تبليغاتX
خاطرات جبهه - پس کی پولم رو پس میدی؟!

چند روزی بود برای مرخصی آمده بودم تهران. عصر یکی از روزها، "زیدالله کوهی" به خانه مان زنگ زد و بعد از حال و احوال گفت:
- حمید جون چیزه ...
معلوم بود می خواهد چیزی بگوید که رویش نمی شود. با تته پته ادامه داد:
راستش می خوام برگردم منطقه ... وضع مالیم خرابه ... داری 400 تومن بهم قرض بدی؟ توی اولین فرصت بهت پس میدم.
قرار گذاشتم ضلع غربی میدان امام حسین (ع) ببینمش. یک ساعت بعد که آمد، 400 تومان از همه‌ی 600 تومان پولی را که برایم مانده بود، به او دادم. ولی چهره‌ی خجالت زده‌ی کوهی که چند سالی از من هم بزرگ تر بود، بد جوری عذابم می داد. او هم آمده بود مرخصی و می خواست به جبهه برگردد، ولی پول برای کرایه‌ی راه نداشت!
*
اولین روزهای سرد اسفند ماه 1364 در جاده فاو – ام القصر، زیر پلی بتونی با ارتفاع کمی که داشت پناه گرفته بودیم. اصلا متوجه‌ی تاریک شدن هوا نشدیم. تنها 2 فانوس نور آن‌جا را تأمین می‌کرد. با صدای اذانی که از بیرون به گوش می رسید، نماز مغرب و عشا را خواندیم و کیپ همدیگر دراز کشیدیم. چندتایی از نیروهای گردان انصار از خط برگشتند. سراپای‌شان خیس بود. از صدای صحبت کردن یکی از آنها توانستم کوهی یا همان "باباکوهی" خودم را بشناسم. با دیدن او خیلی خوشحال شدم. صورتش را که از گل و لای سیاه شده بود، غرق بوسه کردم. شب را میان کوهی و یوسف سپری کردم. کوهی که سمت راستم دراز کشیده بود، آرام دهانش را دم گوشم آورد و گفت:
- ببین حمید جون ... به خدا خیلی شرمنده ام ... دستم خالیه ... انشاالله حقوق این ماهم رو که گرفتم، قرض تو رو پس می دم.
بغض گلویم را گرفت. چشمانم از اشک پر شد. صورتش را بوسیدم و گفتم:
- من نوکرتم ... اون که قابل تو رو نداره ... اصلا فکرش رو نکن.
*
روزهای اول فروردین 1365 شهر در تب و تاب عید و نوروز بود و من بر روی تخت اتاقی در طبقه سوم بیمارستان آیت الله طالقانی، با ترکش هایی که چند جای بدنم را آبکش کرده بودند، سر می کردم. تلفن زنگ زد. گوشی را همتختی ام که بچه شیراز بود برداشت. گفت:
- با حمید داودآبادی کار داره.
به زور خودم را کشاندم طرف تلفن. یکی از بچه های قدیمی جبهه بود. پس از احوالپرسی و تبریک عید و دادن قول این که حتما به ملاقاتیم خواهد آمد، گفت:
- راستش بهت زنگ زدم که بگم ...
صدایش بغض داشت. همیشه بعد از عملیات این درد و سوز را داشتیم. منتظر خبر همه بچه ها شدم. آرام گفت:
- بابا کوهی هم رفت ...
- چی بابا کوهی؟
- آره بابا کوهی.
- آخه چطوری؟ کی؟ کجا؟ من که همین چند روز پیشا باهاش بودم.
- چند روز بعد از همون شبی که با بچه ها جمع بودین، بچه های گردان انصار میرن توی جاده ام القصر مستقر میشن. عراقیا پاتک سختی می زنن. کوهی هم که آر.پی.جی زن بوده، یه تانک عراقی رو می زنه. خدمه تانک می پرن بیرون و به علامت تسلیم دستشون رو بالا می برن. کوهی هم میره جلو اونا رو اسیر کنه که اون نامردا به طرفش رگبار می بندن و اون رو می زنن.
*
سوختم. سوختم. سوختم ...
بابا کوهی!
حالا که رفتی اون بالا بالاها، کی می خواهی پولم پس رو بدی؟ سودش رو هم اگه حساب کنی، خیلی بهم بدهکار میشی ها!!!
من همچنان منتظر می مونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 16:23  توسط حمید داودآبادی  |