خورشید در زمستان
آفتاب در تاریکی
آتش در گرما
همه اینها، یعنی عشق
معشوق
وصال.
جاتون خالی.
خیلی هم.
نمی خوام دلتون رو بسوزونم، ولی خب بذارین بگم دیگه.
اگه نگم، اون وقت گلایه می کنین که چرا نگفتم!
تازه خودمم می خوره توی ذوقم.
ب ... بخ ... شید ...
امروز صبح با یه مشت آدمای باحال، بچه های جنگ و بعد جنگ ...
رفتیم خدمت آقا.
هی س س س س س ...
هیچی نگین. بذارین اول حرفمو بزنم، بعد نفرینم کنین.
القصه، "حاج حسن محقق" از یلان لشکر، "حاج محمد کوثری" فرمانده باصفای قدیم لشکر 27، "گلعلی بابایی" نویسنده "همپای صاعقه"، "مجتبی عسگری"، "احسان محمدحسنی" و "بهزاد بهزادپور" دست اندرکارای برنامه "شب آفتاب" که آقا خیلی خوشش اومده بود.
جاتون خیلی خالی.
کلی حال کردیم.
آقا هم حال کرد.
گپ و گفت قشنگی بود. من از کتابام گفتم. آقا هم از آخرین نوشته ام که خدمتشون دادم گفت.
گلعلی و حاج محمد هم از همپای صاعقه گفتند که آقا سراغ "حسین بهزاد" رو هم گرفت.
گفتیم و گفتیم و از تبسم های دلنشین آقا صفا کردیم.
اصلا نمی تونم بگم چی گذشت.
از بس با حال بود.
الان کاملا ذهنم یخ بسته.
انشاالله سر فرصت براتون همه اش رو می نویسم.
خدا انشاالله اون چشمای قشنگ رو که خداوکیلی
"دل و دین و عقل هوشم همه را به آب دادی"
هستند، نصیبتون کنه.
آخ که چه حالی می ده جلوی صورتش بشینی و اون بخنده و از حال و هوات بپرسه و تو فقط بگی "مخلصیم آقا ... نوکرتم"