تبليغاتX
خاطرات جبهه

"انیس نقاش" از مبارزان قدیمی لبنانی که سال ها همراه "یاسر عرفات" در "سازمان آزادیبخش فلسطین" جنگیده است، در گفت وگوی اختصاصی با سایت ساجد، از خاطرات آشنایی خود با شهید "عماد مغنیه" سخن گفته و ناگفته های ترور او را برای ما بیان کرده است.
با همین این گفت وگوی جذاب و خواندنی را پی می گیریم.

گفت وگو از: علیرضا موحدی – حمید داودآبادی

                   Image

ساجد: جناب آقای نقاش، لطفا برای ما بگویید که شما از کی "حاج رضوان" یا همان "عماد مغنیه" را می شناختید؟
انیس نقاش: حدودا سال 1355، که من عضو "سازمان الفتح" به رهبری "یاسر عرفات" بودم و مسئولیت آموزش نیروهایی را در اردوگاهی در جنوب لبنان برعهده داشتم، او آمد پیش من؛ سنش تقریباً پانزده سال و نیم این طورها بود. آن زمان اکثر گروه های مبارز، چپی ها و کمونیست ها بودند، و بچه های مومن (مسلمان) در بیروت خیلی کم بودند.
عماد آمد و گفت: "ما یک گروه از بچه های مومن هستیم، به من آموزش نظامی بدهید، من می خواهم با صهیونیست ها بجنگم."
من قبول کردم ولی او گفت: "آیا برای دیدن آموزش نظامی حتماً باید عضو الفتح باشم؟"
که من گفتم: "لازم نیست شما رسما عضو الفتح بشوید."

ساجد: شما آن زمان به نیروها آموزش می دادید؟
انیس نقاش: بله. من یک اردوگاه آموزشی داشتم که گروه های زیادی مثل مارکسیست ها، مائوئیست ها، ناسیونالیست ها و گروهی هم از بچه های مسلمان "اخوان المسلمین" در آن جا آموزش می دیدند. تقریباً پانزده روز آموزش اسلحه و تاکتیک و جنگ غیر متقارن و ای جور آموزش ها صورت گرفت.
بعدها روابط ما ادامه پیدا کرد و به مرور خیلی نزدیک تر شد. او فکر می کرد که برای ورود به الفتح باید کاری انجام دهد، لکن دید که آسان تر می شود با من کنار بیاید و من به ایشان اختیار دادم که مثلاً گروه خودش را آموزش دهد.
آن زمان بحبوحۀ جنگ های داخلی لبنان بود، اما من در این جنگ ها دخالتی نداشتم. آن موقع جنوب لبنان از آرامش برخوردار بود. آن هم به خاطر جنگ های داخلی که لبنانی ها را مشغول خود می ساخت. من برای خودم برنامه ریزی کردم که مبارزه و جنگ خودم را معطوف جنوب کنم. آن جا تشکیلاتی از بچه ها را درست کردم و به محض این که جنگ داخلی لبنان آرام شد، تشکیلات ما رفت در جنوب و علیه اسرائیل وارد عمل شد. حاج عماد هم جزوی از این تشکیلات بود که در جنوب متمرکز شدند. مرتب با من در تماس بود و فنون جنگی را می آموخت. کم کم تشکیلات و گروهی که با او بودند تجربه شان بیشتر شد.

ساجد: گروهی برای خودش تشکیل داده بود؟
انیس نقاش: او اول رفته بود پیش "علامه فضل الله" و دروس مذهبی می آموخت. اما مسائل نظامی و انقلابی را از طرف ما یاد گرفته بود.
بعداً من سال 1358 رفتم فرانسه و دیگر خبری از او نداشتم. البته وقتی که انقلاب اسلامی پیروز شد، او خیلی دلش می خواست به ایران بیاید و با امام خمینی بیشتر آشنا بشود. او از من دربارۀ انقلاب اسلامی ایران می پرسید. عکس و پوسترهای امام را پخش می کرد و بعد از آن با سفارت ایران آشنا شد.
وقتی که من رفتم فرانسه و در عملیات اعدام انقلابی "شاهپور بختیار" - که نیروهای ضد انقلاب را برای انجام کودتا علیه انقلاب اسلامی گردآوری کرده بود - مجروح و اسیر شدم، آنها مثل خیلی از دوستان راه خود را ادامه دادند. حاج عماد از این بچه هایی بود که خیلی مراقبت از مشی مبارزاتی می کرد و کاری جدی را در پیش گرفته بود و دل شان به امام و انقلاب اسلامی چسبیده بود.
بعد از ده سال من اخبارش را در روزنامه ها مطالعه می کردم که مبارز بزرگی شده و در تشکیلات حزب الله است. سال 1369 وقتی که من از زندان فرانسه آزاد شدم، مجدداً عماد را دیدم؛ پس از این چند سال، او خودش را به نام دیگری معرفی کرد و فکر کرد که من او را نمی شناسم و فراموشش کرده ام. ولی من به او گفتم که او عماد است و من او را می شناسم. اما فهمیدم که او حتی به دوستان نزدیک خود هم، خودش را به نام دیگری معرفی می کند. من این را محترم شمردم که این مسئله خوبی است. منتها قبل از شهادتش، هیچ جا اشاره ای به آشنایی ام با او نکردم و البته خیلی از خبرنگارهای عربی که از من درباره او می پرسیدند، من انکار می کردم و می گفتم حتی نمی دانم که او زنده است یا نه. تا این حد من روابطم با او را پنهان می کردم.
ولی ما مرتب با هم ملاقات هایی راجع به فلسطین، اسرائیل و مبارزه داشتیم و من می دیدم که الحمدلله او پیشرفت زیادی کرده است. هم از لحاظ تاکتیک و هم از لحاظ استراتژیکی. با وجود اعتقادات بسیار زیاد مذهبی که داشت، تفکرات نظامی و مبارزه هم داشت و آدم خلاقی بود. این را خودش هم می دانست.
همیشه می گفت: "باید یک شیوه و اسلوبی پیدا کنم که اسرائیلی ها توقع و انتظار آن را نداشته باشند."
و در عملیات هایی که داشت، همواره موفق هم بود. تا آن که آخر رسید به این که فرمانده نظامی حزب الله شد.
ما آن زمان به همه گروه های مبارز کمک می کردیم. خیلی از تشکیلات لبنانی می گفتند که ما الفتح نیستیم ولی می خواهیم از شما یاد بگیریم. از شما امکانات بگیریم. الفتح هم به آنها اسلحه و امکانات و غیره ... می داد. به شرط این که علیه اسرائیل کار کنند. حتی به مبارزین و سازمان های دیگر در خارج از فلسطین و لبنان.
من خودم هم به این واسطه با ایران مرتبط شدم. یعنی مبارزین ایرانی مخالف شاه می آمدند لبنان مثل شهید "محمد منتظری"، "جلال الدین فارسی"، شهید "محمدصالح حسینی"، شهید "دکتر چمران". همه شان می آمدند در لبنان. نه برای زندگی، بلکه برای مبارزه. می آمدند از الفتح امکانات می گرفتند. حتی بعضی های شان می رفتند در فلسطین اشغالی برای الفتح اطلاعات می آوردند. با پاسپورت ایرانی آن زمان می شد رفت اسرائیل. روابط خودم با ایران از این راه شروع شد.
من مسئول پروندۀ ارتباط فلسطینی ها با ایرانی ها بودم؛ همۀ مبارزینی که از ایران می آمدند، می آمدند به اردوگاهی آموزشی در جنوب بیروت بنام "اردوگاه دامور" که البته حاج عماد هم آن جا بود. توی جاده خلده – بیروت.
یک اردوگاه دیگر در شهر صور بود که خیلی از ایرانی ها می آمدند. مخصوصاً از تشکیلات جلال الدین فارسی و محمد منتظری که می آمدند اسلحه و مبارزه و مواد منفجره می آموختند.
الفتح حیطه ارتباطش خیلی باز بود. یعنی به هر کس که می آمد کمک می کرد. بعد از این که عماد آمد پیش من و فنون نظامی را آموخت، به من گفت که اسلحه و امکانات دیگر می خواهد. من گفتم: خودم شخصاً امکاناتی ندارم و باید از "خلیل الوزیر" (ابوجهاد) - معاون یاسر عرفات - اجازه بگیرم.
رفتم پیش ابوجهاد و گفتم: "یک گروه خارج از الفتح امکاناتی می خواهند برای مبارزه."
او گفت: "آیا می خواهند با صهیونیست بجنگند؟"
گفتم: "بله." او گفت: "اشکالی ندارد اسلحه به آنان بده. روزی خواهد آمد که آنان، خودشان علیه اسرائیل مبارزه خواهند کرد."
این یک جمله تاریخی است. به خاطر این عماد مغنیه الان در فلسطین معروف است. چون فلسطینی ها می گویند این حاج عماد پیش تر در فتح آموزش دیده است برای آزادی فلسطین.

                          Image

ساجد: به نظر شما علت این امر چه می تواند باشد؟
انیس نقاش: علتش این است که حاج عماد با تمام این گروه ها ارتباط عملیاتی داشته است. امکانات از او می گرفتند. تاکتیک از او یاد می گرفتند، اطلاعات می گرفتند. روابطش محکم بوده است.
وقتی در سازمان الفتح با عماد مرتبط بودم، کسان دیگری هم شاهد بر این ارتباط بودند، و می توانند بعداً آن را فاش کرده باشند. در این اردوگاه که پنجاه نفر هم بودند مثلاً هر کسی که یادش باشد می توانسته این را فاش کند.

ساجد: شما با همان اسم عماد آن را می شناختید؟
انیس نقاش: خیر. با اسم دیگری بود. ولی می دانستم که همه آن بچه ها اهل جنوب لبنان هستند. همه می آمدند پیش من و مثلاً هر کس می خواست کار تجارت هم بکند، می آمد پیش من مشاوره می گرفت. هرکس هم می خواست درس بخواند، می آمد. مثلا پانزده نفر از علمای لبنان که الان برای خودشان کسی شده اند، همه شان الان در قم هستند. اما من یک روز نگفتم تا الان که با او رابطه داشته ام.

ساجد: رابطه شهید مغنیه با یاسر عرفات چگونه بود؟
انیس نقاش: رابطه اش با عرفات درجه یک بود. اختلاف سیاسی داشت، لکن حاج عماد می گفت این عرفات اصلاً خائن نیست و فرد با جرأتی است و من می توانم با ایشان برخی از کارها را انجام دهم. تا آخرین روز زندگی عرفات، روابط شان محرمانه و خوب بود.

ساجد: این که برخی می گویند مغنیه عضو نیروی 17 و محافظ عرفات بود صحیح است؟
انیس نقاش: نه درست نیست. عماد همکاری و روابطی با افرادی که در تشکیلات نیروی 17 بودند داشت، اما جزو این تشکیلات نبود. امکان دارد کارهای مشترکی با آن واحد انجام داده باشد. البته روابطش با عرفات شخصی بود و خیلی نزدیک. سال 1369 وقتی از فرانسه آزاد شدم، رفتم تونس و با عرفات ملاقات کردم. راجع به جنوب لبنان با او بحث داشتم. آن زمان مشکلات و درگیری هایی میان امل، حزب الله و الفتح وجود داشت. در مورد اشتباهاتی که کرده بودند با او بحث و جدل کردم. اصرارم هم این بود که الفتح با حزب الله همکاری کرده و در جنوب لبنان مبارزه کنند. او می گفت: "سخت است و امکان دارد نشود." تا آن جا که بعد از بحث زیاد گفت:
"من وظیفه ام را در مورد بازگشت به جنوب لبنان انجام داده و باز می گردم و مبارزه می کنم، ولی به یک شرط و آن هم این که حاج عماد موافقت کند."
من خودم تعجب کردم و از دهان عرفات شنیدم که روابط شان چقدر محکم است. بعداً وقتی برگشتم لبنان از حاج عماد پرسیدم.

ساجد: این قضیه تقریباً مال چه مقطع زمانی است؟
انیس نقاش: دو هفته بعد از حملۀ صدام به کویت. تقریباً ماه اکتبر 1990. حاج عماد به من گفت: "بله هنوز من با عرفات ارتباط دارم، لکن نصیحت نمی کنم به او که به لبنان برگردد، به خاطر این که مهم ترین چیزی که در مورد اسرائیل در جنوب لبنان هست، این است که باید بچۀ جنوب لبنان در خود لبنان مبارزه کند و فلسطینی ها هم در داخل فلسطین. به این خاطر که من می دانم این زمین مال من است و دهات و شهرک و غیره را بهتر از دیگران بلد هستم.

ساجد: شما در عملیات خاصی هم با حاج عماد شرکت داشتید؟
انیس نقاش: خیر.

ساجد: آخرین بار کی او را دیدید؟
انیس نقاش: بعد از جنگ 33 روزه، حدود یک سال پیش.

          Image

ساجد: روحیه اش چگونه بود؟ در مورد جنگ، آیا اعتقاد به پیروزی د اشت؟
انیس نقاش: اعتقاد به پیروزی بزرگ داشت. مهم ترین حرف های عماد این بود که اشتباهاتی را که در جنگ پیش آمده بود جمع کرده بود و بررسی می کرد و آنها را اصلاح کرده، تشکیلات بزرگی درست کرد و برنامه ای را برای آینده تنظیم نموده بود. یکی از چیزهایی که او از من آموخته بود این بود که وقتی او در جوانی نزد من آمد، درگیری هایی میان لبنانی ها در جبال لبنان جریان داشت و من در این اثناء رفتم جنوب لبنان و آن جا برنامه ای را تهیه کردم. من در آن جا هر برنامه ای را که می دادم و صحبت می کردم گوشزد می کردم که این برنامه را ما اکنون آماده می کنیم برای بعداً، الان مبارزه نداریم. این یک فکری شد که شما باید جلو تر از صهیونیست ها عمل بکنید. یعنی شما نباید یک جایی بنشینید و وقتی اسرائیلی ها آمدند بگوئید الان چه کار کنم؟ شما باید جلوتر از همه آماده کنید. تشکیلاتتان باید آماده باشد. نیروهای تان باید آماده باشد. اطلاعات باید جمع کنید. به محض این که اسرائیل حمله می کند و شما می خواهید جواب بدهید، امکانات تان باید آماده باشد. حاج عماد می دانست که این مرحله خیلی مهم است و بعد از یک سال و نیم است که این طوری شده است. تشکیلات ما همه شان آمدند جنوب لبنان و علیه اسرائیل جنگیدند. سال 1356 یعنی یک سال قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، اسرائیل آمد تا "نهر لیطانی" و جنوب لبنان را اشغال کرد. آن زمان من خودم قبل از حزب الله، اولین تشکیلات مقاومت لبنانی را درست کردم. تشکیلاتی خارج از الفتح.

ساجد: آن تشکیلات چه نام داشت؟
انیس نقاش: "حرکه لبنان العربی" (جنبش عربی لبنان)
من یادم هست، آن موقع به ابوجهاد گفتم اسرائیل دیگر به فلسطین اکتفا نکرده و آمده به لبنان و جنوب لبنان را هم گرفته است. اگر ما تشکیلاتی خارج از الفتح درست کنیم، این جوری جذب لبنانی ها بهتر می شود و آنها هم می آیند. یعنی لبنانی که می آید، نمی آید بگوید من برای فلسطین می جنگم، بلکه برای کشور خودم مبارزه می کنم. من رفتم این تشکیلات را درست کردم و عماد هم شد جزوی از این تشکیلات.
ساجد: شما گفتید که زمان آشنایی شما با عماد مغنیه سال 1355 بوده است، این درست مقطعی بوده که "جنبش امل" به عنوان یک سازمان شیعه نیز وجود داشته و حتی شاخه نظامی هم داشته، چرا عماد به سمت این سازمان نرفت؟
انیس نقاش: اصلاً نیروهای سازمان امل هم پیش ما آموزش می دیدند. یعنی آن زمان اگر کسی می خواست عملیات نظامی انجام دهد، می آمد پیش الفتح . البته باید توجه داشته باشید که آن زمان جنبش امل به عنوان سازمانی مومن مطرح نبود. درست است که امل شیعه بود، اما مثل حزب الله نبود. شیعه بودند، اما خواندن یا نخواندن نماز برای شان مهم نبود. درحالی که عماد پیش از آن و زمانی که با آقای فضل الله رفت و آمد داشت، مومن بود. نماز می خواند و معتقداتی داشت و این گونه می دید که امل به دردش نمی خورد. امل بعداز پیروزی انقلاب اسلامی ایران بود که اکثریتش مومن شدند.
آن ایام، اکثریت احزاب لبنانی یعنی حدود هفتاد درصدشان شیعه بودند، اما شیعه هایی کمونیست و ناسیونالیست. رهبران این احزاب مسیحی بودند، لکن تشکیلات آنان هفتاد درصدشان شیعه بودند. اما نه شیعه هایی مومن و معتقد. اما بعد از پیروزی انقلاب این عوض شد. اینها را شما باید بدانید که امام خمینی فقط در ایران نیست، فقط در لبنان نیست. الان شما در اروپا می بینید که بعد از قضیه سلمان رشدی و فتوای امام، انقلاب جدیدی در دنیا شده است. فتوای امام علیه سلمان رشدی، خودش شاید چیز کوچکی باشد، لکن از بس که درگیری تبلیغاتی شد بین غرب و بین اسلام، هر مسلمانی که در اروپاست، فکر می کند حتی اگر شده خودش تنها باید از اسلام دفاع کند.

ساجد: به عنوان یک دوست، چقدر به عماد علاقه مند بودید؟
انیس نقاش: فقط این را بگویم: اگر کسی به من می گفت که همۀ جان و وجودم را برای یک ساعت از عمر او بدهم، این کار را برای کسی جز عماد نمی کردم.

ساجد: احساس شما از شهادت عماد چیست؟
انیس نقاش: برای او خوشحال هستم که شهید شده. شهادتی ارزشمند برای ایشان بخصوص بعد از یک پیروزی. بعد از این پیروزی، کلی از مردم کشورهای عرب، او را قدر می نهند. می توانم بگویم حتی 99 درصد از بچه های حزب الله او را درحالی که رهبر نظامی حزب الله بود، نمی شناختند. الان این ملت ها که برای گرامی داشت او به خیابان ها آمدند، عشق حاج عماد بود؛ ولی اولین بار است که اسم او را می شنوند، یا عکسش را می دیدند. به خاطر چی؟ به خاطر این که بعد از شهادتش فهمیدند که او چقدر بزرگ بود. الان مرتب صدها نفر می آیند بر سر مزار او، گریه می کنند، قرآن می خوانند. از بچه بگیرید تا پیرمردها. یک فیلمی در اینترنت بود در شهر "قلطوان" در الجزایر که منطقه ای فقیر نشین داشت. شهرداری آن جا می خواهد جلسه اش را افتتاح کند، با خواندن فاتحه ای برای حاج عماد شروع می کند.

ساجد: این بحث عملیات تروریستی که غربی ها آن را به عماد نسبت می دهند، چیست؟
انیس نقاش: برای این که آنها به ضررشان است که چهره ای اینچنین از او نشان بدهند.
اصلاً او چه کار تروریستی انجام داده است؟ مبارزه علیه نیروهای مارنیز در بیروت؟ مگر این زمین زمین من نیست؟ پس آنان خودشان شروع کرده اند. حتی عملیات هواپیماربائی کویت را هم هست. وقتی حکومت کویت میلیاردها دلار به حکومت صدام حسین می داد، برای چه این کار را می کرد؟ برای شعله ورتر کردن آتش جنگ میان مسلمان ها. آیا این کار خوبی است؟ این یک کار تروریستی نیست؟ که بعد از آن هم صدام خودش کویت را اشغال کرد.
یعنی این قدر احمق بودند که نمی فهمیدند به چه کسی پول می دهند؟ چه کسی را تقویت می کنند؟ این تلاش ها فایده ای ندارد و مردم دل شان با حاج عماد است. الان بچه ای که به دنیا می آید، نام او را رضوان یا عماد می گذارند.

ساجد: ماجرای ترور ایشان به چه صورت بود؟
انیس نقاش: من شنیدم که این پنج ماه آخر، کارش تقریباً در خارج لبنان بوده و روی تشکیلاتی غیر لبنان کار می کرد. مثل عراق و فلسطین و سوریه. فلذا در جاهای دیگر مجدانه مشغول بود. امنیت سوریه احتیاطاتش مثل لبنان نبود. امنیت سوریه تا بخشی می تواند این کار را بکند، لکن تشکیلاتی مثل تشکیلات خودشان در لبنان باید می بود. لذا این یک نقطه ضعف بود. دیگر این که عواملی که در شبکه های مختلف کار می کنند و دیگر این که در سوریه امنیت مثل لبنان نبود. یعنی او وقتی به ایران هم می آمد، به او می گفتم مواظب خودت باش، این جا این قدر هم امن نیست، درست است کشور جمهوری اسلامی است، اما ممکن است چهار پنج تا منافق که برای آمریکا کار می کنند، درحالی که ایرانی هم هستند بیایند و شما را ترور کنند. البته ایران هم آن امنیت را نمی تواند پیاده کند. آن جا کشور خودشان است. یعنی در لبنان بهتر می توانند مسائل امنیتی را پیاده کنند.

ساجد: آیا شهید مغنیه در رفت و آمدهایش محافظ هم داشت؟
انیس نقاش: به خاطر این که کسی عکسی از او نداشت و چهرۀ او را نمی شناختند، او به راحتی می رفت و می آمد. با اسامی مختلف می آمد و اصلاً شما نمی دانستی که این چه کسی است.

ساجد: برای ما از علاقه های خاص او بگویید.
انیس نقاش: فکر کنم جالب باشد که بگویم عماد خیلی فوتبال دوست داشت. مثلاً در خود منطقۀ ضاحیۀ جنوبی، در قالب تیم های محلی بازی می کردند. شاید یک یا دو نفر می دانستند این کی هست، ولی بقیه که مرتب با او بازی می کردند، او را نمی شناختند.

ساجد: لطفا یک خاطره جذاب و جالب از عماد که برای خودتان زیباست، برای ما بگویید.
انیس نقاش: یک روز عماد به خانه ام در بیروت آمد که خیلی خوشحال هم بود. گفتم: چه خبر است که این قدر خوشحال هستی؟ گفت: در فوتبال برنده شده ام. یعنی کسی به عظمت او می گفت مثلاً من سه دور برنده شده ام. گفتم: تیم شان چه بود، قوی بودند؟ گفت: نه بابا تیم شان بی حال بود. انگار نان نخورده بودند و خرج شان نکرده بودند.

ساجد: طرفدار تیم خاصی هم بود؟
انیس نقاش: خیر. همین جوری در تشکیلات خودشان بازی می کردند.
یک خاطره جالب دیگر هم برایتان بگویم. یک روز من در تهران، در خیابانی نزدیک خانه ام بودم که ناگهان یک نفر بی هوا از پشت سر دست هایش را دورم حلقه کرد و با این کار من را غافلگیر کرد. روشش این بود که هر جا دنبالش می گشتی، پیدایش نمی کردی ولی هر گاه او می خواست، به راحتی پیدایت می کرد.

ساجد: شهید مغنیه شوخ هم بود؟
انیس نقاش: اتفاقا شوخ بود، لطیفه تعریف می کرد و روحیۀ شادی داشت. امکان نداشت در جلسه ای حاضر بشود و اول دو تا سه تا شوخی با این و آن نکند.
بهترین ملاقات و دیدارم با او، قبل از جنگ بود. در جلسه ای که قبل از جنگ داشتیم؛ با توجه به مصاحبه هایی که من در تلویزیون داشتم، فکر آن را می کردم که حزب الله جنگی را با اسرائیل خواهد داشت.

ساجد: این دیدار قبل از گرفتن اسرای اسرائیلی توسط حزب الله  بود یا بعد از آن؟
انیس نقاش: قبل از آن بود. عماد از صحبت های من در تلویزیون خوشش آمده و از این مسئله راضی بود. با هم در مورد فلسطین، آینده، احتمالات جنگ و ... صحبت کردیم.
به من گفت: "بیا ببین من چی آماده کردم." و این لحظه برایم مهم ترین لحظه بود که این حاج عماد، که در اردوگاه من بود و نکات جنگ اسرائیل را یادداشت می کرد، الان برای من تانک مرکاوا را تشریح می کرد که این قدر ضخامت دارد، به آرپی چی هفت جواب نمی دهد و باید موشک "کورنت" به آن زد و دانه دانه برایم توضیح داد. این هواپیما نوع چیست و بعد رفت سر بحث تشکیلات که من چی آماده کرده ام و توضیح می داد؛ تا جایی که من گفتم الله اکبر! دیگر بس است. یعنی فهمیدم که این یک جنگ معمولی نیست. در این شش سال از آزادی جنوب لبنان در سال 1379تا سال 1385، یک تحولات بزرگی شده بود. من مطمئنم که بین سال 1385 تا الان هم تحولاتی را که عماد در لبنان اجرا کرده، یک چیز تعجب آوری است.

ساجد: آیا با عماد رفت و آمد خانوادگی هم داشتید؟
انیس نقاش: بله، با خانواده ام آشنا بودند. خودش و زن و بچه هایش.

ساجد: همسر او لبنانی است؟
انیس نقاش: بله. او سه تا بچه دارد. دخترش ازدواج کرده و الان نوه هم دارد. دو تا پسر دارد که یکی شان به تازگی ازدواج کرده است؛ حدود چهار ماه پیش.

ساجد: آیا خانم ایشان خانم "سعدی بدرالدین"، خواهر آقای "مصطفی بدرالدین" از مبارزان قدیمی حزب الله است؟
انیس نقاش: بله!! درست است!!

ساجد: شهید "فواد" برادر دیگر عماد، چگونه بود؟
انیس نقاش: فواد جزو مبارزین قدیمی هم بود، اما مثل ایشان نبود. می شود گفت دو کاره بود. هم برای حزب الله مبارزه می کرد و هم کار تجارت داشت.

ساجد: فواد چگونه به شهادت رسید؟
انیس نقاش: با مواد منفجره. درحالی که دنبال حاج عماد بودند و فکر کرده بودند که آنها الان ملاقات دارند، اما حاج عماد نیامد و ماشین حامل بمب منفجر شد و عماد به شهادت رسید.

ساجد: نگاهتان به حزب الله بعد از عماد مغنیه چیست؟ فکر می کنید حزب الله ضربه خورده است؟
انیس نقاش: اول من فکر کردم که خسارتش بزرگ است، اما موقعیتی که الان در حزب الله هست، موقعیتی فوق العاده است. یعنی هزاران نفر می خواهند مثل حاج عماد باشند. لبنان را فراموش کنید، حزب الله را فراموش کنید! در فلسطین روحیه ای عجیب ایجاد شده است. فلسطینی ها و مسلمانان عرب که در آن جا هستند، وقتی فهمیدند یک نفر عرب مسلمان به این سن و سال، زمانی در الفتح آموزش دیده است و در حزب الله این قدر بزرگ شده است. می گویند چرا ما این قدر جدی کار نمی کنیم.
این روحیه ای که الان در غزه می بینیم به چه صورت است؟ اسرائیل نمی تواند به این آسانی به غزه حمله کند. این اسرائیل که در سال 1352 به چهار کشور عربی حمله کرد و زمین چهار تا کشور را گرفت، الان نمی داند با حزب الله باید بجنگد یا با غزه.
روح شهادت که آمد در منطقه، همه فهمیدند که برای آزادی فلسطین باید جدی کار کرد. ایران در ایجاد این روحیه خیلی تأثیر گذار است.

ساجد: برخی سایت های غربی نوشته اند که ربوده شدن دو تن از اتباع فرانسوی ها در بیروت در سال 1365توسط سازمان جهاد اسلامی که فرماندهی آن با شهید مغنیه بود، به خاطر دوستی ایشان با شما بود که در آن وقت در زندان فرانسه بودید تا آنها را با شما مبادله کنند؟
انیس نقاش: گرفتن گروگان های فرانسوی فقط به خاطر من نبود به خاطر خیلی از مسائل دیگر نیز بود. البته خودم هم در زندان مذاکره کردم. مثلا یک میلیارد دلار از اموال ایران را که گرفته اند پس بدهند. یا 2 نفر از معارضین و مخالفین صدام را که فرستاده اند عراق، باید به فرانسه برگردند والا صدام آنها را اعدام می کند. مجاهدین خلق هم باید فرانسه را ترک کنند. همه این مذاکرات در سلول زندان انجام شد.

ساجد: لطفا آن چه را از ماجرای ترور شهید مغنیه متوجه شدید برای ما هم بگویید.
انیس نقاش: عماد یک آپارتمان در جائی مثل منطقه اکباتان تهران در دمشق داشت. ساختمان های زیادی دور تا دور است که وسط آن هم پارکینگی بزرگ است. پارکینگ آن عمومی بود یعنی هرکسی می آمد و جائی خالی پیدا می کرد، پارک می کرد. عماد از آپارتمان که خارج می شود، مجبور است مقداری راه را طی کند تا به پارکینگ برسد. نزدیک این راه، یک ماشین پارک شده بوده که وقتی می خواسته از آپارتمان خارج شده و به سوی ماشینش برود، آن ماشین منفجر می شود.

ساجد: یعنی ماشین منفجر شده ای که تصاویر آن منتشر شده، متعلق به عماد نبوده؟
انیس نقاش: نخیر، ماشین خودش نبوده است. روزنامه "ساندی تایمز" هم اشتباه نوشته است و من هم به آنها گفتم. لکن آنها قبول نکردند. اسرائیل می خواهد بگوید که مثلا با مهارت در ماشین خود او بمب را کار گذاشته اند یعنی زیر صندلی که این غلط است.
وقتی من در بیروت بودم ساندی تایمز با من تماس گرفت و گفت: "خبرنگارما در اسرائیل این گونه می گوید، نظر شما چیست؟ آیا تأیید می کنید؟"
گفتم: "نخیر این یک دروغ است. من جنازه عماد را دیده ام، سر او سالم بود و ترکش های ریزی به او اصابت کرده بود و حتی سوختگی اش درجه سه بود."
یعنی این طور که شما ادعا می کنید، در درجه اول باید سر ایشان می رفت. بعداً هم یکی از بچه های حزب الله که از دمشق برگشته بود، در صحبتی که با من داشت، این را تأیید کرد و گفت که ماشین در مسیر راه او منفجر شده است.
به خبرنگار ساندی تایمز گفتم: "آیا می شود شما این را رسماً تکذیب کنید؟"
گفت: "خیر. اگر شما بخواهید ما می گوییم یکی از عناصر حزب الله این را گفته است."
ساندی تایمز در لندن این را قبول نمی کرد و ادعای اسرائیلی ها را پذیرفته بود.

ساجد: بدن شهید مغنیه بیشتر از کدام ناحیه مورد اصابت قرار گرفته بود؟
انیس نقاش: از پهلو، از بالا به پائین، کل بدنش پر از ترکش های ریز شده بود.

ساجد:آیا کس دیگری هم با او بوده است؟
انیس نقاش: خیر، تنها بوده. همان شب در سفارت ایران در دمشق مراسمی بوده است و آقای "سیداحمد موسوی" سفیر جدید ایران، به مناسبت پیروزی انقلاب در آن جا مراسمی داشته است. اما عماد به آن جا نرفته است. اینها می خواهند بگویند که ما دانستیم رفته است پیش سفیر و از نزد او آمده است. درحالی که این دروغ است. آنها فقط می دانستند که او در آن جا آپارتمانی دارد.

ساجد: آیا عماد با خودش اسلحه حمل می کرد؟
انیس نقاش: بله! ایشان اصلاً بدون اسلحه حرکت نمی کرد.

ساجد: اسلحه اش چی بود؟
انیس نقاش: یک قبضه کلت "رولور" داشت. یک بار به او گفتم که من رولور دوست ندارم، ولی او گفت: این اسلحه سریع شلیک می کند. که گفتم: من دوست ندارم و بیشتر از کلت برتا استفاده می کردم.

ساجد: آیا عماد قبل از این ترور شده بود؟
انیس نقاش: خیر. البته خیلی سعی کردند ولی هیچ گاه موفق نشدند.
ساجد: آیا در نبردی زخمی هم شده بودند؟
انیس نقاش: خیر.

ساجد: آیا خودش مستقیم در شناسایی ها شرکت داشت؟
انیس نقاش: بله. اکثر مواقع با بچه ها مستقیماً در متن شناسایی ها بوده است. من هم همین گونه بودم. وقتی در رأس گروه ها در جنوب لبنان بودم، دو بار هم زخمی شدم. در فرانسه دکتر از من پرسید در جنگی زخمی شده ای؟ گفتم بله اینجا حاصل انفجار است، اینجا حاصل از گلوله. گفت: از کجا آمده ای از ویتنام؟ گفتم بدتر از آن. از بیروت!
البته او سال 1361،چندین ماه مخفیانه در منطقه اشغالی جنوب لبنان زندگی کرده بود. زیر یک وان حمام، اتاقی درست کرده بود و شب ها با بچه ها ارتباط داشت و تردد می کرده است.

ساجد: آخرین دیدارهای تان با او کی بود؟
انیس نقاش: سال گذشته، قبل از جنگ 33 روزه با ایشان ملاقات کردم که توی اتاق عملیات، مفصل به من توضیح داد و وضعیت را تشریح کرد که چقدر آمادگی دارند برای مقابله با حملات اسرائیل. این که چه سلاحی آماده کرده اند، چه تاکتیکی در نظر گرفته اند، و از لحاظ تاکتیکی چه کار می خواهند بکنند. من از او تقدیر کردم و گفتم: "مطمئناً اگر جنگی بشود، مطمئنا پیروز می شوید."
این قدر که طرح آماده و مستحکمی داشت. همین طور هم شد. 33 روز، بحمدالله و با همین برنامه، تقریباً عمل شد و اسرائیل لطمه خورد.
بعد از این جنگ، عماد اصلاً استراحت نداشت. فهمیده بود که اسرائیل نمی خوابد و ساکت نمی نشیند. بعد از لطمه ای که خورده است، باید کاری کند تا آن را جبران نماید. به همین خاطر عماد شروع کرد به تغییرات تاکتیکی و استراتژیک در مناطق و آماده کردن هزار تا هزار تا نفرات جدید برای جنگ احتمالی در آینده. همین الان مطمئنم که پس از گذشت یک سال و نیم از این جنگ که تمام شده است، تقریباً برنامه شان را در لبنان تمام کرده اند و الان حزب الله و مقاومت در لبنان، صد در صد آماده شده اند و اگر جنگ شروع شود، مطمئناً صدمه ای بزرگ برای اسرائیل خواهد بود و اسرائیل دیگر تحمل این صدمه را نخواهد داشت.
لبنان یک کشور استثنایی است. مثل کشورهای دیگر نیست. اسرائیل به مجرد خوردن یک لطمه بزرگ متلاشی خواهد شد. مردم آن جا مثل دیگر مردم نیستند. چون از کشورهای دیگر آمده اند، نمی توانند آن را تضمین کنند. فلذا الان اسرائیل خیلی جدی عمل کرده و می خواهد تاکتیک خودش را عوض کند. لکن من مطمئنم که بچه های حزب الله، هم از لحاظ روحی و فکری آماده اند و هم از لحاظ تاکتیکی و عملیاتی.

Image

ساجد: به نظر شما رمز موفقیت حاج رضوان چه بود؟
انیس نقاش: اول "سکینة القلوب" یعنی آرامشی بزرگ از خدا. یعنی اصلاً ترسی نداشت.
دوم در هر کار خود توسل به خدا و ائمه داشت. یعنی اول فکر می کرد، برنامه و امکانات را آماده می کرد و بعداً به خدا توسل و توکل می کرد که یا می شد و یا نمی شد. این نشان می دهد که خیلی عقیده داشت و دل ایشان صاف بود و آماده برای این کار. او مثل افسرهای نظامی مدرسه نظامی نرفته بود، لکن الان تعلیمات مدرسه خودش را در دنیا پخش می کند. یعنی این جنگ استثنایی را که نظیرش را دنیا ندیده است. الان این را در کشورهای دیگر درس می دهند و از این تجربیات استفاده می کنند. همه اینها برگرفته از خلاقیت اینهاست.
آنها از مبارزه فلسطینی ها درس و تجربه گرفتند و اشتباهات آنها را تکرار نکردند. خیلی یادداشت می کردند درباره کارها. که این کار خوب است، این کار اشتباه. تا اینها بعداً به کسی دیگر منتقل شده و علمی کار کنند. او معتقد بود که طبق گفته خدا در قرآن، اسرائیل روزی باید برود.
هر استراتژی ای را که می بینیم، برای خودش هدفی دارد. هدف این استراتژی معلوم است. شما می توانید ده تا استراتژی درست کنید با یک هدف، ولی مطمئن نیستید که به سرانجام می رسد یا نمی رسد. لکن این هدف نابود کردن اسرائیل در قرآن نوشته شده و از سرانجام آن مطمئن هستید. پس شما با فکرتان باید یک استراتژی خوب درست کنید و جدی باید عمل کنید تا به این هدف برسید. لکن به این روالی که می روید، می توانید مطمئن باشید که هدف تان صددرصد محقق خواهد شد. این باعث اطمینان قلبی، روحی و ذهنی خواهد شد.
وقتی خداوند در قرآن می فرماید "عباداً لنا" یعنی این که مومنون برای خودم. جندالله مال منه.
حاج عماد می گوید: "هر کس می خواهد بیاید توی این کار و با ما باشد، باید جدی باشد. شما ارتش هرکسی نیستید، شما ارتش خدا هستید. نباید الکی و با هر تاکتیکی عمل کنید."
حتی در کوچک ترین مسئله هم نظارت داشت. امکان نداشت که کسی مثلا کفشی بپوشد و حاج عماد نظری ندهد که آیا با تجربیات من، این کفش، این لباس خوب است یا نه؟! یا این اسلحه بهتر از آن یکی عمل می کند. در مسائل خیلی دقت می کرد. شما این را به ندرت در دنیا پیدا می کنید. یعنی هم در تاکتیک باشد و هم در استراتژی.
یعنی برخی از افسران نظامی در ارتش های دنیا فقط استراتژی می خواهند، برخی شان هم در خود میدان مبارزه می کنند وعملیاتی هستند، یعنی در صحنه، مبارز خوبی هستند. لکن او هم در استراتژی دخالت داشت و هم در تاکتیک. حتی در تبلیغات.
من شنیدم که او در تبلیغات تلویزیون المنار هم نظر می داد. به او گفته بودند: "شما در کجا کار تلویزیونی را آموخته اید؟" و او می گفت: "جایی نیاموخته ام، از این که خیلی تلویزیون نگاه کرده ام، از این کار مطلع هستم."
خلاصه نظارت دقیق داشته بر همه چیز. یعنی الحمدلله شما می دانید "احدالحسنیین اوالنصرا او الشهادة"، خودش هم نصر را آورد و هم شهادت را برای حزب الله. "خالدبن ولید" در تاریخ اسلام، خیلی از لحاظ نظامی قوی و دقیق بود، ولی به مرگ عادی مرده ا ست همچون یک حیوان معمولی به عنوان مثال.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 16:24  توسط حمید داودآبادی  | 

همزمان با چهلمین روز شهادت سردار رشید نهضت جهانی اسلام شهید "عماد مغنیه"، گفت وگوی اختصاصی و بسیار جالب سایت ساجد با یکی از دوستان نزدیک و همرزمان این شهید عزیز، در سایت قرار می گیرد.
نحوه ترور توسط صهیونیست ها
وضعیت پیکر عماد پس از انفجار
و ...

                  عماد مغنیه

اصلا ماجرای ترور این گونه که صهیونیست ها منتشر کردند نبود.
اصلا بمب در داخل ماشین عماد کار گذاشته نشده بود.
اصلا عماد آن لحظه در مرکز یا مدرسه ای ایرانی نبود.
من خودم پیکر عماد را دیدم که ...
همه و همه در گفت و گوی اختصاصی با همرزم شهید عماد مغنیه که به مناسبت اربعین شهادت او در سایت ساجد قرار خواهد گرفت.


 www.sajed.ir

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 11:53  توسط حمید داودآبادی  | 

چند ماه پیش توی بهشت زهرا (س)، این صحنه توجهم را جلب کرد و با عرض معذرت از آن که در نگاه فضول دوربینم نشست، این عکس را گرفتم.

                   http://www.sajed.ir/pe/images/stories/gomnaman.jpg

من فقط عکس گرفتم.
لطفا شما هم هر برداشت و تفسیری از این عکس دریافت می کنید، برای من هم بنویسید.
ممنون می شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:55  توسط حمید داودآبادی  | 

آن که دائم طلب سوختن ما می کرد
کاش می آمد و از دور تماشا می کرد
مثل این که خیلی دلتون می خواد سوختن کسی رو ببینید که سال ها قبل روحش در شلمچه جا موند و جسمش در مهران زخم خورد و خونش کوه های سومار رو سرخ کرد، ولی دل سنگش همچنان در تهران می طپد.
خوش به حالتون.
خیلی از دوستان گفتند که بقیه "شیرین تر از زهر" را بنویسم، ولی این آتش درون نمی گذاره.
نمی دونم شاید بعضی ها به این دل نوشته های زخمی به چشم داستان و تخیل نگاه کنن، ولی فقط بگم که یادآوری همه صحنه هایی که می خونید، بدجوری دل خودم رو آتیش می زنه.

کاش اون روزای قشنگ که دور و برمون پر بود از ملائک زمینی، یکی پیدا می شد که توی صبحگاه دوکوهه، اون بالا داد بزنه:
آهای اونایی که دلتونو به دنیا خوش کردین
آهای اونایی که مثلا می خواین بمونین که ببینین آینده چی میشه
آهای اونایی که به قول خودتون می خواین شهید نشین که شاهد آینده باشید تا آینده رو شهید نکنن
آهای بیچاره هایی که موندن رو به رفتن با رفیقاتون ترجیح میدین
...........
اشکتونو در میارن
حال همه تونو می گیرن
توی گرداب گناه ولتون میکنن
نه
خودتون ول میشین
می افتین توی سراشیبی معصیت
......
آهای
تو که خیلی ادعات میشه
از خاطرات شهادت رفیقات تعریف می کنی؟
لحظه های آخر مصطفی و هاتف رو این ور و اون ور میگی؟
دیر نیست
وایسا ببین همینا باهات چیکار می کنن
چیکار میکنن؟
خب معلومه
ولت می کنن
میذارن عمر نوح پیدا کنی
همه اش بشینی تو حسرت اون روزا بسوزی و دلت رو سر مردم خالی کنی
با حاله نه؟
نفرین ... نفرین ... نفرین
خدا نکنه شهدا آدم رو نفرین کنن
باید بمونی و روزی صد بار با یاد قشنگی هاشون بسوزی
اگه اون روز تیر می خوردی و می مردی، حداقل اسم شهید روت بود
ولی امروز
واویلا
من که روم نمیشه بگم
خودتم نگو
خیلی وضعت خرابه
گفتم نگو
ببند دهنت رو
بدبخت
می دونی اگه همین حرفا رو اون جاهایی که میری خاطره شهدا رو بگی، سر زبون بیاری چی میشه؟
چی؟
شیرینه؟
غیب گفتی
اگه نگفته بودی که اشتباه می گرفتمت
شیرینه؟
خب معلومه که گناه شیرینه
اینو همه می دونن.
لازم نکرده تو براشون بگی
ولی برای اون جوونایی که هیچی رو ندیدن خیلی شیرینه نه برای تو که ...
نمی خوام بگم چی ها دیدی
خودت بهتر می دونی
شیرینه بله خیلی شیرینه
ولی همین شیرینیه که یاد رفیقاتو تلخ می کنه
بخور
کوفت کن
ببین
حال کن
عشق کن
حالشو ببر
صفا کن
ولی حاضری چقدر از این لحظه ها و ساعت های شیرین گناه آلود رو بدی ولی فقط یه گوشه چشم ببینی؟
هیچی؟
خیلی بدبختی
.......
ببخشین که چرت و پرت شد
اصلا حس و حال ندارم.
می خوام ....
ولش کن

رفتم که خار از پا کشم
محمل ز چشمم دور شد
یک لحظه من غافل شدم
یک عمر راهم دور شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:54  توسط حمید داودآبادی  | 

سکانس اول:
- روز – داخلی – اتاق دکتر قانعی بیمارستان ساسان
من یک شیمیایی ام.
باور کنید.
مجبورم نکنید قسم بخورم.
ولی من هم یک شیمیایی ام.
با همه جوانبش.
شاید هم بدتر.
چیه؟
به سرفه های ناکرده ام شک کردید؟
یا به تاول های باد نکردۀ روی دست و پایم!
یا به این که مثل فلانی، هنرپیشۀ خوبی نیستم، گیس هایم را بلد نمی کنم و یا روی ویلچر، خود را کج نمی کنم و روز بعد در فلان فیلم سینمایی نمی دوم؟
ولی باور کنید من هم سُرفه می کنم.
شب ها که همه خوابند.
دست خودم نیست.
می پرسی چرا فاصلۀ ما با فرزندان مان زیاد است؟
خب معلومه همین سرفه های شبانه است.
من هم که صبح زود باید از خواب ناز و رختخواب گرم دل بکنم و به مدرسه بروم، وقتی نصفه شب پدرم با سُرفه های سنگینش، مثل خمپاره 120 بترکد و شیشه های خانه را بلرزاند، از خواب بپرم، خب معلومه از دستش عصبانی می شوم و می روم جای دیگری می خوابم تا صدای تند و زمخت سُرفه هایش را نشنوم.
من هم وقتی می خواهم درس بخوانم برای کنکور و دانشگاه، وقتی پدرم صدای تلویزیون را تا ته زیاد کند و با "سعید حدادیان" همراه شود و با خود بگرید و بخواند:
"یاد امام و شهدا ... دلو میبره کرب و بلا..."
اعصابم می ریزه به هم. بلند می شوم می روم خانۀ دوستم درس بخوانم.
خب فکر می کنید این جوری رابطه مان نزدیک تر و بیشتر می شود؟
خون؟
خب بله من هم خون بالا می آورم. ولی ...
ولی دفعۀ قبل که حالم خیلی خراب شد، دکتر قانعی متخصص جانبازان شمیایی دم مرگ! جوابم کرد.
شاید ... شاید که نه. مطمئنا – مثل همیشه – فکر کرد می خواهم زور بزنم تا "درصد جانبازی" ام را بالا ببرم تا مثل رفیق همرزمم، بنیاد جانبازان را غارت ... نه این زشته، جارو کنم!
هرچی گفتم:
- آخه آقای دکتر قربونت برم ... من خون سرفه می کنم ...
خون سرد رویش را آن طرف کرد که نگاهش در چشمم نیفتد و گفت:
- آسمه آقا ... آسمه ...
- خب دکتر جون مگه نمی گی آسمه، نباید درمونش کنی؟
- نه عزیزم، شما برو ببین توی فامیلتون کی آسم داره، از اون گرفتی ...
- پس درمان چی میشه؟
- اول برو ببین از کجا آسم گرفتی ...
- ولی دکتر ... من توی والفجر 8، کربلای 5، کربلای 8 شدیدا شیمیایی شدم ...
- خب برگۀ بیمارستانیت کو؟
- برگه کدومه دکتر ... من که اون موقع دنبال تاییدیه واسۀ امروز نبودم.
- خب همین دیگه ... برگه تاییدیه مجروحیت شیمیایی ندارین ... تا چیزی میشه می گین جانبازین ...
- ولی دکتر ...
- گفتم که آقا جون شما آسم دارین ... برو بذار به جانبازای عزیز برسیم ...
اصلا نگذاشت بگویم که من خودم جانباز 35 درصد هستم و 50 ماه هم جبهه بودم. اگر قرار بود چیزی بهم تعلق بگیرد، تا حالا گرفته بودم.


**********

سکانس دوم:
- روز – داخلی – وسط اتوبوس – میدان توپخانه
یک عصر سرد و تلخ زمستان، توی میدان توپخانه، مقابل "پشت شهرداری" که همه جور فیلم و سی دی و ... توش پیدا میشه، با پسرم نشستم توی اتوبوس. کنار من جا نبود، اون نشست روی صندلی آن طرفی.
مردی سیه چرده، با موها و ریشی بسیار بلند، فِر و تاب خورده، سیاهِ سیاه که از چرک و کثافت روی هم تنیده بودند، نشسته بود کنار پنجره و به رهگذرانی که با تعجب از مقابلش می گذشتند، می خندید.
از بس هَپَلی و کثیف بود، کسی کنارش نمی نشست.
من ولی، از بس خسته بودم و کمرم درد می کرد – البته هیچ ربطی به جانبازی و جبهه ندارد – بالاجبار نشستم کنارش.
خیلی بو می داد. لباس هایش که معلوم بود مثل بدنش، حداقل یکی دو سالی می شد "مشکین تاژ" و "صابون عروس" و "شامپوی اَوِه" به خود ندیده اند، به سیاهی می زدند. سیاهی چیه، لبۀ آستین ها و یقه اش، مثل چَرم برق می زدند. از بس چرک و سیاه شده بودند. 
انگشتانش را که لای ریش و موهایش برد، کلی حیوان ریز و درشت از آن جنگل پُرپُشت گریختند. لای ناخن های بلندش که از بیل هم یک همچین بلندتر بودند، می شد همه نوع غذا را یافت. قورمه سبزی، پیتزا، قیمه، چلوکباب ... البته بیشتر بوی سطل زبالۀ خانۀ من و تو را می داد.
نگاه متعجبی به من انداخت و نیشخندی زد. کمی خودم را کشیدم کنار که بو و کثیفی اش اذیتم نکند. خنده اش جمع شد. معلوم بود از این کارم خیلی بدش آمد.
نمی دانم چرا، ولی برایم قابل احترام بود. احساس گناه کردم. حالم گرفته شد. برای این که اشتباهم را جبران کنم، خودم را کمی به طرف او کشیدم. ولی این بار، او خودش راکشید کنار. چسبید به پنجرۀ اتوبوس. خنده ای کرد و پس از نگاه معناداری که به بالا و پایین من انداخت، صورتش را آورد جلو. لازم نبود من خودم را عقب بکشم. خودش مواظب بود تا ریش کثیفش به محاسن نرم و شانه کردۀ من نخورد. دهانش را - که همه جور بوی نامطبوع و غیر بهداشتی ای از آن به مشام می رسید - آورد دم گوشم و گفت:
- بچۀ جنگی؟
جا خوردم. یعنی چی؟ به این چه مربوط که من بچه جنگم یا نه. اصلا این اصطلاح را هر کسی بلد نیست. خب می توانست بپرسد:
- بسیجی هستی؟
یا نه، بگوید: "حزب اللهی هستی؟"
که قیافه ام کاملا نشان می داد که بله. این دیگر نیازی به سوال نداشت. ولی ...
- گفتم بچۀ جنگی؟
دوباره پرسید. دست خودم نبود. آرام گفتم:
- آره چطور؟
شاید اگر طرف دکتر بود، یا رئیس بنیاد جانبازان، خیلی محترمانه می گفتم:
- بله برادر عزیز امری داشتید؟
ولی من به او گفتم "آره".
الان این را می گویم. چون احساس گناه و بی عدالتی می کنم. چرا با او، مثل بقیه برخورد نکردم. مثل رئیسم. مثل دکتر. مثل فلان مهندس. مثل فلان سردار ...
سردار ... سردار ... سردار ...
امروز که دیگر سردار نداریم!
سردارها، یا دکتر می شوند یا شهردار!
اصلا آن روز هم سردار نداشتیم.
سردارها همه برادر بودند:
برادر رضایی، برادر امینی، برادر کوثری، برادر قالیباف، برادر صفوی ...
هیس س س س س
مثل این که مسواک نزدم.
دارم حرف های بودار می زنم.
داشتم از هَپَلی و خودم در میدان توپخانه می گفتم.
گفتم که هَپَلی از من پرسید که بچۀ جنگ هستم؟
من هم آرام در جوابش گفتم:
- آره چطور؟
که او خندید و گفت:
- جانباز چند درصدی؟
بیشتر تعجب کردم. من که نه دست و نه پایم قطع بود و یا چشمم از حدقه درآمده بود که بفهمد جانبازم. سرفه که هم نمی کردم.
دکترهای متخصص! بعد از کلی مثلا معاینه و مشاهدۀ برگه های صورت سانحه و بیمارستانی، به این سادگی "جانباز" بودن ما را تشخیص نمی دهند!
ولی در جوابش گفتم:
- 35 درصد چطور مگه؟
پِکّی زد زیر خنده و دهانش را کاملا به گوشم چسباند و گفت:
- من 50 درصدم ...
جا خوردم. 50 درصد؟ اینم این هَپَلی؟
گفتم: "خب خدا خیرت بده ..."
یک آن شدم مثل کارمندان بنیاد جانبازان، مثل دکتر قانعی ... مثل رئیس ...
- اجرت با سیدالشهدا ...
خندید و گفت:
- تعجب کردی؟
گفتم: "نه ... واسه چی تعجب کنم؟"
- چرا تعجب کردی. کربلای پنج بودی؟ سه راه مرگ رو بلدی؟ اون جا ترکش خوردم. لشکر 27 بودم. ترکش خورد کنار قلبم. گازم خوردم. کم نه ... دکترا دیگه از بس "کورتون" و "مورفین" بهم تزریق کردن، اونا خسته شدن ... ولم کردن ... گفت برو راحت باشه ... منم راحت شدم ... واسۀ خودم حال می کنم ...
- یعنی چی راحت شدی؟ آخه این چه سر و وضعیه؟
- مگه من چِمِه؟ خیلی هم خوش تیپم ... یارو کلی پول خرج می کنه و کت و شلوار شیک و گرون می خره که همه توی خیابون نگاش کنن، خب من دیگه اون هم پول نمی دم، عوضش منو بیشتر از اون نگاه می کنن ...
.......
ببخشید. دیگه نمی توانم بنویسم.
اذان مرحوم موذن زاده از رادیو جوان، برای ما "پیران امروز و شیران دیروز"! پخش می شود.
نباید از فضیلت نماز اول وقت غافل شوم.
این خاطرۀ تلخ را بعد هفت – هشت سال نوشتم.
طاقت تکرارش را نداشتم.
دیشب، سرفه امانم را بُرد. یاد دکتر قاتعی افتادم. خدا خیرش بدهد. اجرش با سیدالشهدا!
یاد "احمد پاریاب" فرماندۀ شیر و دلیر گردان شهادت، که فقط اگر لحظه ای سُرفه سراغش نیاید، برایش عروسی است و خوشی ای وصف ناشدنی.
اصلا بحثم چیز دیگری بود. اگر حال داشتم و شکر خدا دوباره فردا شب سُرفه حالم را جا آورد، سکانس سوم و اصل مطلب را برایتان می نویسم.
می خواهم ثابت کنم که من هم جانبازم. آن هم از نوع شیمیایی اش!
ولی هیچ وقت اجازه نمی دهم هیچکس من را برای گرفتن وام کلان از بانک جهانی، نردبان کند.
اصلا تلویزیون امثال ما را نمی شناسد. آنها ...
ولش کنید. بگذارید برای مطلب بعدی. حرف مهم تری دارم.
فقط به شرطی آن را می نویسم که برای این مطلب، یک چیزی بنویسید.
منتظرم
راستی:
- دیگر به هَپَلی ها بد نگاه نکنیم ... شاید آنها خیلی بهتر از من و تو، سه راه مرگ را بلد باشند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:54  توسط حمید داودآبادی  | 

حمید داودآبادی
"عماد حسن مغنیه" یا به قول منابع اطلاعاتی غربی "عماد فوزی مغنیه" و "عماد فائز مغنیه" یا به قول رسانه های عربی مخالف مقاومت اسلامی لبنان، "الحاج الثعلب" روباه، سال 1341 شمسی در روستای "عربصالیم" از توابع شهر نبطیه در استان صور در جنوب لبنان، دیده به جهان گشود.
مغنیه که در خانواده ای 5 نفره متشکل از پدر، مادر و دو برادرش به نام های "جهاد" و "فواد" می زیست، تحصیلات عالی خود را در "دانشگاه آمریکایی بیروت" ادامه داد.

 وی که با "سازمان آزادیبخش فلسطین" همکاری مبارزاتی داشت، مدتی محافظ شخصی "یاسر عرفات" بود. ولی پس از حمله سراسری ارتش صهیونیستی در خرداد ماه 1361 به لبنان که تا بیروت پایتخت این کشور پیش رفت، پس از عقب نشینی و خروج نیروهای عرفات از طریق بندر بیروت، از این گروه فاصله گرفت و به جنبش شیعی "افواج المقاومة اللبنانیة" که توسط "امام موسی صدر" و شهید دکتر "مصطفی چمران" بنیان گذاری شده بود، پیوست.
استعداد فراوان، از خود گذشتگی و شجاعت که از خصوصیات بارز او بشمار می آمدند، در هم آمیخته و از او شخصیتی انقلابی تمام عیار بوجود آوردند.
"جهاد" برادر عماد، در سال 1363 طی عملیات علیه اشغالگران به شهادت رسید.
"فواد" نیز قربانی توطئۀ سازمان جاسوسی اسرائیل موساد شد و به شهادت رسید.
یکی از جاسوسان صهیونیست، تحت پوشش تاجری فلسطینی، توانست به فواد که کارهای تجاری انجام می داد، نزدیک شود. هدف او به تله کشاندن عماد بود که چندین بار اقدام به این کار کرد که وی را به نزدیک مناطق اشغالی جنوب لبنان بکشاند تا یگان های ویژه آدم ربایی او را بربایند، ولی به دلیل حساسیت بیش از حد عماد، موفق به انجام این طرح نشد.
تاجر جاسوس توانست قراری با فواد بگذارد و به خیال خود با این وعده که مقداری تجهیزات و وسایل نظامی از مناطق اشغالی آورده است، خواست که عماد را هم به تله بکشاند.
سرانجام پس از آن که سردمداران اطلاعاتی رژیم صهیونیستی از ربودن مغنیه ناامید شدند، تصمیم به قتل او گرفتند.
در یکی از روزهای سرد زمستان 1373 درست دقایقی قبل از آن که عماد به دلیل مراعات کلیه جوانب امنیتی به دفتر برادر خود در "حیّ الصُفیر" در ضاحیه در جنوب بیروت بیاید، ماشین بمب گذاری شده در کنار دیوار دفتر منفجر شد و فواد و یکی از دوستانش به شهادت رسیدند.
با تشکیل "حزب الله لبنان" در سال 1362، عماد مغنیه نیز همچون حجت الاسلام "سیدعباس موسوی" – دبیر کل حزب الله که بعدها در حمله تروریستی بالگردهای رژیم صهیونیستی به شهادت رسید - و "سیدحسن نصرالله" دبیر کلی فعلی حزب الله، از جنبش امل خارج شد و در مقاومت اسلامی نقش بسزایی ایفا کرد.
شرکت او در سلسله عملیات نظامی و تاثیرگذار علیه اشغالگران صهیونیست، باعث شد تا دشمنان از او به عنوان شخص اول در نبرد با مقاومت اسلامی یاد کنند.
عماد مغنیه در پاییز 1362طی عملیاتی علیه آمریکا در کویت، به اسارت درآمد، ولی با ترفندهای گوناگون موفق به رهایی شد. پس از آن بود که سازمان جاسوسی آمریکا  C.I.A پی به شخصیت واقعی وی برد و در بدر به دنبال دستگیری او لبنان و خاورمیانه را زیر پا گذاشت.
آمریکا عماد مغنیه را دشمن سرسخت و خطرناک خود می داند. بدان حد که وی را مسئول انفجار مقر تفنگداران دریایی آمریکا در بیروت و کشته شدن 241 کماندو و همچنین مقر چتربازان فرانسوی در بیروت و کشته شدن ده ها تن از آنان می داند. همچنین او را مسئول چندین نوبت عملیات شهادت طلبانه علیه سفارت آمریکا در لبنان و کویت و ربودن هواپیمای T.W.A می داند.
آن چه مسلّم است، برخلاف آن چه آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه عماد مغنیه جوّ سازی می کنند و او را تروریستی بزرگ می نامند، وی تنها رزمنده ای خالص از مقاومت اسلامی لبنان بود که برای نجات کشورش از اشغالگران، تا پای جان مبارزه کرد و بیش از 26 سال، سازمان های اطلاعاتی سیا و موساد را به دنبال خود کشاند.
بدون شک توانایی های خارق العاده عماد مغنیه یا همان "حاج رضوان" "لجنه امنیه" حزب الله، نقش بسزایی در پیشرفت کمیته امنیتی و وارد آوردن ضربات جبران ناپذیر بر رژیم اشغالگر قدس داشته است.
امروزه هر کس بخواهد از دین و کشور خویش در مقابل اشغالگران دفاع کند، به تروریسم متهم می شود که این امری تازه نیست.
جایزه 25 میلیون دلاری پلیس F.B.I  آمریکا برای زنده یا مرده عماد، نشان از هراس جنایتکاران و تروریست های دولتی از هر گونه مقاومت دارد.
ترور عماد مغنیه در شرایطی انجام شد که لبنان روزهای بسیار بحرانی ای را سپری می کند.
نگاهی هر چند گذرا به حوادث و اخبار هفته گذشته لبنان، نشان از برنامه ریزی دقیق سازمان های اطلاعاتی غرب و صهیونیست ها برای ترور مغنیه و شعله ور ساختن آتش جنگ در لبنان دارد.
چند روز پیش "میشل عون" از منتقدین دولت آمریکایی لبنان، اظهار داشت که طرفداران دولت و گروه 14 مارس آماده هستند تا زمینه را برای حمله مجدد اسرائیل آماده کنند.
طی روزهای اخیر، بین نیروهای شیعه سازمان امل با نیروهای گروه 14 مارس در جنوب بیروت درگیری های مسلحانه بوجود آمد.
روز گذشته تنها ساعاتی پیش از ترور مغنیه، معاون وزیر دفاع آمریکا به همراه یک هیئت 10 نفره نظامی امنیتی، سرزده و بدون هماهنگی قبلی، وارد بیروت شدند.
سمیر جعجع از مخالفین سرسخت حزب الله و از مزدوران اسرائیل، سفر خود به آمریکا را به بهانه بحرانی بودن اوضاع لبنان، به تعویق انداخت.
سفارت آمریکا در بیروت در اقدامی تعجب برانگیز، طی اطلاعیه ای از شهروندان آمریکایی مقیم بیروت خواست که روزهای چهارشنبه و پنجشنبه از ترددهای بیجا در بیروت خودداری کرده و کلیه جوانب امنیتی را رعایت کنند.
مهم تر از همه، انتشار گزارش 600 صفحه ای "کمیته وینوگراد" که اعتراف به شکست فاحش ارتش اشغالگر صهیونیستی در جنگ 33 روزه سال گذشته با حزب الله بود، باعث شد تا "ایهود اولمرت" برای تحت الشعاع قرار دادن این افتضاح، دست به عملی بزند تا برگ برنده ای برای دولت رو به شکست خود رو کند.
باز کردن گره 26 ساله و از سر راه برداشتن کسی که سال ها آمریکا و رژیم صهیونیستی را در خوف و هراس انداخته بود، شاید موفقیت عظیمی برای اولمرت محسوب شود.

 

بدون شک خون شهید عماد مغنیه، حرارت جهاد و مبارزه رزمندگان خالص مقاومت اسلامی لبنان و جهادگران فلسطین را دوچندان خواهد کرد و بر سرعت نابودی اشغالگران خواهد افزود.

پيام هاي ديگران ( 46)        link        ۱۳۸٦/۱۱/٢٤ - حميد داودآبادي

یکی از فرماندهان ارشد حزب‌الله در انفجار دمشق به شهادت رسید

خبرگزاری فارس: حزب‌الله لبنان اعلام کرد،"عماد مغنیه" از فرماندهان نظامی این حزب به دست نظامیان صهیونیست در انفجار دیشب دمشق به شهادت رسیده است.
به گزارش فارس به نقل از خبرگزاری رویترز، حزب‌الله لبنان با انتشار بیانیه‌ای اعلام کرد، انفجار دیشب خودروی بمب‌گذاری شده به شهادت "عماد مغنیه" یکی از فرماندهان ارشد این جنبش انجامیده است.


حزب‌الله در این بیانیه رژیم صهیونیستی را مسوول ترور این مقام ارشد نظامی حزب‌الله دانست.
انفجار یک خودروی بمب‌گذاری‌شده در پایتخت سوریه دیروز یک کشته و دو زخمی بر جا گذاشته بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:53  توسط حمید داودآبادی  | 

برشی از کتاب در دست چاپ
گفت و گو از: حمید داودآبادی
نامم حسن نصرالله است فرزند "سیدعبدالکریم" و "مهدیه صفی الدین". در تاریخ سی و یکم ماه آب سال 1962 متولد شدم. اصالتا اهل روستای "بازوریه" در منطقه صور واقع در جنوب لبنان هستم ولی محل حقیقی تولدم یکی از محلات حومه شرقی شهر بیروت است. طبعا وضعیت معیشتی خانواده که جزو خانواده های فقیر ومستضعف بودند، همچون باقی خانواده های شیعه ای که در تلاش برای پیدا کردن یک فرصت شغلی و لقمه ای نان از جنوب لبنان به بیروت مهاجرت کردند، بود. تا آن جا که به یاد دارم، مدرسه النجاح یا الکفاح- الان شک دارم- واقع در همان منطقه ای که به دنیا آمدم یعنی حومه شرقی بیروت، مدرسه ابتدایی من بود. بعد از آن در مدرسه دیگری  در مقطع راهنمایی - که در لبنان به آن تکمیلی می گوییم - مشغول به تحصیل شدم و این دوره را به اتمام رساندم. در همین اثناء بود که جنگ داخلی درلبنان به وقوع پیوست یعنی در سال های هفتاد و چهار- هفتادو پنج. در پی آغاز این جنگ، مدارس تعطیل شد و حومه شرقی بیروت که درآن شیعیان ومسلمانان سکونت داشتند، به دست نیروهای لبنانی و"حزب کتائب" - که شما آنها را "فالانژیست" می نامید - سقوط کرد. در اثر جنگ، ما این منطقه را ترک کرده و به روستای بازوریه در جنوب لبنان بازگشتیم.

 


من از زمان کودکی علاقه شدیدی به کسب علوم دینی داشتم و خیلی زیاد دوست داشتم که در حوزه درس بخوانم و وقتی که به هر فرد معممی نگاه می کردم، سخت به صورت آنان خیره می شدم. از کودکی هر گاه که در محضر برخی مشایخ می نشستم، برای مدتی طولانی به عمامه آنان نگاه می کردم، یعنی به خود عمامه و چین و پیچش آن. آن موقع عمامه به صورت تکه ای پارچه بود که دستاری سیاه رنگ بر آن پییچیده شده بود.
دستار پدرم را می گرفتم وآن را برتکه ای پارچه می پیچیدم و به عمامه اضافه می کردم سپس آن را بر سر می گذاشتم. وقتی که کوچک بودم انگیزه ومیل شدیدی به سمت کسب علم و این پوشش داشتم. پس در آن زمان به فکر این افتادم که به نجف بروم.


ما 9 خواهر و برادر هستیم که هر کدام یک سال با هم فاصله سنی داریم. من فرزند ارشد خانواده هستم. سه برادر دارم که حسین یک سال از من کوچک تر است و بعد از او ما یک خواهر دارم به نام زینب. بعد از او فاطمه، بعد محمد، بعدش جعفر، بعد از آن ذکیه، بعد امینه و بعدش هم سعاد. یعنی پنج خواهر و سه برادر در خانواده برای من وجود دارد.
در خانواده ما هیچ فرد روحانی ای وجود ندارد. نه در خانواده خودمان، بلکه در عموها، پسر عموها، پدر بزرگم، برادران پدر بزرگم، پسران برادران پدر بزرگم و پدران شان. یعنی مطمئن هستم که در سه چهار نسل پدرم و پدربزرگم و پدر بزرگ پدرم و پدر بزرگ پدر بزرگم یعنی دراین چند نسل در فامیل ما، هیچ روحانی ای وجود ندارد.


درحقیقت ترتیب مذهبی ای که باعث شد من طلبه بشوم، یکی از توفیقات الهی است. گفتم که در خانه ما دین داری به صورت خیلی عادی بود. یعنی دین داری پدر و مادرم این بود که فقط نماز می خواندند و در ماه رمضان روزه می گرفتند.
بسیار شکر می کنم.تقریبا می توانم بگویم کسی با من در این مورد صحبت نکرد و دستم را نگرفت که به این را ه ببرد. من تا آن جا که در خاطرم هست، خیلی کوچک بودم که در خانه مان نسخه هایی از قرآن کریم بود. من قرآن را در دست می گرفتم و می خواندم. البته همه چیز را درک نمی کردم، اما بهشت و جهنم و عذاب درذهن من حک می شد.
بعدها پیش کتاب فروش دوره گردی که مجلات و کتب را در راه پخش می کرد، رفتم و نزد او کتابی را که اسمش "ارشاد القلوب" بود یافتم. در آن زمان من هشت نه سال داشتم. این کتاب را پیدا کردم و از او گرفتم. کتاب ارشاد القلوب "دیلمی" همه اش مواعظ و قصص است که بر روی من خیلی تاثیر گذاشت و من معتقدم که این کتاب تاثیر بسیار زیادی بر زندگی من داشت. از آن زمان شروع به جست وجوی کتاب های اسلامی کردم. درحالی که کتابخانه های اسلامی را نمی شناختم و بلد نبودم. به خاطردارم که در آن موقع پیش یکی از دست فروش ها، کتاب "قضاوت های امیرالمومنین (ع)" را که کتاب کوچکی بود، پیدا کردم. هر کتابی را که پیدا می کردم به خانه می آوردم و شروع به خواندن آن می کردم و قبل از این که کتاب را تمام کنم، دو باره از اول شروع می کردم به خواندن. به خاطر این که علاقه و عطش زیادی داشتم که بخوانم و بدانم.
چند سالی را به همین منوال گذراندم. در محله ما هیچ فرد متدینی نبود. من با هیچ روحانی یا آدم متدینی آشنا نشدم. در محله ما حاجی مسنی بود که ریش داشت ودر مغازه خود نماز می خواند. من با این نظر که او فرد متدینی است، می رفتم تا فقط ریشش و چگونگی نماز خواندن او را تماشا کنم. خیلی او را دوست داشتم.


پدرم که سیدموسی صدر را دوست می داشت،عکس هایی از سیدموسی را به خانه مان آورد و من می نشستم و زمانی طولانی به عکس سیدموسی که سید و روحانی و معمم بود، خیره می شدم. یعنی در جست وجوی هر فرد روحانی یا متدین یا هرکسی بودم که از او استفاده ببرم و با او مرتبط شوم. تا این که تحصیلات ابتدایی را تمام کردم. سنم تقریبا ده یازده سال بود که برای ادامه تحصیلات در مقطع راهنمایی، به منطقه دیگری رفتم که نزدیک مسجدی بود که سید فضل الله در آن نماز می خواند. در آن جا با گروهی از جوانان با ایمان آشنا شدم و شروع به رفت و آمد به مسجد کردم. اما در سال های اول، یعنی قبل از این که به ده سالگی برسم، تقریبا چند سال فقط توفیقی الهی و تکیه بر توانایی ها و چیزهای اندک و ناچیز شخصی داشتم.
آن سال ها، با خواندن قرآن و برخی کتاب ها، شب هنگام خواب هایی می دیدم و از آتش جهنم می ترسیدم. در آن زمان، آن حالت معنوی بهتر از الان بود. به خاطر دارم که بر نمازشب مداومت داشتم و از وقتی که مسئول شدم دیگر اهل نماز و این چیزها نیستم. (با خنده و مزاح) یعنی در آن موقع وقتی قرآن تلاوت می کردم یا نماز می خواندم یا به این موضوعات اهتمام داشتم، بسیار توجه و حضور قلب داشتم یعنی صفحه نفسم پاک بود و به این دنیا، محکم بسته و گرفتار نشده بودم. این در دوره خردسالی بود.
تاسف بیشتری که می خورم، از این است که تا زمان رفتنم به نجف، روزی پیش نیامد که من و پدر و مادرم و برادران و خواهرانم بر یک سفره جمع شویم و غذا بخوریم. بدین صورت بود که من و برادران و خواهرانم تنهایی غذا می خوردیم و پدر و مادرم در مغازه بودند. یا مادرم با ما غذا می خورد یا پدرم. اما همه خانواده ما ... به این بسنده می کنم که بر سر یک سفره غذا با هم رو به رو نشدیم. برای این که پدرم نماز صبحش را می خواند و به مغازه می رفت و ساعت دوازده شب برمی گشت. مادرم هم برای کمک به او می رفت که او اندکی استراحت می کرد یا نماز می خواند. طبعا این از خاطرات تلخی است که در بچگی از آن رنج می بردیم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:52  توسط حمید داودآبادی  |