تبليغاتX
خاطرات جبهه

من رفتم برادر ... خداحافظ

سرانجام من هم رفتنی شدم. چقدر سخته آدم واسه مهمونی ای  که مطمئنه اونو دوروبرش هم راه نمیدن، قیافه بگیره و طاقچه بالا بذاره!

از اون سخت تر وقتیه که درست زمانی که سرگرم مادیات دنیاس، یکی بهش زنگ بزنه و بگه که تورو هم پذیرفتن!

ای بابا، ما که از این قرارها نداشتیم. این همه واسه خودمون کلاس گذاشتیم که یه دفعه هوس نکنن ما رو هم راهی کنن.

کیه که از مهمونی بدش بیاد؟

من!

کیه که خدا می خواد بهش بفهمونه که هنوز دوستش داره، ولی اون ناز می کنه؟

من!

کیه که دستش به گوشت نمی رسه، میگه پول ندارم؟

من... من ... من!

آره همش من. خود خود من.

آخه با من چیکار دارین؟ یه دکه دونبش واسه خودم باز کردم و سرگرم گذران زندگی حیوانی خودم هستم. به کسی هم کار ندارم. بذار هر کی می خواد بخوره، هر کی می خواد ببره، قرار نیست که من جواب همه رو بدم!

آخه چه جوری بگم که من از مهمونی بدم ... نه، راستیتش بدم که نمیاد. یه جورایی احساس می کنم یه وقت تحویلم نگیرن، اون وقت ضایع بشم!

بازم نه. اصلا بلد نیستم دروغ بگم.

               

راستش می ترسم یه دفعه بشناسنم و بدتر از اون، پرده ها رو کنار بزنن و همه با انگشت به همدیگه نشون بدن:

- این همون یاروست که خیلی ادعاش می شد.

- این همون جانماز آب کشه است.

- این همونیه که به دین و دنیای همه گیر می داد.

- این همونیه که از همه ایراد می گرفت.

- این همونیه که به دو سه رکعت نماز شبش می نازید.

- این همونیه که به بودن با شهدا می نازید.

- این همونیه که با جبهه بودنش به همه فخر می فروخت.

- این همونیه ...

- این همونیه ...

آره همونم.

من، همونم.

همونم که به عالم و آدم گیر می دادم.

همونم که به کرده و ناکرده همه پیله می کردم.

همونم که گناه و ثواب اعمال همه رو تعیین می کردم.

همونم که مقسم بهشت و جهنم آدم ها شده بودم.

همونم که غرور، کورم کرده بود.

همونم که تکبر، روحم رو قبضه کرده بود.

همونم که ...

اون قدر که به همه گیر دادم و توی اعمال و رفتار همه ریز شدم، گناهای درشت خودم رو ندیدم.

ولش کن. دیگه زیادی ادا درنیارم. همتون که خوب منو می شناسین. دیگه واسه کی می خوام بد و بدترم رو بریزم وسط؟!

الان عصر روز شنبه نیمه شعبانه. دلم بدجوری گرفته. نه برای آقا، که برای خودم و کرده هام.

چند روز پیش ها که بهم خبر دادن انتخاب شدم تا به سفر عمره برم، کپ کردم. یه ذره هم نه، خیلی!

تعجب می کنین؟

آره کپ کردم. وحشت کردم، ترسیدم، منگ شدم، فکر می کنم توی خوابم.

خیلی با خودم کلنجار رفتم تا قبل از راهی شدن سفر مکه و مدینه، بشینم پای کامپیوتر و این چند خط رو بنویسم. چاشنیش هم که بهم حس و حال بده، نوار ورزش باستانی بچه های گردان میثم قبل از عملیات بدر است که زمستان سال 1363 توی اردوگاه "قلعه قاسم" رو به روی پادگان دوکوهه برگزار شد.

اولش محسن طاهری می خوند و وسطش هم محمد طاهری.

شهید عباس دائم الحضور ضرب می گیرد و شهید سعید طوقانی چرخ می زند.

سعید ضرب می گیرد و عباس میل می زند.

همه بچه های میثم بودند ولی بیشتر صدای سعید و عباس و قاسم منایی میون ضرب گرفتن ها میاد.

هر وقت دلم می گیره، این نوار رو گوش میدم. من رو که 22 ساله توی دنیا غرق شدم، می بره به بیشتر از 8000 روز پیش. به بیابونایی که هیچ کس اون جا رو نمی شناسه. صداهایی رو برام زنده می کنه که ... این روزها دیگه واسه کسی معنا نداره.

عباس جون کجایی؟ دلم بدجوری هوای شوخی های بامزه ات رو کرده.

سعید جون، در این غربت روزگار، هیچ کس جز شمارو ندارم که بهش پناه ببرم. کجایی تا باز بین من و عباس دعوا راه بندازی و بشینی بخندی؟ قربون اون قهقهه هات برم.

شما هم که اصلا مارو آدم حساب نمی کنین!

کجایند بچه ها؟

کجاست مصطفی  تا ببینه حمیدش داره میره مکه!

کجاست نادر تا ببینه اون حمید بداخلاق رو خدا پذیرفته!

کجاست هاتف تا تماشا کنه اون حمید ناز دیروز و متکبر امروز، داره کجا میره!

کجاست مصطفی!

کجاست مصطفی!

کجاست مصطفی؟!

خدایا، خیلی بهم لطف کردی.

خیلی عزیزم کردی.

خیلی تحویلم گرفتی.

هیچ وقت یادم نمیره اون کلام قدسی زیبات رو که:

" بنده هام به هر چی که دور و برشونه به چشم خدا نگاه می کنن، ولی من به تک تک بنده هام به این چشم نگاه می کنم که فقط این یک بنده رو روی زمین دارم."

نوار رو که عوض می کنم، آتیش می گیرم.

اون شب اولای دی سال 63 همراه برو بچه ها خونه عتیقی توی اندیمشک بودیم.

اون شب:

شهیدان عباس دائم الحضور – مجید عتیقی نژاد – سعید طوقانی – حمید طوبی و علی کریم زاده بودند.

امشب هیچ کدام اونا نیستن و من تنها و بدبخت.

صدای همه شون توی نوار میاد. چقدر سر روشن کردن تلویزیون که عباس گیر داده بود می زد کانال تلویزیون عراق که داشت رقص و آواز پخش می کرد و منم شده بودم بچه پیغمبر و به سعید و عباس گیر می دادم، با هم بحث کردیم. قهقهه سعید وقتی که عباس میگه مثل این که دارن نماز جماعت می خونن! فضا رو پر می کنه.

کجایی عباس؟

کجایی سعید؟

تا امروز اون حمید جانماز آب کش رو ببینین؟

بیاین ببینین.

این منم. حمید امروزی.

یکی دو ماه پیش، چند روزی بود که دلم بدجوری هوایی شده بود. هر کاری می کردم اشکم در نمی اومد.

یه شب وقتی خوابیدم، توی عالم خواب و رویا، شهید عزیز " کرمعلی " رو که زمستون سال 64 جنازش توی فاو جاموند، دیدم. چقدر قشنگ شده بود. خیلی نورانی و باحال. همین که جلو رفتم، سرم رو گذاشتم روی شونه سمت راستش و شروع کردم به گریه. اون قدر گریه کردم که وقتی از خواب بلند شدم، متکام خیس خیس شده بود.

در همون عالم خواب و گریه شدید، نگاهی به نور خیره کننده ای که از پشت سر کرمعلی به چشم می اومد، انداختم که اصلا جرات خیره شدن نداشتم. فقط چند بار به کرمعلی گفتم:

" تو رو به خدا بهش بگو امروز من رو از دیروزم جدا حساب کنه. زمونه امروز من رو این جوری بار آورد. من دیروز این جوری نبودم. حساب امروز و دیروزم رو جدا کنه."

و کرمعلی خندید و فقط گفت: " باشه."

کجایی کرمعلی تا بار دیگه سر بر شونه ات بذارم و زار زار بگریم.

کجایی خدا؟

کجایی؟

 نه . همه جا هستی.

منم همه جا هستم. هر جا که پای معصیت و گناه باشه.

ولی تو که همیشه داری بهم میگی که خیلی دوستم داری و منم خودم رو به نفهمی می زنم، اینارم بذار به حساب لوس بازی هام.

درست مثل زمان جنگ که امروز فقط حسرتش برام مونده.

همه تون حلالم کنین که سخت محتاج این سفرم. اگر چه شاید به خیلی قطع و وصل های کاری ام در دنیا منجر شود.

حرف کوتاه و مهمی با خدا دارم که دوست دارم شما معنی اون رو واسه من بنویسین. خودم می دونم چی می خوام بگم، ولی می خوام ببینم شما چقدر منو می شناسین:

خدایا!

منو نبر، اگه بردی دیگه ببر.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 11:54  توسط حمید داودآبادی  | 

کجایند مردان بی ادعا...

werwr_(75).jpg

تابستان ۱۳۶۴ - روبروی پادگان دوکوهه - گردان شهادت

از راست به چپ ایستاده:

۱ - شهید یوسف محمدی ۴ - شهید مهدی قیداری ۶ - شهید علی زنگنه

۸ - شهید حسین کریمی ۹ - شهید سیدعلی موسیوند ۱۰ - شهید خسرو مبرا

نفر اول سمت چپ نشسته: وامانده قافله

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 10:32  توسط حمید داودآبادی  | 

اینم یه عکس جالب دیگه.

نه این که بخوام پز بدم. آخه آقاسی که پز دادن نداره!

tyutyuty_copy_2.jpg

بهار ۱۳۷۲ بهشت زهرا (س)

مرحوم محمدرضا آقاسی - پرویز رئوف منش (سردبیر وقت روزنامه کیهان)

حسین بهزاد (نویسنده در انتهای افق و همپای صاعقه) - حمید داودآبادی

خدا بیامرزدش

+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 10:15  توسط حمید داودآبادی  | 

امروز زدم به سیم آخر و هرچی عکس عشقی باحال دارم واستون رو کردم.

m5.jpg 

شهید حسین رجبی -  شهید سعید طوقانی - حمید داودآبادی

زمستان ۱۳۶۳ - پادگان دوکوهه

اگه بهم غبطه خوردین ایرادی نداره . نوش جونتون!  

فقط احساس ترحم بهم نکنین که بدجوری توی ذوقم می خوره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:42  توسط حمید داودآبادی  | 

آن روز سردار شهید حاج عباس کریمی فرمانده لشکر ۲۷ محمد رسول الله (ص) همراه پدرش به نماز جمعه آمده بود که من هم از خدا خواسته باهاش عکس گرفتم تا امروز باهاش پز بدم!

karimi_-_13.JPG

زمستان ۱۳۶۳ قبل از عملیات بدر

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:35  توسط حمید داودآبادی  | 

این هم عکسی از من فلک زده آن هنگام که بر بالین امام در آن تابوت چوبین شکسته عربده هجر می کشیدم

e4346363.jpg

خرداد ۱۳۶۸ بهشت زهرا (س)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 14:30  توسط حمید داودآبادی  | 

خدا کند که روز قیامت حداقل با این چهره در پیشگاه حضرت دوست حاضر شویم

hjkhjk7889.jpg

زمستان ۱۳۶۴ - اروند رود

عملیات والفجر ۸ هنگام بازگشت از منطقه عملیاتی فاو پس از یک ماه نبرد

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:57  توسط حمید داودآبادی  | 

این تنگی نفس که در قفس می کشیم ما
کفران نعمتی است که در باغ کرده ایم
 
rajabi_-_9.jpg
 
این هم عاشقانه ترین عکس زندگی من:
 
شهیدحسین رجبی - شهید عباس دائم الحضور
حمید داودآبادی 
 شهید مجید عتیقی - شهید سعید طوقانی

زمستان ۱۳۶۳ - پادگان دوکوهه

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1385ساعت 13:45  توسط حمید داودآبادی  |