه كاري ساخته است و چه كرده ايم. البته قصور و تقصير من و امثال من نمي تواند تكليف دشوار آنان را كه خدا حجت خود را براي شان تمام كرده از روي دوش شان بردارد و... اين كتاب با روح طنزي كه در همه جاي آن گسترده است از ديگر كتاب هاي جبهه زيباتر و جذاب تر است كه آنها را در شب هاي منتهي به رمضان... خوانده ام...
فكر كنم سال 70 يا 71 بود. كتاب «ياد ايام» هم كه چاپ شد با حضرت «آقا» حدود چند دقيقه اي صحبت كرديم. معظم له اعتقاد داشتند كه «ياد ايام» بايد رمان بشود، به نكته مهمي هم اشاره كردند، من تا آن موقع خيلي به رمان اعتقاد نداشتم و بيشتر معتقد به خاطره بودم، همين را هم به حضرت آقا گفتم. گفتم مي خواستم ابتدا خاطراتم را تخليه كنم... ايشان لبخند زدند و فرمودند: خب، حالا تخليه شدي، تمام شد!... حالا رمان بنويس!
حضرت «آقا» فرمودند: «ياد ياران» خيلي قشنگ تر بود، طنزش بيشتر بود. مضمون كلام معظم له اين بود كه كتاب «ياد ايام» تكرار در تكرار است، يك بسيجي رفته عمليات و برگشته و دوباره اين كار تكرار شده، در حالي كه وقتي اين موضوع در قالب رمان عرضه شود همان عمليات رفتن يك نيروي بسيجي بهتر عرضه مي شود آن هم به كار هنرمندانه.
بعد هم در صفحه اول كتاب «ياد ايام» -به خواهش خودم- مطلبي مرقوم فرمودند به اين مضمون: اميدوارم از اين كتاب در آينده يك قصه خوب و هنرمندانه ببينم.
اين برخورد برايم جالب بود كه عرض كردم؛ حاج آقا، من حال رمان نوشتن ندارم. فرمودند: من مي گويم تو مي تواني، بنويس. گفتم: چشم!
- به قولت عمل كردي؟!
¤ ببينيد، لازمه خوب نوشتن، خوب خواندن است اين توصيه حضرت «آقا» هم هست. مدتي در مركز اسناد انقلاب اسلامي كار مي كردم و پاره اي از مصاحبه هاي معظم له را كه در سال 1364 صورت گرفته بود خوانده بودم، ايشان در آن سال فرموده بودند من تا الان بيش از هزار رمان بزرگ خارجي دنيا راخوانده ام.
اين موضوع براي من خيلي عجيب بود. ايشان اطلاعات دقيقي از رمان هاي دنيا دارند.
حالا من هم سعي دارم كه به رمان نويسي روي بياورم، تا خدا چه بخواهد. البته اصرار دارم كه از خيالبافي هاي آب بندي پرهيز كنم. رمان هاي امروزي بعضاً عجولانه اند، من نمي خواهم اينگونه باشد. اين كه ما بعد از انقلاب يك رمان درست و حسابي در كشورمان نداريم يكي از دغدغه هاي حضرت «آقا» است.
- كتاب هايت موفقيت هاي كشوري هم داشته است؟
¤ آره ،چيزهايي گرفته اند، البته اين ها قشنگ نيست، ما نمي توانيم روي اين چيزها مانور بدهيم. ما بايد به چيزهاي مهم تر بپردازيم.
- مثلاً؟
¤ من با دكتر «جاشوا» آلماني كه از اساتيد دانشگاههاي آمريكا بود بحث كرده ام، با «كريستف بالايي» رئيس انجمن دوستي ايران و فرانسه بحث كرده ام، با «اريك بوتل» كه همين روزنامه خودتان با او مصاحبه كرد بحث كرده ام، با يك خانم ايراني الاصل كه ساكن فرانسه است بحث كرده ام، با يك پيرزن ايراني ساكن آمريكا كه پايان نامه درسي اش «نوجوانان در جنگ» است بحث كرده ام. همه، با چنگ و دندان افتاده اند روي فرهنگ جبهه ما و دارند قشنگ غارت مي كنند.
«كريستف بالايي» توي جلسه اي كه بوديم روحيه يك بسيجي حاضر در عمليات كربلاي پنج را طوري زيبا بيان مي كرد كه من غبطه مي خوردم به او كه چه كرده است! انگار جلوتر از ما و با نگاهي همه جانبه همه چيز را بررسي كرده و ديده. من كه خودم در دل عمليات كربلاي پنج بوده ام به قشنگي «كريستف بالايي» نمي توانم صحنه رزم را توصيف كنم. همه زوايا را ديده، نه اين يكي، همه شان!
«اريك بوتل» بعد از تيرماه 78 به من گفت: گنجي را از كشورتان بردم كه خودتان هم متوجه نشديد. پرسيدم: چي رو؟ گفت: من دو هزار عنوان از كتاب هاي شما را كه در باره جنگ تان بوده خريده ام.
كارهاي اين «اريك بوتل» جالب است مثلاً مي رفته توي روستاها و وصيت نامه شهدا را با قيمت خوبي مي خريده. اينها را جمع كرده و فرستاده فرانسه. خودش به من گفت؛ گنجي را دارم كه شما از آن خبر نداريد.
همه آدمهاي خارجي كه در اين باره مي آيند ايران، ابتدا مي روند فرانسه به كتابخانه «اريك بوتل»، قشنگ تحقيق شان را مي كنند و لبريز از دانسته هايي در مورد جنگ تحميلي به كشورمان مي آيند و تحقيق شان را ادامه مي دهند و واقعاً چيزهاي خوبي پيدا مي كنند، مي خواهم بگويم فرهنگ جبهه واقعي را كشف مي كنند. ما خودمان در رسانه هاي مان فرهنگ جنگ را تبليغ كرده ايم. مثلاً تلويزيون آنقدر صحنه تركيدن تانك نشان داده كه از حد گذشته است، باور كنيد عراق اين همه تانك نداشت كه ما آنها را تركانده باشيم! يا صحنه هاي ديگر از اين دست. اين ها فرهنگ جنگ است. اين فرهنگ در همه جاي دنيا هست. اما دنيا فرهنگ جبهه را ندارد، فرهنگ جبهه خاص كشور ماست. توي همان جلسه اي كه با فرانسوي ها داشتيم، آقاي عليرضا كمره اي محقق پرتلاش كشورمان در زمينه دفاع مقدس، جمله اي به آنها گفت كه همه فرانسوي ها كپ كردند! به آنها گفت يكي از نكات اختلاف جنگ ما با ساير جنگ هاي دنيا اين بود كه در همه دنيا، وقتي يك سرباز يا نظامي تخلف مي كند از پشت جبهه به خط مقدم تبعيد مي شود درحالي كه در جنگ ما بالعكس بود، وقتي نيرو تخلف مي كرد او را از خط مقدم به شهر ساكت و آرام تبعيد مي كردند و مي گفتند حق نداري تا مدتي بيايي خط.
فرانسوي هايي كه درباره جنگ عراق با ايران تحقيق كرده بودند، حيران ماندند و اذعان كردند كه چنين مسئله اي به جز جبهه هاي ايران در هيچ كجاي دنيا نيست.
- اينها را به مراجع مربوطه هم منتقل كرده اي؟
¤ هركجا رسيده ام، گفته ام. به خدا دارند غارت مي كنند فرهنگ جبهه ما را. يك بار از دفتر سفارت فنلاند آدمي آمد به دفتر مجله فكه. گفت: سري كامل مجله فكه را مي خواهم. تعجب كردم، گفتم: مي خواهي چكار؟ گفت گروه فرهنگي سفارت درحال انجام يك تحقيق فرهنگي درباره جنگ است و مجله شما را هم مي خواهند داشته باشند.
يك بار هم يك دختر هلندي آمد كه استادشان در دانشگاه ايراني بود، او معرفي اش كرده بود، آمده بود روي نقاشي هاي ديواري كار مي كرد.
همه دنيا دارد روي فرهنگ جبهه ما كار مي كند و ما از فرار مغزها دم مي زنيم، آنها فرهنگ جبهه ما را غارت مي كنند. ما روي گنجي نشسته ايم كه از آن خبر نداريم اما خارجي ها از آن خبر دارند و مي دانند ما چي داريم.
«اريك بوتل» شش سال در ايران روي «فرهنگ شهادت» كار كرده است. يك روز با او بحث كردم. پرسيدم: چرا اين همه روي موضوع شهادت كار مي كني؟ طفره رفت. دنبال سوالم را گرفتم، برايش تشريح كردم و مثال آوردم كه وقتي شوروي «ميگ52» را مي ساخت، امريكا پدر خودش را درآورد و تمام جاسوسانش را بسيج كرد كه در مورد اين جنگ افزار خبر بگيرد. اين موضوع بحث ما با اريك بوتل مربوط به سال 74-75 است. بعد برايش گفتم حالا سلاحي وارد دنيا شده به اسم شهادت طلبي، كه جهان آن را ندارد، حالا شما مي خواهيد روي اين «شهادت» كار كنيد و راه مقابله با آن را كشف كنيد.
«اريك بوتل» گفت: نه! اين طوري كه تو مي گويي نيست! گفتم: اتفاقا همين است.
اين آدم همه مقتل هاي مربوط به واقعه عاشورا را مي داند و آنها را خوانده. كتاب هاي دفاع مقدس ما را خوانده، بخشي از متن كتاب هاي مرا از حفظ است.
به گفته برخي بچه هاي محقق همين «اريك بوتل» براي موسساتي كار مي كرد كه سرمايه گذارانش يهودي بودند.
پروفسور «ادون روزو» رئيس موزه جنگ فرانسه را به مدت يك ساعت به شلمچه مي بردند. احمد دهقان -نويسنده جنگ- تعريف مي كرد وقتي با اين آدم فرانسوي پا به شلمچه گذاشتيم، او هي نفس عميق مي كشيد و واي واي مي كرد و مي گفت اينجا كجاست؟! اين زمين با آدم حرف مي زند! ما اگر يك وجب از اين زمين را در فرانسه داشتيم، نشانت مي دادم كه مردم چه زيارتگاهي درست مي كردند.
بعد هم همين «ادون روزو» گفته بود آرزوي من اين است كه بتوانم يك هفته با پاي پياده روي اين خاك -شلمچه- قدم بزنم.
موقع رفتن به كشورش هم گفته بود: همه بيست سال مطالعه و تلاش و تحقيقاتي كه روي جنگ هاي دنيا داشته ام يك طرف، اين سه روزي كه ايران بودم و درباره جنگ شما شنيدم، در طرف ديگر!
خب، اين گنج دست ماست، با آن چه كرده ايم؟!
- خودت با اين گنج چه كرده اي؟!
¤ در حد توانم نوشته ام، هركدام از بچه هاي جنگ را هم كه ديده ام، آن قدر با آنها كلنجار رفته ام كه وادارشان كرده ام به نوشتن و گفتن. من اين حرف ها را همه جا گفته ام و ضرورت استخراج اين گنج را فرياد كشيده ام.
بچه هاي جنگ ما بايد به اين نكته توجه كنند كه آنچه در سينه دارند مال خودشان نيست، مال ملت است، نان اين ملت را خورده ايم، وجود و پيكر ما از بيت المال شكل گرفته، چرا كه در سالهاي جنگ با پول بيت المال تغذيه شده ايم. بايد اين مسئله را به همه بچه هاي جنگ تفهيم كنيم.
- تو چقدر از بابت نوشتن هاي خودت راضي هستي؟
¤ خيلي كم. حدود سي درصد وظيفه ام را انجام داده ام، اگر هم تعلل كرده ام من مقصر نيستم، تسهيلاتي كه بايد براي نوشتن من و امثال من فراهم شود موجود نيست.
- به نظر تو اين همه نهادهاي عريض و طويل كه در اين ارتباط وجود دارند نمي توانند اين كار را پوشش بدهند؟
¤ به قول آقاي كمره اي بايد به كار فرهنگي جنگ هم مثل خود جنگ، ناموسي نگاه كنيم، اين كارها در چهارچوب امور اداري نمي گنجد، بايد غيرتي كار كنيم، آن بسيجي مجروح كه از بيمارستان مي گريخت و به خط برمي گشت نگاهش اينگونه بود؛ ناموسي و غيرتي.
خدا بيامرزد شهيد غلام رزاق را. توي كربلاي هشت با پايي كه يكي دو ماه قبل تركش خورده بود آمد جلو، پايش را نمي توانست زمين بگذارد. دستش را مي گذاشت روي شانه يكي از بچه ها و «لي لي» مي كرد و مي آمد جلو. توي خاكريز دوجداره شلمچه بوديم كه به او گفتم مگر تو ديوانه اي!؟ برگرد عقب! گفت برو بابا، خوب مي شه. حيرانش بودم، رد شد از جلوي سنگر من، كه يك خمپاره 120 آمد، گفتم يا حضرت عباس. بلند شدم ديدم او و دو نفر ديگر تكه تكه شده اند. او ناموسي نگاه مي كرد كه از بيمارستان گريخت و آمد شهيد شد. امروزه كار فرهنگي جنگ هم به چنين آدمهايي محتاج است.
- داريم يا نداريم؟
¤ نداريم. شايد اگر بچه هاي دفتر ادبيات مقاومت حوزه در باره جنگ اين همه كتاب چاپ نكرده بودند اصلاً خيلي ها نمي فهميدند مي توان خاطرات جنگ را نوشت و ثبت و منتقل كرد. همين بچه ها تا مدت ها خيلي در انزوا بودند، با التماس به حوزه هنري اين كتابها را چاپ مي كردند، خيلي ها اين ضرورت را حس نكرده بودند.
- خب مي توان همين دفتر را يك الگوي مناسب ديد؟
¤ بايد نيازهاي آنها را درك كنند، وقتي كتاب هايي كه اينها آماده مي كنند بالاجبار دو سال در نوبت چاپ مي خوابد، اين يعني ركود.
دكتر «جاشوا» آلماني مي گفت در جهان هر وقت كتابي در باره جنگ توليد مي شود ابتدا متخصصين اهل فن آن را مي خوانند، سپس دانشجويان و آخر هم مردم عادي. اما من در تعجب هستم كه جلو دانشگاه شما، همه كتاب فروشي ها را زيرورو كرده ام و ده تا كتاب جنگ يافته ام (البته اين مربوط به چند سال پيش است) مي گفت دانشجوهاي شما با جنگ تان قهرند. يكي از دوستان پرسيد: مگر جنگ هاي شما چه دارند كه اين همه روي آنها مانور مي دهيد؟ او گفت: همه منشأ تحولات كشور ما از جنگ جهاني بوده است.
آيا ما هم به اندازه آنها از فرهنگ جبهه مان در تحولات كشورمان استفاده برده ايم؟!
- چه بايد كرد؟
¤ به نظرم اگر ارگان هاي مرتبط با اين امور در اين باره به فرمايشات حضرت «آقا» توجه مي كردند خيلي برنده بوديم. به نظرم فقط راه اين است و غير از اين نيست. شما برويد اين كتاب «كتاب و كتابخواني» را مطالعه كنيد و ببينيد معظم له چه حرف هاي پرمغزي در باره فرهنگ جبهه خطاب به نويسندگان جنگ گفته اند. سال 1372 به همراه جمعي از نويسندگان حوزه هنري خدمت «آقا» بوديم، ايشان رهنمودهايي دادند و در مورد كتاب «فرمانده من» هم حرف هاي تحسين برانگيزي ايراد فرمودند. از جمله اينكه اگر موضوع كشتار را از اين كتاب بيرون بكشيم و باقي مانده آن را به عربي ترجمه كنيم و بفرستيم براي كشورهاي عربي، خواهيد ديد كه چه موفقيتي نصيب آن خواهد شد. اين موضوع سه بار ديگر هم توسط معظم له بيان مي شود اما اين موضوع مسكوت ماند.
شما فقط به اين عبارت حضرت «آقا» توجه كنيد كه فرموده اند: «اين جنگ يك گنج است» آيا به معني اين عبارت توجه كرده ايم؟
توي همان جلسه «آقا» به آقاي زم.-مسئول وقت حوزه هنري- فرمودند (نقل به مضمون) مثلاً وقتي در جلسه اي يا مراسمي در مورد عملياتي صحبت مي شود، همان جا كتاب مربوط به آن عمليات هم عرضه شود، اينطوري است كه فرهنگ جبهه نشر پيدا مي كند.
اين نكته بايد در ذهن همه جا بيفتد كه اگر اهمال كنيم به ولايت و دين مان خيانت كرده ايم. ببين! راحتت كنم، ما كم نگذاشته ايم؛ آنهايي كه بايد دست مان را مي گرفتند كم كاري كرده اند.
حضرت «آقا» به يكي از موسسه هاي مرتبط با توليد آثار فرهنگي دفاع مقدس نوشته اند: فقط و فقط به توليد خاطرات ناب دفاع مقدس بپردازيد. اما آنها در كنار اين كار مثلاً فيلمنامه هاي فلاني و بهماني را هم چاپ مي كنند. اين يعني چه؟!
-اگر نويسنده جنگ نمي شدي چكاره مي شدي؟
¤ بدبخت مي شدم. با اين بدهي عظيمي كه به دفاع مقدس داشتم چه بايد مي كردم. ما فكر مي كنيم وظيفه ما فقط اين بود كه برويم بجنگيم، در حالي كه وظيفه اصلي ما بعد از جنگ شروع شد.
-پس مي توانيم بگوييم تو در عرصه جنگ، نويسنده شدي؟
¤ دقيقاً، من اهل داستان و اين چيزها نبودم، جنگ مرا نويسنده كرد.
- بهترين چيزي كه نوشته اي از نظر خودت كدام است؟
¤ كتاب «ياد ياران» كه تحولي عظيم در من به وجود آورد.
-و بدترين نوشته ات؟
¤ كتاب هايي كه براي كنگره سرداران تهران نوشتم، پول نداشتم، مي خواستم بروم لبنان، به خاطر پولش نوشتم.
- تا حالا شده كه با خودت بجنگي؟
¤ فراوان!
- كجا؟!
¤ هر وقت احساس مي كنم به جاي كار كردن دارم بازي مي كنم، اوقاتي كه كم كار ي مي كنم. اوقاتي كه به حاشيه مشغول مي شوم. بد نيست يك مثالي دراين باره از جنگ بزنم. كربلاي پنج بود، عراقي ها مي آمدند جلو، تانك هايشان داشت مي چسبيد به خاكريز ما. بعضي بچه ها ترسيده بودند، اما ترس آنها مانع از كار ديگران نمي شد، هركسي كار خودش را انجام مي داد، اگر مثلاً كسي مي خواست معطل آن نيرويي باشد كه ترسيده، از وظيفه خودش هم باز مي ماند و تانك عراقي همه مان را له مي كرد. به نظرم امروز هم وظيفه همه ما اين است كه منتظر ديگران نمانيم، تلاش خودمان را بكنيم.
مثلاً وقتي با تانكي از دشمن روبرو مي شديم با هرچه كه دم دست مان بود به طرفش شليك مي كرديم، حتي يك كلاش! كه دشمن بفهمد كسي هست! بايد پاي كار بود.
-شد كه توي جنگ پكيده بشوي؟
¤ كربلاي پنج بود، يك «نفربر» پي ام پي را پر از مجروح كرديم كه برود عقب. راننده آن هي اصرار مي كرد بس است اما بچه ها هي مجروح وخيم به آن مي چپاندند. درش را هم قفل كرديم و رفت، سي چهل متر عقب تر ناگهان يك گلوله تانك از پهلو خورد به آن نفربر. تنها مرتبه اي كه در همه زندگي ام صداي جيغ مردي را شنيدم همان وقت بود، بچه ها داخل آن نفربر مي سوختند و جيغ مي زدند و ما از دست مان كاري برنمي آمد. عراق يكسره خمپاره شصت مي زد يكسره گريه مي كرديم. همانجا با خدا نجوا كردم اگر مرا شهيد كني از تو راضي نيستم، گفتم مي خواهم بمانم و بنويسم كه توي كربلاي پنج، در سه راهي شهادت بر بچه ها چه گذشت!
- جواب سوال بعدي ام را هم دادي كه مي خواستم بپرسم چرا شهيد نشدي؟
¤ آره، خودم از خدا خواستم كه شهيد نشوم، قسمش دادم. من توي جنگ از همه لحظه ها يادداشت برداري مي كردم كه مثل امروزي آنها را چاپ كنم، كه كردم.
-درباره كارهايت بيشترين ضربه را از كجا خورده اي؟
¤ از خودم، شايد به اين خاطر كه خالص نبوده ام، مي داني كه هرچه درجه خلوص آدمي بيشتر باشد خدا راههاي بيشتري را در پيش پايش مي گذارد.
-كدام شهيد بيشترين تاثير را روي تو داشته است؟
¤ شهيد مصطفي كاظم زاده. بچه محل مان بود. در ميان دوستانم كه شهيد شدند او تنها كسي بود كه يك ماه قبل از شهادتش هم خودش مي دانست شهيد مي شود هم من. تا پنج دقيقه قبل از شهادتش حرف هايي عارفانه را بازگو كرد و لحظه هاي آخر گفت، حميد! به ولله قسم من مي خندم و شهيد مي شوم و حضرت بقيه ا... مي آيند بالاي سرم. گفتم شايد تركش به سر و صورتت خورد و جاي خنده برايت نماند. گفت مي بيني. چند دقيقه قبل از شهادتش ديدم مي خندد، قهقهه مي زد. گفتم چرا اين قدر مي خندي؟ گفت: صبركن، همه چيز تمام شد، حالا مي بيني. رفت از سنگر بيرون. خمپاره اي آمد كنارش به زمين نشست، پريدم او را به آغوش كشيدم، زور زد كه حرف بزند، نتوانست، خنديد و نفس آخر را كشيد.
اين شهيد بزرگوار مرا بسيار كمك كرد، يكي از خالص ترين آدم هاي آن ايام بود. رابطه قشنگي با خدا داشت. عجيب بود، عجيب! مثلاً مي گفت: فكر كن قرار است هر شب بيايي پيش من و از گناهاني كه كرده اي حرف بزني! خجالت مي كشي، نه؟!... پس ببين در برابر خدا چه خواهي كرد.
معرفت و شعوري كه اين شهيد بزرگوار داشت در اين مكان نمي گنجد و فرصت هاي ديگري را مي طلبد. همان موقعي كه مي گفت تا چند لحظه ديگر شهيد مي شوم از من پرسيد اگر شهيد بشوم چه مي كني؟ گفتم تا آخر عمر هرگاه كه اسمت را بشنوم مي سوزم. اگر هم خدا فرزندي نصيبم كند اسمش را مي گذارم مصطفي. كه همين كار را هم كردم. پسرم را كه مي شناسي، مصطفي را!
-بهترين كلامي كه در مورد آثارت شنيده اي؟
¤ كلام «آقا»، كه خوشحالم ولي فقيه را به اندازه وسعم راضي كرده ام.
- از ميان نوشته هاي ديگران كداميك اشك تو را درآورده اند؟
¤ كتابي بود كه از خواندن آن خيلي جا خوردم، كتاب «حماسه ياسين» نوشته سيدمحمد انجوي نژاد، كه خيلي جلوي آن كتاب كم آوردم. خودش كتابش را داد. وقتي آن را خواندم خيلي دلم مي خواست برگردم شيراز و دستش را ببوسم.
- موضوع كتاب چي بود؟
¤ اين بنده خدا غواص بوده، خاطراتي را از بچه هاي غواص نوشته كه خواندن دارد.
-الان چه مي كني؟
¤ مي نويسم، كار فرهنگي هم مي كنم در زمينه توليد CD براي هفته دفاع مقدس، اولين مجله الكترونيكي دفاع مقدس را هم به زودي عرضه خواهيم كرد.
-چه مطلبي را مي خواهي بنويسي و هنوز نتوانسته اي؟
¤ اول اين كه همان كتابم را كه «آقا» فرموده اند در قالب رمان بنويسم به مرحله عمل درآورم. يكي هم اين كه آرزو دارم روزگاري بيايد كه بتوانم فيلم ده دقيقه از عمليات كربلاي پنج را بسازم، كه نشان بدهم بچه ها چگونه مايه گذاشتند، اين كه چگونه گذشتند خيلي مهم است.
-دلت براي چه كسي تنگ شده است؟
¤ اول از همه براي خود خدا. بعد هم براي مصطفي كاظم زاده.
-دلت مي خواست چكاره باشي؟
¤رئيس بنياد حفظ آثار و نشر ارزش هاي دفاع مقدس... چرا مي خندي؟ جدي مي گويم. مي خواستم ببينم در برابر اين همه انتقاد كه مي كنم خودم چه كاره ام.
-اگر رئيس جمهور بودي چه مي كردي؟
¤ هيچي، به وظيفه رياست جمهوري اسلامي ايران عمل مي كردم.
- به عنوان يك رزمنده با آمريكا و اسرائيل سخن بگو!
¤ درست است كه ما دنيايي شده ايم اما هنوز ته غيرت ما بسيجي است، شايد ظاهرمان به هم ريخته اما ريشه هاي مان هنوز هست، حتي محكم تر از قبل. ريشه ما بسيجي است، شايد پاييزي شده باشيم اما ريشه مان پابرجاست.
بزرگترين مشكل ما اين است كه فكر مي كنيم هرچه بزرگتر مي شويم از خدا بي نيازتريم، من امروز كه هيچ كاره ام خدا خدا مي كنم و زيارت عاشورا مي خوانم اما وقتي مسئوليتي به دست مي آورم ديگر براي خدا خدا كردن وقت ندارم، فكر مي كنم كارم مهم تر از زيارت عاشورا خواندن است، اين مي شد كه پيچ غيرت مان شل مي شود، بايد مواظب اين گونه آسيب ها باشيم. اگر بتوانيم رابطه مان را با خدا بهتر كنيم كار تمام است، به خودم مي گويم، حواس مان باشد از روي معرفت گناه نكنيم.
يك نكته ديگر هم اين كه حواس مان باشد شهدا را از خدا بزرگتر نكنيم.
- ممنون كه وقت گذاشتي!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 14:2  توسط حمید داودآبادی  | 

 حتما با واژه هايي همچون « ويروس » ( Virus ) و « آنتي ويروس » ( Antivirus ) - يا همان « ويروس كش » خودمان - آشنايي داريد .

ويروسها ، برنامه هايي مخرب هستند كه غالبا توسط انسان نوشته شده و به رايانه داده مي شوند تا به وسيله آنها ، ديگران مورد هجوم و آزار و اذيت قرار بگيرند و سازنده ويروس نيز از اين ميان احساس آرامش و ارضاء كند !

هر روزه در بسياري از مطبوعات عمومي و بويژه نشريات تخصصي رايانه ، بحثهاي مفصلي درباره ويروسها و معرفي ضد ويروسهاي جديد مي شود . حتما مي دانيد كه چون سازندگان و اشاعه دهندگان ويروس ها ، هر روز و ساعت ويروس جديدي ساخته و پخش مي كنند ، ضد ويروسها نيز بايد به روز باشند تا مقابل جديدترين ويروس ها قد علم كنند . وگرنه اگر قرار باشد با آنتي ويروس تاريخ گذشته جلوي ويروس را بگيريم ، خودش مي شود مكمل و تكثير كننده ويروس . درست مثل بسياري از داروهاي شيميايي كه براي حادترين امراض اثرات مفيدي دارند ولي به محض اينكه تاريخ مصرفشان گذشت ، خطرناك شده و مصرف همين داروها به راحتي مي تواند ايجاد مسموميت و مريضي كنند .

حتما اين را هم خوب مي دانيد كه براي به روز كردن آنتي ويروس ، بايد به اينترنت متصل شويد و يا از نرم افزارهاي بسيار جديد بهره ببريد .

اين را يادم رفت كه براي بقيه خوانندگان كه با ويروس آشنايي چنداني ندارند ، توضيح بدهم كه ويروس چه ضرري دارد .

ويروس در رايانه ، درست مثل ويروس در بدن انسان عمل مي كند . يعني اگر ويروس سرماخوردگي بخواهد وارد بدنتان شود ، ابتدا از نقاط ضعف و محلهايي كه آمادگي بيشتري براي ورود ويروس دارند ، وارد مي شود و به زور خود را در سيستم بدن جاي مي دهد . سپس به تضعيف سيستم دفاعي پرداخته و همه اعضاي انسان را مهياي پذيرش بيماري ، كسالت و درد مي كند و سرانجام او را از پاي در مي آورد . ويروس هاي بيماري زا ، بر سيستمهاي عصبي و دفاعي بدن اثرات مخرب گذاشته و راه را براي دستيابي ديگر ويروس ها و ميكربها به بدن باز مي كنند .

در رايانه هم ويروس ها به همين صورت عمل مي كنند ، كه ابتدا از به روز نبودن آنتي ويروس مطمئن شده و سپس با ورود به دستگاه شما ، به انجام اعمال ناخواسته اقدام مي كنند كه اولين آن تضعيف ديواره دفاعي سيستم رايانه است .

همانطور كه ويروس بيماري از راه ارتباط با ديگران و يا همغذايي و همنفس شدن با افراد مريض سرايت مي كند ، ويروس رايانه اي نيز از راهي به همين شكل وارد مي شود .

مثلا هنگامي كه به اينترنت وصل مي شويد ، تصويري بسيار زيبا و جذاب نظرتان را جلب مي كند . و يا اينكه متني و يا از همه مهمتر فيلمي برايتان خيلي جالب مي آيد . خب اولين چيزي كه به ذهنتان مي رسد چيست ؟ « دانلود » كردن . يعني انتقال آن تصوير و يا متن و فيلم از رايانه و شبكه مقابل ، به رايانه خودتان . يعني آوردن ميهماني كه هيچ شناختي از او نداريد .

اگر رايانه تان به آنتي ويروس به روز شده متصل باشد ، داد و فريادش بلند مي شود كه مراقب ميهمان خطرناك باشيد . و از همه بدتر اينكه خودمان آنتي ويروس را مزاحم قلمداد كرده و ساكتش كنيم .

آن لحظه غافليد كه در پشت آن تصوير زيبا و يا فيلم ، ويروسي خطرناك نهفته است كه به سرعت به سيستم رايانه شما آسيب مي رساند . آسيبهايي از جمله از بين بردن فايلها و مطالب موجود در رايانه تان كه مي توانند براي شما بسيار حائز اهميت و ارزش باشند .

ديگر خيلي تخصصي شد . قرار بود خطرناكترين ويروس ها را برايتان معرفي كنم . ويروس هايي خطرناكتر از « Sasser» و « Blaster» :

گفتيم كه ويروس هاي بيماري زا ، جسم و بدن انسان را مورد حمله قرار مي دهند و ويروس هاي الكترونيكي نيز سيستم هاي رايانه اي را . آيا تا به حال با خود فكر كرده ايد كه بسياري از ويروس ها هستند كه روح و روان و درون انسان را مورد حمله و تهاجمي وحشيانه قرار داده و آدمي را از درون تهي و پوچ مي كنند ؟ ويروس هايي كه به راحتي مي توانند همه معنويت و مسائل الهي انسان را تحت سلطه خود درآورند و از آدمي مومن و پايبند به مسائل اخلاقي و ارزشي ، فردي بسازند بي قيد و بند و خدايي ناكرده فاسد و به دور از خدا و احكام الهي !

خوب است توجه داشته باشيم كه خطرناكترين ويروس هاي روحي و معنوي ، زير مجموعه ويروسي بسيار عظيم و خطرناك هستند كه آلوده شدن به آن ، همه ويروس هاي ديگر مثل « تكبر » ، « غرور » ، « خودبيني » ، « حرامخواري » ، « رباخواري » و ... را به همراه مي آورد . علتش هم اين است كه ويروس « دروغ » كه اصلي ترين ويروس هاست و به قولي « مادر اكثر ويروس ها » ست ، مانند كليد عمل مي كند . شما فكر كنيد همه ويروس ها را در رايانه اي حبس كرده اند كه تنها راه خروج آنان ، كد و رمز ويژه است . يعني نياز به كليد است تا خروجي اين رايانه گشوده شود . كليد آن هم « دروغ » است . خروجي كه باز شد ، ديگر نمي توان انتظار داشت بقيه ويروس ها هجوم نياورند . و از همه بدتر هم اين است كه راه مقابله با آنها بسيار سخت است و البته كه اگر توانستيم همه ويروسها را از سيستم وجودي روحي و معنوي خود پاك كنيم ، لازم است كه كليد آنها را كه « دروغ » است از بين ببريم . به قولي شيشه عمر بيشترين ويروسهاي معنوي و انساني « دروغ » است .

يكي ديگر از اماكني كه به راحتي مي تواند منفذي براي ورود ويروس هاي خطرناك شود ، « چشم » است . بله درست خوانديد « چشم » . چشم به سادگي تمام مي تواند كاري كند كه انسان در برابر اكثر ويروس ها بخصوص ويروس « شهوت » ، خود را ببازد . اگر آنتي ويروس قوي اي نداشته باشيم ، به راحتي در دام ويروس « چشم » مي افتيم كه خدايي ناكرده به دنبال آن ويروس هاي « چشم چراني » ، « خواسته نامشروع » و ... به درون آدمي نفوذ كرده و روح و روان او را در اختيار خويش مي گيرند و به راحتي از انساني پاك ، آدمي مي سازند چنان چندش آور كه حتي نزديكترين بستگانش رغبتي به رابطه با او ندارند .

حالا كه با برخي ويروس هاي انساني و روحي و معنوي آشنا شديم ، بهتر است با آنتي ويروس هاي خوبي هم كه مي توانند انسان را در برابر هجوم ويروس هاي خطرناك حفاظت كنند آشنا شويم .

يكي از بهترين آنتي ويروس ها « ذكر » است . با ذكر و ياد خداست كه مي توان به مقابله با بسياري از ويروس ها پرداخت . زباني كه مدام به ذكر پروردگار مشغول باشد ، اجازه نخواهد داد تا ويروس « غيبت » و « تهمت » به درون او نفوذ كند .

يكي ديگر از ويروس كش هاي قوي ، « شرم » است . اگر آدمي ، نه به هوا و هوس « بهشت » ، و نه از ترس و عذاب « جهنم » ، خدا را پرستش كند ، بسيار دلنشين تر است ، و اين ممكن نيست جز اينكه انسان به « نتي ويروس » شرم مسلح شود . كافي است انسان متوجه شود كه معصيت و گناهي را كه مرتكب مي شود ، اگر در برابر ديدگان پدر ، مادر ، برادر و ... باشد ، چقدر شرمنده مي شود و به هيچ وجه حاضر نيست در مقابل ديدگان آنان با ويروس « گناه » سرگرم شود . حال اگر همين آدم متوجه شود و باورش اين باشد كه « تنها خداست كه درون و برون ما را مي بيند » و « اگر مواقعي چشم پوشي مي كند ، از دوستي و محبتش به ماست » ، آيا حاضر مي شود در برابر ديدگان هميشه ناظر و حاضر چنين پروردگار لطيف و زيبايي كه در بسياري موارد ، برخلاف خيلي از زميني ها ، از كرده ها و گفته هاي ما درمي گذرد و ديده فرو مي بندد ، همان معصيتهايي را كه از انجامش در برابر انسانها شرم دارد ، مرتكب شود ؟!

يكي از مهمترين آنتي ويروس ها كه امروزه خيلي كاربرد دارد ، « نماز » است . انساني كه همواره به آنتي ويروس « نماز » مسلح باشد و همواره صبح زود ، ظهر ، عصر ، مغرب و عشا ، و بهتر و بالاتر اينكه در نيمه هاي شب هم ، آنتي ويروس « نماز » را به روز كند ، ديگر فرصتي براي ورود ويروس هاي مختلف باقي نمي گذارد . انساني كه تكيه اش به نماز باشد ، كمتر در گرداب ويروس هاي معنوي مثل « دروغ » ، « حرامخواري » ، « غيبت » و ... مي افتد ، چرا كه همواره خود را در برابر او و او را شاهد اعمال و كردار خويش مي بيند . البته اگر اين « نماز » هرچه خالصانه تر و با ايمان بيشتر باشد ، قدرت ويروس كشي اش نيز بيشتر خواهد بود و آدمي را در برابر حملات خطرناك ، بيمه خواهد كرد . تنبلي و كاهلي در به روز رساني نماز و پشت گوش انداختن اين مسئله كه باعث از دست رفتن فرصت مناسب مي شود ، خود مي تواند به ويروسي خطرناك تبديل شود ، كه نماز براي انسان فقط يك دولا و راست شدن باشد و خدايي ناكرده كارآيي اش را در دور ساختن نمازگزار از ويروس هاي مخربي چون « فحشا » و « منكر » از دست بدهد كه ديگر واويلاست ، كه با خطاي انسان ، خود آنتي ويروس تبديل به ويروس شود . و فرداست كه بايد جواب اين ظلم بزرگ را نيز بدهيم .

بعضي از كاربران اينترنت و رايانه نسبت به « به روز كردن » آنتي ويروس خود اهميتي نمي دهند و غافلند كه كوتاهي در اين مسئله مهم مي تواند خطرات بزرگي را در بر داشته باشد . چرا كه هر روز و ساعت و حتي لحظه ، ويروس هاي خطرناكي كه تابع ديگر ويروس ها مثل « چشم چراني » « دروغ » ، « غيبت » ، « تهمت » ، « رابطه نامشروع » و ... هستند ، با فن آوري نويني توليد مي شوند كه بسياري از جوانب و راههاي مقابله آنتي ويروس ها در آنها در نظر گرفته شده است . پس بجاست كه با « به روز كردن » آنتي ويروسي مثل « قرآن » و « ذكر » ، ما نيز از فن آوري نوين بهره برداري كرده و از بهترين راهها براي مقابله با ويروس ها استفاده كنيم تا مهمتر از رايانه خود ، وجودي عاري از ويروس ها و امراض جسمي ، روحي ، رواني و معنوي داشته باشيم و به دنبال آن نيز داراي جامعه اي سالم و ارزشمند شويم .

برخلاف برخي تصورهاي پوچ ، « قرآن » يكي از بزرگترين آنتي ويروس هاست كه در خود بسياري از راهها و شيوه هاي مقابله با ويروس ها و امراض را آموزش مي دهد . و مهمتر اينكه باوجودي كه قرآن 1400 سال پيش از سوي خداوند سبحان به پيامبرش نازل گرديده ، آنقدر داراي حكمت و معرفت است كه مفسران و اهل علم و فن قرآن ، مي توانند راههاي مقابله با جديدترين ويروس ها و خطرناك ترين حمله ها را استخراج كنند و ما نيز با « به روز كردن » آنتي ويروس خود ، از هر تهاجمي مصون بمانيم .

خيلي طولاني شد . راستي شما آنتي ويروس خود را به روز كرده ايد ؟ مثل اينكه صداي اذان مي آيد ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:59  توسط حمید داودآبادی  | 

اين چند ماهه كه چيز جديدي ننوشتم ، بيشتر ناشي از بي حوصلگيم بود تا تنبلي . شايد سرمايي كه خودتون بهتر مي دونين ، يه جورايي آخرش به منم سرايت كرد و دلم رو فريفت !

اينكه چرا نمي نوشتم رو بذارين بعدا براتون ميگم . بذارين تا توي حس و حالش هستم ، از يك سفر معنوي و تاريخي با حال براتون بگم :

قسمت بود ، اونم چه قسمتي كه بچه هاي « كانون رهپويان وصال – شيراز » براي مراسم سالگرد اسارت « حاج احمد متوسليان » و سالروز پذيرش قطعنامه 598 ، بنده رو دعوت كنن كه به شيراز برم و براشون افاضه سخن كنم !

چه سعادتي از اين بالاتر ؟ هم فال و هم تماشا . هم با برو بچه هاي كانون رهپويان كه خيلي مشتاق زيارتشون بودم آشنا مي شدم ، هم يه گشت و گذاري توي شيراز داشتم .

يه چيز بگم شايد باورتون نشه و پهلوي خودتون بگين « جو گير شده » . نخير . حداقل از من يكي ديگه گذشته كه جو منو بگيره .

شب اول قرار بود به هيئت هفتگي شون بريم . پهلوي خودم جمعي بيست – سي نفره يا حداكثر پنجاه يا صد نفره رو تصور كردم كه ميشينن يه گوشه اي و عزاداري و سينه زني مي كنن . از سر خيابون كه با ماشين راهي شديم ، جمعيت رو كه ديدم به طرف پائين ميرن ، از بغل دستي هام پرسيدم كه اينها دارند به پارك ميرن ؟ كه با تبسم او روبه رو شدم . خب كه دقت كردم متوجه شدم اون جمعيت كه يه طرف خيابون رو گرفته و راهي پائين بودن ، ميرن حسينيه سيدالشهدا (ع) تا پاي وعظ و منبر « حجت الاسلام سيد محمد انجوي نژاد » بشينن و فيض ببرن .

الله اكبر . اصلا در باورم نمي گنجيد . توي تهران كه حضرات خودشون رو مي كشن كه يه مراسم سالگرد و يادواره برگزار كنن ، به زور سيصد – چهارصد نفر ميان . اينجا توي شيراز ، براي جلسات هفتگي كانون ، چند هزار نفر هجوم مي آوردن . اونقدر كه توي سه – چهارتا سوله اي كه زده بودن جاي نشستن نبود .

از همه مهمتر و از همه مهمتر اينكه : اكثر قريب به اتفاق جمعيت رو جوانان و نوجواناني شاداب و پرشوري تشكيل مي دادن كه آدم با ديدن حال و صفاي اونا ، ياد بچه هايي مي افتاد كه براي اولين بار به جبهه اعزام شده بودن و سرشار بودن از اخلاص و صداقت .

خدا پدرش رو بيامرزه آقا سيد كه وقتي صحبت مي كرد ، همه جمعيت انبوه ، يكپارچه شده بودن گوش . و چه زيبا از همه جا سخن گفت . از پيامبر(ص) و علي (ع) ، از فاطمه (س) و حسين (ع) و گريز زد به خاطرات جبهه و شهدايي كه حسيني رفتند تا ما يزيدي نگرديم !

روضه خواني و مصيبت خوانيش كه حرف نداشت . عجب مداحي هم هست ! خودش اومد وسط و دم مي داد و جمعيت باصفا ، گرد شمعش ، براي آل البيت (ع) مي سوختن و آب مي شدن . ريا نشه ، بعد از مدتي يه چشم سير عقده هام رو خالي كردم و اشكامو توي حسينيه شون جاگذاشتم كه دفعه بعد هم بهونه داشته باشم . من يكي كه خيلي حال كردم . اونقدر كه خودم رو فراموش كردم و مثل بقيه ، فقط شدم اون . اگه خودش قبول كنه ان شاالله .

فرداش با دوتا از بچه ها رفتيم تخت جمشيد و سرنوشت ايران كهن رو نظاره كرديم . راستي داشت يادم مي رفت . براي پسرم يه بليط گرفتم و « سعيد » رو كه 14 سالشه بردم شيراز . اصرار اون بود كه به حافظيه و تخت جمشيد بريم . وگرنه من فقط علاقه داشتم تا فلكه ساعت رو كه از بچگي از كتاباي درسي توي ذهنم مونده بود ببينم كه ديدم . توي تخت جمشيد با تاريخ گشتيم و گشتيم تا اينكه بعد از ظهر رفتيم طرف سالن دانشگاه . يك ساعتي حرفهاي من رو جووناي فهيم شيرازي تحمل كردن و بعدش هم خود آقا سيد درباره قطعنامه صحبت كرد كه اصلا بحث تخصصي جنگ نبود بلكه بحث دل بود و دلبر !



آقا سعيد - من و آقا سيد در مراسم سالگرد اسارت حاج احمد متوسليان

آخرش وقت وداع رسيد و سوار بر طياره راهي تهران شديم . هنگام خداحافظي يكي از بچه ها سي دي هاي سخنرانيهاي آقا سيد و كتاب « حماسه ياسين » رو بهم يادگاري داد . باوجودي كه گفتم اين كتاب رو توي خونه دارم ، اون رو داد .

جا داره از بچه هاي بامعرفت و باحال شيرازي كه اين دو روز كلي براشون زحمت داشتم تشكر كنم . اول از خود آقا سيد محمد انجوي نژاد كه اجازه داد من هم بر كرسي خطابه اش تكيه بزنم و همين طور از « اكبر بانشي » كه بيشتر رتق و فتق امور ما با او بود .خدا خيرش بدهد .

« حاج محمود جوانمرد » رو كه نگو . از اون قديمي هاي با صفا كه خودش با حاج احمد متوسليان لبنان بوده . اول نشناختمش . اين دو روزه بيشتر روي خونه او آوار مي شديم . وقتي كه دقت كردم و با هم گپ زديم ، خوب شناختمش . از بچه هاي سپاه لبنان بود كه سال 1362 باهاشون بودم . اون موقع خيلي ازش خوشم مي اومد . برام خيلي جالب بود كه حالا توي خونه اوني بودم كه از سال 62 تا حالا چهره اش در نظرم بود كه كجاست و چه مي كند . هنوز همان مرام و منش باحال خودش رو داره . از زيارت اون كلي حال كردم .

« پارياب » و « مدبري » و بقيه كه متاسفانه اسمشون توي ذهنم نيست ، كلي منت گذاشتن و مثل يه همرزم قديمي ، خودم و پسرم رو تحويل گرفتن و اونقدر حال دادن كه هوس كردم دوباره برم شيراز ! آقا ببخشين كه اسماتونو يادم رفته . شرمنده تك تكتون هستم .

« حماسه ياسين » كتاب نبود ، آتيش بود كه به جونم افتاد . همين امروز خوندنش رو تموم كردم . توي اتوبوس كه نشسته بودم و مي خوندمش ، خيلي با خودم كلنجار رفتم كه كسي سوختنم رو نبينه . چه سري بود كه تا همين اواخر بچه ها سفارش مي كردن كه اين كتاب رو بخونم ولي من تنبليم مي شد . ولي واقعا وجودم رو ريخت به هم . كاشكي مي تونستم برم مزار تك تك شهدايي كه اسمشون و نحوه رزم و شهادتشون رو سيد تعريف كرده ، ببوسم .

راستش ... ببخشين آقا سيد ... كاشكي قبل از شيراز رفتن اونو خونده بودم تا با زدن يه بوسه جانانه بر دستان خسته ولي همچنان قدرتمند سيد ، به او التماس مي كردم كه دعا كنه تا خدا به من هم توفيق و غيرت و همت استواري در راهش رو عطا كنه .

از كتاب هيچي براتون نميگم و نمي نويسم ، ولي حتما اونو بخونين . تا حالا به چاپ چهارم رسيده . يه كتاب جمع و جور ولي يكپارچه سوز كه حوزه هنري چاپش كرده . من كه از خوندنش كلي صفا كردم . هم احساس غرور كردم از اينكه چنين دوستان و همرزماني داشته ايم ، هم اينكه ...

خورد شدم ... شكستم ... آب شدم ... نه از سوز ، از خجالت ... از شرمساري ... يه عده چه جوري خالصا و مخلصا همه جوره به پاي انقلاب اسلامي سوختن و هنوز هم مي سوزن ولي ما ... يعني من ...

خدا خودش منو ببخشه كه اصلا بلد نيستم شكر نعمتهايي رو كه بهم داده بجا بيارم .ان شاالله قدر نعمت همدمي با امثال بچه هاي شيراز بخصوص آقا سيد رو درك كنم و بتونم در روزمره زندگي خود از همت و هميت اونا درس بگيرم .
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:56  توسط حمید داودآبادی  | 

سعید طوقانی ، سال 1347 در تهران به دنیا آمد و به لحاظ اینکه پدرش حاج اکبر ، از ورزشکاران باستانی بنام تهران بود ، در سن چهار – پنج سالگی به این ورزش علاقه مند شد و به همراه پدر و برادران بزرگترش که آنان نیز از جمله ورزشکاران بودند ، در زورخانه حضور پیدا می کرد .

علاقه زیاد او به شیرینکاری در ورزش باعث شد تا در این زمینه رشد بسیاری کند و با ارائه نمایشهای زیبا، همگان را متحیر سازد . شش سالگی او مصادف بود با حضور بیش از پیشش در عرصه ورزش باستانی و در سن هفت سالگی در مراسمی با حضور مسئولین رده بالای مملکتی آن زمان - سال 1356 – توانست تنها در عرض 3 دقیقه 300 دور به دور خود بچرخد و با اجرای حرکات منحصر بفرد ، بازوبند پهلوانی کشور را از آن خود سازد .

از آن روز به بعد ، پوسترها و تصاویری با عنوان « پهلوان کوچولوی کشور سعید طوقانی » زینت بخش زورخانه ها و نشریات ورزشی شد .



با شروع حرکت مردم به رهبری امام خمینی (ره) علیه ظلم و ستم حکومت طاغوت ، سعید نیز همراه بزرگترهای خانواده خود در آن شرکت کرد و با سیل خروشان ملت همراه گشت .

با شروع تجاوز رژیم بعثی عراق به ایران در مهر ماه سال 1359 ، باوجودی که سن و سال چندانی نداشت ، بر رفتن به جبهه اصرار می کرد ، چرا که نمی توانست بماند و شاهد باشد که برادران بزرگترش علی ، محمد و حمید به جبهه بروند و او در خانه باشد .

مجروحیت علی و به دنبال آن مفقود شدن محمد در عملیات والفجر یک در بهار سال 62 ، تصمیم سعید را برای اینکه جای برادرانش را در جبهه های دفاع از دین و شرف پر کند ، دوچندان کرد . سرانجام با اصرار فراوان توانست همراه پدرش و گروهی از ورزشکاران باستانی ، برای اجرای ورزش برای رزمندگان اسلام ، راهی جبهه شود . ولی خود بخوبی می دانست که این همه فقط بهانه ایست برای حضور در صفوف رزمندگان و بس .

در بازگشت از جبهه ، اگرچه جسمش به خانه بازگشت و ظاهرا در کلاس درس بود، ولی روحش در جبهه ها جا مانده بود و همان شد که آنقدر اصرار ورزید و با دستکاری شناسنامه خود و بالا بردن سنش ، توانست در بهار سال 1363 راهی جبهه ها شود .



سعید با حضور در پادگان دوکوهه ، به همراه شهید « عباس دائم الحضور » توانست رزمندگان را به ورزش باستانی جذب کند و با بهره گیری از کمترین امکانات ، زورخانه ای نیز در اردوگاه برپا کند که بعد از شهادت او نیز ورزش باستانی در جبهه ها از جایگاه ویژه ای برخوردار بود .

حضور در کنار رزمندگان گردان میثم لشکر 27 محمد رسول الله (ص) درعملیات بدر در زمستان سال 1363 ، بقدری برای او مهم بود که باوجود بیماری شدید ، از بیمارستان شهید کلانتری اندیمشک خود را به راهیان نبرد رساند و توانست به عنوان پیک و پیام رسان فرمانده در عملیات حضور پیدا کند .

شامگاه بیست و دومین روز اسفند ماه در شرق دجله ، صفوف رزمندگان می رفتند تا سینه خصم را بشکافند و سعید باوجود ناراحتی جسمی ، دلیرانه و دلسوزانه مسئولیت خود را به انجام می رساند که بناگه دوستانش متوجه شدند سعید از ستون نیروها جدا شد . فرمانده گروهان که به او نزدیک شد ، متوجه شد گلوله تیربار سنگین دوشکا شکم او را دریده است و لحظه ای بعد سعید زانو بر زمین زد و به نزد برادر خود شتافت .

ده سال بعد از شهادت محمد جنازه اش باز آمد و ده سال بعد از شهادت سعید نیز استخوانهای پهلوان کوچولوی کشور بر دوش دوستان و آشنایان رفت تا در ورزشگاه شهیدان طوقانی در کاشان به خاک سپرده شود .

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:53  توسط حمید داودآبادی  | 

ابوالفضل سپهر يکی از بچه های نسل جديد است که با نگاهی نو به خاطرات و خطرات رزمندگان و همچنين زندگی خانوادگی آنها ، اشعار زيبايی در قالب اتل متل سروده است که پيش از اين در مجله فکه منتشر می شد . برای دسترسی به بقيه اين اشعار می توانيد به سايت سبکبالان مراجعه کنيد . اين هم نشانی اش :

http://www.sabokbalan.net/eshgh/forumdisplay.php?s=62bb5a77aebe0d300176622bf58ecc51&forumid=32

اتل متل يه بابا...

اتل متل يه بابا
دلير و زار و بيمار
اتل متل يه مادر
يه مادر فداكار

اتل متل بچه‌ها
كه اونارو دوست دارن
آخه غير اون دوتا
هيچ كسي رو ندارن

مامان بابا رو مي‌خواد
بابا عاشق اونه
به غير بعضي وقتا
بابا چه مهربونه

وقتي كه از درد سر
دست مي‌ذاره رو گيجگاش
اون باباي مهربون
فحش مي‌ده به بچه‌هاش

همون وقتي كه هرچي
جلوش باشه مي‌شكنه
همون وقتي كه هرچي
پيشش باشه مي‌زنه

غير خدا و مادر
هيچ‌كسي رو نداره
اون وقتي كه باباجون
موجي مي‌شه دوباره

دويدم و دويدم
سر كوچه رسيدم
بند دلم پاره شد
از اون چيزي كه ديدم

بابام ميون كوچه
افتاده بود رو زمين
مامان هوار مي‌زد
شوهرمو بگيرين

مامان با شيون و داد
مي‌زد توي صورتش
قسم مي‌داد بابارو
به فاطمه ، به جدش

تو رو خدا مرتضي
زشته ميون كوچه
بچه داره مي‌بينه
تو رو به جون بچه

بابا رو كردن دوره
بچه‌هاي محله
بابا يه هو دويد و زد تو ديوار با كله

هي تند و تند سرش رو
بابا مي‌زد تو ديوار
قسم مي‌داد حاجي رو
حاجي گوشي رو بردار

نعره‌هاي بابا جون
پيچيد يه هو تو گوشم
الو الو كربلا
جواب بده به گوشم

مامان دويد و از پشت
گرفت سر بابا رو
بابا با گريه مي‌گفت
كشتند بچه‌هارو


بعد مامانو هلش داد
خودش خوابيد رو زمين
گفت كه مواظب باشين
خمپاره زد، بخوابين

الو الو كربلا
پس نخودا چي شدن؟
كمك مي‌خوايم حاجي جون
بچه‌ها قيچي شدن

تو سينه و سرش زد
هي سرشو تكون داد
رو به تماشاچيا
چشاشو بست و جون داد

بعضي تماشا كردن
بعضي فقط خنديدن
اونايي كه از بابام
فقط امروزو ديدن

سوي بابا دويدم
بالا سرش رسيدم
از درد غربت اون
هي به خودم پيچيدم

درد غربت بابا
غنيمت نبرده
شرافت و خون دل
نشونه‌هاي مرده

اي اونايي كه امروز
دارين بهش مي‌خندين
براي خنده‌هاتون
دردشو مي‌پسندين

امروزشو نبينين
بابام يه قهرمونه
يه‌روز به هم مي‌رسيم
بازي داره زمونه

موج بابام كليده
قفل در بهشته
درو كنه هر كسي
هر چيزي رو كه كشته

يه روز پشيمون مي‌شين
كه ديگه خيلي ديره
گريه‌هاي مادرم
يقه تونو مي‌گيره

بالا رفتيم ماسته
پايين اومديم دروغه
مرگ و معاد و عقبي
كي ميگه كه دروغه ؟
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:50  توسط حمید داودآبادی  | 

 خيلي‌ برايم‌ عقده شده‌ بود. هر روز صبح‌ كه‌ از آنجا رد مي‌شدم‌ تا بروم‌ مدرسه‌، محكوم‌ بودم‌ كه‌ چشمم‌ به‌آن‌ زنيكه‌ خيكّي‌ بيفتد كه‌ موهاي‌ شانه‌ نكرده‌اش‌ رامي‌ريخت‌ روي‌ لباس‌ تكه‌ پاره‌اش‌ و صبح‌ اول‌ صبح‌ ، مي‌آمد تا جعبه‌هاي‌ مشروب‌ و كالباسهايي‌ را كه‌ برايش‌آورده‌ بودند، بگذارد توي‌ يخچال‌.

اصلاً از قيافه‌اش‌ حالم‌ بهم‌ مي‌خورد. مثل‌ ننة‌فولادزره‌ بود كه‌ توي‌ قصه‌ها برايمان‌ مي‌گفتند. عينهوعجوزه‌هاي‌ جادوگر. فقط‌ يك‌ جارو دستي‌ بزرگ‌ كم‌داشت‌. مغازه‌اش‌ رو به‌ روي‌ مدرسه‌ «نخست‌» بود كه‌من‌ آنجا درس‌ مي‌خواندم‌. در خيابان‌ فرح‌آباد تهران‌نو.بعد از ظهرها و شبها كه‌ من‌ آن‌ طرفها پيدايم‌ نمي‌شد،ولي‌ مي‌شنيدم‌ كه‌ كار و كاسبي‌اش‌ شبها راه‌ مي‌افتد.گنده‌بك‌، خجالت‌ نمي‌كشيد. مثل‌ اسب‌ آبي‌ مي‌ايستاد دم‌ در، و به‌ جوانهايي‌ كه‌ رد مي‌شدند اشاره‌ مي‌كرد كه‌مثلاً لبي‌تر كنند.

از آن‌ وقتي‌ كه‌ اولين‌ اعلاميه‌ ميان‌ مراسم‌ شب‌احياء در مسجد محل‌ پخش‌ شد، با سعيد و دو سه‌ تاي ديگر از بچه‌ها، برنامه‌ ريختيم‌ تا در اين‌ شلوغي‌ اوضاع‌ ، يك‌ شب‌ برويم‌ سر وقت‌ آن‌ مغازه‌ و داغونش‌ كنيم‌ . ولي‌بدجوري‌ مي‌ترسيديم‌. سيزده‌ ـ چهارده‌ سال‌ بيشترسن نداشتيم‌. جرأت‌ هم‌ نمي‌كرديم‌ با كسي‌ صحبت‌ كنيم‌كه‌ چه‌ طرحي‌ داريم‌ ؛ تا اينكه‌ آن‌ شب‌ افسانه‌اي‌ پيش‌آمد.

بزرگترهاي‌ مسجد ليله‌القدر، « سيد مصطفي‌جلالي‌پروين‌ » ، « علي‌ و حميد مستعدي‌ » (بعدها درجبهه‌ به‌ شهادت‌ رسيدند) تظاهرات‌ جمع‌ و جوري‌ راه‌انداختند و جمعيت‌ را كه‌ صد نفر نمي‌شدند، كشاندند به‌طرف‌ سينما ماندانا در چهارراه‌ سيمتري‌ نارمك‌. ازعكسهايش‌ معلوم‌ بود كه‌ چه‌ فيلمهايي‌ مي‌گذارد. به‌قول‌ يكي‌ از مبصرهاي مدرسه : « بايد دفتر حضور و غياب‌ را به‌سينما مي‌آوردند و دنبال‌ دانش‌ آموزها مي‌گشتند. » آن‌شب‌ سينما آتش‌ گرفت‌. عكس‌هاي‌ چرت‌ و پرت‌ زنهاهم‌ سوخت‌ و مثل‌ آدمهاي‌ ديوانه‌، توي‌ آتش‌ ادا درآوردند تا سياه‌ شدند.

خيلي‌ با حال‌ بود وقتي‌ كه‌ قرار شد برويم‌ طرف‌مشروب‌ فروشي‌ روبه‌روي‌ مدرسه‌ نخست‌ . من‌ نگفتم‌ ، نمي‌دانم‌ هم‌ كي‌ به‌ آنها گفت‌ كه‌ آنجا را داغون‌ كنند . نيم‌ ساعتي‌ كشيد تا با الله اكبر گفتن‌ و مرگ‌ بر شاه‌ ، به‌آنجا برسيم‌. زنيكه‌ خيكّي‌ دستش‌ را زده‌ بود به‌ كمرش‌ ودم‌ در مغازه‌ ايستاده‌ بود. اصلاً فكرش‌ را نمي‌كرد كه‌ تاچند دقيقه‌ ديگر چه‌ خواهد شد . شايد با خودش‌مي‌گفت‌ كه‌ اين‌ جوونها ديوانه‌اند ، بيايند آب‌ شنگُلي‌بخورند تا از اين‌ شر بازيها دست‌ بكشند... تا...

شيشه‌هاي‌ سبز و قهوه‌اي‌ بود كه‌ توي‌ جوي‌ آب‌مي‌شكست‌ و بوي‌ گندش‌ فضا را پر مي‌كرد . همه‌نجس‌ شده‌ بوديم‌ ؛ ولي‌ چاره‌اي‌ نبود. زنيكه‌ مثل‌ دختربچه‌ها گريه‌ مي‌كرد. نشست‌ لب‌ جوي‌ آب‌ و انگاربچه‌اش‌ مرده‌ باشد، براي‌ مشروبهايش‌ زار مي‌زد.فايده‌اي‌ نداشت‌. خوب‌ كه‌ يخچال‌ و انباري‌ مغازه‌ راخالي‌ كردند و همه‌ را داخل‌ جوي‌ آب‌ ريختند، راه‌ افتادندو رفتند.

عجب‌ عشقي‌ كردم‌ آن‌ شب‌ . چه‌ حالي‌ داد وقتي‌ كه‌ديدم‌ آن‌ گندهه‌زار مي‌زند . تا حالا اين‌ جوري‌ صفانكرده‌ بودم‌ .

فردا صبح‌، توي‌ كلاس‌، همه‌ بچه‌ها دورم‌ جمع‌ شده‌ بودند و من‌ ، از داستان‌ شب‌ قبل‌ تعريف‌مي‌كردم‌.

از آن‌ روز به‌ بعد كركرة‌ مغازه‌ دو دهنه‌ « عجوزة‌ مي‌فروش‌ » پايين‌ آمد ، و ديگر خبري‌ از نجسي‌ها و او نشد.
 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:48  توسط حمید داودآبادی  | 

بدون شک «مرگ» براي جنايتکاراني چون صدام، سعادتي بسيار بزرگ است تا اينکه زنده بمانند و پاسخگوي اعمال خويش باشند. سال‌ها پيش از اين، رهبر کبير انقلاب اسلامي‌امام خميني (ره) نکته‌اي به اين مضمون فرمود: «اگر مي‌خواهيد امثال صدام را نفرين کنيد، دعا کنيد که بيشتر زنده بمانند. چون اين زندگي براي آنان بارها از مرگ بدتر و سخت‌تر است».
اعدام صدام که هيچ تفاوتي با اعدام ديگر فرماندهان و جنايتکاران بعثي نخواهد داشت، مي‌تواند نقطه تلخي در تاريخ عراق، ايران، کشورهاي عربي و حتي جهان، باشد. آيا جهانيان حق ندارند بدانند که ولگرد تروريستي از اهالي تکريت که در سنين جواني، بستگان خود را به ضرب گلوله کشت، در عمليات تروريستي شرکت کرد و سرانجام با سرنگون ساختن حکومت حسن البکر به عرصه قدرت راه يافت، از کجا پيداشد، اصلا چه کساني او را کشف و تربيت کردند كه در طي 30 سال ديکتاتوري، چه جنايت‌ها و فجايع آفريد؟!
اگر امروزه پس از گذشت سالهاي زياد، مغز انيشتين را کالبد شکافي مي‌کنند تا به برجستگي‌هاي آن پي ببرند، بايد که کسي چون صدام را زنده نگه دارند تا آيينه عبرتي براي جهانيان باشد و بدون شک صدام که به يکباره قدرت را قبضه کرد و بي‌درنگ حکومت سوسياليستي خود را از سلطه ابر قدرت شوروي خارج ساخت و همزمان به زير بيرق ابرقدرت غرب رفت، ديکتاتور ابلهي نيست.
صدامي ‌که 30 سال تمام بر ملت عراق چنان حکم راند که توانست در هشت سال جنگ تحميلي عليه همسايه قديمي‌شان ايران، بهترين بهره را از حضور آنان ببرد و صدها هزار کشته را بر جهان عرب تحميل کند، نبايد که جنايتکار احمقي باشد!
با اعدام صدام، درست است که يک پيکر از ميان جنايت‌پيشگان و قابيل‌صفتان تاريخ محو خواهد شد، ولي بايد توجه داشت که به گور رفتن صدام، يعني دفن تاريخ 30 ساله خيانت و خباثت او در حق ملت عرب، خصوصا آنان که حکامشان در طي هشت سال جنگ عليه ايران از هيچ کمکي به صدام فروگذار نکردند و پنهان ساختن 8 سال رشادت و دلاورمردي ملت ايران که در روزگاري که همه دشمنان امروز او، پشتيبانش بودند، مردانه در مقابل اين ديکتاتور عاقل و هوشمند! ايستاد.
اعدام صدام يعني ادامه خيانت و جنايت مستکبراني چون آمريکا و توطئه‌گراني چون انگليس و بهره‌بري غاصباني چون اسراييل در سطح جهان.
پس بهتر آن است که به جاي حرام کردن چند گلوله بر بدن کثيف صدام، او را در محلي تحت تدابير شديد امنيتي حفظ کرد و به مرور زمان، اهل فن و تخصص لازم ـ و البته فقط و فقط از ايران و عراق ـ به ثبت و ضبط گفته‌ها و خاطرات اين جنايتکار نادر قرن بيستم اقدام کنند.
و همان‌طور که صهيونيست‌ها از مرگ سريع هيتلر بهره‌اي بسيار بردند و خيانت‌ها و زدوبندهايشان با او پوشيده ماند، امروز نيز دشمنان ديرينه بشريت، بهره بسياري از حذف سريع صدام خواهند برد.
پس بجاست که اول صدام را از دست آمريکايي‌ها ـ که هر آن امکان دارد به طريقي او را سر به نيست کنند ـ گرفت و تحويل گروهي انديشمند و آشنا به حوادث 30 ساله اخير داد تا بهترين بهره‌ها را براي آگاهي جهانيان از او ببرند.
هر چه که امروز ما بخواهيم از حقانيتمان در 8 سال دفاع مقدس بگوييم، آن نخواهد شد که صدام در اظهارات اخير خود، اجساد خفته در گورهاي دسته‌جمعي را، «مزدور ايران» مي‌نامد و به اين وسيله مي‌خواهد جناياتش را توجيه کند!
در نهايت اينکه مرگ سريع صدام، براي جورج بوش فوايد بسياري در بر خواهد داشت که اولين آن، از بين رفتن بزرگترين شاهد زد و بندهاي او با جنايتکاران و تروريست‌هاست

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:45  توسط حمید داودآبادی  | 

خسته بودم و بدنم درد مي كرد . راستش خسته كه نه ، تركشهاي كوچولويي كه توي تنم جاخوش كرده اند غلغلكم مي دادند . همين طور كه خودم را به ديوار متكي كردم ، سر خوردم و به پشتي لم دادم . ناله اي ناخواسته زدم و گفتم :

- آي خدا... يا منو بكش ... يا جونمو بگير ...

بابام كه گوشه اتاق نشسته بود و سرش توي روزنامه ، باتعجب نگاهم كرد و گفت :

- اين چه دعاييه مي كني ... تو تازه اول زندگيته ...

گفتم :

- اي بابا ... كجا اول زندگيمه ... من ديگه آفتاب لب بومم ... ديگه پير شدم ... بايد غزل خداحافظي رو بخونم ...

با اين حرفها ، تعجب پدرم بيشتر شد . روزنامه را به كناري انداخت و گفت :

- اگه من كه پنج تا مثل تو رو بزرگ كردم اين حرف رو بزنم يه چيزي ... من كه ديگه پير شدم و ...

اجازه ندادم بقيه حرفش را بزند . گفتم :

- آخه پدر جان تو كه هنوز پير نشدي ... ماشاالله حال و روزت كه خوبه ...

گفت :

- حال و روز من خوبه ؟ من كه يه بار سكته كردم و قلبم شده مثل چيني بند خورده ؟

گفتم :

- پدر جان ... شما بعد از 60 سال تازه قلبتون شده چيني بندخورده ... ولي من كه ...

گفت :

- تو چي ؟

گفتم :

- پدرجون ... پيري كه به چهره و جسم نيست ...

گفت :

- پس به چيه ؟

گفتم :

- بابا جون ... شما جسمت بعد 60 سال پير شده ... ولي من ...

تعجبش كه بيشتر شده بود گفت :

- ولي تو چي ؟ تو كه هنوز 40 سالت نشده ...

بغض گلويم را گرفته بود . قصد نداشتم جلوي او كاري كنم كه ناراحتي اش بيشتر شود . خودش اصرار كرد . نتوانستم خودم را نگه دارم . بريده بريده و در حالي كه بغضي تلخ گلويم را خش مي انداخت ، گفتم :

- ببين پدر جان ... شما حالا پير شدي و جسمت خسته ... ولي من ... ولي من توي پونزده سالگي ... يعني اون روزايي كه تازه بالغ شده بودم ... اون وقتايي كه توي اوج غرور جووني بودم ... اون وقتايي كه دوست داشتم با همسن و سالاي خودم ... با همكلاسي هام ... تفريح كنم ، توي امتاحانا تقلب كنم ، سر كيك و نوشابه فوتبال گل كوچيك بازي كنم ، بيست بگيرم ، تجديد بشم ، سينما برم ، خلاصه از همون راه درست و مسلمونيش شادي كنم ... پير شدم ... شكستم ... بله خودم خواستم ... ولي شما هم به من حق بدين ...

پدرم سرش را كمي پايين برد . خواستم بلند شوم و از اتاق خارج شوم گه گفت :

- بقيه اش ...

همان طور كه ايستاده بودم ، گفتم :

- شما و نسل شما ... شده بود توي سن پونزده سالگي ، همبازي و همكلاسيتون كه خيلي باهاش ندار بودين ... توي بغلتون تيكه تيكه بشه ؟... اصلا شده با خودتون فكر كنين كه مغز دوستتون كه اونقدر درسخون بوده چه رنگيه ؟ اون وقت همون مغز ... با يه تركش بپاشه توي صورتتون ... مي دوني وقتي كه مجبوري سوختن دوستت رو ببيني ولي بايد هيچي نگي تا دشمن متوجه نشه ... ديگه از هرچي كبابه حالت به هم مي خوره ... اصلا شده به پشت سر خودتون نگاه كنين و جاي خالي بيشتر از صد تا رفيق رو ببينين ... توي آلبوم عكساي شما چند تا عكس هست كه رو به روش عكس جنازه همونا رو گذاشته باشين ؟ آره پدر ... من پير شدم ... شما توي شهر بعد شصت هفتاد سال پير شدين ... من و امثال من توي همون نوجوني ... توي كوره جنگ سوختيم و پير شديم ... به خدا اگه همه اونا انتخاب خودمون نبود ... همون اول صدباره سكته و دق كرده بوديم ... اگه اون عشق باحال نبود كه خدا مي دونه ...

نگاه نكردم . خوشم نمي آمد گريه پدرم را ببينم . گريه مرد تماشا ندارد . از حرفهاي خودم پشيمان شدم . مخاطب من پدرم نبود كه در طي مدتي كه من جبهه مي رفتم هر روز مي مرد و زنده مي شد ، شايد مي خواستم سر كسان ديگري داد بزنم ولي ... از خودم بدم اومد كه آنقدر ستمگر و ظالم شده ام . داشتم خفه مي شدم . از اتاق زدم بيرون تا نفسي تازه كنم . به حياط كه رفتم ، ناخواسته به آسمان شبهاي تهران نگاه كردم . برايم آشنا آمد . خيلي آشنا . خوب كه توجه كردم ، فهميدم . آره خودش بود . شب تيره و تار آخرهاي پاييز سال 61 . اون موقعها كه ديگر مصطفي را تنها گذاشتم ... نه ... مصطفي مرا تنها گذاشت و من ماندم و ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:41  توسط حمید داودآبادی  | 

 

ـ هوا سرد شده‌ بيژن‌، اون‌ شومينه‌ رو روشن‌ كن‌.

ـ آخيش‌، حالا خوب‌ شد. چه‌ كيفي‌ ميده‌ آدم‌ كنار پنجره‌ بشينه‌ و به‌ بارش‌دانه‌هاي‌ درشت‌ برف‌ نگاه‌ كنه‌ و از اينكه‌ اونجا نيست‌ خوشحال‌ باشه‌، به‌ من‌چه‌ كه‌ كي‌ زير برف‌ وتوي‌ سرماست‌...

- حسين‌ جون‌....به‌گوشي‌؟....قنديل‌ برات‌ مفهومه‌؟....قنديل‌...سه‌ تاازپروانه‌هامون‌قنديل‌شدن‌....مفهوم‌ شد؟...سه‌ تااز پروانه‌هامون‌ قنديل‌شدن‌...مي‌فرستيمشون‌سردخونه‌...

سوز سردي‌ مي‌آمد.چشم‌ يكي‌ دو متر جلوتر رانمي‌ديد.بوران‌ وبرف‌ مي‌زد توي‌صورت‌ و مثل‌ سيلي‌اي‌ محكم‌، گونه‌ها را مي‌سوزاند و سرخ‌ مي‌كرد دندانهاديگر از شدت‌ سرما حوصله‌ به‌ هم‌خوردن‌ نداشتند. دستانمان‌ شده‌بود مثل‌دست‌ مصنوعي‌ جانبازان‌ با اين‌ تفاوت‌ كه‌ سرخ‌ سرخ‌ بودند.

رفتيم‌ داخل‌ سنگرهاي‌ ديده‌باني‌، در سينه‌كش‌ ارتفاعات‌ مشرف‌ به‌ «ماووت‌»عراق‌. سه‌ تا از پروانه‌ها قنديل‌ شده‌ بودند. اين‌ چيزي‌ بود كه‌ حاجي‌ گفت‌. حالاپروانه‌ كه‌ مي‌سوزد و خاكستر مي‌شود چگونه‌ قنديل‌ شده‌ بودند، خدا مي‌داند.

نزديك‌ كه‌ شديم‌، سياهي‌اي‌ كم‌ به‌ چشممان‌ آمد. سلام‌ كردم‌. خسته‌ نباشيدگفتم‌، ولي‌ جوابي‌ نشنيدم‌. حتي‌ رويش‌ را هم‌ برنگرداند كه‌ نگاهي‌ كوتاه‌بيندازد تا ببيند خودي‌ هستم‌ يا دشمن‌. مثل‌ اينكه‌ قصد نداشت‌ تحويلمان‌بگيريد.

برشانه‌اش‌ كه‌ زدم‌، خنديدم‌، گفتم‌: «برادر يه‌ مقدار مواظب‌ پشت‌ سنگر هم‌باش‌ هر چي‌ صدا كرديم‌ جوابي‌ ندادي‌...» ولي‌ باز صورتش‌ را برنگرداند. شك‌برم‌ داشت‌. عباس‌ دستها را بر صورتش‌ گذاشته‌ و در كناري‌ ايستاده‌ بود. فكرنمي‌كردم‌ دارد گريه‌ مي‌كند. گريه‌ براي‌ چي‌؟

شانه‌هاي‌ بچه‌ بسيجي‌ پانزده‌، شانزده‌ ساله‌ را تكاني‌ دادم‌، باز جوابي‌ نشنيدم‌.

ـ برادر... اخوي‌ جان‌... بلند شو برو توي‌ سنگر استراحت‌ كن‌...

آن‌ هم‌ چه‌ سنگري‌. چاله‌اي‌ كوچكتر از قبر كه‌ پتوي‌ نيم‌ سوخته‌ عراقي‌ كه‌ ازسرما مثل‌ چوب‌ خشك‌ شده‌ بود، نقش‌ سقف‌ را بازي‌ مي‌كرد، حداقلش‌ اين‌بود كه‌ از بارش‌ مستقيم‌ برف‌ مصون‌ بوديم‌.

مقابل‌ صورتش‌ كه‌ قرار گرفتم‌ جا خوردم‌. نگاهم‌ نمي‌كرد. چشمانش‌ باز بودند.مژگانش‌ را توده‌اي‌ از قنديلهاي‌ كوچك‌ فرا گرفته‌ بود. موبر پشت‌ لبش‌ سبزنشده‌ بود. تمام‌ صورتش‌ يك‌ دست‌ سرخ‌ بود و سفيدي‌ برف‌ بر آن‌ نشسته‌. يخ‌در ميان‌ چشمهايش‌ مثل‌ ستاره‌اي‌ مي‌درخشيد. ولي‌ هيچ‌ تحركي‌ نداشت‌.زبانم‌ بند آمد. خواستم‌ دستش‌ را بلند كنم‌. خشك‌ شده‌ بود. اسلحه‌ را دردستش‌ فشرده‌ و همانطور نشسته‌ بود. مات‌ مانده‌ بودم‌. فرياد زدم‌: «حاجي‌...حاجي‌... اين‌... اين‌... يخ‌...»

و اين‌ حاجي‌ بود كه‌ بغضش‌ تركيد: «ساكت‌... تورو به‌خدا ساكت‌... داد نزن‌...بيدارشان‌ مي‌كني‌. آروم‌ برش‌ دارين‌ مواظب‌ باشين‌ بالهاي‌ قنديل‌ گرفته‌اش‌نشكنه‌...

اونو كه‌ از سنگر درآوردين‌ برين‌ اكبر و حسين‌ هم‌ از توي‌ اون‌ سنگر بيارين‌ تابفرستيمشون‌ عقب‌...».

دستم‌ را عقب‌ كشيدم‌. نشستم‌ روي‌ لبة‌ يخي‌سنگر. چشمانش‌ را پائيدم‌.نگاهش‌ به‌ شيار روبرو خشك‌ شده‌ بود، هيچ‌ بخاري‌ از مقابل‌ دهانش‌ برنمي‌خاست‌. يخ‌ بسته‌ بود. يخ‌ِ يخ‌. به‌هيچ‌ صدايي‌. بدون‌ اينكه‌ جاي‌ تير و تركش‌ دربدنش‌ پيدا باشد. كمي‌ آن‌ سوتر را نگاه‌ كردم‌. داخل‌ سنگر بغلي‌، دو نفر نوجوان‌،حسين‌ و اكبر سر بر شانة‌ يكديگر گذاشته‌ و آرام‌ خفته‌ بودند. با خود زمزمه‌كردم‌:

ـ آرام‌ بخواب‌ بسيجي‌. آرام‌ بخواب‌ پروانه‌ قنديل‌ گرفته‌ام‌... آرام‌ بخواب‌... گل‌ِيخ‌ بسته‌ام‌.

                                                                                                                                     موسي الرضا سيدآبادي 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:37  توسط حمید داودآبادی  | 

ظاهربيني‌، از آن‌ دست‌ خصلتهاي‌ زشت‌ است‌ كه‌ باعث‌ خيلي‌ گناهان‌ ديگرهم‌ مي‌شود، مثل‌ قضاوت‌ بد درباره‌ ديگران‌، غيبت‌، تهمت‌ و... زياد هم‌ نبايدبه‌ چشم‌ اعتماد كرد. چشم‌ فقط‌ ظاهر را مي‌بيند و بس‌. بايد درون‌ را ديد. بايددل‌ را ديد.

خدا بيامرزدش‌، مسعود از بچه‌هاي‌ خيابان‌ پيروزي‌ تهران‌ بود. تابستان‌ سال‌63 با هم‌ در گردان‌ ابوذر از لشكر 27 حضرت‌ رسول‌ (ص‌) بوديم‌. بچه‌ خيلي‌باصفايي‌ بود. مأموريتمان‌ تمام‌ شد و رفتيم‌ تهران‌. چند وقتي‌ كه‌ گذشت‌، رفتم‌دم‌ خانه‌ شان‌. در را كه‌ باز كرد. جا خوردم‌. خيلي‌ خوش‌ تيپ‌ شده‌ بود. به‌ قول‌خودم‌ «تيپ‌ سوسولس‌» زده‌ بود. پيراهنش‌ را كرده‌ بود توي‌ شلوار و موهايش‌ راهم‌ صاف‌ زده‌ بود عقب‌. اصلاً به‌ ريخت‌ و قيافه‌ توي‌ جبهه‌اش‌ نمي‌خورد. وقتي‌بهش‌ گفتم‌ كه‌ اين‌ چه‌ قيافه‌اي‌  يه‌، گفت‌: «مگه‌ چيه‌» يعني‌ راستش‌ هيچي‌نداشتم‌ كه‌ بگويم‌.

از آن‌ روز به‌ بعد او را نديدم‌. نديدم‌ كه‌ يعني‌ نرفتم‌ دم‌ خانه‌ شان‌. حالم‌ از دستش‌گرفته‌ بود. از اول‌ دل‌ چركين‌ شدم‌. فكر مي‌كردم‌ مسعود ديگر از همه‌ چيز بريده‌و جذب‌ دنيا شده‌، آنقدر كه‌ قيافه‌اش‌ را هم‌ عوض‌ كرده‌. ديگر نه‌ من‌، نه‌ او.

زمستان‌ سال‌ 65 بود و بعد از عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌. اتفاقي‌ از سر كوچه‌ شان‌ ردمي‌شدم‌. پارچه‌اي‌ كه‌ سر در خانه‌ شان‌ نصب‌ شده‌ بود باعث‌ شد تا سر موتور راكج‌ كنم‌ دم‌ خانه‌. رنگم‌ پريد. مات‌ ماندم‌، يعني‌ چه‌؟ مگر ممكن‌ بود. مسعود واين‌ حرفها؟ او كه‌ سوسول‌ شده‌ بود. او كسي‌ بود كه‌ فكر مي‌كردم‌ ديگر به‌ جبهه‌نمي‌ايد. چطور ممكن‌ بود. سرم‌ داغ‌ شد. گيج‌ شدم‌. باورم‌ نمي‌شد. چه‌ زود به‌ اوشك‌ كردم‌. حالا ديگر به‌ خودم‌ شك‌ كردم‌. به‌ داغ‌ بازيهاي‌ بي‌ موردم‌. اشك‌كاسه‌ چشمهايم‌ را پر كرد. خوب‌ كه‌ چشمانم‌ را دوختم‌ به‌ روي‌ مجله‌، ديدم‌ زيرعكس‌ مسعود كه‌ لباس‌ زيباي‌ بسيجي‌ تنش‌ بود، نوشته‌اند:

«شهيد بي‌ مزار مسعود... شهادت‌ عمليات‌ كربلاي‌ پنج‌ شلمچه‌ »

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 13:36  توسط حمید داودآبادی  |